راسخون

زندگی نامه شهدا

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

زندگی نامه‌ی  برادر شهيد احمد وکيلی ناطق

                          

ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون-(آل عمران, 169)

به ياد شهيد گلگون کفن  به ياد شهيد احمد وکيلي که سلاح بر دست گرفت وحسين وار جنگيد و خروشيد.

 او با سلاح شهادت به جنگ کفر و تبعيض رفت, تا بار ديگر عدالت را برايمان به ارمغان بياورد.  او شيري از بيشه‌ی  عدالت بود. رزمنده اي پيکار جو و سخت در مقابل دشمن. او آموخته‌ی  مکتب حسين بود و مي دانست که در مقابل شرک و کفر چگونه بجنگد و چگونه مردن را آموخته بود. و شعارش توحيد بود و سلاحش شهادت, با اين شعار و با اين سلاح به جنگ رفت تا اسلام و آزادي را به ارمغان آورد و اينگونه انتخاب کرده بود. «به جاي شور و شادي, درد-  نبودن را به جاي بودن ننگين -  و ميدان را به جاي بستر رنگين- و محراب شهادت را سجودي جاودان دارد- عدالت را به پا تا پاي جان دارد»

 او عاشق شهادت بود.و اين را بارها مي گفت که: « اگر شهادت من خدمت به اسلام است من اين را انتخاب کردم ».

 

او علي گونه اين راه را انتخاب کرد و به سوي شهادت رفت و با جان  استقبالش نمود. آري برادر«شهات مرگ دلخواه است - شهادت راه الله است- شهادت سر به سر عشق است- يک عشق گدازان - شهادت شور آزادي است- شور از قفس رستن -  عدالت خواهي و حق را ستودن دل به حق بستن- شهادت پاسخ خون است بر پيغام آزادي - - شهادت صحنه‌ی  حق است بر اعلام آزادي - شهادت چشمه‌ی  جوشان ايمان است. شهادت در راه قرآن است شهادت زينت مرد است»<!--[endif]-->  او با اين سلاح به جنگ رفت.

و اکنون شرح مختصري از زندگي نامه‌ی  لاله‌ی  زيبا و گلگون خوي و گلگون روي, رزمنده و شيري آهنين پيکر از سپاه قم سپاه حق, جنود الله و يار عاشق و سرسخت روح الله. که مادر نام او بنهاد احمد.

برادر شهيد احمد وکيلي ناطق فرزند حجه الاسلام حسين وکيلي ناطق سطح تحصيلات اول علوم انساني متولد سال 1340 ساکن قم او پس از پايان تحصيلات ابتدايي به مرحله‌ی  راهنمايي و پس از موفقيت از مرحله‌ی  راهنمايي, پاي به دبيرستان گذاشت. تحصيلات متوسطه را در دبيرستان صدوق در رشته‌ي علوم انساني  شروع کرد. او ديگر بزرگ شده بود و همه چيز را مي دانست. ظلم را شناخته بود و ظالم را از مظلوم تشخيص مي داد. وچون در خانواده اي روحاني به دنيا آمده بود سطح معلومات مذهبي او بالا بود. و اينجا بود که افکارش با افکار خود فروختگان هماهنگي نداشت و همين امر تضاد شديدي ميان او و ايادي خود فروخته بوجود مي آورد. و از اينجاست که عشق سوزان او بخالق خود در وجودش نقش مي بندد. و اورا به سوي شدنها مي خواند.

برادر شهيدم برايم تعريف مي کرد: “اولين برخورد من در دبيرستان شروع شد. اينطور که روز 4 آبان سال 1356 بود. ما را به زوربه خيابان آوردند و دست هر کس عکس شاه مخلوع را دادند که بالا بگيرند. آن روز مراسم شروع شد. دست دوستم که مبصر بود يک عکس بسيار بزرگ شاه را دادند و به من هم گفتند يکطرف عکس را بگير! من نيز اين کار را کردم. ما توي راه نقشه مي کشيديم که عکس را يک جايي محکم به زمين بزنيم و خلاصه اين کار را کرديم و پلاکارد را چنان بر زمين کوبيديم که عکس شاه خائن پاره شد و من با يک دنيا شادي و سرور از ميدان گريختم ولي دوستم را گرفتند که اين چه کاري بود؟! چرا عکس را زمين انداختيد؟! و او نيز در جواب گفته بود که چون پلاکارد سنگين بود از دستمان بر زمين افتاد!»

 در اول آبان  سال 1356 فرزند بزرگ امام خميني (حاج آقا مصطفي «ره»)  که در عراق, همراه امام در حال تبعيد به سر مي برد و خود از پيروان اصيل طريق علم و دانش و جهاد و مبارزه  بود به شکل مرموزي درگذشت.

آن روز, روز بســيار دردنـاکي براي ملت ايران از جمله مردم قم بود. همين قدر که من به ياد دارم اکثــر مردم قم در عزاي اين دانشـمند بزرگ مي گريستند و بر روي بعضي از مساجد قم پرچم سياه بالا رفت. سخنراني باشکوهي در حسينيه‌ی  آيت الله نجفي ايراد گشت. آنروز خيلي شلوغ بود. گارد شهرباني قم به خيابانهاي اطراف حرم و حسينيه آمد و آن مناطق, سخت در محاصره قرار گرفت. من در آن روز برادر شهيدم را با لباس سياهي ديدم. و خلاصه او همچنان با همان لباس سياه در جامعه ديده مي شد. روزي از او پرسيدم احمد چرا لباس سياهت را در نمي آوري؟ در جواب گفت: ديگر از اين پس هميشه عزا خواهد بود! و اوچه راست مي گفت, از آن  پس تا به امروز هميشه عزا بوده است. تا ديروز کشتارهاي فجيع بدست سرسپردگان رژيم منفور پهلوي و امروز به قول امام, عزايي که منافقان و ضد انقلابيون هر روز در گوشه اي از ايران به راه مي اندازند. تا ديروز کشتار بوسيله‌ی  کفار بي وطن از خدا بي خبر و امروز بدست خوارج نهرواني و منافق عصر اتم. او از آنروز به بعد با همان لباس سياهش به دبيرستان مي رفت. روح بلند پرواز و همت مردانه اش چون کوهي بود که هرگز از خصم و تفنگ خصم و ايادي خصم نمي هراسيد. او همچون شيري از امام و اعلاميه هاي امام و فرزند امام سخن مي گفت. آنروزها  براي عده اي تعجب آور بود که چگونه جواني با اين سن و سال از اين حرفها مي زند و اينچنين دلباخته‌ی  امام خويش گشته است. آري او راهش را يافته بود. راهي بس زيبا و پر ارج,  راهي که در کوچه پس کوچه هايش دشمنان بسياري کمين کرده بودند و راهي پر درد و رنج با زندانهاي مخوف و هولناک, ولي او از اينها ترسي نداشت چون خداي بزرگ را داشت وهمواره اينچنين مي سرود که “من همواره در راه مسلماني - برآن ايمان محکمتر ز کوه خويش پايبندم - تنم را گر, به دار ظلم آويزند- و چشمم را اگر بر کاسه ها ريزند -  و جسمم را اگر سوزند - لبانم را اگر دوزند -  زمين را سرخ ازخونم اگر سازند -  محالست اينکه از يادم رود آن عهد و سوگندم -  هزاران بار اگر در راه ايمانم -  بگيرندم -  بسوزندم -  اگر بر سنگ کوبندم -  بر اين افسانه سازيهاي پوچ دشمنان -  همواره با هر ضربه‌ی  شلاق مي خندم -  و با راه خدا هم عهد و پيمانم- و با روح خداوند است پيوندم

کم کم انقلاب در شهر قيام و شهر روحانيت شروع مي گشت. اعلاميه هاي امام از نجف به قم مي رسيد و در حوزه‌ی  علميه بطور مخفي پخش مي شد.

تا آنکه رژيم منفور پهلوي دست به جنايت ديگري زد و در روزنامه هاي استعماري خود بي رحمانه ترين توهين را به امام خميني کرد. اين گستاخي رژيم خشم ملت را بيشتر برافروخت و دلهاي آنها را بيش از پيش جريحه دار نمود. سخنرانيها بر عليه رژيم سفاک و خونخوار پهلوي پالاني در قم شروع شد.

تا آنکه در سخنراني آيت الله نوري ملت به خيابان ريختند و شروع به تظاهرات نمودند, رژيم دست به کشتار زد و واقعه‌ی  19 دي را بوجود آورد. برادر شهيدم احمد وکيلي مي گفت: من در آن واقعه بودم, البته خود من هم بودم ولي اورا به طور کامل نمي شناختم, مي گفت: “به مدرسه‌ی علميه ي  حجتيه بيشترين گلوله شليک شد و من ديدم که چندين روحاني در خون خود غلطيدند.» او مرا برد و نشان داد و گفت: يک روحاني در حاليکه تير به پيکرش خورده بود, مردانه ايستاد و با خون خود نوشت, درود بر خميني. که اکنون هم اين خونها بر روي ديوار مي باشد و دست خوني شهيدي بر روي ديوار نقش بسته شده است.<!--[endif]-->آن روحاني کين سخن قبل از شهادت گفت:

(من از بهر نجات ملت مستضعف ايران

ز عمق دل زنم فرياد و مي گويم

تو را آزاد,مادر زاد, اي انسان

و اين را گفت و با تيري

که زد بر سينه اش دشمن

به خون خويش در غلطيد و من

با خون سرخ او نوشتم بر در و ديوار

شهيدان قلب تاريخند)<!--[endif]-->

در آنروز اينها خيلي جالب و ديدني بود و از طرفي قلب هر انساني را رنجيده مي نمود. اين وقايع هم گذشت. دوستي ما به مرحله اخوت و برادري رسيد. و با  به کمال رسيدن اين اخوت, من و برادر شهيدم احمد بيشتر به هم نزديک شديم. چند روزی از ماه مبارک رمضان سال 57 نگذشته بود که من احمد را ديدم و حال احوال گرمي با او نمودم در حاليکه شتاب زده و غمگين بود, پرسيدم: اين چه حالتي است؟ در جوابم گفت نمي داني امروز(تقريبا 20 روزقبل از اعلام حکومت نظامي) چه فاجعه‌ی  بزرگي رخ داد! گفتم: چه شد؟ در جواب گفت: در خيابان چهارمردان گاردي ها چندين جوان را با گلوله ناجوانمردانه زدند و در همان حالت که داشت صحبت مي کرد چهره اش ناگهان قرمز شد. خون  در رگ‌هايش جوشش کرد و با چشماني مضطرب و غمگين گفت: نبودی ببينی جوانی را, چنان با گلوله زدند که خونش بر روی ديوار پاشيد؛تا خيابان خلوت شد و ديدم گارديها رويشان را به طرف کوچه ای ديگر نموده اند من با دوستم وسط خيابان پريديم, جوان را برداشته و به سمت کوچه‌اي دويديم زيرا مي‌ترسيديم که مبادا گارد‌يها بيايند و دوباره با شليک گلوله به ما حمله کنند و جسد را بردارند در اين لحظه کمي سکوت کرد و من که متعـجب و نگــران و غمــگين, ماجــرا را گوش مي دادم ناگهان از جا پريدم, گفتم: خوب, چه شد؟ گفت: نمی‌دانی! مغز جوانک بر روی دستم پاشيده, به خانه مي‌روم تا غسل کنم.

من بعد از شنيدن آن واقعه, بسيار غمگين شدم.  به خانه که رفتم, با خداي خود عهد کردم که از اين به بعد کمتر در خانه بمانم, و هر کجا که  احمد مي رود من هم با او بروم. فرداي آنروز بعد از افطار بود,  ديدم احمد از خيابان مي‌گذرد و به طرف حرم مي‌رود. سلام و عليک کردم و احوالش را پرسيدم سخنانش بوي غم مي داد. گفتم کجا مي روي؟ گفت تظاهرات. با او به راه افتادم و با يک دنيا شادي و سرور به طرف حق مي رفتم, بطرف فلاح و رستگاري. آري وجودش مملو از دوستي و محبت بود و قيافه ای جذاب و دوست داشتني داشت. من سکوت کرده بودم تا آنکه احمد شروع کرد و گفت من غسل شهادت کرده ام, از اين پس هميشه با غسل شهادت خواهم بود و مي دانم که در اين راه عمري بس کوتاه خواهم داشت. قلبم ناگهان لرزيد. گفتم احمد جان من غسل شهادت نکرده ام و اگر شهيد شوم چه خواهد شد در جواب گفت هيچ فرقي ندارد. خوشحال و دلشاد با او راه مي رفتم از کوچه پس کوچه‌‌ها به مدرسه حجتيه مي‌رفتيم؛ از او پرسيدم که چرا از خيابان نمي‌رويم؟ در جواب گفت: همه جا پر از مأمورين شهرباني و گارد است شايد دستگير شويم. تا به مدرسه رسيديم, به حجره‌اي رفتيم, در آنجاچندطلبه و شخصي بودند. با همه دست دادم و با همه آشنا شدم, او مرا معرفي کرد و نامم را برايشان گفت: من نيز چون زياد روزنامه مي خواندم و اکثر اعلاميه‌هاي امام را خوانده بودم شروع به صحبت کردم. با شروع سخنانم خيلي مطمئن شدند و ديدند جواني هستم تحصيلکرده. همانشب را پس از يک ساعت حرف زدن به تظاهرات رفتيم. تظاهرات شبانه معمولا در خيابان چهارمردان بر پا مي شد. و بايد بگويم که خيابان چهارمردان خياباني است قديمي با کوچه هاي پر پيچ و خم که هيچ کس با چند  بار رفتن, مسير آن کوچه ها را ياد نمي گيرد مگر پس از دهها بار رفت و آمد در اين کوچه ها. با گذشتن از اين کوچه ها به مسجدي رسيديم که تظاهرات از آنجا شروع مي شد. ما دسته جمعي با احمد و ساير دوستانش که در حجره  بودند به تظاهرات ملحق شديم. راستش آنروزها من اصلا آن کوچه ها را بلد نبودم و لذا خيلي مواظب بودم که احمد را گم نکنم. خلاصه آنروز هم گذشت.

تقريبا ده روز از ماه مبارک رمضان سال 1357 مي گذشت . من و احمد همچنان صميمي به قيام عليه کفر پرداخته بوديم و با عشق به شهادت مبارزه مي کرديم. احمد هر روز به مسجد امام حسن(ع) در چهار راه بازار مي آمد و من او را آنجا مي يافتم و با هم به تظاهرات مي رفتيم. ايام همچنان مي گذشت تا شب نوزدهم ماه مبارک رسيد. شب ضربت خوردن مولاي متقيان علي(ع) آن شب قم, غوغائي بود. خيابان چهارمردان کربلا و آن شب عاشورا.

من آن شب برادر شهيدم احمد را گم کردم و نااميد بودم و خود به تنهايي دوست نداشتم به تظاهرات بروم. لحظه اي متفکر و سرگردان ماندم  تا آنکه به‌ يادم آمد يک سري به حجره بزنم(مدرسه‌ی  حجتيه) به حجره رفتم کسي را نيافتم. درب حجره قفل بود,  از همان کوچه هاي قبلي شروع کردم به حرکت زيرا نمي شد از خيابان رفت. تا بالاخره به اواسط خيابان چهارمردان رسيدم . ديدم همه‌ی  ملت تظاهر کننده جمع شده و فرياد مر گ بر شاه مي زنند, اندکي بعد احمد را يافتم. با او بودم تا پس از کمي جنگ و گريز, صداهاي مداوم گلوله, تک تک جوانها را روي خيابان مي انداخت, به شهادت مي رساند و يا زخمي مي کرد. تا اينکه‌ يکي از بچه ها فرياد زد شيخ علي تير خورد! شيخ علي تير خورد! همه متوجه صدا شدند, ناگهان احمد فرياد زد علي بيا که شيخ علي خودمون تير خورده. آري شيخ علي تير خورده بود و در زمين می غلطيد. بچه ها پريدند و اورا برداشتند,  اميدي به زنده ماندنش نبود.او را به کمک دو نفر از دوستان به هر نحوي بود با ماشين از کوچه هاي باريک به خيابان و از آنجا به بيمارستان بردند. ما آن شب را در خيابان مانديم. تظاهرات تاساعت 3 نيمه شب ادامه داشت.

ما هر روز و هر شب تا آخر ماه مبارک رمضان با احمد در تظاهرات بوديم تا اينکه آخرين شب ماه مبارک رمضان رسيد, احمد و من دوباره به تظاهرات رفتيم در آن شب شيخ علي اوسطي , يکي از روحانيون مبارز و مجاهد حوزه‌ی  علميه‌ی  قم را ديديم, اورا هميشه مي ديديم ولي برخورد نداشتيم. او يکي از سنگ اندازان ماهر بود و با وجود سن و سالش(در حدود 45 سال) همچون جواني رزمجو سنگ با سنگ انداز به طرف کماندوها پرتاب مي کرد. احمد او را بيشتر مي شناخت و با او شروع به صحبت کردن نمود. اوبا همان صداي زيبا و لهجه‌ی شيرينش گفت: فردا قلوه سنگ را با فرغون بياوريد و در هر کوچه‌ يک فرغون بريزيد که من مي خواهم فردا شب رگبار بزنم.

ولی جلادان و دژخيمان شاه روز بعد او را با تير زدند و او با يک دنيا سعادت و کاميابي به ديار باقي شتافت و غمي بزرگ و دوباره بر چهره‌ی  ما دو دوست ديرين نشست. يادش گرامي باد.

در قم روزانه دهها تن کشته و زخمي مي شدند. قم شهر خون بود و شهادت و صحنه‌ی نبردي سخت بين رزمندگان با فاشيستهاي جلاد. در اين صحنه دشمن بيشتر آسيب مي ديد, زيرا همه جا براي رزمندگان پايگاه بود و همه‌ی  خانه ها براي انقلابيون باز بود ولي دشمن تنها و غريب و بدون پايگاه و هرکسی که پايگاه مردمي نداشته باشد محکوم به نابودي است . وقتي رزمجو و رزمنده گفته مي شود صرفا يک عده‌ی  مشخص نيستند. ملت قم همه و همه جنگجو بودند, پيرمرد و پيرزن, کودک و بزرگ, دختر و پسر همه و همه درکنار هم مي جنگيدند و مسئله‌ی  ديگر آنکه جنگ در قم به مرحله‌ی  چريکي رسيده بود, دست هر کس تعدادي نارنجک دست ساز و کوکتل مولوتوف و سنگ ديده مي شد. دشمن ضربه‌ی سختي مي خورد. و لذا دست به کار شديم, مقداري شيشه تهيه کرديم و کوکتل مولوتوف ساختيم و از برادراني که با هم به حجره رفت و آمد داشتيم کمک گرفتيم و طريق ساختن نارنجک دستي را ياد گرفتيم. کار ما شده بود اول پخش اعلاميه , سپس پرتاب مواد آتش زا و نارنجک من و احمد تصميم گرفتيم از اين پس ديگر بطور مسلحانه با دشمن به مبارزه برخيزيم. مهمترين پايگاه ما در مدرسه‌ی حجتيه بود تا روزيکه عده اي از دوستان به مسافرت رفتند تا بلکه بتوانند اسلحه اي جورکنند. درحجره سه نفر ماند, برادر احمد  وکيلي, من و يکي ديگر از برادران بنام کاکو, که بچه‌ی شيراز بود و ما  او را به اين نام  صدا  مي زديم, چون ما عادت داشتيم اغلب شبها را در حجره مي خوابيديم و به خانه نمي رفتيم آن شب هم آنجا مانديم.

اذان مغرب گفته شد و کم کم شب فرا مي رسيد, حکومت نظامي هم آغاز مي شد و بايد تا ساعت مقرر به خانه مي رفتيم ولی ما بر طبق عادت هميشگي آنجا مانديم. ساعت, 11  را نشان مي داد که ناگهان برادر احمد وکيلي گفت علي برويم خانه. گفتم چرا ؟ گفت کار دارم.  با اصرار او من هم آماده شدم تا به خانه برويم  ولي وقت دير شده بود. همه جا  مملو از دشمن  بود در هر گوشـه اي ممکن بود  دشمن کمين کرده باشد  و هر لحظه اي مي رفت تا باصداي ايستي سکوت شب شکسته و تيري شليک شود. ولي ما بدون ترس و بدون واهمه مي رفتيم خدا نيز يارمان بود.

 برادر احمد وکيلي از يک طرف به خانه شان رفت و من هم راهي خانه ي خودمان شدم.

صبح فرا رسيد و ما نيز بدون آنکه فکر کنيم شب گذشته که در حجره نبوديم ممکن است اتفاقی افتاده باشد,  دوباره روز از نو روزي از نو,  به طرف مدرسه‌ی  حجتيه حرکت کرديم, در مدرسه‌ يکي از طلبه ها را که آشنا بود ديديم. سلام واحوالپرسي کرديم و طبق معمول جوياي اخبار شديم, در جواب گفت هيچ مي دانيد که کاکو  را گرفته اند؟ گفتيم نه ! ما نيز متعجب و متحير به‌ يکديگر نگاه کرديم. يعني باورمان نمي شد, تا اينکه او گفت: من خودم مي شنيدم که چگونه ناله و زاري مي کرد و گويا بسيار کتکش زدند. در هر صورت احمد پرسيد چگونه آمدند؟ در جواب گفت: شب هنگام کماندوهاي ارتش با نردبان وارد مدرسه شدند و همه‌ی  مدرسه را محاصره کردند و صاف رفتند به طرف حجره, گويا حجره لو رفته بود. آنها آمده بودند تا همه را شب هنگام دستگير کرده و ببرند. در صورتي که خداي بزرگ يار ما بود. آن برادري را که گرفته بودند ديگر حتي بعد از انقلاب هم از او خبري نشد. نمي دانيم او را کشتند يا آزاد شد! برادر احمد وکيلي گفت: علي بيا از اين به بعد بصورت مخفي, کار انجام دهيم و کمتر به حجره سر بزنيم زيرا حجره لو رفته است و ممکن است کار دستمان بدهد. احمد و من هر دو دست بکار خريد و تهيه‌ی  مواد منفجره شديم و به دنبال خانه ی امن مي گشتيم که پس از مدتي پدرم خانه مان را فروخت و به خانه‌ی  ديگري کوچ کرديم. خانه‌ی  جديد مان خيلي از شهر دور بود  و کمتر سوء ظن به آن مي رفت<!--[if !supportFootnotes]--><!--[endif]--> و لذا براي درست کردن نارنجک و نگهداري, خانه ي ما انتخاب شد. از اين پس احمد هر روز به خانه‌ی  ما مي آمد و مالي وضع خراب بود و احتياج به مقداري پول براي خريد سه راهي (سه راهی فلزی لوله ی آب) داشتيم که برادر شهيد احمد با هم در درست کردن مواد منفجره کوشش مي کرديم. مقداري باروت و مواد منفجره به دست آورديم تا که خلاصه دست به کار شديم, اولين آزمايش خود را آغاز کرديم, نارنجکي ساخته بوديم ولي طريقه‌ی  فتيله ساختن را بخوبي نمي دانستيم تا آنکه پدرم بهترين نوع ساختن فتيله را به من آموخت و ما نيز با ساختن فتيله به بياباني رفتيم و فتيله را در بيابان به نارنجک متصل نموديم و منفجر کرديم و ديديم نتيجه‌ی  بسيار عالي دارد. خوشحال و شاد بازگشتيم ولي بسيار محتاطانه عمل مي کرديم که مبادا کسي متوجه شود و لو برويم. در هر صورت خود را  براي مقابله با رژيم خونخوار و سفاک پهلوي آماده مي کرديم. ولي از نظر وکيلي گفت من مي توانم مقداري پول از مادرم بگيرم. او مقدار 50 تومان پول گرفت من هم به همين مقدار از مادرم پول گرفتم و جمعا صد تومان شد و مقداري سه راهي خريديم احمد گفت علي بايد از اين پس خيلي مواظب باشيم و بايد کمتر به تظاهرات برويم. بايد در کمين ايستاد و براي کشتن دشمن آماده شد. در اين صورت بايد نامهاي خود را هم عوض کنيم تا ما را نشناسند. شايد يک روزي به محله بريزند و اقدام به دستگيري نمايند, در اين صورت نبايد کسي نام اصلي ما را بداند. او نام خود را سعيد گذاشت و من هم مجيد. و شروع به کار کرديم.

هر روز احمد براي مدت سه ساعت به خانه‌ی  ما مي آمد تا با هم مبادرت به ساختن نارنجک نماييم. و به کمک هم فتيله درست کنيم. احمد و من با کمک يکديگر تعداد هفت نارنجک درست کرديم. و در خرابه اي نزديکي خانه ما مخفي نموديم. قم سرتاسر حکومت نظامي بود. و از ساعت هشت شب کسي حق نداشت از خانه بيرون برود. تانکها همه جا مستقر شده بودند. جلادان پهلوي در کمين مردم نشسته بودند. من هم آن شب خانه بودم. ساعت, 5/11 شب را نشان مي داد که ناگهان زنگ خانه‌ی  ما به صدا در آمد. با احتياط تمام به درب خانه رفتم و در را گشودم. احمد را ديدم که با يک موتور منتظر است. با تعجب تمام به او نگريستم و سپس گفتم احمد اين موقع شب کجا ؟ در جواب گفت علي: سه تا از آن نارنجک ها را بده ! گفتم احمد با چه وضعي در اين موقع شب و وقت حکومت نظامي آمده اي؟  گفت: دو بار در خيابان به من ايست دادند ولي من با استفاده از کوچه ها گريختم, تا خود را به خانه‌ی  شما رساندم. (خانه‌ی  احمد تا خانه‌ی  ما لا اقل 5 کيلومتر راه بود !). ولي او با ايمان تمام به خدا اين راه پردرد سر را طي کرده بود و مي خواست با سه عدد نارنجک همين راه را برگردد. از صداي صحبت ما, مادرم متوجه شد و بيرون آمد, احمد سلام کرد, مادرم تمام ماجرا را مي دانست و متوجه بود که ما با هم پيمان بسته ايم که بجنگيم. من به مادرم گفتم احمد اين موقع مي خواهد با خود سه عدد نارنجک ببرد! صحيح است؟ مادرم گفت نه! ولي او گفت بايد اين کار را بکنم و از من پرسيد در خانه سيگار داريد ؟گفتم, چرا داريم ولي تو که سيگاري نيستي ! گفت مي خواهم يک سيگار را روشن کرده, بر لبم بگذارم تا هر وقت در راه کماندوها حمله کردند من هم با سيگار فتيله‌ی  نارنجک را روشن کنم و به طرفشان پرتاب نمايم. در هر صورت ما قبول کرديم و به او يک سيگار و سه عدد نارنجک آماده شده با فتيله همراه را به او داديم. او با يک دنيا شادي و سرور خداحافظي نمود و از ما دور شد.

من و مادرم هر دو مضطرب و نگران حالش بوديم. و مي ترسيديم مبادا در خيابان به او تيراندازي کنند. در هر صورت شب پايان يافت و سفيده‌ی  فجر درخشان شد که نويد نور را مي داد. ساعت هفت بامداد بود, با سرعت به طرف خانه شان رفتم که ببينم چه خبر است. درب خانه شان را زدم, احمد بيرون آمد. به او دست گرمي دادم, شاد بودم از اينکه برايش اتفاقي نيفتاده است. به او مجال ندادم, گفتم احمد چه خبر؟ ديشب از خانه‌ی  ما که رفتي چطور شد؟ نارنجک ها را چه کردي ؟ پرتاب کردي يا نه ؟ احمد گفت: از کوچه ها آمدم , ولي چندين جا مجبور بودم که از خيابان عبور کنم. اولين خيابان را که خواستم بروم ديدم, سر خيابان دو ماشين گارد ايستاده است. از دور متوجه شدم زيرا کلاه هايشان در زير نور چراغ, برق مي زد. ديدم راه بازگشت نيست. اگر برگردم مرا با تير خواهند زد, بالاخره دسته‌ی گاز موتور را تا آخر چرخاندم, تا به نزديک آنها رسيدم, به من ايست دادند و در همين حال دو کماندو به وسط خيابان پريدند ولي من فرمان را چندين بار چپ و راست کردم و به قول معروف ويراژ دادم و از مهلکه گريختم و به کوچه اي رفتم و چون کوچه پر پيچ و خم بود, آنها ياراي تعقيب نداشتند. ولي آن کوچه دوباره به خيابان منتهي مي شد و امکان داشت که در مهلکه‌ی  بعدي به تور دشمن بيفتم, ولي به‌ ياري خداي بزرگ از آنجا هم به سلامتي گذشتم تا به خيابان خاکفرج رسيدم. ديدم هنوز خيابان خاکفرج تظاهرات است ولي ملت پراکنده شده اند. ساعت 12 شب بود و کم کم مردم متفرق مي شدند. من ديدم وقت خوبي است در کوچه اي که راه فرار داشت کمين کردم. خوب به اطرافم نگريستم و بخوبي راه فرار را به ذهنم سپردم و زمينه را آماده کردم. ديدم سربازان دور آتش لاستيکي که ساعتها بود مي سوخت, جمع شده اند, فرصت را  مغتنم شمـردم و نارنجک بزرگتر را به طرفشان پرتاب کردم  تا آنها  مجال  فرار را بيابند, فرار را  برقرار ترجيح داده گريختم. ولي مي دانم  با آن انفجار چندين سرباز زخمي شدند. پس از آنکه سخنان برادرم احمد تمام شد, دستي بر شانه اش گذارده و آفرين به شهامت او گفتم. و خدا را از وجود اين چنين مجاهداني سپاس بيکران گفتم.

رژيم جبار و خون آشام هر لحظه دست به کشتاري ديگر مي زد. ما هم دست از کار نشسته بوديم و هر لحظه با برادرم احمد دست به تخريب و انفجار مي زديم تا آنکه ماه محرم فرا رسيد. روزهاي پيروزي ما و نابودي ظلم. اين روزها که منحصر به امام شهيد, حسين بن علي(ع) بود به ما درسهاي زيادي مي آموخت. احمد و من و همه دوستان در اين راه گام بر مي داشتيم. در ايام محرم قم به حد انفجار رسيده بود, ديگر در جايي از شهر بی تظاهرات نبود, همه جای قم عصيان بود و مبارزه و در اين راه عده اي شهيد و مجروح مي شدند..

دشمن سرسخت با تانکها به داخل شهر آمده و در اکثر نقاط حساس مستقر شده بود. کسي را ياراي نفس کشيدن نبود, همه جا سرباز بود و ماشين ارتشي و تانک و نفربر و گارد, ولي ايمان يکپارچه‌ی  ملت به انقلاب و مبارزه و فرمانهای حسين گونه  ي امام امت, ملت را به قيام و بسيج هر چه بيشتر وا می داشت. يک روز به تاسوعا مانده بود احمد همانروز صبح به خانه‌ی ما آمده  و با دوچرخه هفت عدد نارنجک برداشتيم و داخل خورجين گذاشتيم و به طرف خيابان چهارمردان رفتيم. هر دوي ما دوچرخه داشتيم. دوچرخه تنها وسيله اي بود که نه احتياج به بنزين داشت و نه احتياج به مهارت. لذا دوچرخه تنها وسيله اي بود که مي شد با آن دست  به عمليات زد خيابان چهار مردان يکپارچه سنگ بود و راه بندان, بانکي سالم نبود, همه‌ی محتويات بانکها را به خيابان ريخته بودند. هيچ ماشيني در حرکت نبود. راه بندان کامل بود, سر خيابان دهها تانک و نفربر و دهها کاميون ارتش(ريو) و چندين جيپ شهرباني ديده مي شد ولي ملت , مقاومتر از آن بودند که از اين چيزها بترسند. تظاهرات شروع شد, و سربازان به خشونت و سفاکي تمام به ملت بي پناه حمله کردند و با تانکها وارد خيابان شدند و از روي تمام ماشين ها گذشتند و شيشه ها را شکستند, مغازه ها ي مردم را غارت کردند, دربها را شکسته و بي رحمانه دست به تيراندازي مي زدند. احمد گفت: علي وضع خيلي خراب است بايد با جان خود بازي کنيم و جواب اين خونها ي ريخته را بدهيم. من هم قبول کردم و به طرف کوچه رفتيم تا دست به انفجار بزنيم, به دنبال دوچرخه رفتيم, دوچرخه ها داخل کوچه اي امن بود, با برداشتن هفت عدد نارنجک به خيابان نزدیک شدیم, احمد گفت: بايد در بالا موضع گرفت. باتفاق هم به سمت کوچه اي حرکت نموده و از آنجا به خرابه اي رسيديم, از خرابه راهي نزديک به خيابان داشت و مي شد با استفاده از آن خرابه به پشت بام مغازه هاي کنار خيابان رفت و از آنجا با نارنجک به تانک ها و سربازان آدم کش آريا مهري حمله نمود . ما هم اين کار را کرديم. ما معمولا  کبريت و دو فندک در جيب داشتيم. با قرار گرفتن در موضع, تصميم به عمليات گرفتيم. برادرم احمد وکيلي اولين نارنجک را کبريت زد و به طرف خيابان پرتاب نمود, با انفجار مهيبي, تير اندازيها شروع شد, سربازان رژيم به در و ديوار و هوا و زمين تير اندازي مي کردند.هيچ کس در خيابان به جز سربازان نبود و بهترين موقعيت براي انتقام گيري بود. دومين نارنجک را من پرتاب کردم و به همين ترتيب هفت نارنجک را به  خيابان پرتاب کرديم و با سرعت از پشت بام به طرف خرابه حرکت کرديم و با سرعت از کوچه ها گريختيم. احمد گفت علي وضع خيلي خوب است بايد برويم و دوباره نارنجک بسازيم و با سرعت بياييم, من نيز قبول کردم و هر دو سوار دوچرخه شديم و از کوچه پس کوچه ها به طرف خانه‌ی ما حرکت کرديم. پس از رسيدن به خانه زنگ را فشاردادم.  مادرم سراسيمه درب را باز کرد و گفت: چه خبر است؟ گفتم هيچي ! در را باز کن. مادرم که از جريان خبر نداشت در را باز کرد. وارد خانه شديم. مادرم گفت ها چه خبر شده اينقدر نفس نفس مي زنيد؟ جريان را گفتيم , متوجه ماجرا شد.  گفتم که بايد با سرعت دست به کار شويم و تعدادي نارنجک بسازيم او نيز مهيا شد. در خانه‌ی  ما تعدادي نارنجک آماده نشده موجود بود لذا با مادرم و احمد دست به کار شديم تا هر چه زودتر آنها را به هم متصل نموده و فتيله برايشان بسازيم. مادرم سيني بزرگي آورد  و مقداري باروت را در کاسه ريخت و جلوي ما گذاشت و گفت مشغول شويد. خودش نيز درکنار ما نشست و در ساختن فتيله به ما کمک کرد. تعداد 10 نارنجک را آماده نموديم ساعت هنوز دوازده ظهر نشده بود و دشمن در خيابان بود جز ما عده‌ی زيادي نيز بودند که با نارنجک به دشمن حمله مي کردند و عده‌ی  زيادی نيز بودند که با سنگ و کوکتل مولوتوف به انتقام دشمن خونريز خود پرداخته بودند. ما نيز با تعداد ده نارنجک به ملت پيوستيم. هر لحظه صداي انفجار شنيده مي شد ما تعداد پنج نارنجک را پرتاب کرديم, تا آنکه دشمن شکست خورد, عقب نشيني کرد و ملت دوباره از کوچه ها به خيابان ريختند. راستي روز هاي عجيب و پر خاطره اي بود. اکثر مردم قم مسلح به نارنجک بودند و هر زن قمي چگونه مبارزه کردن را  مي دانست. تا آنکه شب تاسوعا شد. و ملت با خشم فراوان به خيابان ها ريخته , حسين حسين گفتند و خميني خميني فرياد مي زدند. اين روزها ساختن نارنجک و پرتاب کردن آن برای ما يک کسب (شغل) شده بود.

 احمد گفت بايد يک کلاه و يک عينک بخريم تا ما را نشناسند.

چون دولت مي ديد در قم مبارزه به شکست مي انجامد کم کم از نيروهاي نظامي خلوت مي شد, لذا ديگرکمتر دست به عمليات مي زد و خورشيد آزادي هر روز فروزانتر جلوه مي کرد.

لذا رزمجويان قم مجبور به هجرت مي شدند. ما هم تصميم گرفتيم به تهران برويم و اين کار را کرديم, البته برادران زيادي از رزمندگان شهر قم براي انتقام خون شهيدان به تهران و شهرستانها مي رفتند.

شب بود, برادر احمد وکيلي به خانه‌ی  ما آمد و گفت فردا يک سري به تهران برويم و ببينيم چه خبر است, اگر احتياج باشد از اين به بعد در تهران به مبارزه‌ی  خود ادامه دهيم. من نيز قبول کردم و فرداي آن روز به تهران رفتيم. و يک سري هم به دانشگاه تهران که محل تجمع تظاهر کنندگان بود, زديم. ديديم وضع خيلي خراب است و کشتارها خيلي بي رحمانه و فجيعانه است, بر آن شديم که با سرعت از تهران به قم بازگرديم و تمام ساز و برگ و امکانات خود را براي سفر به تهران و مبارزه در آنجا آماده کنيم. شب ساعت هفت بود که به قم رسيديم با هم سري به خانه‌ی احمد زديم و دوچرخه را از خانه برداشت و با يک ساک دستي به سمت خانه‌ی  ما به راه افتاديم. حدود بيست عدد نارنجک موجود بود,  آنها را آماده کرده , بسته بندي نموده و پشت يکي از چرخها بستيم و مقدار 20 کيلو اسيد و تعداد 30 شيشه‌ی  خالي و يک بسته‌ی  پلاستيکي چوب پنبه و مقداري مواد منفجره برداشته, در ساکي بزرگتر قرار داديم و آن را پشت دوچرخه‌ی ديگر محکم نموديم و تا مدرسه‌ی  حجتيه‌ رفتيم چرخها را آنجا قفل نموده و به امان خدا سپرديم و ساکهاي سنگين را با زحمت زياد بر دوش کشيديم و تا سر خيابان برديم. ساکها آنقدر سنگين بودند که همه مشکوک مي شدند در هر صورت يک اتوبوس که عازم تهران بود پيدا کرديم. شاگرد اتوبوس با تعجب تمام گفت: اين ساکها چيست؟ گفتيم هيچي مقداري جنس است ! در جواب گفت خب بگذاريد داخل صندوق, برادرم احمد گفت: داخل ساکها شکستني است  و امکان دارد اجناس آنجا بشکند, اگر بالا بياوريم اشکالي ندارد؟ شاگرد راننده مقداري فکر کرد و گفت: چه اشکال دارد! بيار بالا, احمد رويش را به من کرد و گفت: مي بريم عقب ماشين, جاسازي مي کنيم, البته طوري گفت که فقط من متوجه شدم, و من هم قبول کردم. سوار شديم. داخل اتوبوس فقط پنج نفر ديده مي شد. ما هم با خيال راحت بدون آنکه کسي متوجه بشود ساکها را عقب ماشين جاسازي کرديم و جلو آمديم و نشستيم. اتوبوس حرکت کرد, از قم تا تهران حدود 5/2 ساعت بود و اين مدت,  وقت خوبي براي نقشه کشيدن بود , ساعت حدود 9 شب بود . يعني دقيقا ما زمان حکومت نظـامي به تهران مي رسيـديم. که با آن سـاکهاي کذائي وضع خـيلي خـراب مي شد. در هر صورت ما دل را به خدا سپـرده بوديم. کم کم به تهــران  مي رسيديم. تا خلاصه اتوبوس وارد تهران شد در خياباني تمام اتوبوسها را نگه داشته بودند تا وقت حکومت نظامي به پايان برسد. همه جا پر از سرباز بود, تمام ماشين ها را با دقت تمام مي گشتند,  چهار سرباز و يک درجه دار, به سمت اتوبوس ما آمدند و درب اتوبوس را باز نموده و داخل شدند. همه مسلح بودند, ترس شديدي وجود مارا برداشت, احمد در گوشي به من گفت: بيا خودمان را به حالت خواب بزنيم چون وضع خيلي خراب است. احمد که طرف شيشه بود و تقريبا پشت من مخفي بود مي توانست خودش را به خواب بزند ولي من نه. امکان داشت وضع دگرگون شود, در هر صورت درجه دار از راننده‌ی  اتوبوس پرسيد, خوب ببينم از کجا مي آيي؟ راننده گفت: از اصفهان, درجه دار گفت: دروغ نگي! از قم يک موقع نيومده باشي ؟ راننده قسم خورد که نه به خدا من از اصفهان مي آيم. يعني راننده راست مي گفت چون از اصفهان حرکت کرده بود و ما را به اضافه‌ی  يک نفر ديگر که جمعا سه نفرمي شديم از قم سوار کرده بود. و دو نفر ديگر را هم از اصفهان سوار کرده بود. چون وقت حکومت نظامي بود, مسافر گير نمي آمد. لذا مجبور بود با اين تعداد کم به تهران برود. در هر صورت, درجه دار که مسلح هم بود به طرف مسافرين آمد و نگاههاي تند و تيزي به مسافرين کرد و به طرف من که آمد بدقت نگاهي کرد. چون سرم را زده بودم و مانند سربازها بودم به من مشکوک شد مي خواست با من صحبت کندکه کي هستي؟ و از کجا مي آيي ؟ که شکر خدا, يادش رفت سرش را برگرداند و به طرف برادرم احمد نگاه نمود ولي ديد خواب است, چيزي نگفت. تا اينکه به طرف راننده رفت و گفت داخل صندوق ماشين چي هست؟ راننده گفت: با شاگردم برو نگاه کن. در همين حال درجه دار به طرف پايين رفت و با شاگرد نگاهي به صندوق ماشين انداختند و دوباره درجه دار بالا آمد و از راننده پرسيد ببينم! تو چي داري؟ راننده گفت: هيچي هرچي بود داخل صندوق بود, ولي گويا, درجه دار به راننده اعتماد نکرد و خودش مبادرت به جستجو در داخل ماشين کرد. وقتي که درجه دار به طرف عقب اتوبوس درحرکت بود, احمد يواش گفت: علي وضع خرابه, خدا کنه که ساکها را پيدا نکنه! وضع بحراني بود, با چراغ قوه, زير تمام صندليها را گشت, ولي چون خدا يار ما بود گويا کور شد و اصلا صندلي آخر را نگشت, راننده لو نداد که عقب ماشين ساک هست, در هر صورت وقت حکومت نظامي هم کم کم به پايان میرسيد. ساعت به 4 صبح نزدیک میشد.  درجه دارها و سربازان کم کم دور ماشينها را خلوت مي کردند. فقط ما نبوديم بلکه تعداد زيادي ماشين اعم از اتوبوس, شخصي و کاميون  پشت سر هم ايستاده بودند .  با شروع ساعت 4, فرمان آزاد باش داده شد. همه‌ی  ماشينها حرکت کردند. اتوبوس ما هم به طرف گاراژ به حرکت درآمد. از اتوبوس پياده شديم. ساکها را کنار خيابان گذاشته و منتظر ماشين ايستاديم. خلاصه ماشيني پيدا کرديم و به طرف خانه دامادمان رفتيم.سپس از آنجا با تعدادي نارنجک به سمت دانشگاه رفتيم. آنروز در دانشگاه هنگامه‌ی  عظيمي بود. و دشمن بي رحمانه دست به جنايت مي زد. جنگ, وسيع و گسترده شده بود و ميزان کشته شدگان به صدها نفر مي رسيد. ما هم بيکار ننشستيم احمد دو عدد نارنجک بدست گرفت و پيشتاز ميدان شد و با نارنجکها به طرف ستاد ژاندارمري حرکت کرد. من ديگر او را نديدم. يعني در واقع او را گم کردم. نزديک غروب بود و ممکن بود دير وقـت شود و لذا نمي دانســتم چه بايد بکنم! چون امکان داشـت احمد خانه را بلـد نباشد لذا سـرگردان در ميان فريادها  و گلوله ها به دنبال او مي گشتم.من هم نارنجکهايم را پرتاب کرده بودم و چيزی نداشتم که جلوتر بروم تا اينکه او را يافتم .  ديدم دستش را بسته وسينه اش را گرفته. گفتم: احمد چه خبر ؟ کجابودي؟ گفت: بيمارستان. گفتم: بيمارستان چه مي کردي ؟ گفت: تير خورده بودم رفتم پانسمان کردم و برگشتم. با ناباوري گفتم: احمد دروغ نگو؟ با حالت جدي گفت: به خدا تير خوردم. و سينه اش را نشان داد که از بغل تير خورده بود يعني گلوله از قسمت بالاي سينه اش رد شده بود.

جريان را از او پرسيدم. در جواب گفت: در حاليکه‌ يکي از نارنجکها را به طرف ستاد پرتاب مي کردم, ناگهان يکي از سربازان به طرفم تيراندازي کرد, و من هم مارپيچ فرار کردم, تا آنکه‌ يکي از تيرها اصابت کرد و به زمين افتادم. ديدم آسفالت خيابان خوني شده. توان بلند شدن و فرار کردن نداشتم, تا آنکه ديدم سرباز به طرفم مي دود ولي در آن لحظه به خود فشاري آوردم و از زمين بلند شدم. تا مردم فاصله اي نبود. به طرف مردم دويدم و دستم را روي سينه ام گذاشتم وگفتم من تير خورده ام, ملت با ديدن خون به طرفم دويدند و مرا سوار بر آمبولانس نموده تا بيمارستان بردند و پانسمان سرپايي کردند و مرخص نمودند و الان باز هم توان مبارزه و مقاومت را دارم. ولي وقت دير بود و هوا تاريک می شد لذا به طرف خانه ی دامادمان حرکت کرديم و پس فرداي آن روز به قم برگشتيم. احمد مدتي استراحت نمود و حالش بهتر شد و دوباره در قم فعاليت مي کرديم. تا آنکه جريان 22 بهمن فرا مي رسيد. و با فرمان امام که (اي ملت به خيابانها بريزيد) ما هم آن شب با اتوبوس به تهران رفتيم, احمد مي گفت علي وضع خيلي خوب است و پيروزي از ماست.

در جريان بيست و دوم بهمن شرکت فعال داشتيم. تا انقلاب پيروز شد و ملت به پيروزي رسيد و عاقبت بت سرنگون شد , و بت شکن پيروز. ولي برادر شهيدمان دست از مبارزه برنداشت , ترک تحصيل نموده و به خدمت سپاه درآمد و عاشقانه در خط امام حرکت کرد. هر چند من به چنين سعادتي نائل نگرديدم ولي او به اين سعادت رسيد. مدتي در تهران پاسدار بود و سپس پاسدار امام خميني شد و در جريان نقده<!--[endif]--> شرکت داشت در غائله‌ی پاوه <!--[if !supportFootnotes]--><!--[endif]--> نيز شرکت نمود تا آنکه به منطقه‌ی غرب اعزام شد و به خدمت شريف پاسداري در آن منطقه مبادرت ورزيد تا روزي که به مرخصي آمده بود و يک سري به خانه‌ی  ما زد. که خيلي خيلي خوشحال شدم. از منطقه‌ی  غرب خبرهاي داغي داشت. به قدري که من هم مشتاق هجرت شدم, تصميم گرفتم با او به منطقه‌ی  غرب بروم. احمد گفت: من دو روز ديگر مي روم اگر خواستي تو هم با من بيايي در اين مدت خودت را آماده کن. به او جواب مثبت دادم و پس از دو روز آماده‌ی  سفر شديم و با اتوبوس به کرمانشاه رفتيم و پس از ورود به سپاه مرا معرفي نمود و گفت: اين برادر هم يکي از دوستان صميمي من است با من به غرب خواهد آمد.

در آنجا به علت اعتمادي که به احمد داشتند مرا نيز پذيرفتند, لذا افتخار هجرت نصيب من هم شد. با او و تعدادي از برادران سپاه قم و اصفهان که بعداً به ما پيوستند با يک ميني بوس به طرف فرودگاه رفتيم و در آنجا منتظر هلي کوپتر مانديم تا با آن به بانه برويم. پس از مدتي يکي از برادران سپاه کرمانشاه با يک ماشين مهمات رسيد و گفت بچه ها اين مهمات را داخل هلي کوپتر بگذاريد, راستش من که هنوز سوار هلي کوپتر نشده بودم برايم خيلي جالب بود و ذوق زده شده بودم, و از شادي در پوستم نمي گنجيدم. خلاصه مهمات جاسازي شد و همگي سوار هلي کوپتر شديم. من ابتدا اسم هلي کوپتر را نمي دانستم. برادر شهيدم گفت من خيلي زياد سوار هلي کوپتر شده ام. اين هلي کوپتر دو ملخ دارد و نامش شنوک است.

پس از مدت بسيار کوتاهي به سنندج رسيديم و از آنجا دوباره با يک هلي کوپتر شنوک به سقز رفتيم و سپس با يک هلی کوپتر يک ملخه که نامش را نمی دانستم به بانه رفتيم<!--[if !supportFootnotes]--><!--[endif]-->.  نامش را از برادرم احمد پرسيدم,  او گفت: نامش توفورتين است. پس از مدت يک ماه و نيم فراگيري فنون جنگ بازگشتيم. من منتظر نام نويسي کنکور براي دانشگاه بودم لذا از سعادت جنگ در کردستان  بي نصيب ماندم . برادر شهيدم مدتي پس از بازگشت به قم به همراه عده اي ديگر از برادران پاسدار براي تمرین و آمادگي بيشتر به مرکز آموزش سپاه قم(پادگان 19 دي) رفتند. سپس در جنگ سننـدج شـرکت نمودند.        

طبق اعلاميـه اي که از زندگـي نامه‌ی وي نقل شده بود. نکتــه اي که راجع به منطقه‌ی غـرب است را مي نگارم. (وي به دليل اينکه سه بار به کردستان رفته بود و اطلاعات بيشتري از منطقه داشت, در سنندج به عنوان راهنما عمل مي کرد و همچنين تيراندازي وي خوب بود و به عنوان تک تيرانداز نيز عمل مي کرد. وي در خيابان شاهپور سابق سنندج سه راه فرح سابق در يک سنگر از ناحيه‌ی  پا تير مي خورد و طي تحقيقاتي که برادران پاسدار از يکي از مهاجمين دستگير شده انجام دادند, او گفته است که مهاجمين به او نزديک مي شوند ديده اند که دستهاي او را بسته و او را برده اند.همرزمانش اسلحه‌ی  او را به باشگاه افسران مي برند.) در هر صورت او راه امام حسين(ع) را انتخاب نمود و با شهامت و شجاعت تمام مرگ سرخ را انتخاب نمود و از رهبريهاي پيامبر گونه‌ی  امام  امت خميني بزرگ پيروي نمود و چگونه مردن را در مکتب حسين(ع) آموخت و راه جاودانگي و پرواز به سوي خدا را پيمود.

 پيام شهيد احمد

اسلام در طول تاريخ با خون رشد يافته است و پس از هزار و چهارصد سال اينگونه آبياري شده است. تشيع سرخ, هميشه شاهد هزاران شهيد گلگون کفن بوده است و برادر احمد تبلور عيني سال‌ها مبارزه بي امان و تداوم‌بخش شعار ايثار, عشق و شهادت بود. او به راهش عشق داشت و جز به خدا نمي‌انديشيد و بي‌امان مبارزه مي‌کرد و با ايثار خونش , وجودش و نيرويش در راه هدف مقدسش؛ "اسلام" به مبارزه پرداخت و تا شهادت پيش رفت و دو چيز را براي ما به‌ی ادگار گذارد؛ خون و پيام.

ما همه مي‌دانيم که انقلاب در طول مبارزات تشيع از روحانيت و در نهضت ما نيز پرچمداران انقلاب از حوزه‌ها برخواستند و به رهبري امام بزرگوار, تداوم‌بخشيده و حرکت انبيا را ادامه دادند. 19 دي نقطه عطفي در تاريخ اسلام بود زيرا که روحانيون با مشت به استقبال مسلسل مي‌رفتند و او خود با شهادتش به ما آموخت که بايد دنباله‌رو ولايت فقيه باشيم؛ زيرا که او فرزند 19دي بود و او از آنجا درس آموخت و از آنجا به تکامل رسيد. از کوچه پس کوچه‌هاي بي‌رمق و از فوتبال يکدفعه, با يک جهش و با يک رشد تا مرز مبارزه.

و اين درس را از از امامش آموخت که خود تجسم عيني صد ها سال مبارزه و شکنجه‌ی  بي امان بود و تداوم بخش ولايت تکويني.

او وقتي چگونه زيستن را آموخت ,به زندگي هدف داد. دانست جهان نيز هدفمند است, پس او نيز بي هدف آفريده نشده است .  او براي خودش نيست که براي اوست. پس خوردن و زندگي کردن وسيله است نه هدف , بلکه هدف به طرف خدا رفتن , به تکامل رسيدن و به لقاي پروردگار شتافتن است.

اينجا بود که وقتي به نماز خواندنش توجه مي کردم, مي ديدم که از خود بي خود مي شدو چنان با جزع و ناله نماز مي گذارد که گويي خداي خود را در پيشگاه خود مي بيند. روزي به او گفتم احمد جان نمازت را با شتاب بخوان که کار داريم. گفت: (ما نيازمنديم ما بايد براي خدا با عبوديت محض و خاصي که لايق اوست نماز بگذاريم. اکنون هيج کاري مهمتر از او نيست. پس زيباترين يار, اوست. کمي بنشين تا نمازي خوب به جا آورم). او هميشه نمازش طولاني بود و در سجده بيشتر مي ماند. او چنان سر برخاک مي نهاد که گويي عدم محض است  حقيقت هم اينچنين بود.زيرا تمام وجود ما از خاک است و در برابر عظمت خدا مي بايستي اينچنين به خاک افتاد. و به درگاهش ناله کرد.

, همان که اينچنين نمازي برگزار مي کرد. در سنگر, نمازهايش کوتاه بود, تکبيرش غرش تير بود و وردش خون. و خلاصه چگونه زيستن را اينچنين آموخته بود و چگونه مردن را خود انتخاب کرد. احمد شهادت را برگزيد. و مشعلي گشت فرا راه هر آنکس عمر جاودان خواهد.

و به ما نيز چگونه زيستن و چگونه مردن را آموخت. او به ما گفت که شما فاني هستيد و نيازمند مطلق در برابر هستي بخش مطلق بي نياز. پس به او بپيونديد تا معنا پيدا کنيد  و با هدف گرديد و قبل از آنکه مرگ شما را انتخاب کند خود, مرگ را استقبال کنيد.

او سعادت را در تداوم راه امام مي دانست و اينچنين نيز هست پس احمد شهيدم نه تنها من که تمامي جهان پيام تو را شنيدند و بايد لبيک بگويند. و تاريخ, زندگي نامه ات را نگاشت و در صفحه‌ی  زمان درج گرديد. تاشايد آيندگان برخيزند.

با درود به روان پاک امام خميني يگانه پرچمدار عالم تشيع. اين پيام را به پايان مي رسانم باشد که همه‌ی  مسلمين جهت رضاي پروردگار ادامه‌ی  راه دهند.

 

والسلام عليکم و رحمه الله                                        علي محرابي 

 عمليات نيروهای سپاه پاسداران قم جهت آزاد سازی باشگاه افسران سنندج :

  يك گروه 50 نفره از رزمندگان سپاه قم در تاريخ 20/1/59 جهت اعزام به سنندج و آزادسازي اين شهر ابتدا برای   كسب آمادگي هاي لازم وارد پادگان 19 دي قم شده و پس از يك هفته به پادگان ولي عصر تهران منتقل گرديدند . اين افراد پس از چند روز استقرار در تهران با اتوبوس به كرمانشاه رفتند و چون محورهاي مواصلاتي به سنندج در اختيار ضد انقلاب بود پس از دو روز توقف با هواپيماي سي 130 وارد فرودگاه سنندج شدند . به دليل نا امن بودن فرودگاه ، امكان توقف نبود و در حالي كه هواپيما بر روي باند حركت مي كرد نيروها از آن پياده شدند . سپس  با رسيدن بالگرد (شنوك)، نيروها با اسكورت دو بالگرد كبري به پادگان سنندج (مقر لشكر 28 پياده كردستان) منتقل شدند. به گفته برادران اعزامي يكي از دو بالگردي كه امنيت پرواز را تأمين مي كردند هدف قرار گرفته و سقوط كرد . پاسداران به محض ورود به پادگان در صف واحد و منظم اقدام به خواندن سرود و سر دادن شعارهاي انقلابي كردند به طوري كه ارتشي هاي حاضر در محل تحت تأثير قرار گرفته و تعدادي از آنها داوطلب شركت در عمليات شدند . رزمندگان اسلام  از نقاط مجاور و مشرف به پادگان مورد تيراندازيهاي پراكنده قرار مي گرفتندكه در مواردي هم منجر به مجروحيت تعدادي شده بود . نيروها چند خودرو ارتش را با گونيهاي شن سنگر بندي و با تيربار مجهز نمودند . آنها پس از مختصري استراحت شبانه با روشن شدن هوا در تاريخ4/2/59 به همراه تعدادي از برادران ارتشي و پاسداران اعزامي از تهران و كاشان و ... در قالب دو ستون پياده و به فرماندهي محمد بروجردي در دو طرف خيابان حركت كردند كه از همان ابتدا مورد تيراندازي شديد قرار گرفتند . جعفر حيدريان فرماندهي پاسداران اعزامي از قم را كه در جلو ستونها حركت مي كردند به عهده گرفت و در حاليكه از سنگرها و پشت بامها و پنجره ها و روزنه ها و از هر طرف به آنها شليك مي شد بدون داشتن جان پناهي به ضد انقلاب يورش برده و قدم به قدم و سنگر به سنگر آنها را وادار به عقب نشيني نمودند عده اي از رزمندگان اعزامي در ساعات اوليه خود را به استانداري رسانده آنجا را تصرف كردند . بقيه نيروها در معيت جعفر حيدريان به نبرد شديد و خونين با ضد انقلاب ادامه داده و به سوي باشگاه افسران كه در آستانه سقوط بود وتقريبا در مركزشهر قرار داشت حركت كرده و برادران ارتشي مستقر در آن را كه توسط گروهكها و اشرار يک ماه  محاصره شده و از نظر آب , غذا و مهمات در مضيقه بودند را از محاصره درآورده و در آنجا مستقر گرديدند . اما بعلت نيامدن نيروهاي كمكي و عدم پاكسازي شهر ، محاصره نيروهاي مستقر در باشگاه 20 روز ديگر ادامه پيدا كرد . محوطه استانداري و باشگاه در تير رس بود و نيروهاي مستقر در آن مورد اصابت قرار مي گرفتند . تعدادي از مجروحين باشگاه افسران به دليل طولانی شدن محاصره و نداشتن دکتر و دارو به شهادت می رسيدند ازجمله برادر يعقوب مهدی زاده  که در همان جا به خاك سپرده شد و بعدها به زادگاه خود انتقال يافت.  در اين مدت نيروها از جيره ي جنگي استفاده كرده و با دشمنان مي جنگيدند . با آمدن نيروهاي كمكي از وروديهاي شهر در تاريخ 23/2/54 ، ضد انقلاب از شهر خارج شد و باشگاه افسران از محاصره درآمد . از مراحل اوليه درگيري تا آزاد شدن باشگاه افسران و نيروهاي مستقر در آن 8 تن از پاسداران قم شهيد و 13 تن مجروح گرديدند . پاسدار احمد وكيلي  قبل از ورود به باشگاه در سه راه مردوخ كه محل تجمع ضد انقلاب بود از ناحيه پا مجروح شد و چون قادر به ادامه راه رفتن نبود  به اسارت ضد انقلاب درآمد و بعدها به گفته يكي از برادران ارتشي نجات يافته از زندان ضد انقلاب<!--[endif]--> ، ايشان مقاومتي عجيب از خود نشان داده و با تحمل شكنجه هاي فراوان و قرون وسطائي مظلومانه به شهادت رسيد . با شكسته شدن محاصره باشگاه افسران ، گروههاي ضربت براي پاكسازي شهر و بازجوئي از ضد انقلابهاي دستگير شده تشكيل و با رسيدن نيروهاي ديگري از سپاه قم تقويت شد و شهر براي ضد انقلاب ناامن گرديد . بعد از پايان درگيريها سرگرد صياد شيرازي نسبت به پاكسازي محورهاي سنندج, ديواندره و سنندج , مريوان اقدام نمود و از همين نيروها به عنوان گروه ضربت ستونهاي اعزامي استفاده كرد . تعدادي از نيروهاي سپاه قم نيز تا مدتها در سنندج مانده و مشغول فعاليت  عليه گروهكها و تثبيت اقتدار نظام مقدس جمهوري اسلامي در كردستان شدند .

 نحوه ی شکنجه و شهادت احمد وکيلی ناطق

به بيان شاهد عينی

آقا بالا رمضانی

 نقل از کتاب شبيخون

 ((در شكنجه گاه دمكراتها))

آقا بالا رمضاني

بنده آقا بالا رمضاني درجهدار بازنشسته ارتش مي باشم كه الان بعنوان يك بسيجي به جبهاي نور عليه ظلمت آمده ام.شايد بپرسيد چرا با اين سن و سال بازنشسته شده ام؟ اين داستان مفصلي دارد كه بازگو مي كنم ما عده اي از برادران ارتشي بوديم كه ماموريت بازگرداندن حدود چهل بدن مطهر ومنور از شهداي عملياتهاي گذشته داشتيم.در محور پيرانشهر در منطقه آلواتان بود كه يكي از تانك هاي ما را زدند در همان هنگام كه مي خواستم خودم را از تانك بيرون بيندازم كتف راستم هدف تير آن كوردلان قرار گرفت و به همين صورت به اسارت افراد وحشي وخونخوار حزب كومله در آمدم.اينكه ميگويم وحشي و خونخوار يك گرگ درنده گرسنه با شكارش ندارد.شما هر حيوان وحشي را كه در نظر بگيريد پس هر شكار وشكم سيري ،آرام ميشود تا مدتي به كسي كاري ندارد اما باور كنيد اين از خدا بيخبران كارهايي ميكردند كه فكر مي كنم ضمير لستها.هم از اين اعمال شرمشان بيايد.

 حدود يكسال و چندي كه در دست آنها اسير بودم به انواع واقسام وبه هر مناسبتي شكنجه شدم.شما شكنجه هايي كه در زمان شاه ملعون و معدوم توسط ساواك انجام مي گرفت شنيده ايد اما انگار هر چند تمدنها پيشرفت ميكنند و ادعاي آزادي در بوقهاي تبليغاتي گوش مردم دنيا را كر مي كند،نوع شكنجه ها و فشارها و قلدريها و بير حمي ها هم پيشرفت مي كند.همان اول اسارت كه به پايكاه منتقل شدم،گفتند هيچ اطميناني در حفظ اينها نيست،بهمين خاطر پاشنه هاي هر دو پايم را با مته ودلر سوراخ كردند و برادران ديگر را هم نعل كوبيدند و با اراجيف فحاشي بر اين عملشان شادماني مي كردند .بعد از 18 روز قرار شد ما را به سبك دمكراتيك و آزادانه!!محاكمه كنند .

يادم مي آيد در يكي از عملياتها تعدادي اسير عراقي را از جبهه گيلا نغرب آورده بودند،يكي از برادران كمپوتي را كه تازه باز نموده بود به يكي از اسرا كه ابراز تشنگي كرد،داد و رويش را هم بوسيد آن اسير مات و مهبوت مانده بود و از اين حركت نميدانست بايد تشكر كند يا از شرمندگي بگريد و از اين نمونه ها بسيار ديده يا شنيده ايد نه اينكه بخواهم رفتارها را مقايسه كنم چون اصلا بي رحمي و شقاوت را از طرف ديگر ديدن ، خود مشخصه حقانيت هدف و مسير است.بدوش گرفتن مجروح عراقي كجا و نعل زدند به پاشنه پا (بخاطر فرار احتمالي)كجا...

روز دادگاه رسيد،ريس دادگاه سرهنگ حقيقي كه در همان اواغل انقلاب فرار كرده بود شناختم.محاكمه بسيار سريع به انجام رسيد چون جرم محكوميت مشخص بود – دفاع از حقانيت اسلام وجمهوري آن و ندادن اطلاعات – و با لطبع حكم هم مشخص،عده اي به اعدام فوري و بقيه هم به اعدامي قسطي(به تدريج).يعني محكوم شديم به كشيدن ناخن ها،بريدن گوشتهاي بازو و پاها ، زدن توسط كابل،نوشتن شعارهاي انقلابي،دمكراتيك،توسط هويه برقي وآتش سيگاربه سينه و پشت و ... وتمامي اينها بي چون و چرا اجرا مي شد.كه آثارش به خوبي در بدنم مشخص است.

يكبار كه ناخنهايم را مي كشيدند،طاقتم تمام شده بود و ديگر مي خواستم اعتراف كنم و هر چه كه مي دانم بگويم،اما يكي از برادران سپاهي كه با هم بوديم به نام سعيد وكيلي،ميگفت ما فقط به خاطرخدا آمده ايم ، خود داوطلب شده ايم كه بياييم،بس بيا شرمنده خدا و خلق نشويم و لب به اعتراف باز نكنيم.سوره والعصر را برايم خواند و ترجمه كرد ، آب سردي بود كه بر آتش بي طاقتم ريخته شد ، پس از آن جريان بود كه سه تا ديگر از ناخن هايم را كشيدند و با نمك مرحم گذاشتند و پس از اينكه مقدار زيادي كابل زدند باز براي به درد آوردن آوردن بيشتر بدنم،در حضور ديگر برادران،مرا برهنه در يك ديگ پر از آب نمك انداختند و بيش از نيم ساعت وادارم كردند در آن بمانم و سپس براي عبرتديگر برادران ! مرا در سلولي عمومي انداختند. فكر مي كردند من معدن تمامي اسرار ايران هستم لذا از شكنجه هاي بيشتري هم برخوردار ميشدم.البته پس از هر شكنجه مدتي به مداوايم مي پرداختند آنهم نه بخاطر خود من و يا ديگران بلكه به خاطر اين كه مقداري از پوستم ترميم شود تا بتوانند مجدداً  شيوه تازه تري رااعمال كنند.شايد فكر كنيد شايد فكر كنيد اين چيزها را براي جلب احساسات شما خوانندگان عزيز مي گويم اما اينها همه حقيقت محض است و دنيای پليد از اين همه پستي و رذالت و كثافتي كه دامنگيرش شده شرم نمايد و منادين دروغين حقوق بشر بفهمند كه در اين منجلاب بيش از هر كسي خودشان غوطه ور ومورد تمسخر بشريتند.اينها را كه ميگويم همه براي سنديت در تاريخ اپنده دنياست.دنيا بشنود كه براي گرفتن اعتراف از يك اسير ، به وسيله تيغ موكت بري سينه اش را بريده ودر آوردند،به وسيله وسايلي كه حيوانات را اخته مي كنند عقيم شده اند،و... واين شكنجه ها تنها براي من نبود هر كه مقاومت بيشتري داشت شكنجه اش بيشتر بود و اين اصلي از اصول حيوانييشان شده بود و اصل ديگر اينكه مردان بايد بجنگند و زنان اعتراف بگيرند هر چه بيشتر فكر كني كه اساساً اعتقاد اينان بر چه مبنايي است كمتر به نتيجه مي رسي،آيا مار كيسيستند؟يا نازيست يا فا شيستند،و يا چنگيز و يا آتيلا وديگر خونخواران سلف خود را اسوه قرار داده اند؟من شاهد جناياتي بودم كه گفتنش نيز مشمئز كننده و شرم آور است... مرسوم است به ميمنت ازدواج نوجواني جلو پايش قرباني ذبح شود اين رسم را نيز اجرا مي كرد با اين تفوت كه در اينجا قربانيها در اينجا همان جوانان اسير ايراني بودند چند نفر از ما را براي ديدن عروسي دختر يكي از سركردگان بردند پس از مراسم،آن عفريته گفت بايد برايم قرباني كنيد تا به خانه شوهرم بروم،دستور داد تا قرباني ها را بياورند شش نفر از مقاومترين بچه هاي بسيج اصفهان را كه همه جوان بودند،آوردند و تك تك از پشت سر بريده شدند واين برادران عزيز مانند مرغ سر بريده پرپر ميزدند و آنها شادي و هلهله ميكردند.ولي آن بي انصاف باز هم تقاضاي قرباني نمود مجداً شش سپاهي،چهار ارتشي و دو روحاني آورده شدند و از طرف اقوام ودوستان و آشنايان هديه شدند وچون ديگر برادران را كه براي تماشا برده بودند به حالت بي هوشي واغماءبه زندان بر گرداندند ولي شنيديم تا پايان مراسم عروسي  16 نفر ديگر را هم طي منازل مختلف قرباني هوسراني شيطاني خود نموده بودند،ننگ ونفرين ابدي بر شما كه اگر تنها قانون جنگل را هم بر مبناي خود قرار مي داديد اينچنين حكم نميكرديد. بله،تنها گناه ما اين بود كه ميخواستيم دست اينان را از سر مردم مظلوم كرد و مسلمان آن منطقه كوتاه كنيم چرا كه بقول حضرت امام:((آنها كردستان را به فساد كشاندند و مردم كردستان را به طرز وحشتناكي اذيت وآزار كردند،آنان مردم را غارت كردند و كشتند.))اگر انسان از شنيدن حرف كه آنها ميخواستند حاكميت آن منطقه را بدست گرفته و بر سر مردم مسلمان وغيور كردستان كه ذخائر انقلابند حكومت كنند،برخور بلرزد و در دم جان بسپرد هيچ جاي نخواهد بود چونكه ما دراين مدت چيزهايي را ديديم كه حتي شنيدنش هم ممكن است براي شما سنگين باشد.يك نمونه را برايتان عرض ميكنم: قبلا اسمي از برادر سعيد وكيلي برده بودم ماجرائي را كه بر سر اين برادر آورده شده است نقل مي كنم ولي قبلا از خانواده آن شهيد مرحوم پوزش ميطلبم ، sهمانطور كه در بالا هم گفتم تنها براي ثبت در تاريخ و اعلام آن به تمام دنياست شايد كه بشنوند و من باب دلخوشي تنها همين يك عمل را محكوم كنند هر چند كه به تعبير قرآن اولئك كالانعام بل هم اضل)):از مقاومت ترين افراد سعيد وكيلي،سرگرد محمد علي قرباني،سرگروهبان جدي ودو خلبان هوا نيروز بودند كه اغلب اوقات اينها زير شكنجه بودند،سعد 75 روز زير شكنجه بود،ابتدا به هردو پايش نعل كوبيده و به همين ترتيب براي آوردن و چوب وسنگ به بيگاري مي بردند.پس از دادگاهي شدن محکوم به شكنجه مرگ شد بلكه اعتراف كند،اولين كاري كه كردند هر دو دستش را از بازو بريدند و چون وضع جسماني خوبي نداشت براي معالجه و درمان به بهداري برده شد و پس از چند روز كه كمي بهبود يافته بود آوردنش و مجداً اعتراف گرفتن شروع شد.همانطور كه گفتم اين بهداري بردن و معالجه كردنهايشان بخاطر اين بود كه مدت بيشتري بتوانند شكنجه كنند والا حيوانات وحشي را با ترحم هيچ سنخيتي نيست.پس از آن معالجه سطحي،با دستگاه هاي برقي تمام صورتش را سوزاندند،سوزاندن پوست تنها مقدمه شكنجه بود به اين معني كه مدتي ميگذرد تا  پوستهاي نو جانشين سوخته شده ها شود آنوقت همان پوستهاي تازه را مي كنند كه درد و سوزندگي اش بيشتر از قبل است و خونريزي شروع مي شود و آنوقت نوبت آب نمك است كه با همان جراحات داخل ديگ آب نمك مي اندازند كه وصفش گذشت.تمام اين مراحل را سعيد وكيلي با استقامتي وصف ناپذير تحمل كرد و لب به سخن نگشود او از ايماني بسيار بالا برخوردار بود و مرتب قرآن زمزمه مي كرد.استقامت اين جوان آن شقي ها را بيشتر جري ميكرد انگار مسابقه اي بود بين تمام مردانگي،با تمام نامردي ها و شقاوت ها،هر چند كه سعيد را با سنگدلي هر چه تمام تر به شهادت رساندند اما در اين مسابقه تنها سعيد بود كه تاج شهادت را برسر گذاشت و بر بال ملائك به ملاءاعلي پيوست.تنها به آخرين قسمت زندگي سعيد وكيلي ميپردازم كه اگر سراسر زندگيش هم درسي نباشد همان اواخر دنيائي از ايثار و گذشت،مروت،ومردانگي،استقامت و شجاعت را به تمام ما آموخت و نمودي از عشق وايمان را جلوه گر ساخت.او كه ديگر نه دستي،نه پايي،نه چشمي ونه جوارحي سالم داشت با قلبي سوخته به درگاه خدا ناليد كه خدا مپسند اينچنين در حضور شياطين افتاده و نالان باشم دوست دارم فقط افتاده گي ام فقط براي تو باشد و بس ... خداوند دعايش را اجابت نمود.سعيد را به دادگاه ديگري بردند و محكوم به اعدام گرديد،زخمهايش را باز كردند و پس از آنكه با نمك مرحم گذاشتند داخل ديگ آب جوش كه زيرش هم  آتش روشن بود انداختند و همان جا مشهدش شد و با لبي ذاكر به ديدار معشوق شتافت.اما اين گرگان كه از جسد بي جانش نيز وحشت داشتند ديگر اعضايش را مثله نمودند و جگرش را به خورد ما كه هم سلولي اش بوديم دادند و مقداري راهم خودشان خوردند و بدنش را...الله اكبر...لااله الا الله ... اينكار تنها براي او نبود رسمي شده بود براي هر كس كه زير شكنجه جان مي سپرد البته ناگفته نماند مقداري را هم براي امام جمعه اروميه فرستادند.درود به روان پاك شهيدان بالاخص شهيد سعيد وكيلي.

نحوه آزادي: قبل از آزادي ما،دوتن از خلبانان هوانيروز در آن حوالي كه ما بوديم مشغول كشت زني بودند.افراد كومله با لباس مبدل به آنها علامت ميدهند و آنها نيز بر زمين مينشينند افراد كومله يكي از خلبان ها را دستگير مي كند و خلبان ديگر طي درگيري زخمي هم مي شود به پايگاه برگشته و گزارش ما وقع را ميدهد بس از چندين روز هواپيماي شناسايي،منطقه را شناسايي ميكنند و برادران رزمنده طي يك عمليات آن منطقه آزاد و در نتيجه ما نيز آزاد شديم.آن موقعي كه عمليات صورت ميگرفته و افراد كمله فراري و متواري ميشدند من بيهوش بودم و در هواپيما بود كه به هوش آمدم و فهميدم كه آزاد شديم.بعلت جراحات بسيار سنگيني كه داشتم امكان معالجه ام در تهران نبود بعد از 24 ساعت بوسيله بنياد شهيد به آلمان فرستاده شدم همراه من عده ی ديگري از برادراني كه آنها نيز در اين عمليات آزاد شده بودند به آلمان آمدند.مدت كمي گذشت تا الحمدالله بهبودي حاصل شد و برگشتم ولي برادراني بودند كه هر دو دست و هر دو پايشان ناقص شده  بود ويا چشمها يشان را در آورده بودند،آنها ماندند تا معالجه شوند.

 

وصيت نامه

بسم الله الرحمن الرحيم

 اينجانب احمد وکيلي ناطق فرزند حسين. پس از سلام و احوالپرسي خدمت پدر و مادر ارجمندم اميدوارم که مرا ببخشيد, من به شما خيلي زحمت دادم و نمي توانم زحمات شمارا به جا آورم و پس از سلام حضور خواهر و برادران ارجمندم موفقيت شما را از درگاه متعال خداوند خواهان وخواستارم  

اميدوارم که ناراحت براي من نباشيد, چونکه من راه و هدف خود را انتخاب کرده ام, که اگر خدا قبول کند آن راه را تا آخرين قطره‌ی خون خود ادامه خواهم داد. و به هيچ فرد بيگانه و ضد انقلابي تا اندازه ی توانييم  اجازه نخواهم دادکه تا به ‌يک وجب از خاک ما تجاوز کنند. به پدر و مادر ارجمندم مي گويم, به بچه ها بگوييد که راه حســين(ع)  و راه حق را ادامه دهند و فقط گوش به فرمان امام خميني باشند. سر شما را بيش از اين درد نمی آورم و ازشما پدر و مادر خوبم و خواهر و برادرانم خداحافظي مي کنم, اميدوارم مرا ببخشيد.

والسلام علی من اتبع الهدی

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهادت آيت الله محلاتي
(1/12/1364)
در اول اسفند 1364، آيت‌الله فضل‌الله محلاتي، نماينده امام خميني در سپاه پاسداران، به همراه هشت تن از نمايندگان مجلس،‌ به نام‌هاي:‌ حجج‌اسلام، ‌ابوالقاسم رزاقي، ‌سيد نورالدين رحيمي، غلامرضا سلطاني، مهدي يعقوبي و ابوالقاسم موسوي دامغاني و نيز آقايان محمد كلاته‌اي،‌ علي معرفي‌زاه و سيد حسن شاه چراغي و چند تند ديگر از قضات و مسؤولين نظام،‌ عازم جبهه‌هاي جنگ بودند كه هواپيماي آنها مورد حمله دو فروند جنگده عراقي قرار گرفت و در نزديكي اهواز سقوط كرد و كليه سرنشينان آن به شهادت رسيدند. جهت ارج نهادن به فداكاري‌هاي روحانيون در طول دوران دفاع مقدس،‌ اين روز به نام روز "روحانيت و دفاع مقدس" نامگذاري گرديد. روحانیون در دوران هشت سال دفاع مقدس نقش بسيار برجسته‌اي داشتند روحانيون شهيدي همچون شاه‌آبادي، محلاتي، ‌شيرازي،‌ ميثمي، ‌زماني، رزاقي و ... گواهي بر اين مدعاست. زندگينامه شهيد محلاتي:‌ شهيد آيت‌الله فضل‌الله محلاتي در سال 1309 در محلات متولد شد و در سال 1324 به حوزه علميه قم رفت و از محضر بزرگان همچون به آيت الله بروجردي، ‌امام خميني،‌ علامه طباطبايي و شهيد صدوقي كسب فيض كرد. فعاليت هاي سياسي ايشان از سال 1326 و بدنبال آشنايي با فداييان اسلام و مرحوم آيت الله كاشاني آغاز شد. بعد از كودتاي 28 مرداد به خاطر سخنراني بسيار تند عليه كنسرسيوم نفت و كودتاي شاه،‌ دستگير و به مشهد تبعيد شد. بعد از آغاز نهضت امام خميني در سال 1341 فعاليت هاي شهيد محلاتي شديدتر شد و بارها به زندان افتاد. در آستانه انقلاب اسلامي از اعضاي فعال كميته استقبال از امام بود و بعد از پيروزي در كمتيه مركزي به عنوان نماينده امام فعاليت داشت. ايشان در انتخابات اولين دوره مجلس شوراي اسلامي به عنوان نمانيده محلات و دليجان انتخاب شدند و سپس به عنوان نماينده امام در سپاه منصوب شد. ايشان در دوره دفاع مقدس نقش ارزنده‌اي ايفا نموده و سرانجام مزد مجاهدت هاي خود را با شهادت خود گرفتند.

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهادت دكتر مصطفي چمران
(31/3/1360)
متن پيام حضرت امام ‏خميني به مناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران
 بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ
 انالله وانّااليه راجعون


 شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض مي‏كنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهه‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده ‏هاي مستضعف مي‏كند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟ چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد. هنر آن است كه بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير. و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند. من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏كنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم. اول تيرماه شصت روح ‏الله ‏الموسوي‏ الخميني

شهيد دكتر مصطفي چمران در سال 1311 در جنوب تهران متولد شد. پس از تحصيل در دبيرستانهاي البرز و دارالفنون وارد دانشكده فني الكترومكانيك و به عنوان شاگرد اول فارغ‌التحصيل شد. ايشان علاقه شديدي به مسائل مذهبي داشت و از 15 سالگي در درس تفسير آيت‌ا.... طالقاني و دروس منطق و فلسفه شهيد مطهري شركت مي‌كرد. به هنگام تحصيل در دانشكده فني از اعضاي فعال انجمن اسلامي دانشجويان بود و در جريانات ملي شدن صنعت نفت و مبارزات آن فعالانه شركت جست. در سال 1332 ه.ش با استفاده از بورس تحصيلي دانشجويان ممتاز، جهت ادامه تحصيل عازم آمريكا شد و در دانشگاه كاليفرنيا تحصيلات خود را طي كرد. در همان دانشكده، انجمن اسلامي دانشجويان را بنا نهاد و وقتي كه رژيم شاه از فعاليت هاي اسلامي او در آمريكا مطلع شد بورس وي را قطع كرد. چمران با دريافت ممتازترين درجه علمي كه همراه با تحسين بسياري از صاحبنظران بود، درجه دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما را اخذ كرد. پس از واقعه 15 خرداد تصميم به مبارزه مسلحانه با رژيم گرفت و به همين منظور عازم مصر شد و مدت دو سال دوره آموزش هاي چريكي و جنگ هاي پارتيزاني را گذراند. چمران با جمال عبدالناصر در مسأله ناسيوناليسم عربي كه ناصر به آن دامن مي‌زد اختلاف پيدا كرده و پس از فوت وي عازم لبنان شد. در لبنان، آموزش دوره‌هاي چريكي به مبارزان ايراني را آغاز كرد و با كمك امام موسي صدر، ‹‹حركت المحرومين››‌ و نيز شاخه نظامي آن يعني ‹‹جنبش امل››‌ را بنيان نهاد. شهيد چمران در لبنان حملات بسياري به مواضع صهيونيزم اشغالگر و نيروهاي فالانژ وابسته به اين رژيم داشت. با اوجگيري انقلاب اسلامي شهيد چمران با نظر امام به وطن بازگشت و ابتدا به آموزش نخستين گروه از سپاه پاسداران پرداخت. در همان زمان به معاونت نخست وزير منصوب شد. دكتر چمران پس از بروز غائله پاوه عازم منطقه شد و حماسه ساز كردستان شد. پس از اين حماسه از سوي امام (ره) به وزارت دفاع منصوب شد و سپس به نمايندگي امام در شوراي عالي دفاع در كنار حضرت آيت‌الله خامنه‌اي نصب گرديد. در انتخاب دوره اول مجلس به عنوان نماينده تهران انتخاب شد اما با شروع جنگ تحميلي با اجازه امام عازم جبهه‌هاي جنگ شد و ستاد جنگهاي نامنظم را تشكيل داد و اقدامات بسيار مهمي در آن زمان كه ركود بر جبهه‌ها حاكم بود انجام داد. در جنگ سوسنگرد مجروح شد اما از پاي ننشست و دوباره به جبهه‌ها بازگشت و حماسه‌هاي بسياري آفريد . سرانجام در 31 خرداد 1360 در مشهد دهلاویه به آرزوي ديرينش يعني شهادت و لقاءا... رسيد. زندگینامه شهيد دكتر مصطفی چمران: ولادت: 1311 تهران تحصيلات: دکترای الکترونيک و فيزيک پلاسما برخى از فعاليتهاى شاخص: قبل از پيروزى انقلاب اسلامى: شرکت درفعاليتهاي مسجد هدايت عضويت درانجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران شرکت درمبارزات سياسي دوران دکترمصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت نفت. پيوستن به نهضت مقاومت ملي پس از مرگ دکترمصدق مبارزه با رژيم شاه درسخت ترين شرايط. تاسيس انجمن اسلامي دانشجويان درآمريکا گذراندن دوره هاي پارتيزاني وچريکي درمصر درزمان عبدالناصر تعليم چريک هاي مبارز ايراني اعتراض به جمال عبدالناصر درخصوص ناسيوناليسم عربي وملي گرائي افراطي. هجرت به لبنان وتاسيس سازمان امل به کمک امام موسي صدر مبارزه با فالانژيستها درلبنان پس از پيروزى انقلاب اسلامى: بازگشت به وطن پس از 21 سال هجرت تربيت اولين گروههاي پاسداران انقلاب درسعداباد. معاون نخست وزير درامورانقلاب پيگيري مبارزات با ضد انقلاب درکردستان وآزاد سازي شهرپاوه وسپس کردستان منصوب شدن به وزارت دفاع توسط امام خميني نمايندگي مجلس شوراي اسلامي دراولين دور انتخاب مجلس نماينده امام خميني درشوراي عالي دفاع تشکيل ستاد جنگهاي نامنظم دراهواز تشکيل واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگهاي نامنظم زخمي شدن درحمله مزدوران عراقي به سوسنگرد. حضور درهمه جبهه هاي نبرد وارائه رهنمود. فرماندهي فتح تپه هاي الله اکبر فتح دهلاويه شهادت: 31 خرداد سال 1360 – دهلاويه شهيد دکتر چمران کمي قبل از شهادت درحاليکه شهادت يکي از فرماندهانش را به ساير رزمندگان تبريک وتسليت مي گفت چنين گفت : خدا رستمي را دوست داشت و برد اگر ما را هم دوست داشته باشد، مي برد...

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهادت سردار محمد بروجردي
 (2/3/1362)

شهيد محمد بروجردي در سال 1333 ش در يكي از روستاهاي اطراف بروجرد به دنيا آمد. از هفت سالگي به همراه خانواده، ساكن تهران شد و در سال 1356، با هدف ضربه زدن به رژيم پهلوي، گروه توحيدي صف را تشكيل داد. او در همان سال راهي نجف گرديد و از طرف حضرت امام خميني(ره)، مأمور آگاه كردن مردم از جنايات رژيم شد و در اين سنگر به ايفاي وظيفه پرداخت. گروه صف به فرماندهي محمد بروجردي، به هنگام ورود حضرت امام به ميهن اسلامي و روزهاي پس از آن، مسؤوليت حفاظت از جان امام را بر عهده گرفت. با عزيمت امام به قم، بروجردي مسؤول زندان اوين شد. شهيد بروجردي نقش مهمي در تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي داشت و خود از فرماندهانِ اوليه آن به شمار مي‏رفت. وي در سال 1358 ش براي فرونشاندنِ آشوب ضد انقلاب در كردستان، راهي اين منقطه گرديد و با اقامت چهار ساله خود در آن ديار، وضعيت اين منطقه را سروسامان داد تا جايي كه به مسيح كردستان شهرت يافت. شهيد بروجردي در سال 1361، به عنوان فرمانده سپاه در غرب كشور، قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) را تشكيل داد و عمليات‏هاي نظامي را از اين مكان، هدايت مي‏نمود. سرانجام اين پاسدار غيور و فداكار، طي يكي از مأموريت‏هاي خود در نزديكي شهرستان نقده بر اثر برخورد با مين، در 29 سالگي  به شهاد ت  رسيد و پس از تشييعي باشكوه، در بهشت زهرا به خاك سپرده شد
SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

حماسه شهداي هويزه
در آذر ماه 1359، پس از شكست نيروهاي عراقي در جنوب سوسنگرد به وسيله سربازان اسلام يك گروهان از سپاه اهواز، جهت محافظت پدافند شهر هويزه، به آن شهر اعزام شد؛ اين در حالي بود كه بني صدر دستور تخليه هويزه از بسيج و سپاه را صادر نموده بود و دستور داد كه در سوسنگرد مستقر شوند. اين دستور با مخالفت جدي شهيد سيد محمدحسين علم الهدي و ديگر رزمندگان مواجه شد و با تماس شهيد علم الهدي با آيت الله خامنه اي، دستور بني صدر لغو شد و نيروهاي سپاه در هويزه باقي ماندند. روز 15 دي 1359، روز آغاز عمليات بود. هدف اين عمليات پاكسازي شمال و جنوب كرخه كور از وجود نيروهاي متجاوز بعثي بود. روز 16 دي ماه 1359، سپاهيان اسلام جلوي تانك هاي ارتش مستقر شده و منتظر دريافت رمز حمله بودند كه متوجه شدند، رفت و آمد تانك هاي دشمن زياد و هواپيماهاي دشمن در آسمان جهت بمباران ظاهر شده و نيروهاي اسلام زير آتش توپخانه، كاتيوشا و خمپاره قرار گرفتند. فرماندهي، دستور عقب نشيني به طول 500 متر را صادر كرد. تانك هاي ما عقب نشيني كردند و عراقي ها با اين تصور كه نيروهاي اسلام شكست خورده و فرار كرده اند، وارد منطقه شدند. در اين ضد حمله دشمن، بيش از يكصد تن از برادران پاسدار، جهاد و دانشجويان پيرو خط امام از جمله شهيد بزرگوار حسين علم الهدي شهيد و مفقود الاثر شدند. حماسه شهيد علم الهدي و يارانش براي هميشه در تاريخ پرافتخار انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، ثبت شده است.

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهید عباس بابایی
15/5/1366


شهید بابایی با 3000 ساعت پرواز با هواپیماهای جنگنده مختلف، کارنامه درخشانی از خود و میهنش بجای گذاشته است. آن چه برای همگان عجیب بود، نوع وضعیت ظاهری ایشان بود. فردی با لباس ساده و اکثرا بسیجی با سری تراشیده، بی آلایش که در اکثر اوقات او را با یک بسیجی ساده اشتباه می گرفتند. روزی درحالی که فرمانده پایگاه بود، با سینی چای از بسیجیان پذیرایی می کرد و کسی هم او را نمی شناخت. چهره ای که برای عراقی ها به عنوان یک افسر شجاع و نترس شناخته شده بود و آنها از نام او نیز می ترسیدند، سینی چای را جلوی بسیجیان می گرفت که ناگهان یکی از بسیجی ها که گویا خسته هم بود به حالت پرخاش به ایشان می گوید:
- این چه چایی هست که آوردی ... این که سرده ما داریم می رویم برای شما بجنگیم.
در این هنگام بابایی با لبخندی که بر لب داشت می گوید:
- چشم برادر ... همین الان براتون عوضش می کنم.
بعد از خروج بابایی، فرمانده بسیجی ها با عصبانیت رو به بسیجی جوان می کند و می گوید:
- هیچ می دانی اون کسی که سرش داد زدی چه کسی بود؟ او سرهنگ بابایی فرمانده پایگاه است تو باید برای این کار جریمه بشی.
در این هنگام بابایی وارد می شود و درحالی که سر خود را پایین انداخته بود، سینی را جلوی بسیجی می گیرد و می گوید بفرمائید برادر.
بسیجی که از کرده خود بسیار پشیمان بود، شروع به معذرت خواهی می کند که بابایی می گوید احتیاجی نیست ما همه برای خدمت آمدیم.
بابایی همیشه برای کارها و عملیات سخت و خطرناک داوطلب بود و شخصا برای آگاهی از مشکلات موجود، به صورت ناشناس به پایگاه ها و مناطق جنگی سفر می کرد.

در چهاردهم آذرماه سال 1329 در یکی از محروم ترین نقاط شهرستان قزوین در خیابان سعدی و در یک خانواده مذهبی که آتش عشق به امام حسین (ع) و اهل بیت از آن زبانه می کشید، کودکی به دنیا آمد که بعدها باعث افتخار هر ایرانی بود. نام او را به یاد علمدار کربلا، عباس نهادند.

 
عاشق امام حسین (ع)
مرحوم "حاج اسماعیل بابایی" پدر بزگوار عباس را همگان به عنوان تعزیه گردان می شناختند که سال های زیادی از عمر خود را صرف خدمت به امام حسین و این همایش بزرگ مذهبی کرده بود. صحن حیاط خانه اش منزلگاه دوستداران حسین (ع) بود. دوران طفولیت عباس در این فضا آغاز شده بود. او از همان زمان کودکی از پدر آن چه را که باید بیاموزد و سرلوحه قرار دهد، آموخت. از همان کودکی نقش هایی را در تعزیه به عهده گرفت تا از همان موقع معلوم باشد که عباس چقدر عاشق اهل بیت است.
سال ها یکی پس از دیگری گذشت. اینک عباس، دوران تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان دهخدا سپری می کند و دوران متوسطه خود را نیز در دبیرستان نظام با موفقیت به پایان می رساند.
پس از اخذ دیپلم، با شرکت در کنکور سراسری در رشته پزشکی پذیرفته می شود ولی به دلیل این که به خلبانی علاقه وافری داشت، از آن انصراف داده و در سال 1348 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی می شود. همانند دیگر خلبانان نیروی هوایی پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز، جهت تکمیل فن خلبانی و گذراندن دوره پیشرفته، به کشور ایالات متحده آمریکا اعزام می شود.
 
آمریکا هم عباس را عوض نکرد
کشور آمریکا با تمام زرق و برقش، نتوانست عباس را به خود جلب کند و عباس همان عباسی بود که در هنگام گذراندان دوره مقدماتی، به دلیل این که آسایگاهش در طبقه دوم روبه روی آسایگاه دختران بود، تقاضای انتقال به طبقه اول کرده بود.
او همچنان بر عقاید دینی و مذهبی خود پای بند بود. برای این که چشمش به عکس های خواننده زن آمریکایی که هم اتاقی اش (در آن زمان تمام دانشجویان خلبانی باید برای مدت حداقل دو ماه با یک دانشجوی آمریکایی هم اتاق می شدند تا در پیشرفت زبان به آنها کمک شود) به دیوار زده بود نیفتد، با توافق همدیگر اتاق را به وسیله یک پارچه، به دو قسمت تقسیم کرده بود.
در آمریکا از خوردن نوشابه "پپسی" خودداری می کرد و به دوستان می گفت که صاحب کارخانه این نوشابه یک اسرائیلی است و مراجع تقلید، ما را از خوردن آن منع کرده اند.
عباس مهارت بالایی در بازی والیبال داشت. روزی درحالی که نظاره گر بازی سربازان آمریکایی بود، مشکلی را مشاهده کرد و به یکی از سربازان توصیه کرد "اگر به این شکل بازی کنی بهتر است" ولی آن سرباز به او توهین کرد که شما ...
عباس نه تنها ناراحت نشد، بلکه رو به او کرد و گفتک
- حاضرم با شما مسابقه بدهم. تیم شما کامل در یک طرف و من به تنهایی در طرف دیگر.
مسابقه آغاز شد و تمامی دانشجویان ایرانی که از این کار عباس به وجد آمده بودند، شروع به تشویق عباس نمودند و در میان تعجب حاضران، عباس یکی پس از دیگری امتیازات لازم را به دست می آورد. در بین سربازان آمریکایی که از شدت عصبانیت قادر به بازی نبودند، اختلاف افتاده بود و در نهایت عباس به تنهایی تیم آنها را برد.
در این هنگام فرمانده پایگاه که یک سرهنگ آمریکایی بود و از دور نظاره گر این بازی بود، جلو آمد و دست بر روی شانه عباس می گذارد و می گوید:
- از امروز به بعد تو کاپیتان تیم دانشگاه هستی.
و چندی بعد این تیم با هدایت عباس، قهرمان دانشگاه های هوایی می شود.
در نهایت دوره خلبانی عباس در آمریکا تمام شد ولی به دلیلی، به عباس گواهینامه خلبانی داده نمی شد. هم اتاقی آمریکایی عباس در گزارشی به فرماندهی، او را این گونه توصیف کرده بود:
- فردی منزوی است و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از نوع رفتارش بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی و شدیدا به فرهنگ و سنن ایرانی پای بند است. به هرحال او شخصی غیر نرمال است. در گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند. (که منظور همان نماز خواندن عباس بود.)
همین گزارش ها باعث شده بود تا تکلیف عباس مشخص نباشد. خود عباس درباره آخرین روزهای زندگی در آمریکا این چنین می گوید:
- به دلیل گزارش هایی که در پرونده ام ثبت شده بود به من گواهینامه خلبانی نمی دادند روزی به دفتر مسئول دانشکده که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم. وارد اتاقش شدم و احترام گذاشتم. او نیز از من خواست که بنشینم. پرونده من جلویش بود. این ‍ژنرال آخرین نفری بود که باید پرونده مرا امضاء می کرد و به عبارت بهتر قبول یا رد شدنم در گرو امضاء او بود.
ژنرال از من پرسش هایی می کرد و من نیز پاسخ می دادم. به نظر می رسید که نسبت به من نظر خوشی ندارد. این ارتباط برای من از اهمیت خاصی برخوردار بود. زیرا با زندگی و آبرویم رابطه داشت و احساس می کردم رنج دو ساله دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای آینده داشتم، همه در یک لحظه درحال نابودی است و باید با دست خالی، بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم.
در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ‍ژنرال خواست برای کار مهمی به خارج از اتاق بیاید. با رفتن ‍ژنرال، مدتی من تنها ماندم. به ساعت نگاه کردم وقت نمازظهر بود. با خود گفتم کاش این جا نبودم و می توانستم نماز اول وقت بخوانم. انتظارم برای بازگشت ‍ژنرال طولانی شد. با خود گفتم هیچ چیز واجب تر از نماز نیست. همین جا نماز می خوانم انشاالله که تا پایان نماز ‍ژنرال بر نمی گردد. روزنامه ای را که در آن جا بود به زمین انداختم و مشغول نماز خواندن شدم که ناگهان ‍ژنرال وارد اطاق شد. با خود گفتم نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ سرانجام نماز را ادامه دادم و گفتم هر چه خدا بخواهد همان می شود. نمازم تمام شد. درحالی که بر روی صندلی می نشستم از ‍‍‍‍‍‍ژنرال عذرخواهی کردم و نشستم. ژنرال بعد از مدتی سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت:
- چکار می کردی؟
گفتم: "عبادت می کردم."
گفت: "بیشتر توضیح بده."
گفتم: "در دین ما دستور بر این است که در ساعت هایی معین از شبانه روز، باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت، زمان آن فرا رسیده بود و من هم چون شما در اتاق نبودید، از فرصت استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم."
ژنرال سری تکان داد و گفت:
- پس همه این مطالبی هم که در پرونده توست راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟
گفتم: "بله همین طور است."
‍ژنرال لبخندی زد و از نگاهش متوجه شدم از صداقت من خوشش آمده است. با چهره ای بشاش پرونده ام را امضاء کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست، دستش را به سوی من دراز کرد و گفت:
- به شما تبریک می گویم ... شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت می کنم.
من هم متقابلا از او تشکر کردم و احترام گذاشته از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم دو رکعت نماز شکر خواندم.
پس از بازگشت از آمریکا، در سال 1351 بابایی به عنوان خلبان اف 5 در پایگاه چهارم شکاری دزفول مشغول به خدمت می شود. سه سال بعد در شهریور ماه سال 1354 بابایی با دختر دایی اش خانم "صدیقه حکمت" ازدواج می کند.

انتخاب برای آموزش هواپیمای "اف 14"
هواپیمای پیشرفته اف 14 مدتی بود که وارد ایران شده و تصمیم بر این شده بود که خلبانان این هواپیما از بین بهترین های اف 4 و اف 5 انتخاب شوند.
بابایی هم که جزو بهترین خلبانان اف 5 بود، در تاریخ 10 آبان سال 1355 برای پرواز با این جنگنده انتخاب شد و همان زمان به پایگاه هشتم شکاری اصفهان منتقل گردید. در این مدت بابایی چنان مهارتی در هدایت اف 14 پیدا می کند که به عنوان یکی از بهترین خلبان های اف 14 انتخاب می شود.
در همین روزها به دلیل نوع کاری که هواپیمای اف 14 انجام می داد، نیروی هوایی تصمیم می گیرد تغییراتی روی این هواپیما ایجاد کند که قابلیت سوخت گیری در شب را نیز داشته باشد. شرکت "گرومن" (سازنده هواپیمای اف 14) برای این کار و نصب پروژکتورهای مخصوص، درخواست مبلغ گزافی می کند که با مخالفت نیروی هوایی ایران، این طرح لغو می شود که بعدها بابایی با شهامتی که از خود به خرج می دهد، عمل سوختگیری در شب را با این هواپیما انجام می دهد و خود را به عنوان بنیانگذار سوخت گیری هوایی در شب با هواپیمای اف 14 به همگان معرفی می کند.

عباس رژه شاه را به هم ریخت
انقلاب نزدیک بود. در تاریخ 24 اسفند سال 1356 تصمیم گرفته می شود که گروهی از خلبانان اف 14 در مقابل شاه با هواپیما رژه بروند که بابایی برای این رژه انتخاب می شود. آن روز قرار می شود تعدادی اف 14 با آرایش خاصی به پرواز درآیند و در مقابل شاه رژه بروند. همه هواپیماها از پایگاه اصفهان به پرواز در می آیند.
در بین راه ناگهان بابایی به فرمانده گروه پروازی اعلام می کند که هیدرولیک هواپیما را از دست داده و باید برگردد. با تایید فرمانده گروه، بابایی به پایگاه مراجعت می کند و فرمانده که می دانست هواپیما دارای حالت دوبله هیدرولیک است، به فکر فرو می رود. با این حرکت بابایی، آرایش اف 14 ها بهم می ریزد و رژه آنها نیز بهم خورده و خراب می شود. پس از مراجعت هواپیماها، فرمانده پایگاه از مسئول گردان پاسخ می خواهد و می پرسد که آیا او هم تایید می کند که هواپیما مشکل داشته؟ فرمانده گردان با این که همه چیز را دریافته بود و همچنین متوجه شده بود که این حرکت بابایی از روی عمد بوده، ولی با تایید صحبت های بابایی، فرمانده پایگاه را قانع می کند.
آری شهید بابایی می خواست رژه در حضور شاه را برهم بریزد.

انقلاب اسلامی و در پس آن دفاع مقدس
در شکل گیری انقلاب و روشن کردن افکار پرسنل نیروی هوایی، شهید بابایی نقش بسزایی را ایفا می کرد. با پیروزی انقلاب، این شهید بزرگوار همراه با شهید اردستانی اقدام به تشکیل هسته تشکل خلبان های حزب اللهی در پایگاه های تبریز و اصفهان می کنند.
31 شهریور سال 1359 کشور بعثی عراق هجوم همه جانبه خود را به خاک ایران آغاز می کند. بابایی همچون دیگر تیزپروازان نیروی هوایی، حضوری گسترده و چشمگیر در جبهه های جنگ و شرکت در عملیات برون مرزی دارد.
یک سال پس از آغاز جنگ، بابایی به دلیل کارآمدی، فعالیت های شبانه روزی و رشادت هایی که از خود نشان داد، در تاریخ هفتم مرداد سال 1360 با ارتقاء به درجه سرهنگ دومی، به عنوان فرمانده پایگاه هوایی اصفهان منصوب می شود.

ابتکاری برای کاهش اشتباه پدافند
در این روزها تعدادی از هواپیماهای ما که از پروازهای برون مرزی برمی گشتند، به دلیل پرواز در ارتفاع پایین و سرعت بالایی که داشتند، به اشتباه مورد هدف پدافند خودی قرار می گرفتند که بابایی طرحی را ارائه کرد که بر اساس آن یک خلبان به ایستگاه های پدافند مرزی اعزام می شد و تمام اطلاعات ورودی و خروجی جنگنده ها در اختیارش قرار می گرفت. بدین ترتیب با هماهنگی ای که شده بود، بعد از چندی شاهد کاهش 90درصدی این اشتباه ها بودیم.

 
بنیان گذار سوختگیری هوایی درشب برای هواپیمای اف 14
و تشکیل گردان کربلا
در این زمان با توجه به این که هواپیماهای اف 14 در بعضی از مواقع تا 12 ساعت پرواز ممتد در شب داشتند، نیاز به سوخت گیری هوایی در شب امری اجتناب ناپذیر بود که وی به عنوان اولین کسی که این کار را کرده بود، به خلبانان دیگر آموزش های لازم را می داد.
بابایی در نهم آذر سال 1362 ضمن ارتقاء درجه به سرهنگ تمامی، به عنوان معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی منصوب و به تهران منتقل شد ولی مگر او می توانست پشت میز بنشیند؟!
در این زمان بابایی به همراه شهید اردستانی در قرارگاهی به نام "رعد" اقدام به تشکیل گردانی با عنوان "گردان کربلا" نمودند و با جمع کردن تعدادی از خلبانان در این گردان، عملیات خطرناک را داوطلبانه انجام می دادند.

نگذارید بابایی پرواز کند
تعدادی از دوستان ایشان خدمت حضرت آیت الله طاهری رفتند و از او درخواست کردند که به دلیل خطرات فراوان، بابایی را از پروازهای جنگی منع کند.
وقتی که حاج آقای طاهری به او می گوید:
- به دلیل این که پست شما مهم است و بهتر است که به دلیل خطرات احتمالی به پروازهای عملیاتی نروی.
می گوید:
- حاج آقا منم مثل خلبان های دیگه. اونا هم براشون خطر هست.
و با توضیحاتی که بابایی می دهد حضرت آیت الله طاهری قانع می شود.
از این به بعد باز هم بابایی درحالی که فرمانده بود، در عملیات شرکت می کرد و می گفت:
- فرمانده باید جلوتر از همه باشد.
تا زمان شهادت پروازهای عملیاتی او ادامه داشت. به طوری که از سال 1364 تا زمان شهادت 60 ماموریت خطرناک برون مرزی را با موفقیت انجام داد تا به همگان اثبات کنند که یاران روح الله از مرگ هراسی ندارند و آماده مقابله با دشمنان ایران و اسلام و انقلاب هستند.

ابتکاری دیگر
در همین سال ها نیروی هوایی با کمبود خلبان در هواپیمای اف 14 مواجه بود که بابایی طرحی را ارائه کرد که بر مبنای آن تعدادی از خلبانان ماهر هواپیمای اف 5 برای آموزش پرواز با اف 14 انتخاب شوند و بروی این هواپیما انتقال پیدا کنند. او خود مشغول انتخاب خلبانان شد و تعدادی از خلبانان ماهر اف 5 برای این کار انتخاب شدند. در آن زمان این طرح بسیار برای نیروی هوایی و ادامه پروازهای اف 14 حیاتی بود که با تدبیر بابایی این طرح با موفقیت کامل انجام شد.
لازم به ذکر است که امیر سرتیپ "احمد میقانی" فرمانده فعلی نیروی هوایی، نیز از جمله خلبانان اف 5 بود که از سوی شهید بابایی برای پرواز با اف 14 انتخاب شد.

ستاری از من لایق تر است
در سال 1365 مقدمات فرماندهی عباس در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران فراهم شده و حکم او توسط ریاست محترم جمهوری امضاء شده بود و فقط امضای حضرت امام (ره) مانده بود. بابایی درحالی که در مرخصی بود، به سرعت خود را به تهران رساند و مانع این کار شد و برای این پست، امیر سرلشکر "منصور ستاری" را که در آن زمان سرهنگ تمام بود، پیشنهاد داد و گفت که او از من لایق تر است.
در تاریخ هشتم اردیبهشت سال 1366 بابایی به درجه سرتیپی ارتقاء یافت ولی همچنان پروازهای عملیاتی را انجام می داد.
نزدیک به عید قربان بود. عباس که همیشه تقاضاهای دوستان و اطرافیان خود را مبنی بر سفر به حج بی جواب می گذاشت، این بار که اصرار دوستان را می بیند می گوید:
- شما بروید ... من خودم را تا عید قربان می رسانم.

عقاب تیزپرواز هوس پروازی دگر کرد
صبح روز پانزدهم مرداد سال 1366 مصادف با عید سعید قربان، تیمسار بابایی به همراه سرهنگ خلبان "بختیاری" با یک فروند هواپیمای اف 5 دو نفره، در پایگاه هوایی تبریز به زمین نشست. به محض این که هواپیما به زمین می نشیند، سرهنگ خلبان "علی محمد نادری" و تعدادی دیگر از خلبانان به استقبال می آیند. بعد از این که وارد ساختمان فرماندهی می شوند، سرهنگ بختیاری می گوید:
- تیمسار اگر اجازه بدهید من کمی خسته هستم یه کم استراحت کنم موقع پرواز بیدارم کنید.
و بابایی به او می گوید: "برو برو تو استراحت کن."
سرهنگ بختیاری به گوشه ای از سالن می رود و دراز می کشد که بعد از چند دقیقه به خواب فرو می رود.
بابایی به همراه سرهنگ نادری، وارد گردان عملیات می شود. بابایی ماموریت پروازی را در دفتر مخصوص می نویسد و زیر آن را امضاء می کند. سرهنگ نادری به او می گوید:
- تیمسار شما خسته هستید بهتر است استراحت کنید.
که بابایی به سرهنگ نادری می گوید:
- نه آقای نادری خسته نیستم ...
و سپس به سرهنگ نادری می گوید:
- محمد آقا ... بگو هواپیما را مسلح کنند.
سرهنگ نادری می گوید:
- عباس جان ... امروز عید قربان است چطوره این کار را به فردا موکول کنیم؟
بابایی می گوید:
- امروز روز بزرگی است ... روزی است که اسماعیل به مسلخ عشق رفت ... نادری می دانی من امروز باید در قزوین باشم، آخه تعزیه داریم. به پدرم گفته بودم نقش کوچکی هم برای من در نظر بگیرد، اما حالا این جا هستم. اگر موافقی طرح پرواز را مرور کنیم.
با تایید سرهنگ نادری، بابایی شروع به تشریح عملیات می کند. نقطه نشانه ها، مواضع پدافندی، تاسیسات و نیروی های زرهی دشمن را روی نقشه مشخص می کند و پس از تبادل نظر با سرهنگ نادری، درحالی که تجهیزات پروازی خود را همراه داشت، محوطه گردان عملیات را ترک کرده و پیاده به سوی جنگنده به راه می افتد.
در همین زمان سرهنگ بختیاری ناگهان از خواب بیدار می شود، به ساعتش نگاه می کند، با عجله کلاه و تجهیزات خود را برداشته و به سمت محوطه پرواز شروع به دویدن می کند. پرسنل گردان نگهداری مشغول مسلح کردن یک فروند اف 5 دو کابینه بودند. بابایی دستی بلند می کند و سلام و خسته نباشید می گوید. عوامل فنی با دیدن بابایی دست از کار کشیده و مشغول احوال پرسی با او می شوند. سرپرست گروه می گوید:
- همان طور که دستور داده بودید هواپیما را مسلح کردیم.
بابایی با یک بازرسی از هواپیما، دستور می دهد موشک های نوک بال و تیرهای مسلسل هواپیما را نیز پر کنند تا مهمات تکمیل باشد.
سرهنگ نادری می گوید:
- ببخشید ... ما برای شناسایی می رویم یا شکار؟
که بابایی نقشه ای را از جیبش بیرون می آورد و می گوید:
- ببین آقای نادری ... وقتی به هدف رسیدیم بمب ها را روی تاسیسات فرو ریخته، آن را منهدم می کنیم و در قسمت بعد باید دور بزنیم و نیروهای زرهی دشمن را در نقطه ای دیگر با راکت و فشنگ مورد حمله قرار دهیم.
سرهنگ نادری می گوید: "امیدوارم خدا خودش کمک کند."
بابایی به گوشه ای می رود، کتابچه دعایش را از جیب بیرون آورده و مشغول دعا خواندن می شود که سرهنگ بختیاری نفس زنان به او می رسد و می گوید:
- من خواب بودم چرا بیدارم نکردید؟
بابایی می گوید: "توخسته ای استراحت کن."
سرهنگ نادری می گوید:
- تو خودت دو شبه که نخوابیدی ... اگر اجازه بدی من با نادری می روم.
که تیمسار می گوید: "نه خسته نیستم انشاالله پرواز بعدی را شما انجام بدهید."
سرهنگ بختیاری اصرار می کند که بابایی می گوید:
- شاید دیگر فرصتی برای پرواز نداشته باشم.
سپس دست در گردن سرهنگ بختیاری می اندازد و می گوید:
- ان شاالله برگشتم جشن می گیریم.
بختیاری به بابایی می گوید:
- به من عیدی نمی دهی؟
که بابایی می گوید: "عیدی طلبت تا بعدازظهر."
در این هنگام هواپیما با بیشترین مهمات ممکن، آماده پرواز است. بابایی رو به آسمان می کند و آرام می گوید: "الله اکبر" و سپس روبه سرهنگ نادری می کند و می گوید:
- محمد آقا برویم؟
هر دو از پلکان هواپیما بالا می روند. تیمسار بابایی وقتی درون کابین قرار می گیرد، برای بختیاری و عوامل نگهداری که در کنار هواپیما هستند، دست تکان می دهند.
تیمسار در کابین عقب جنگنده قرار می گیرد و پس از چک کردن هواپیما، به نادری می گوید:
- برویم ... امروز روز جنگ است.
هواپیما با رمز "تندر" به ابتدای باند می رسد و لحظه ای بعد با غرشی در دل آسمان جای می گیرد.
پس از یادآوری نقاط توسط بابایی به سرهنگ نادری، نادری نقل می کند که صدای او را به آرامی از رادیو هواپیما شنیدم که می گفت:
- پرواز کن پرواز کن امروز روز امتحان بزرگ اسماعیل است.
بعد از مدتی نادری به تیمسار می گوید:
- کلید مهمات روشن و آماده شلیک هستم، موقعیت کجاست؟ تیمسار می گوید: "تا هدف سه دقیقه مانده" و ادامه می دهد "چهار درجه به شمال."
هواپیما پس از مانوری در آسمان، به نقطه مورد نظر می رسد. ارتفاع گرفته و با شیرجه به سمت تاسیسات دشمن، آن جا را مورد هدف قرار می دهد. با اصابت بمب ها، کوهی از آتش به آسمان زبانه می کشد و صدای تیمسار در گوش نادری می پیچد:
- الله اکبر ... الله اکبر ... می رویم به طرف نیروهای زرهی دشمن.
پس از چند لحظه، باران گلوله و موشک بود که بر سر دشمن فرو ریخته می شد. بعد از پایان تیرباران نیروهای زرهی، تیمسار می گوید: "آقا محمد ... برگردیم."
هواپیما با گردشی 180 درجه از منطقه دور می شود. در پایین آتش زبانه می کشد و بعثیان به هر سوی درحال فرار بودند.
هواپیما درحال عبور از کوه های بلند و جنگل های سرسبز بود که صدای عباس در رادیو می پیچد:
- آقای نادری ... پایین را نگاه کن درست مثل بهشت است.
سپس آهی می کشد و ادامه می دهد:
- خدا لعنتشون کنه که این بهشت را به جهنم تبدیل کرده اند.
پس از لحظاتی صدای عباس در کابین می پیچد:
- مسلم سلامت می کند یا حسین ...
ناگهان صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون می کند. عباس در یک آن خود را درحال طواف می یابد:
- اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک...
و آخرین حرف ناتمام ماند.
همسر و دوستان بابایی در این هنگام در مکه هید بابایی را می بینند.
سرهنگ نادری بعد از چند لحظه که بیهوش بود، به خود آمد. درد شدیدی در ناحیه پشت و بازویش احساس می کرد و کابین نیز پر از دود شده بود.
هواپیما با سرعت درحال سقوط بود. بعد از چند لحظه نادری موفق به کنترل هواپیما می شود که در این هنگام مقدار زیادی از سرعت آن کم شده بود. تمام علائم به هم ریخته شده بود. سرهنگ نادری در رادیوی هواپیما فریاد می زند:
- عباس ... حالت خوبه؟
ولی صدایی نمی شنود. هرچه صدا می کند جوابی نمی گیرد. سرهنگ نادری که گیج شده بود، یک بار دیگر عباس را صدا می زند:
- عباس جان حالت خوبه؟ تو را به خدا جواب بده.
سرهنگ نادری که ناامید شده بود، سعی می کند تا رادار را بگیرد:
- از تندر به رادار ...
ولی کسی جواب نمی دهد. در آخرین لحظه افسر کنترل رادار صدایش می زند:
- از رادار به تندر ... صدای شما نامفهوم است.
سرهنگ نادری می گوید:
- ما مورد هدف قرار گرفتیم. وضعیت خوبی نداریم. سعی دارم هدایت هواپیما را در دست بگیرم.
افسر رادار می گوید:
- خون سرد باشید ... موقعیت را به دقت بررسی کنید. به گوشم.
هواپیما درحالی که تعادل کاملی نداشت، هر چند لحظه یک بار از حالت تعادل خارج می شد که سرهنگ نادری آن را دوباره به حالت نرمال بر می گردانید. نادری باز هم عباس را صدا می زند ولی صدایی نمی شنود. آیینه کابین را تنظیم می کند تا کابین عقب را ببیند. ولی متوجه می شود شیشه بین دو کابین شکسته و چیزی دیده نمی شود. مانوری به هواپیما می دهد و دوباره به عقب نگاه می کند.
حافظ کابین متلاشی شده بود و در اثر باد شدید، قسمتی از چتر نجات عباس هم در هوا به اهتزاز درآمده بود. نادری باز هم دقت می کند، قطرات خون به شیشه بین دو کابین پاشیده شده و با خود می گوید حتما شیئی منفجره او را متلاشی و به بیرون پرتاب کرده است.
نادری بار دیگر با رادار تماس می گیرد:
- هواپیما به شدت آسیب دیده اکثر کنترل کننده ها از کار افتاده. از وضعیت کابین عقب هم خبر ندارم. خودم هم زخمی هستم.
افسر رادار جواب می دهد:
- خودتان را در مسیر 38 در جه شمال شرق قرار دهید و ارتفاع را کم کنید.
در پایگاه هوایی تبریز غوغایی برپاست. آژیر وضع اضطراری در محوطه پایگاه پیچیده. آمبولانس و خودروهای آتش نشانی و نیروهای امداد همه به طرف باند پرواز در حرکتند.
افسر رادار با دستپاچگی، مرکز پیام نیروی هوایی را گرفته، وضعیت را گزارش می کند و درخواست می کند که این پیام سریعا به فرماندهی مخابره شود. سپس با هواپیما تماس می گیرد:
- لطفا اعلام وضعیت کنید.
سرهنگ نادری که احساس درد شدیدی می کرد، قصد داشت به هر قیمتی هواپیما را بر روی باند به زمین بنشاند. با شنیدن صدای رادار می گوید:
- دارم تلاش می کنم ولی وضع هر لحظه بدتر می شود.
افسر رادار به نادری اعلام می کند که در 18 کیلومتری باند هستید.
نادری در این لحظات درد شدیدی در ناحیه پشت و بازو احساس می کند. شروع به کم کردن ارتفاع برای نشستن برروی باند می شود که ناگهان صدایش در رادیو می پیچید:
- دور موتور کم نمی شه ...
افسر رادار به او می گوید:
- محمد جان چاره ای نیست روی باند بیا.
نادری ملتمسانه از خداوند کمک می خواهد. هواپیما باهمان سرعت، رو باند می نشیند. نادری ترمز ها را فشار می دهد که عمل نمی کنند. افسر رادار فریاد می زند چتر رو بزن و سپس فریاد می زند:
- چتر باز شد. خدایا خودت کمک کن.
هواپیما با سرعت به انتهای باند نزدیک می شود. نادری شیر بنزین موتورها را سریعا قطع می کند. در این لحظه هواپیما در برابر چهره بهت زده نادری، با گیر کردن به تور باریر (توری که در انتهای باند نصب می شود و در مواقع اضطراری برای متوقف کردن هواپیما استفاده می شود) متوقف می شود. براثر گرمای حاصل از ترمز ها، چرخ های هواپیما آتش می گیرند که نیروی های آتش نشانی بلافاصله آن را خاموش می کنند.
سرهنگ نادری با تلاش زیاد از کابین پیاده می شود و درحالی که از هواپیما فاصله می گرفت، نگاهی به کابین شکسته عباس انداخت.
فرمانده پایگاه تیمسار "رستگارفر" به نادری نزدیک می شود. نادری خودش را در آغوش تیمسار می اندازد و شروع به گریه کردن می کند.
 
بابایی قربانی حضرت ابراهیم شده
سرگرد "بالازاده" اولین کسی بود که خود را به کابین عقب هواپیما رسانید و لحظاتی بعد در مقابل چشمان ماتم زده همه، با دست بر سر و صورت خود می کوبد و می گوید
- عباس در کابین است او قربانی حضرت ابراهیم در عید فطر شده .
در این لحظه صدای مؤذن در فضای باند می پیچد و در لحظات اذان ظهر روز عید قربان، پیکر پاک و مطهر شهید بابایی روی دست های دوستانش تشییع می شود.
سرهنگ بختیاری درحالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، به سوی فرمانده پایگاه می رود و می گوید:
- دلم می خواهد برای تشییع پیکر عباس، من فرمان پیش فنگ بدهم
سراسر رمپ پایگاه خلبانان و پرسنل ایستاده بودند. سرهنگ بختیاری با گام هایی لرزان به وسط رمپ می رود و با صدایی رسا می گوید:
- گوش به فرمان من ... گارد مسلح به احترام شهید پیش فنگ.
همسر شهید بابایی بعد از عزیمت از مکه، کفن خونین عباس را کنار می زند و می گوید:
- تو مرا به زیارت کعبه روانه کردی اما، اما خودت به دیدار صاحب کعبه رفتی.

او برای ما کارگری می کرد
در مراسم چهلم شهید بایایی، در میان سوگوارن مردی میان سال با کلاه نمدی به شدت گریه می کرد. یکی از دوستان شهید بابایی به او نزدیک می شود و می گوید.
- پدر جان این شهید با شما نسبتی داشته؟
و مرد جواب می دهد:
- او همه زندگی ما بود. ما هرچه داریم از اوست.
مرد ادامه می دهد:
- من اهل ده زیار هستم. اهالی روستای ما قبل ازاین که شهید بابایی به آن جا بیاید، در تنگنا بودند. ما نمی دانستیم او کیست. لباس بسیجی بر تن داشت برای ما حمام ساخت، مدرسه ساخت، غسالخانه ساخت و هرکس که گرفتاری داشت پیش او می رفت. او یاور بیچاره ها بود. هر وقت پیدایش می شد، همه با شادی می گفتند اوس عباس آمد. چند وقتی پیدایش نشد. گویا رفته بود تهران. روزی آمدم اصفهان، عکس هایش را روی دیوار دیدم. مثل دیوانه ها هر که را می دیدم می گفتم او دوست من بود ولی کسی حرف مرا باور نمی کرد. به بچه های نیروی هوایی هم گفتم جواب دادند: پدر جان می دانی او کیست او تیمسار بابایی فرمانده عملیات نیروی هوایی است. گفتم: ولی او برای ما کارگری می کرد. دلم از این که او ناشناس آمد و ناشناس هم رفت آتش گرفته است.

وصیت نامه شهید بابایی
خدایا! خدایا! تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار.
به خدا قسم من از شهدا و خانواده های شهدا خجالت می کشم تا وصیتنامه بنویسم.
حال سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاالله خلاصه می کنم.
خدایا! مرگ مرا و فرزندانم و همسرم را شهادت قرار بده.
خدایا! همسر و فرزندانم را به تو می سپارم.
خدایا! من در این دنیا چیزی ندارم و هر چه هست از آن توست.
پدر و مادر عزیزم! ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.
عباس بابایی
22/4/1361
بیست و یکم ماه مبارک رمضان
SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهيد حسن باقري 

 

همزمان با گسترش انقلاب اسلامی و فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، خدمت سرباز را رها کرد و به موج خروشان و توفنده امت حزب‌الله پیوست و به صورت تمام وقت در پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی به فعالیت پرداخت.
به هنگام تشریف فرمایی حضرت امام خمینی(ره) به میهن اسلامی، در فعالیتهای کمیته استقبال شرکت چشمگیری داشت و به دلیل برخورداری از آموزش نظامی، به همراه سایر اعضای خانواده و دوستانش در تصرف کلانتری 14 و پادگان ولی‌عصر(عج) «عشرت آباد سابق» در تهران نقش بارزی داشت.

تا خرداد 1358، در کمیته انقلاب اسلامی و برخی نهادهای دیگر فعالیت داشت و با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی، همکاری فعال خود را با این روزنامه در زمینه‌های مختلف آغاز کرد. در این مدت بنا به دعوت سازمان آمل، از طرف روزنامه به عنوان خبرنگار، سفر 15 روزه‌ای به لبنان و اردن انجام داد که طی این سفر، گزارش تحلیلی جامعی از اوضاع نابسامان مسلین در آن منطقه تهیه کرد.
در خردادماه سال 1358 موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. سپس در امتحان وررودی دانشگاه شرکت کرد و با رتبه صد و چهارم در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول گردید.
او در مدت حضور در محیط دانشگاه، نقش فعال و موثری در مقابله با توطئه‌های ضدانقلاب و گروهکها داشت.
شهید باقری اوایل سال 1359 به عضویت سپاه در آمد. ابتدا در واحد اطلاعات مشغول به خدمت شد و در زمینه شناسایی و مقابله با گروهکهای منحرف و وابسته، فعالیت خود را استمرار بخشید و در این واحد بود که نام مستعار «حسن باقری» برای ایشان در نظر گرفته شد.
تهاجم دشمن بعثی به مرزهای کشور اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، نقطه عطفی در زندگی شهید باقری بود. با احساس تکلیف در دفاع از اسلام و میهن اسلامی بلافاصله پس از شروع جنگ – در روز اول مهرماه سال 1359 – به همراه عده‌ای از برادران پاسدار راهی جبهه‌های جنوب شد و تا آخرین لحظه حیات، در این سنگر باقی مانده و در بسیاری از صحنه‌های پیروز دفاع مقدس حضور فعال و تعیین کننده داشت.
عمده عناوین فعالیتهای وی در صحنه رزم با دشمن عبارتند از:
تاسیس و راه‌اندازی واحد اطلاعات و عملیات رزمی
شهید باقری از ابتدای ورودش به منطقه جنوب (اهواز) در پایگاه منتظران شهادت (گلف) به منظور دستیابی به اطلاعات مناسب از موقعیت دشمن، به جمع‌آوری نقشه‌ها و پیاده کردن وضعیت مناطق عملیاتی روی آنها، اقدام کرد و شخصاً به همراه عناصر اطلاعاتی، جهت کسب اطلاع دقیق از دشمن، به شناسایی محورها و نقاط مورد نظر می‌پرداخت و در برخی از موارد نیز تا عقبه نیروهای دشمن برای ارزیابی توان و استعداد آنها، با چالاکی و شجاعت بی‌نظیری پیش می‌رفت.
فعالیتهای مثبت او در این زمینه با سازماندهی عناصر اطلاعاتی و برگزاری آموزش مختصری برای آنها، منجر به راه‌اندازی واحد اطلاعات عملیات در ستاد عملیات جنوب (گلف) گردید.
واحدهای اطلاعات عملیات پس از گذشت حدود 3 ماه از شروع جنگ، در تمامی محورهای جنوب (از آبادان تا دزفول) با قدرت تمام مستقر شدند و نسبت به شناسایی و تعیین وضعیت دشمن و ارسال گزارش آن اقدام کردند. با این تلاش، اطلاعات چشم فرماندهی در میدان جنگ شد و یکی از ضعفهای بزرگ – نداشتن اطلاع از وضعیت دشمن – برطرف گردید.
شهید باقری علاوه برا ارائه اطلاعات، توان و استعداد ذاتی بالایی در تحلیل اطلاعات دشمن داشت و اغلب حرکات احتمالی دشمن در آینده را پیش‌بینی می‌نمود و حتی به زمان و مکان آن هم اشاره می‌کرد. از آن جمله پیش‌بینی وی در دی ماه سال 1359 مبن بر حکت دشمن جهت الحاق محور شمال – جنوب منطقه سوسنگرد برای ارتباط جفیر و بستان بود. که دشمن در کمتر از یک هفته با نصب پلهای نظامی متعدد و تلاش گسترده این کار را انجام داد. (البته این منطقه بعدها با عنایات الهی در عملیات طریق‌القدس ارائه گردید.)
از اقدامات بسیار موثر شهید باقری که در این دوره پایه‌ریزی شد، بایگانی اسناد جنگ، ترجمه اسناد و بخش شنود بی‌سیمهای دشمن بود.از دیگر فعالیتهای وی طراحی گردانهای رزمی و تعیین ترکیب سازمان نفرات و تجهیزات و ادوات رزمی و واحدهای پشتیبانی از رزم بود.
معاونت ستاد عملیات جنوب
شهید باقری به دلیل لیاقت، شجاعت و شهامتی که داشت در دی ماه سال 1359 به عنوان یکی از معاونین ستاد عملیات جنوب انتخاب شد و در شکست محاصره سوسنگرد، فرماندهی عملیات امام مهدی(عج)، فتح، ارتفاعات الله‌اکبر و دهلاویه نقش به‌سزایی داشت و همه این نبردها در شرایطی اجرا می‌شد که عملیات منظم نیروهای خودی با مشکل مواجه شده بود و اغلب بدون نتیجه می‌ماند، همه تلاش شهید باقری و برادران سپاه این بود که ثابت کنند می‌توان دشمن را شکست داد.
با برکناری بنی‌صدر و با توجه به شرایط سیاسی آن زمان، در اجرای عملیات فرماندهی کل قوا شرکت داشت و پس از مجروح شدن سردار رحیم صفوی هدایت عملیات را به عهده گرفت و دراین عملیات به عنوان فرماندهی لایق و کاردان شناخته شد.
- فرماندهی محور دارخوین درعملیات ثامن‌الائمه(ع)
شهید باقری که فرماندهی محور دارخوین را به عهده داشت، در عملیات شکست حصر آبادان در طرح‌ریزی، سازماندهی و کسب اخبار و اطلاعات دشمن نقش موثری داشت.
معاونت فرماندهی عملیات طریق‌القدس
در عملیات طریق‌القدس که برای اولین بار قرارگاه مشترک بین سپاه و ارتش تشکیل گردید، شهید باقری به عنوان معاونت فرماندهی کل سپاه در قرارگاه فرماندهی عملیات مشترک حضور یافت و در شناسایی محورها و تحلیل و پیش‌بینی حرکتهای دشمن و پی‌گیری مسائل رزمی نقش مهمی را ایفا نمود.
شهید باقری دراجرای مرحله اول این عملیات سه شبانه روز بیدار بود و در آماده‌سازی مرحله دوم عملیات، به دلیل خستگی مفرط، شب هنگام طی تصادفی بشدت مصدوم شد و به بیمارستان منتقل گردید.
برادر شهید در این مورد می‌گوید:
در بیمارستان در لحظاتی که معلوم نبود زنده می‌ماند یا خیر و با اینکه به سختی سخن می‌گفت می‌پرسید: پل سابله کارش به کجا کشید؟
بشدت به فکر عملیات و نگران آن بود. با اینکه یک ماه دستور استراحت مطلق پزشکی به او داده بودند، پس از یک هفته، بیمارستان را ترک کرد و به ستاد عملیات جنوب بازگشت و با وجود آثار جراحت و سردرد شدید، به فعالیت خود ادامه می‌داد.
پس از عملیات موفق طریق‌القدس، دشمن بعثی دست به یک حمله در تنگه چزابه زد، شهید باقری با وجود ضعف جسمی، تلاش زیادی برای تثبیت این نقطع استراتژیک و مهم به عمل آورد و با استقامت عجیبی چندین شب متوالی و بدون لحظه‌ای استراحت، به هدایت عملیات پرداخت و حتی دریک مرحله، به عنوان فرمانده گردان وارد عمل شد و تپه‌ای را که 400 نفر از نیروهای دشمن روی آن مستقر بود و بر نیروهای خودی تسلط داشت به تصرف درآورد.

- فرماندهی قرارگاه نصر در عملیات فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان
1 – فتح‌المبین:
قبل از شروع عملیات، شهید باقری با تجزیه و تحلیل اطلاعات واصله، تمام واحدهای اطلاعاتی را در راستای اهداف این عملیات توجیه و وظایف هر یک را مشخص کرد.
با توجه به وسعت منطقه عملیات، چهار قرارگاه برای کنترل و هدایت عملیات مشخص گردید.
جناح شمالی منطقه، حساسترین محور عملیات بود. به دلیل این اهمیت و حساسیت، شهید باقری به عنوان فرمانده قرارگاه نصر (قرارگاه مشترک ارتش و سپاه) در این جناح انتخاب گردید. ضمن اینکه در قرارگاه مرکزی کربلا نیز در کنار فرماندهی کل عملیات (سردار محسن رضایی) به عنوان مشاور عملیات و مسئول اطلاعات، فعالیت بسیار موثری داشت.
در مرحله اول عملیات فتح‌المبین، قرارگاه نصر با موفقیت کامل به اهداف خود رسید و در مرحله دوم عملیات، با اصرار و تاکید شهید باقری تصرف ارتفاعات رادار (ابوصلبی‌خات) از محور قرارگاه نصر انجام پذیرفت که پس از موفقیت و استقرار نیروهای خودی، دلیل اصرار شهید باقری کشف گردید.
2 – بیت‌المقدس
بلافاصله پس از عملیات فتح‌المبین آماده‌سازی عملیات بیت‌المقدس آغاز گردید.
شهید باقری ضمن تلاش برای هماهنگی واحدهای اطلاعاتی در طرح‌ریزی عملیات نیز حضور داشت و می‌گفت: لزومی ندارد ما مستقیماً وارد شهر خرمشهر شویم، بلکه باید دشمن را دور بزنیم و عقبه او را ببندیم تا شهر خود به خود سقوط کند.
با اینکه نظرات دیگری هم برای چگونگی آزادی خرمشهر وجود داشت، اهمیت و تاکید او پس از فتح خرمشهر آشکار شد.
در این عملیات شهید باقری به عنوان فرماندهی قرارگاه نصر، در اجرای عملیات نقش موثری را ایفا کرد.
از هدفهای عمده این قرارگاه، خرمشهر و تامین مرز شلمچه و شرق بصره بود.
پس از دو مرحله عملیات موفقیت‌آمیز، در مرحله سوم عملیات، قرارگاه نصر با محاصره دشمن در ناحیه شلمچه، مزدوران بعثی را مستاصل و مضمحل کرد و شهر خرمشهر نیز آزاد گردید.
3 – رمضان
پس از عملیات بسیار موفق بیت‌المقدس، طرح‌ریزی و آماده‌سازی عملیات رمضان آغاز گردید.
در این عملیات شهید باقری همچنان در مسئولیت قرارگاه نصر حضور داشت. در مرحله اول عملیات رمضان این قرارگاه نقض عمل کننده نداشت و به عنوان قرارگاه احتیاط پیش‌بینی شده بود، ولی با روحیاتی که شهید باقری داشت ضمن حضور در قرارگاه فتح و همکاری جدی و فعال با فرماندهی آن، در مراحل بعدی عملیات رمضان به علت پاتکهای بسیار شدید و سنگین دشمن بعثی، قرارگاه نصر نقش بسیار موثری در دفع آنها و حفظ مواضع خودی داشت تا جایی که شهید باقری جهت کنترل دقیقتر و تقویت روحیه رزمندگان، مقر تاکتیکی قرارگاه نصر را پشت خاکریزهای خط مقدم مستقر کرد و تا تثبیت شرایط، در همانجا حضور داشت.

فرماندهی قرارگاه کربلا و جانشین فرماندهی کل در قرارگاههای جنوب
پس از عملیات رمضان، شهید باقری از طرف فرماندهی کل سپاه به سمت فرماندهی قرارگاه کربلا و جانشین فرماندهی کل در قرارگاههای جنوب منصوب گردید.
در شرایطی که طرح‌ریزی عملیات از منطقه جنوب به جبهه غرب منتقل شده بود، همزمان با اجرای عملیات مسلم‌بن عقیل(ع)، شهید باقری در قرارگاه کربلا با شناسایی و پی‌گیری مستمر، عملیات محرم را طرح‌ریزی کرد و با کسب موافقت، نسبت به اجرای آن وارد عمل شد.
با توجه به کسب تجربیات و نتایج حاصله از موفقیتهای رزمی و نظامی، ساختار سازمان رزمی سپاه شکل گرفت و بر اثر لیاقت و شایستگی قابل توجه و در خور تحسین شهید باقری، ایشان به عنوان جانشین فرماندهی یگان زمینی سپاه منصوب گردید

ویژگیهای برجسته شهید
اتکال شهید باقری به خداوند تبارک و تعالی بسیار بالا بود و در سایه این توکل، اطمینان و استقامت عجیب وی بخوبی مشهود بود و در سخت‌ترین شرایط و حساسترین موقعیتها ضمن حفظ صبر و آرامش و خونسردی، با تدبیر عمل می‌کرد.
او عشق و علاقه عجیبی به اهل بیت(ع) و آقا امام زمان(عج) و امام خمینی(ره) داشت.
شهید باقری بی‌ریا و بی‌تکلف در مصائب امام حسین(ع) می‌گریست و علاقه فراوان و مستمر به مطالعه کتاب ارشاد شیخ مفید و مقتلهای حادثه کربلا داشت.
استعداد و خلاقیت شهید باقری با توجه به کمی سن و تجربه وی، بسیار قابل توجه و مورد تحسین بود.
یکی از برادران رده بالای سپاه (و با سابقه در جنگ) چنین می‌گوید:
با اینکه من دو سال از او بزرگتر بودم ولی به جرات می‌توانم بگویم افکار او دو سال از من بالاتر بود.
شهید باقری همواره با هوشمندی و ذکاوت خویش شرایط رزمی و عملیاتی را پیش‌بینی و تحلیل می‌کرد و در کنار آن با قدرت بالای فکری، راههای کار و طرح‌ریزی عملیاتی خود را ارائه می‌نمود و بدون هراس از مشکلات، به فعالیت و تلاش در این زمینه می‌پرداخت. هرگز نسبت به دشمن اظهار عجز و ناتوانی نداشت، بلکه همواره نسبت بهبرتری نیروهای خودی بردشمن با اطمینان صحبت می‌کرد.
قاطعیت و قدرت تصمیم‌گیری شهید باقری به عنوان یک فرمانده لایق و موفق چشمگیر بود و در مراحل بحرانی و شرایط سخت با جرات کامل ضمن حفظ آرامش و خونسردی، نظر لازم و موثر را ارائه و در این باره تصمیم‌گیری می‌کرد.
یکی از فرماندهان نظامی ارتش که با وی همکاری مشترک داشت می‌گوید:
در مرحله‌ای از عملیات بیت‌المقدس یکی از یگانها در شرایط سختی در مقابل پاتک دشمن قرار گرفته بود که فرمانده آن واحد در تماس اعلام کرد در صورت مقاومت، احتمالاً تلفات بیشتری خواهیم داشت.
شهید باقری در پاسخ گفت:
در مقابل دشمن باید مقاومت کنید و مسئولیت تلفات را هممن به گردن می‌گیرم.
کادرسازی و تربیت نیرو از خصوصیات بسیار بارز شهید باقری بود. اهتمام زیادی به رشد و ارتقای همراهان و همکاران خود داشت. در تربیت کادرهای واحد اطلاعات و عملیات بسیار پرتلاش بود و در این زمینه آموزشهای نظری و عملی را توام می‌کرد. بیش از سه دوره آموزش فشرده 30 تا 40 نفره برگزار کرد که بعدها این برادران در واحد اطلاعات – عملیات تیپها مسئولیتهای مهمی را عهده‌دار شدند.
توجه به هماهنگی و وحدت نیروهای رزمی از دیگر خصوصیات این شهید بزرگوار بود که تجلی آن در هدایت عملیات – خصوصاً عملیات مشترک ارتش و سپاه (در قرارگاه مشترک نصر) – مورد تایید فرماندهان ارتش بود و آنها تحت تاثیر خصوصیات اخلاقی و عمل این شهید قرار می‌گرفتند، بخصوص در مقطعی که ایشان به عنوان نماینده سپاه در شورای عالی دفاع شرکت می‌کرد.
شجاعت و شهامت شهید باقری بسیار بالا و قابل توجه بود. او با توجه به اینکه یک مسئول رده بالای نظامی بود، ولی همراه عناصر اطلاعاتی در شناسایی‌ها شرکت می‌کرد. در صحنه‌های رزم و در خطوط مقدم جبهه و در بعضی از موارد نیز در پشت خط دشمن حضور می‌یافت و حتی در هدایت گروهانها و گردانهای رزمی مستقیماً وارد عمل می‌شد.
این شهامت در کلام وگفتار وی نیز تاثیر داشت. با تواضع، آنچه را صحیح می‌دانست بیان می‌کرد و از نظرات خود دفاع می‌نمود.
از قدرت بیان و استدلال برخوردار بود و همواره مخاطب خود را تحت تاثیر قرار داده و به تحسین وا می‌داشت.
تواضع و فوتنی شهید باقری – با داشتن مسئولیتهای مهم و اساسی در جنگ – بسیار محسوس بود و هرگز تحت تاثیر القاب و عناوین مسئولیتی قرار نمی‌گرفت. رفتار مهربان او با همه (خصوصاً زیردستان) به گوه‌ای بود که علاقه متقابل نسبت به وی را در آنان ایجاد می‌کرد.
تا مدتها همسرش نمی‌دانست که او در جبهه مسئولیت دارد و فرمانده است، در پاسخ به این سئوال که در جبهه چه می‌کند، می‌گفت: من سقای بچه‌های بسیجی‌ام.
نحوه شهادت
پس از عملیات رمضان در شهریور ماه 1361 که مقارن با ایام حج بود، در پاسخ به پیشنهاد یکی از دوستانش جهت عزیمت به سفر حج گفته بود:
هنوز که کار جنگ تمام نشده و دشمن بعثی در خاک ماست، بروم به خدا چه بگویم؟ وقتی می‌روم که حرفی برای گفتن داشته باشم.
چند ماه پس از این صحبت در نهم بهمن ماه 1361 در طلیعه ایام مبارک دهه فجر در حالی که تعدادی از همرزمان و همسنگرانش به دیدار حضرت امام خمینی(ره) شتافته بودند، او برای شناسایی و آماده‌سازی عملیات والفجر مقدماتی به همراه تعدادی از برادران سپاه در خطوط مقدم چنانه (منطقه فکه) در سنگر دیده‌بانی مورد هدف گلوله خمپاره دشمن بعثی قرار گرفت و همراه همسنگرانش شهیدان مجید بقایی، رضوانی و ... به لقاءالله شتافت.
آخرین کلامی که از این شهید بزرگوار شنیده شد پس از ذکر شهادتین، نام مبارک امام شهیدان، حسین(ع) بود.
شهید باقری در همه مدت حضورش در جبهه‌های جنگ تنها یکبار، آن هم به مدت پنج روز برای ازدواج، از جنگ جدا شد و به جهت عشق به حضرت امام زمان(عج) نام نرگس را برای تنها فرزندش برگزید.

9/11/1361


وقتی در نهم اردیبهشت سال 1361 شمسی فرماندهان جنگ 40 هزار نیروی جنگی را برای بازستانی خرمشهر از عراق آماده رزم کردند، صاحب نظران نظامی دنیا هیچگاه فکر نمی کردند با مدیریت و فرماندهی ایرانی، این عملیات بزرگ با موفقیت به پایان برسد.
راهبرد شهید باقری در این عملیات به اوج خود رسید و ایران با قدرت نمایی خیره کننده در طول یک نبرد 23 روزه، خرمشهر را از عراق بازپس گرفت، 16000 از نیروهای دشمن را کشت و 19000 نفر را اسیر کرد.
حالا حسن باقری یا حسن افشردی با ارائه ایده های راه گشا و طراحی عملیات ماهرانه و... به عنوان معاون فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برگزیده شده بود. او در زمستان سال 1361 وقتی در جبهه فکه مشغول شناسایی منطقه دشمن و آماده سازی عملیات بعدی بود، در سنگر دیده بان مورد اصابت گلوله خمپاره عراقی ها قرار گرفت و شهید شد. او درآن روز 27 سال داشت و جمله معروفی که از او به یادگار مانده است، این است (( باید به خود جرات داد، ما می توانیم))

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهید عباس دوران
"عباس دوران" سال 1329 در شهر شیراز دیده به جهان گشود. دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند. وى پس از اخذ دیپلم در سال 1349 به خدمت مقدس سربازی می رود و بعد از بازگشت، به دلیل علاقه ای که به یادگیری فن خلبانی و خدمت به میهن دارد در 1351 وارد دانشکده خلبانى نیروى هوایى ارتش می شود. پس از طى نمودن دوره مقدماتى پرواز در ایران براى ادامه تحصیل و فراگیری دوره تکمیلى خلبانی به کشور آمریکا اعزام گردید. با توجه به استعداد فوق العادهف در کم ترین زمان موفق به اخذ نشان و گواهینامه خلبانى شده و به ایران بازمی گردد و با درجه ستواندومی در پایگاه هوایی همدان مشغول به خدمت می شود. هنگامى که جنگ تحمیلى  آغاز شد، وى در پست افسر خلبان شکارى و معاونت عملیات فرماندهى پایگاه سوم شکارى (شهید نوژه) انجام وظیفه مى‏کرد.

 


جنگ تحمیلی آغاز می شود
در سی و یکم شهریور سال 1359 نیروی هوایی عراق در یورشی ناجوانمردانه تعداد زیادی از مواضع ایران را بمباران می کند. عباس هم همانند دیگر خلبانان شجاع نیروی هوایی به مقابله با دشمن پرداخت.
پس از مدتی عباس برای ادامه پروازهای جنگی به پایگاه ششم شکاری بوشهر منتقل شد. هنوز چندی نگذشته بود که طرح عملیات مروارید ارائه می شود که بر اساس آن تصمیم گرفته می شود که نیروی هوایی و نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در این عملیات به صورت مشترک عمل کنند.
بدین لحاظ بهترین خلبانان پایگاه انتخاب می شوند. در بین انتخاب شدگان نام دلیرانی همچون سرلشکر شهید عباس دوران، سرلشکر شهید حسین خلعتبری، سرلشکر شهید سیدعلیرضا یاسینی و سرگرد شهید حسن طالب مهر به چشم می خورد.

در کم تر از چند ساعت، دو ناو عراقی شکار عباس شدند
عملیات در تاریخ 1359.9.7 شروع می شود. در همان ساعات ابتدایی نبردف در یک عملیات متحورانه عباس دو ناوچه نیروى دریایى عراق را در حوالى اسکله «الامیه» و «البکر» سرنگون کرد. تا پایان عملیات، دوران و همرزمانش مرتبا هواپیما عوض می کردند. بطوریکه بعد از فرود، دوران از هواپیما پیاده می شد و به هواپیمای دیگری که مسلح بود سوار می شد و به نبرد ادامه می داد. عباس بی‌نهایت شجاع بود. آن روزها سخت‌ترین مأموریت‌ها را قبول می‌کرد. در این عملیات به او که درحال پرواز بود اطلاع دادند باید عملیات نیمه تمام رها شود، که عباس قبول نکرد و با رشادت تمام این دو اسکله را نابود ساخت. چنان چه مى‏گفتند و به اثبات هم رسیدف نیروى دریایى عراق را سرهنگ خلبان عباس دوران و سرهنگ خلبان خلعتبرى به نابودى کشاندند.

پرواز نکردن برای من مثل مردن است
به دلیل رشادت های فراوانی که عباس از خود بروز داده بود، علاوه بر یک درجه دوره ای که به او تعلق می گرفتف یک درجه تشویقی نیز گرفت و به درجه سرهنگ دومی مفتخر شد. درهمین اوصاف فرماندهان تصمیم می گیرند که با انتقال او و سپردن یکی از پست های حساس ستادی در تهران، از تجربیات او استفاده بیشتری کنند که دوران نمی پذیرد و می گوید:
- پرواز نکردن، برای من مثل مردن است.
هیچ‌گاه در طول پرواز صحبت نمی کرد و همیشه می‌گفت:
- اگر از مسیر منحرف شده و یا حالت نامتعادلی داشتم، با من صحبت کنید، خودتان هم مواظب اطراف باشید.
همچنین بسیاری از دوستانش از زبان او شنیده بودند که اگر روزی هواپیمای من مورد هدف قرار گیرد، هرگز آن را ترک نمی کنم و با آن به قلب دشمن حمله ور می شوم.
زمانى که اسراییل به لبنان حمله کرد، وى اولین خلبانى بود که آمادگى خود را جهت نبرد با صهیونیست‏ها اعلام کرد.

خیابانی در شیراز به نام عباس دوران
در یکی از روزهای بهار سال 1360 مسئولین شهر شیراز تصمیم می گیرند به خاطر رشادت ها و دلاوری های عباس دوران، یکی از خیابان های شهر شیراز را به نام او کنند؛ لذا از دوران دعوت می شود تا در مراسم شرکت کند و او نیز قبول کرده و به آن جا می رود که از دوران به شایستگی تقدیر می شود.
چون او ضربات مهلکی به دشمن وارد نموده بود، همیشه عوامل نفوذی دشمن قصد ترور وی را داشتند که یکی از این موارد هم در همین زمان بود که خوشبختانه این ترور عقیم ماند.

درد دل خود عباس
هشتم تیر 1360
دلم نمی خواهد از سختی ها با همسرم حرفی بزنم. دلم می خواهد وقتی خانه می روم جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم؛ نه کسل باشم، نه بی حوصله و خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه کنم؟ نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده ام. معده ام درد می کند. دکتر می گوید فقط ضعف اعصاب است. چطور می توانم عصبانی نشوم؟ آن روز وقتی بلوار نزدیک پایگاه هوایی شیراز را به نام من کردند، غرور و شادی را در چشم های همسرم دیدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند. حواله زمین را که دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوبند پشت تریبون رفتم. ولی همین که پایم به خانه رسید، دیگر طاقت نیاوردم. حواله زمین را پاره کردم، ریختم زمین. یعنی فکر می کنند ما پرواز می کنیم و می جنگیم تا شجاعت های ما را ببینند و به ما حواله خانه و زمین بدهند؟
باید با زبان خوش قانعش کنم که انتقال به تهران، یعنی مرگ من. چون پشت میزنشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است.

ضربه ای مهلک برپیکره دشمن
در آستانه عملیات بیت المقدس، دشمن دست به تحرکات گسترده ای زده بود و مرتبا نیرو و تجهیزات به جبهه های جنوبی ارسال می کرد. لذا از سوی نیروی هوایی تدبیری اندیشیده شد تا ضربه ای کاری به دشمن وارد شود لذا بعد از کسب اطلاعات لازم و تهیه نقشه های پروازی، تصمیم بر این شد که در یک عملیات گسترده هوایی عقبه دشمن از جمله نفرات و تجهیزات آنها از ارتفاع بالا بمباران شدید شود.
در 29 اسفند سال 1360 طرح آغاز شد و دوران به عنوان لیدر یا همان فرمانده دسته پروازیف انتخاب و 15 نفر از خلبانان تیزپرواز ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز انتخاب شدند. بعد از توجیهات لازم توسط دوران، همگی به پرواز درآمدند و با هدایت او مواضع دشمن به سختی بمباران شد و راه برای فتح خرمشهر هموار گردید.


120 پرواز عملیاتی در 22 ماه
عباس دوران در طول 22 ماه حضور در جنگ 120 پرواز عملیاتی داشتند. آنهایی که اهل پرواز هستند می دانند که غیرممکن است.  شاید هیچ خلبانی پیدا نشود که توانسته باشد از عهده این کار برآید و این در آن زمان یک رکورد در نیروی هوایی محسوب می شد. در بین نیروی های دشمن نیز دوران خیلی معروف بود و زهرچشمی از عراقی ها گرفته بود که عراقی ها آرزوداشتند او را اسیر کنند.

کنفراس غیرمتعهدها در بغداد باید لغو شود
در سال 1361 جنگ تحمیلى هر روز شعله‏ورتر مى‏شد و صدام رئیس دولت بعث عراق براى مانور سیاسى از برپایى کنفرانس غیرمتعهدها سخن مى‏گفت و از مدت‏ها قبل به کمک آمریکا بغداد را به دژ نفوذ ناپذیرى تبدیل کرده و تبلیغات بسیار وسیعى به راه انداخته بود؛ تا حدى که براى سران غیرمتعهد بنزهاى سفارشى‏اش را روى اتوبان‏هاى نوساز بغداد راه انداخت، خیلى خرج کرده بود. از یک طرف هم مدام، تبلیغ مى‏کردند که ایران نمى‏تواند بغداد را ناامن کند. در این زمان بود که ایجاد ناامنى در استان بغداد در دستور کار نظامى - سیاسى جمهورى اسلامى قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسیسات پالایشگاهى «الدوره» در جنوب شرقى شهر بغداد، از برگزارى نشست سران غیرمتعهدها جلوگیرى شود. در این شرایط بود که سرهنگ خلبان عباس دوران براى جلوگیرى از تشکیل کنفرانس سران غیرمتعهدها در تاریخ بیستم تیر سال 1361 مأموریت یافت تا پایتخت عراق را ناامن نماید.
دوران باید بغداد را نا امن می کرد. از مرز گذشت، میان رادار دشمن به حرکت ادامه داد و آسمان بغداد را تهدید کرد. خیلی عجیب است که یک هواپیما برود و یک کشور را آن هم با جدیدترین تجهیزات به هم بزند. شهید دوران در نامه هاى مربوط به این ماموریت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى که عراق از کشورهاى اروپایى خریده بود، نوشته است: نود درصد احتمال برگشت نیست.

هدف پالایشگاه الدوره و ناامن نشان دادن بغداد
31 تیرماه سال 1361 فرا می رسد. خلبانان انتخاب می شوند. تصمیم بر این می شود که سه فروند فانتوم کاملا مسلح به پرواز درآیند هر سه تا مرز پرواز کنند و تنها دو فروند از مرز گذشته و به هدف حمله ور شوند و فانتوم سوم در همان جا منتظر بماند تا در صورت نیاز به آنها بپیوندد. خلبانان مأموریت یافتند روى بغداد عملیاتى انجام دهند. هدف آنها بمباران پالایشگاه بغداد، نیروگاه اتمى بغداد و پایگاه الرشید یا ساختمان اجلاس در بغداد بود.
هر سه تا مرز پرواز می کنند آنگاه یکی جدا شده و دو فروند دیگر به فرماندهی دوران وارد خاک عراق می شوند. هیچ خبری نبود تا ً 15 کیلومترى بغداد که ناگهان جنگنده ها با دیوار آتش و پدافند دشمن روبه‏رو می شوند و در همین فاصله چند گلوله به یکی از هواپیماها برخورد می کند. با اصابت این گلوله ها، موتور سمت راست هواپیمای دوران از کار می افتد که او بازهم تصمیم به ادامه عملیات می گیرد. بنابراین هواپیماها به سمت جنوب شرقى شهر بغداد که پالایشگاه «الدوره» در آن جا بود ادامه مسیر داده و با این که پدافند دشمن بسیار قوى بود، تمام بمب‏ها را روى این پالایشگاه تخلیه می کنند.
بعد از تخلیه بمب‏ها به مسیرى ادامه می دهند که در واقع این مسیر در نهایت به سالن کنفرانس سران غیرمتعهدها ختم می شد. پالایشگاه به شدت در آتش می سوخت و دودهای ناشی از سوخت پالایشگاه فضا را پوشانده بود تا این لحظه عملیات کاملا موفقیت آمیز بود.
 
روح عباس برای رسیدن به معبود پرواز می کند
 در همین زمان عقب هواپیمای دوران نیز مورد اصابت چندین گلوله ضدهوایی قرار می گیرد؛ به طوری که قسمت عقب جنگنده از بین می رود. در این لحظه هواپیما در آتش می سوخت عباس از خلبان عقب (سرتیپ آزاده منصور کاظمیان) می خواهد که هواپیما را ترک کند و به دلیل این که جوابی نمی شنود، دکمه خروج اضطراری کابین عقب را می زند و کاظمیان به بیرون پرتاب می شود و به اسارت در می آید.
عباس در این لحظه طبق گفته های قبلی خود تصمیمی مبنی بر ترک هواپیما ندارد.
وى بارها مى‏گفت اگر هواپیما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مى‏آیم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.
شعله های آتش هرلحظه شدیدتر می شد ولی عباس می خواست پروازی دیگر را شروع کند. هواپیما هر لحظه ارتفاع کم می کرد. عباس در این لحظات هتل محل برگزاری اجلاس را می بیند و شاید با خود زمزمه می کند چه هدفی بهتر از آن جا؟ به سوی هتل حرکت کرده و هواپیما را درحالی که هنوز هدایت آن را برعهده داشتف به ساختمان هتل می کوبد و پروازی دیگر را آغاز می کند.
عقاب بال سوخته نیروی هوایی قهرمان دلیر مردم ایران افتخاری دیگر نصیب نیروی هوایی و کشورش می کند.
با این حرکت شجاعانه، سران کشورها به این نتیجه می رسند که آسمان بغداد به هیچ وجه امن نیست و تصمیم می گیرند که اجلاس در دهلی نو انجام پذیرد.
پیگر پاک سرلشکر خلبان شهید عباس دوران بعد از 22 سال دوری از وطن به کشور بازگشت و در زادگاهش به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد

همسر دوران: در حق عباس کم‏لطفى شده است
"نرگس خاتون دلى روى‏فر" همسر شهید خلبان عباس دوران در گفت و گویى اظهار داشت:
- عباس دوران در طى دو سال اول جنگ بیش از 120 پرواز و عملیات برون مرزى داشته است که کارشناسان مسائل پروازى اذعان داشته‏اند این چنین آمارى حتى در جنگ هفت ساله ویتنام هم وجود نداشته است.
وى با اشاره به آخرین دیدار عباس دوران با خانواده خود گفت:
- آخرین مرتبه‏اى که قرار شد عباس به عملیات بمباران پالایشگاه «الدوره» برود، «امیررضا» هشت ماه و نیم بیشتر نداشت و صحبت‏هاى ما مثل همه موارد مشابهى بود که عباس به عملیات مى‏رفت. اما بعدها متوجه شدیم فقط به یکى از دوستانش گفته بود که احتمالاً این آخرین پرواز من است و مى‏خواهم در صورتى که برنگشتم تو اولین کسى باشى که خبر شهادتم را به خانواده‏ام مى‏دهى.
در زمان جنگ عباس دوران در پایگاه بوشهر بود که از او دعوت کردند تا به تهران برود ولى او قبول نکرد و به همدان رفت زیرا از پشت میز نشستن خوشش نمى‏آمد و دوست داشت همیشه در تکاپو و پرواز باشد.
SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهادت‌ سرتيپ‌ خلبان‌ احمد کشوري 
 (15/9/1359)

شهيد تيمسار «فلاحي» مي گويد:

«احمد فرشته اي بود در قالب انسان.»

 

کشوري کار و فعاليت را عبادت مي دانست. تمام فکرش انجام وظيفه بود. درباره ي ميزان علاقه به فرزندانش مي گفت:

«آنها را به اندازه اي دوست مي دارم که جاي خدا را نگيرند.» کشوري همواره براي وحدت و انسجام دو قشر ارتشي و پاسدار، مي کوشيد، چنان که مسؤولان، هماهنگي و حفظ غرب کشور را مرهون تلاش او مي دانستند. او مي گفت:

«تا آخرين قطره ي خون براي اسلام عزيز و اطاعت از ولايت فقيه خواهم جنگيد و از اين مزدوران کثيف که سرهاي مبارک عزيزانم (پاسداران) را نامردانه بريدند، انتقام خواهم گرفت.» به امام (قدس سره) عشق مي ورزيد. وقتي در بين راه خبر کسالت قلبي ايشان را شنيد، از شدت ناراحتي خودرو را در کنار جاده نگه داشت و در حالي که مي گريست، گفت«خدايا از عمر ما بکاه و به عمر رهبر بيفزا.»


 



در تيرماه 1332، در خانواده اي متوسط در خطه ي سرسبز شمال، پسري به دنيا آمد که نام وي را احمد گذاردند. احمد دوران دبستان و سه سال اول دبيرستان را به ترتيب در «کياکلا» و «سرپل تالار» و سه سال آخر را در دبيرستان «قناد» بابل گذراند.
پدرش فردي شجاع و ظلم ستيز بود، از شجاعت پدر همين بس که علي رغم تصدي پست فرماندهي ژاندارمري در يکي از شهرهاي شمال، به مبارزه با سردمداران زر و زور پرداخت و در نهايت مجبور به استعفا و به کشاورزي مشغول شد.

از ايمان و قدرت روحي مادرش همين بس که هنگام دفن شهيد کشوري، در حالي که عکس او را مي بوسيد، پرچم جمهوري اسلامي ايران را که با دست خود دوخته بود بر سر مزار فرزند آويخت و فرياد زد: «احسنت پسرم»، «احسنت».

در دوران تحصيل، شاگردي ممتاز و داراي استعداد فوق العاده بود. به رشته هاي ورزشي و هنري علاقه مند بود و در بيشتر مسابقه هاي رشته هاي هنري نيز شرکت مي کرد. يک بار در رشته ي «طراحي» در ايران مقام اول را به دست آورد. در رشته ي کشتي نيز درخششي فراوان داشت و در همان دوران نوجواني به خاطر ايمان سرشار به اسلام از فعاليت هاي مذهبي غافل نبود.

صدايي پرسوز و حالي پرشور داشت و با صداي خوش خود حال و هواي خاصي به مجالس مذهبي مي بخشيد. دلباخته ي امام حسين عليه السلام بود. در ايام محرم، عاشقانه و بي ريا عزاداي و مرثيه خواني مي کرد. در جستجوي حقيقت و فرهنگ عاشورا و آشنايي با انگيزه ي قيام امام حسين عليه السلام و شناساندن علل و انگيزه هاي نهضت کربلا، تلاش و جديت فراواني از خود نشان مي داد. معتقد بود که نبايد انسان، مسلمان شناسنامه اي باشد، بلکه بايد عامل به احکام اسلام بود.

شهيد کشوري علاوه بر مطالعه ي کتاب هاي درسي، به مطالعه ي کتاب هاي مذهبي و سياسي علاقه ي فراواني داشت و درباره ي وضعيت سياسي جهان مطالعه مي کرد.

سال آخر دبيرستان، با دو تن از همکلاسان خود، دست به فعاليت هاي سياسي زد و با کشيدن طرح ها و نقاشي هاي سياسي، ماهيت رژيم را افشا مي کرد. پس از اخذ ديپلم، آماده ي ورود به دانشگاه شد که به علت فقر مالي و هزينه ي سنگين دانشگاه، از ورود بدان بازماند.

در سال 1351، وارد ارتش (هوانيروز) شد. در طول دوره ي آموزش، با استادان خارجي به گونه اي رفتار مي کرد که آنها را تحت تأثير خود قرار مي داد.

به خاطر هوش سرشار و استعداد فوق العاده اي که داشت، توانست دوره هاي آموزش خلباني هليکوپترهاي «کبري» و «جت رنجر» را با موفقيت به پايان رساند.

عبادت و راز و نياز او ديدني و تماشايي بود، شب ها با صوت زيبا و دلنشين خود قرآن تلاوت مي کرد و رابطه ي خود را با خداي خويش مستحکم تر مي نمود. ساده زيستي و پرهيز از تجملات، تواضع رأفت و مهرباني از جمله صفات بارز او بود. در عين حال دشمن سرسخت بي عدالتي و در مقابل ظلم، سرسختانه مي ايستاد. به روحانيت علاقه ي زيادي داشت و همواره افسوس مي خورد که چرا در کسوت روحانيت نيست. بارها گفته بود که «اي کاش در لباس روحانيت بودم، در آن صورت بهتر مي توانستم حرف هايم را بزنم.» علي رغم اين که نگهداري و مطالعه کتاب هاي مذهبي، سياسي و روشنگر در ارتش آن دوران ممنوع بود، احمد اين گونه کتاب ها را مخفيانه نگهداري و در فرصت مقتضي مطالعه مي کرد و به همين دليل چندين بار مورد بازجويي و تهديد قرار گرفت.

براي ترويج روحيه ي انفاق در بين همکارانش، سعي بسيار مي کرد. در اوايل اشتغال به کار در کرمانشاه، پس از شناسايي فقرا و نيازمندان شهر، همراه با تعدادي از همکاران و با کمک افراد خيّر و نيکوکار هوانيروز، مخفيانه صندوق اعانه اي جهت کمک و مساعدت به آنها تشکيل داد.

کشوري، چه قبل از انقلاب و چه پس از آن، به عنوان مجاهد في سبيل الله براي اعتلاي اسلام عزيز و تحقق حکومت الهي، پيوسته تلاش کرد و همگام و همراه با حرکت هاي توفنده ي ملت، در همه صحنه هاي انقلاب حضور داشت و بسياري از شب ها را با چاپ اعلاميه هاي امام خميني (قدس سره) به صبح رسانيد. شهيد در راه دفاع از آرمان هاي امام عزيز (قدس سره)، چندين بار کتک خورده بود. اما با افتخار از آن ياد مي کرد و مي گفت:

اين باطومي که من خوردم، چون براي خدا بود، شيرين بود. من خوشحالم از اين که مي توانم قدمي در راه انقلاب بردارم و اين توفيق و سعادتي است از سوي پروردگار.

در دوران نسخت وزيري بختيار با چند تن از دوستانش طرح کودتايي را تنظيم کرد و آن را نزد آيت الله پسنديده، برادر امام (قدس سره) برد. قرار شد طرح به استحضار امام (قدس سره) برسد و در صورت موافقت ايشان اجرا شود. اما خوشبختانه باهوشياري امام (قدس سره) و فداکاري امت انقلابي کشورمان، انقلاب اسلامي در 22 بهمن به پيروزي رسيد و نيازي به اجراي طرح مذکور نگرديد.

وقتي غايله ي کردستان به راه افتاد، شهيد کشوري همچون کسي که عزيزي را از دست بدهد و يا برادري در بند داشته باشد، به خود مي پيچيد.

شهيد تيمسار «فلاحي» مي گفت:

من شبي براي مأموريت سختي در کردستان داوطلب خواستم، هنوز سخنم تمام نشده بود که يکي از صف بيرون آمد و گفت من آماده ام و ديدم خلبان کشوري است. در جنگ از خود شجاعت و لياقت فراواني نشان داد و يک بار که خودش به شدت زخمي و به هليکوپترش نيز آسيب شديد وارد شده بود، توانست با هوشياري و مهارت، آن را به مقصد برساند.

شهيد شيرودي درباره ي او مي گويد:

«احمد، استاد من بود. زماني که صدام امريکايي به ايران يورش آورد، احمد در انتظار آخرين عمل جراحي براي بيرون آوردن ترکش از سينه اش بود. اما روز بعد از شنيدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحي برود. اما او جواب داده بود:

وقتي که اسلام در خطر است، من اين سينه را نمي خواهم.»

او با جسمي مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثي آن گونه جنگيد که بيابان هاي غرب کشور را به گورستاني از تانک ها و نفرات دشمن تبديل نمود. کشوري شجاعانه به استقبال خطر مي رفت، مأموريت هاي سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بيشتر انجام مي داد، شب ها دير مي خوابيد و صبح ها خيلي زود بيدار مي شد و نيمه شب ها نماز شب مي خواند.

شهيد تيمسار «فلاحي» مي گويد:

«احمد فرشته اي بود در قالب انسان.»

کشوري کار و فعاليت را عبادت مي دانست. تمام فکرش انجام وظيفه بود. درباره ي ميزان علاقه به فرزندانش مي گفت:

«آنها را به اندازه اي دوست مي دارم که جاي خدا را نگيرند.» کشوري همواره براي وحدت و انسجام دو قشر ارتشي و پاسدار، مي کوشيد، چنان که مسؤولان، هماهنگي و حفظ غرب کشور را مرهون تلاش او مي دانستند. او مي گفت:

«تا آخرين قطره ي خون براي اسلام عزيز و اطاعت از ولايت فقيه خواهم جنگيد و از اين مزدوران کثيف که سرهاي مبارک عزيزانم (پاسداران) را نامردانه بريدند، انتقام خواهم گرفت.» به امام (قدس سره) عشق مي ورزيد. وقتي در بين راه خبر کسالت قلبي ايشان را شنيد، از شدت ناراحتي خودرو را در کنار جاده نگه داشت و در حالي که مي گريست، گفت«خدايا از عمر ما بکاه و به عمر رهبر بيفزا.»

وقتي به تهران رسيد، عازم بيمارستان شد و آمادگي خود را براي اهداي قلب به رهبرش اعلام کرد. بر اين عقيده بود تا در دنيا هست و فرصتي دارد، بايد توشه اي براي آخرت بياندوزد. شهادت در راه خدا براي او از عسل شيرين تر بود.

سرانجام روز 15 آذر 1359، در حالي که از يک مأموريت بسيار مشکل، اما پيروز باز مي گشت، در ايلام (منطقه ي ميمک – دره ي بينا) مورد حمله ي مزدوران بعثي قرار گرفت و در حالي که هليکوپترش در اثر اصابت راکت هاي دو فروند ميگ عراقي به شدت مي سوخت، آن را تا مواضع خودي هدايت کرد و آن گاه در خاک وطن سقوط کرد و به آرزوي ديرينه اش رسيد و شربت شهادت را مردانه سرکشيد. پيکر پاک او را به تهران انتقال دادند و در مزار شهيدان (بهشت زهرا)، ميعادگاه عاشقان الله، به خاک سپردند.
SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهادت حسين خرازي
فرمانده لشگر 14 امام حسين(ع)
(8/12/1365)
سردار رشيد سپاه اسلام شهيد حسين خرازي در سال 1336 ش در اصفهان به دنيا آمد. وي پس از اتمام دوران دبيرستان، در سال 1355ش به خدمت سربازي اعزام شد و با فرمان امام خميني مبني بر فرار سربازان از پادگان‏ها، به سيل خروشان مردم پيوست. شهيد خرازي درابتداي پيروزي انقلاب، با عضويت در كميته دفاع شهري اصفهان به حراست از جاده‏هاي حساس شهر مشغول بود. سپس يك سال پس از انقلاب، همزمان با توطئه گروهك‏هاي ضد انقلاب در گنبد و تركمن صحرا، به آن منطقه اعزام شد و به فرماندهي نيروها در يكي ازمحورهاي منطقه پرداخت و سپس چندين ماه در منطقه كردستان در راه دفاع از كيان اسلامي جانفشاني نمود. شهيد حسين خرازي،همزمان با آغاز جنگ و سقوط خرمشهر، به خوزستان اعزام شد و در منطقه خط شير، فرماندهي نيروهاي بسيج در مقابله با قواي متجاوز بعث را برعهده گرفت. عمليات‏هاي فرمانده كل قوا، ثامن الائمه، فتح المبين، بيت المقدس، خيبر، بدر، والفجر8 و كربلاي 4 و 5، صحنه‏هاي فراواني از رشادت‏ها، ابتكار، خلاقيت و حسن فرماندهي اين سردار رشيد اسلام بود، ضمن آنكه وي در عمليات خيبر در اسفند 1362 نيز، دستِ راست خود را در راه خدا تقديم كرد. سرانجام شهيد حسين خرازي اين سردار رشيد سپاه اسلام در جريان عمليات بزرگ و غرورآفرين كربلاي 5 در حالي كه فرماندهي لشكر 14 امام حسين(ع) را برعهده داشت، در 8 اسفند 1365 به فيض عظماي شهادت نائل آمد و اين عمليات، آخرين وداع با جهان مادي و آغاز حيات ابدي او را رقم زد. پيكر مطهر اين شهيد والا مقام پس از تشييعي با شكوه، در گلستان شهداي اصفهان (تخت فولاد) به خاك سپرده شد.

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهادت مهدي زين الدين     
( 27/8/1363 )

فرمانده لشگر17علی ابن ابی طالب(ع) 


 
           مروري بر حيات طيبه سردار عشق

در سال 1338 ه.ش در كانون گرم خانواده‌اي مذهبي، متدين و از پيروان مكتب سرخ تشيع، در تهران ديده به جهان گشود. مادرش كه بانويي مانوس با قرآن و آشناي با دين و مذهب بود براي تربيت فرزندش كوشش فراواني نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شيردان فرزندانش برايش فريضه بود و با مهر و محبت مادري، مسائل اسلامي را به آنها تعليم مي‌داد.
نبوغ و استعداد مهدي باعث شد كه او دراوان كودكي قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نمايد. پس از ورود به دبستان در اوقات بيكاري به پدرش كه كتابفروشي داشت، كمك مي‌كرد و به عنوان يك فروند، پدر و مادر را در امور زندگي ياري مي‌داد.
مهدي در دوران تحصيلات متوسطه‌اش به لحاظ زمينه‌هايي كه داشت با مسائل سياسي و مذهبي آشنا و در اين مدت (كه با شهيد محرب آيت‌الله مدني (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصايح ارزنده و هدايتگر آن شهيد بزرگوار سيراب مي‌نمود و در واقع در حساسترين دوران جواني به هدايت ويژه‌اي دست يافته بود. به همين دليل از حضرت آيت‌الله مدني بسيار ياد مي‌كرد و رشد مذهبي خود را مديون ايشان مي‌دانست.
در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي، پدر شهيدان – مهدي و مجيد زين‌الدين – براي بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعيد گرديد. اين امر باعث شد تا مهدي كه خود در مبارزات نقش فعالي داشت دوري پدر را تحمل كند و سهم پدر را نيز در مبارزات خرم‌آباد بردوش كشد.
در ادامه مبارزات سياسي دوران دبيرستان، كينه عميقي نسبت به رژيم پهلوي پيدا كرد و زماني كه حزب رستاخيز شروع به عضوگيري اجباري مي‌نمود. شهيد زين‌الدين به عضويت اين حزب در نيامد و با سوابقي كه از او داشتند از دبيرستان اخراجش كردند. به ناچار براي ادامه تحصيل، با تغيير رشته از رياضي به طبيعي موفق به اخذ ديپلم گرديد و در كنكور سال 1356 شركت كرد و ضمن موفقيت، توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته‌شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. اين امر مصادف با تبعيد پدرش به جرم حمايت از امام خميني(ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدي‌تر ايشان در سنگر مبارزه پدرش شد.
پس از مدتي پدر شهيد زين‌الدين از سقز به اقليد فارس تبعيد شد. اين ايام كه مصادف با جريانات انقلاب اسلامي بود، پدر با استفاده از فرصت پيش‌آمده، مخفيانه محل زندگي را به قم انتقال داد. مهدي نيز همراه سايراعضاي خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدايت مبارزات مردمي نقش موثرتري را عهده‌دار شد.

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه جذب نهاد مقدس جهادسازندگي شد و با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قم، براي انجام وظيفه شرعي و اجتماعي خود و حفظ و حراست از دست‌آوردهاي خونين انقلاب، به اين نهاد مقدس پيوست. ابتدا در قسمت پذيرش و پس از آن به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظيفه كرد.
شهيد زين‌الدين در زمان مسئوليت خود در واحد اطلاعات (كه همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌هاي پيچيده ضدانقلاب در شهر خونين و قيام قم بود) با ابراز نقش فعال خود و با برخورداري از بينش عميق سياسي، در خنثي كردن حركتهاي انحرافي و ضدانقلابي گروهكهاي آمريكايي نقش به سزايي داشت.
با آغاز تهاجم دشمن بعثي به مرزهاي ميهن اسلامي، شهيد زين‌الدين بي‌درنگ پس از گذراندن آموزش كوتاه مدت نظامي، به همراه يك گروه صدنفره خود را به جبهه رساند و به نبرد بي‌امان عليه كفار بعثي پرداخت.
پس از مدتي مسئول شناسايي يگانهاي رزمي شد. و بعد از آن نيز مسئول اطلاعات – عمليات سپاه دزفول و سوسنگرد گرديد. در اين مسئوليتها با شجاعت، ايمان و قوت قلب،‌تا عمق مواضع دشمن نفوذ مي‌كرد و با شناسايي دقيق و هدايت رزمندگان اسلام، ضربات كوبنده‌اي بر پيكر لشكريان صدام وارد مي‌آورد. بخشي از موفقيتهاي بدست آمده توسط رزمندگان اسلام در عمليات فتح‌المبين، مرهون تلاش و زحمات ايشان و همكارانش در زمان تصدي مسئوليت اطلاعات – عمليات سپاه دزفول و محورهاي عملياتي بود.
شهيد زين‌الدين در عمليات بيت‌المقدس مسئوليت اطلاعات – عمليات قرارگاه نصر را برعهده داشت و بخاطر لياقت، ايمان، خلوص، استعداد رزمي و شجاعت فراوان، در عمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ علي‌بن ابيطالب(ع) - كه بعدها به لشكر تبديل شد – انتخاب گرديد.
در عمليات رمضان، تيپ علي‌بن ابيطالب(ع) جزو يگانهاي مانوري و خط‌شكن بود و به حول و قوه الهي و با قدرت فرماندهي و هدايت ايشان – در بكارگيري صحيح نيروها و موفقيت آن يگان در اين عمليات – بعدها اين تيپ، به لشكر تبديل شد.
لشكر مقدس علي‌بن ابيطالب(ع) در تمام صحنه‌هاي نبرد سپاهيان اسلام (عمليات محرم، والفجرمقدماتي، والفجر3 و والفجر4) خط شكن و به عنوان يكي از يگانهاي هميشه موفق، نقش حساس و تعيين كننده‌اي را برعهده داشت.
صبر، استقامت، مقاومت جانانه و به يادماندني اين يگان، همگام با ساير يگانها در عمليات پيروزمندانه خيبر بسيار مشهور است. هنگامي كه دشمن از هوا و زمين و با انواع جنگ‌افزارها و هواپيماهاي توپولوف و ميگ و بمبهاي شيميايي و پرتاب يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ و خمپاره، جزاير مجنون را آماج حملات خويش قرار داده بود، او و يگان تحت امرش مردانه و تا آخرين نفس جنگيدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزاير و حفظ كردند.

خصوصيات بارز او شجاعت و شهامت بود. خط شكني شبهاي عمليات و جنگيدن با دشمن در روز و مقاومت در برابر سخت‌ترين پاتكها به خاطر اين روحيه بود. روحيه‌اي كه اساس و بنيان آن بر ايمان و اعتقاد به خدا استوار بود.
مجاهدت دائمي او براي خدا بود و هيچگاه اثر خستگي روحي در وجودش ديده نمي‌شد.
شهيد زين‌الدين در كنار تلاش بي‌وقفه‌اش، از مستحبات غافل نبود. اعقتاد داشت كه جبهه‌هاي نبرد، مكاني مقدس است و انسان دراين مكان، به خدا تقرب پيدا مي‌كند. هميشه به رزمندگان سفارش مي‌كرد كه به تزكيه نفس و جهاد اكبر بپردازند.
او همواره سعي مي‌كرد كه با وضو باشد. به ديگران نيز تاكيد مي‌نمود كه هميشه با وضو باشند. به نماز اول وقت توجه بسيار داشت و با قرآن مجيد مانوس بود و به حفظ آيات آن مي‌پرداخت.
به دليل اهميتي كه براي مسائل معنوي قايل بود نماز را به تاني و خلوص مخصوصي به پا مي‌داشت. فردي سراپا تسليم بود و توجه به دعا، نماز و جلسات مذهبي از همان دوران كودكي در زندگي مهدي متجلي بود.
با علاقه خاصي به بسيجي‌ها توجه مي‌كرد. محبت اين عناصر مخلص در دل او جايگاه ويژه‌اي داشت. براي رسيدگي به وضعيت نيروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحدها، يگانها و مقرهاي لشكر سركشي مي‌نمود و مشكلات آنان را رسيدگي و پيگيري مي‌كرد. همواره به برادران سفارش مي‌كرد كه نسبت به رزمندگان احترام قائل شوند و هميشه خودشان را نسبت به آنها بدهكار بدانند و يقين داشته باشند كه آنها حق بزرگي بر گردن ما دارند.
شيفتگي و محبت ويژه‌اي به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) داشت. با شناختي كه از ولايت فقيه داشت از صميم قلب به امام خميني(ره) عشق مي‌ورزيد. با قبلي مملو از اخلاص، ايمان و علاقه از دستورات و فرامين آن حضرت تبعيت مي‌نمود. به دقت پيامها و سخنرانيهاي ايشان را گوش مي‌داد و سعي مي‌كرد كه همان را ملاك عمل خود قرار دهد و از حدود تعيين شده به هيچ وجه تجاوز نكند. مي‌گفت:
ما چشم و گوشمان به رهبر است، تا ببينيم از آن كانون و مركز فرماندهي چه دستوري مي‌رسد، يك جان كه سهل است، اي كال صدها جان مي‌داشتيم و در راه امام فدا مي‌كرديم.
او در سخت‌ترين مراحل جنگ با عمل به گفته‌هاي حضرت امام خميني(ره) خدمات بزرگي به جبهه‌ها كرد.
حفظ اموال بيت‌المال براي شهيد زين‌الدين از اهميت خاصي برخوردار بود. همواره در مسئوليت و جايگاهي كه قرار داشت نهايت دقت خود را به كار مي‌برد تا اسراف و تبذير نشود. بارها مي‌گفت:
در مقابل بيت‌المال مسئول هستيم.
در استفاده از نعمتهاي الهي و حتي غذاي روزمره ميانه‌روي مي‌كرد.
او خود را آماده رفتن كرده بود و همواره براي كم كردن تعلقات مادي تلاش مي‌كرد. ايثار و فداكاري او در تمام زمينه‌ها، بيانگر اين ويژگي و خصوصيتش بود.
براي اخلاص و تعهد آن شهيد كمتر مشابهي مي‌توان يافت.
او جز به اسلام و انجام تكليف الهي خود نمي‌انديشيد. در مناجات و راز و نيازهايش اين جمله را بارها تكرار مي‌كرد:
اي خدا! اين جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن، فقط اسلام را پيروز كن.
از آنجا كه برادران، ايشان را به عنوان الگويي براي خود قرار داده بودند، سعي مي‌كردند اخلاق و رفتارشان مثل ايشان باشد.
او شخصيتي چند بعدي داشت: شخصيتي پرورش يافته در مكتب انسان ساز اسلام. خيلي‌ها شيفته اخلاق، رفتار، مديريت و فرماندهي او بودند و او را يك برادر بزرگتر و معلم اخلاق مي‌دانستند. زيرا او قبل از آنكه لشكر را بسازد، خود را ساخته بود.
اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضاي مسئوليتهاي نظامي‌اش كه داراي صلابت و قدرت خاصي بود، زماني كه با بسيجيان مواجه مي‌شد برادري صميمي و دلسوز براي آنها بود.
شهيد مهدي زين‌الدين در زمينه تربيت كادرهاي پرتوان براي مسئوليتهاي مختلف لشكر به گونه‌اي برنامه‌ريزي كرده بود كه در واحدهاي مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جريان كارها باشند. مي‌گفت:
من خيالم از لشكر راحت است. اگر چند ماه هم در لشكر نباشم مطمئنم كه هيچ مسئله‌اي به وجود نخواهد آمد.
در كنار اين بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زيرا رفتار و صحبتهايش در عمق جان نيروهاي رزمنده مي‌نشست. بارها پس از سخنراني، او را در آغوش خويش مي‌كشيدند و بر بالاي دستهايشان بلند مي‌كردند.
او يكي از فرماندهان محبوب جبهه‌ها به شمار مي‌آمد. فرماندهي كه نور معرفت، تقوا، صبر و استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و اين نورانيت به اطرافيان نيز سرايت كرده بود. چنانچه گفته مي‌شود: 70% نيروهاي پاسدار و بسيجي آن لشكر، نماز شب مي‌خواندند.
سردار رحيم صفوي‌فرمانده سابق سپاه درباره او مي‌گويد:
شهيد مهدي زين‌الدين فرماندهي بود كه هم از علم جنگي و هم از علم اخلاق اسلامي برخوردار بود. در ميدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه‌هاي جنگ شجاع، رشيد، مقاوم و پرصلابت بود.
شهادت مزدی بودکه خدا برای مجاهدات بی شمار این بنده برگزیده اش قرارداده بود.
در آبان سال 1363 شهيد زين‌الدين به همراه برادرش مجيد (كه مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر علي‌بن ابيطالب(ع) بود) جهت شناسايي منطقه عملياتي از کرمانشاه به سمت سردشت حركت مي‌كنند. در آنجا به برادران مي‌گويد: من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم!
موقعي كه عازم منطقه مي‌شوند، راننده‌شان را پياده كرده و مي‌گويند: خودمان مي‌رويم. حتي در مقابل درخواست يكي از برادران، مبني بر همراه شدن با آنها، برادر مهدي به او مي‌گويد: تو اگر شهيد بشوي، جواب عمويت را نمي‌توانيم بدهيم، اما ما دو برادر اگر شهيد بشويم جواب پدرمان را مي‌توانيم بدهيم.
فرمانده محبوب بسيجيها، سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه‌ها و شركت در عمليات و صحنه‌هاي افتخارآفرين، در درگيري با ضدانقلاب شربت شهادت نوشيد و روح بلندش را از اين جسم خاكي به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوي گزيند.
همان طور كه برادران را توصيه مي‌كرد: ما بايد حسين‌وار بجنگيم؛ حسين‌وار جنگيدن يعني مقاومت تا آخرين لحظه؛ حسين‌وار جنگيدن يعني دست از همه چيز كشيدن در زندگي؛ اي كاش جانها مي‌داشتيم و در راه امام حسين(ع) فدا مي‌كرديم؛ از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و مي‌گفت عمل كرد و عاشقانه به ديدار حق شتافت.
منبع:پرونده شهید درسازمان بنیاد شهید وامور ایثارگران قم ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهید اسماعیل دقایقی

فرمانده لشكر 9 بدر (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
(28/10/1365)

 

بسم الله الرحمن الرحیم
ربنا افرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين.
خدايا! امت اسلام را صبر و استقامت عطا فرما تا در مقابل دشمنان خدا و كافران، پايداري كنند و سپس بر آنان غلبه كنند.

برادران گراميم و خواهران محترمه!
براي شما نيز آرزوي صبر و استقامت در پيگيري اهداف اسلامي دارم. انشاءاللَّه بتوانيد با كار و فعاليت، خود را بيش از پيش وقف راه خدا و اسلام كنيد. جهاني كه امروز پر از فسق و فجور و خيانت ابرقدرتهاست، تلاش و ايثار مي‏خواهد. در راه حسين (ع) - سيدالشهداء - رفتن، حسيني شدن مي‏خواهد. انشاءاللَّه در پيروي از راه امام امت خميني كبير كه همان راه خدا و قرآن و اهل بيت (ع) است، موفّق باشيد. ديدن برادران رزمنده در خط اول كه با آرامش مشغول نماز هستند و با متانت، نيروهاي دشمن و تانكهاي او را مي‏بينند و با سلاح مختصر با آنان مقابله مي‏كنند، از تجلّيّات حسيني شدن اين امت است كه مرا به وجد آورده است. حقوق شما را آنطور كه بايد رعايت ننموده‌‏ام كه انشاءاللَّه مرا ببخشيد؛ من هم دعاگوي شما هستم.

پاسدار اسماعيل دقايقي
سوم جمادي‏‌الثاني 1404 روز وفات حضرت فاطمه زهرا (س) اولين منادي حق ولايت و وصايت اهل بيت عصمت و طهارت (ع)
(قسمتي از وصيتنامه شهيد)

سال 1333 ه.ش در« بهبهان» در خانواده‌اي كه به پاكدامني و التزام به اصول و مباني اسلام اشتهار داشت به دنيا آمد. روح و روان« اسماعيل» در اين كانون كه ارزشهاي اسلامي در آن به خوبي مشهود بود پرورش يافت و زمينه‌اي براي شخصيت والاي آينده او شد. اين خانواده با توجه به مشكلاتي كه داشتند، مجبور شدند به «آغاجاري» مهاجرت و با پايبندي به اصول انساني و اسلامي، در آن شهر زندگي كنند. شهري كه بنا به موقعيت خاص جغرافيايي و منابع زيرزميني خود نه تنها مورد طمع غرب (بويژه آمريكا) بود، بلكه غارت ارزشهاي فرهنگي و سنتهاي اجتماعي آن نيز در برنامه‌هاي استكبار جهاني قرار داشت. اما خانواده اسماعيل نه تنها خود از اين تهاجم، سرافراز بيرون آمدند، بلكه در اجراي فريضه امر به معروف و نهي از منكر نيز تلاش مي‌كردند. در نتيجه،‌اسماعيل نيز تمامي ارزشهاي وجودي خود را كه از كودكي به آنها پايبند بود از خانواده خود فراگرفت. او كه از هوش و ذكاوت سرشاري برخوردار بود، مورد توجه خانواده قرار گرفت و پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن اين مرحله و اتمام دبيرستان، در سال 1349 در كنكور هنرستان شركت ملي نفت (كه تنها شاگردان ممتاز و باهوش و نمونه را مي‌پذيرفت) شركت كرد و پس از قبولي، به ادامه تحصيل در آن هنرستان پرداخت.

دانش‌آموزان متعهد، از اين آموزشكده – كه در آن زمان يكي از مراكز فعال و مهم منطقه به شمار مي‌آمد – براي مبارزه با رژيم استفاده مي‌كردند.« اسماعيل» در همين هنرستان با برادر «محسن رضائي» (فرمانده سابق كل سپاه) كه از ديرباز آشناي وادي مبارزه بود ، آشنا شد و به همراه ايشان و ديگر همرزمانش مبارزه پيگيري را عليه رژيم و مفاسد اجتماعي آن آغاز كردند. در سال دوم هنرستان كه با برپايي جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي مصادف بود ، در اعتصاب هماهنگ همرزمانش شركت فعالي داشت و در همان سال با هدف منفجر كردن مجسمه رضاخان ملعون، كه در خيابان 24 متري اهواز نصب شده بود، به اقدامي شجاعانه دست زد و قصد خود را عملي نمود، اما متاسفانه چاشني مواد منفجره عمل نكرد.

مبارزات و تلاشهاي اسماعيل، منحصر به مسائل سياسي و نظامي نبود، بلكه به علت هوش سرشار و علاقه‌منديش به مسائل فرهنگي در فرصتهاي مناسب از طريق داير كردن كلاسهاي مختلف، با جوانان اين منطقه ارتباط فكري و روحي پيدا مي‌كرد و در خلال مطالب علمي، آنان را با فرهنگ اصيل اسلام كه در آن خطه، سخت مورد تهاجم واقع شده بود آشنا مي‌ساخت و آنان را به تعاليم روحبخش اسلام جذب مي‌كرد. از اين رو همان گونه كه فعاليتهاي سياسي نظامي اسماعيل و دوستانش گام موثري در مبارزات مسلحانه عليه رژيم ستمشاهي در آغاجاري و بهبهان به شمار مي‌رفت، فعاليتهاي فرهنگي او در حد بسيار موثر،‌عامل بازدارنده‌اي در مقابل روند سريع ترويج فرهنگ مبتذل غربي در اين منطقه شد، تا نه تنها از بي قيدي و لامذهبي جوانان (كه تلاش فراواني براي آن صورت مي‌گرفت) جلوگيري به عمل آيد، بلكه در اثر تلاشهاي زياد اين عزيزان، جوانان منطقه در مبارزه با رژيم، گوي سبقت را از ديگر مناطق بربايند. در سال 1353 دوبار (همراه با برادر محسن رضائي و جمعي از ياران) به زندان افتاد و هربار پس از چند ماه كه همراه با شكنجه بدني و عذاب روحي بود، از زندان آزاد شد. پس از آزادي از زندان، از هنرستان نيز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبياري دانشكده كشاورزي «دانشگاه اهواز» قبول شد و پس از دو سال تحصيل در اين رشته، دوباره در كنكور شركت كرد و به دانشكده علوم تربيتي «دانشگاه تهران » كه از لحاظ فضاي مذهبي، سياسي و علمي براي او مناسبتر از ديگر مراكز علمي و آموزشي بود ، وارد شد.

در اين دو محيط دانشگاهي (اهواز و تهران) نيز به مبارزات عقيدتي،‌سياسي و نظامي خود ادامه داد. دقايقي در زماني كه اغلب دانشجويان دانشگاهها آشنايي چنداني با اصول و مباني اسلام نداشتند از دانشجويان متعهد و متشرع به شمار مي‌رفت. تمام واجبات و مستحبات خود را به نحو احسن به جا مي‌آورد و از انجام هرگونه عمل خلاف شرع كه توسط ديگران انجام مي‌گرفت، در حدود وسع خود با حوصله و برخورد اسلامي جلوگيري مي‌كرد واين ويژگي خاصي بود كه در تمام مسير زندگي پرافتخار خود، بدان پايبند بود. در «دانشگاه تهران» براي مقابله با جريانات التقاطي و غيراسلامي موضع قاطعي داشت و در بحثهاي آنان از مواضع اصلي اسلام دفاع مي‌كرد و در جهت ملموس و عيني ساختن حقايق اسلامي براي همگان بسيار تلاش مي‌كرد.

در سال 1357 ازدواج نمود و در اولين صحبت با همسرش، از اين كه وي فقط به خود و خانواده‌اش تعلق ندارد گفتگو نمود. با اوج‌گيري نهضت خروشان و توفنده مردم مسلمان ايران به رهبري حضرت امام خميني(ره) همچنان به مبارزه ادامه داد و در اعتصابات كارگران شركت نفت نقش موثر و ارزنده‌اي را عهده‌دار بود و در ترور دو تن از افسران شهرباني بهبهان به طور غيرمستقيم شركت داشت.

خانه« اسماعيل» همواره يكي از پايگاههاي فعال مبارزه با رژيم به شمار مي‌آمد و بسياري از بيانيه‌ها و اعلاميه‌هاي ضدرژيم در اين مكان تهيه و تكثير مي‌شد. شهيد «دقايقي» قبل از 22 بهمن به اتفاق يكي ديگر از دوستانش طبق برنامه‌اي كه داشتند به «تهران» آمد و با حضور در مبارزات مردمي، در فتح پادگانها نقش موثري ايفا نمود. پس از آن نيز با تلاش و جديت تمام، در جلوگيري از غارتگري گروهكها و به هدر رفتن اسلحه‌ها نقش به سزايي داشت.

سردار سرلشكر «محسن رضائي» بااشاره به فعاليتهايي كه در منزل شهيد «دقايقي» در دوران انقلاب انجام مي‌گرفت، اظهار مي‌دارند: خانه و خانواده ايشان يكي از خانواده‌هايي است كه انقلاب اسلامي در «خوزستان» مديون آنها است.

علاقه ی وافری به ادامه تحصيل داشت،اما با توجه به ضرورتي كه در عرصه انقلاب ودفاع احساس مي كرد دانشگاه وتحصيل را ترك كرد ودر سال 1358با يك نسخه از اساس نامه جهاد سازندگي(سابق) كه دانشجويان انجمن اسلامي دانشگاهها آن را تنظيم كرده بودند؛ به «آغاجري» رفت وبه اتفاق عده اي از دوستان،جهاد سازندگي را راه اندازي كرد. هنوز چند ماه از فعاليت وتلاش همه جانبه اودر اين ارگان نگذشته بود كه طي حكمي(در اوايل مردادماه 1358) مسئول تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در منطقه« آغاجري» شد. با دقت ودلسوزي تمام به عضو گيري نيروهاي انقلابي پرداخت ودر زمان تصدي فرماندهي سپاه،نمونه والگوئي شد از يك فرمانده متقي ومدبر وكاردان . يك سال از فرماندهي اش در اين منطقه مي گذشت كه به دليل لياقت وشايستگي زياد ،براي تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی« خوزستان» به كمك سردار «شمخاني» وسايرين شتافت وبا عهده دار شدن مسئوليت دفتر هماهنگي استان، شروع به تشكيل وراه اندازي سپاه در شهرستانهاي استان نمود وبا انتخاب ومعرفي فرماندهان صالح ولايق توانست خدمات ارزندهاي را به اين نهاد مقدس ارائه دهد.در همين مسئوليت وقبل از تجاوز نظامي عراق،زماني كه از درگيري« خرمشهر» باخبر شد سريعا خودرا به آنجا رساند وبا انتقال سلاح ومهمات (به اتفاق شهيد جهان آرا) نقش اساسي در آمادگي رزمي مردم منطقه ايفا كرد.

به دنبال شروع تهاجم سراسري و ناجوانمردانه عراق، به عنوان نماينده سپاه در اتاق جنگ «لشكر92 زرهي اهواز» حضور يافت و در شرايطي كه با كارشكنيهاي «بني‌صدر» خائن مواجه بود در سازماندهي نيروها و تجهيز آنها تلاش گسترده‌اي را آغاز كرد. او به لحاظ احساس مسئوليت ويژه‌اي كه داشت در برخي مواقع در مناطق عملياتي حاضر مي‌شد و به سر و سامان دادن نيروها مي‌پرداخت. در جريان محاصره شهر «سوسنگرد» توسط عراقي ها، با مشكلات زيادي از محاصره خارج شد. بعدها به همراه شهيد «علم‌الهدي» در شكستن محاصره «سوسنگرد» دليرانه جنگيد. در عمليات «فتح‌المبين» نيز در قرارگاه« لشكر فجر» با سردار شهيد« بقايي» كه در آن زمان فرماندهي قرارگاه فجر را به عهده داشت، همكاري كرد.

بعد از عمليات «بيت‌المقدس»، از آنجا كه جنگ، حالت فرسايشي به خود گرفت و تحرك جبهه‌ها كم شده بود، منافقين و ضدانقلاب در راستاي اهداف استكبار جهاني، دست به ترور شخصيتها و افراد موثر نظام و حزب‌الهي‌ها مي‌زدند تا نظام را از داخل تضعيف كرده و عقبه جنگ رادچار تزلزل نمايند. ايشان در تاريخ 1/4/1361 به سپاه منطقه يك مامور گرديد و مسئوليت مهم يگان حفاظت شخصيتها را در« قم» و استان «مركزي» به عهده گرفت و با تدبير و درايت خاص خود و به كارگيري برادران سپاه مخلص و جان بركف، به گونه‌اي عمل كرد كه در دوران تصدي فرماندهان ايشان در اين مسئوليت، به لطف خدا هيچگونه ترور و سوءقصدي از جانب منافقين و ضدانقلاب در حوزه مسئوليتي او پيش نيامد. پس از يك سال و اندي كار و تلاش صادقانه در جهت حفظ سرمايه انساني انقلاب، هنگامي كه حضرت امام خميني(ره) در سال 1362 طي فرماني تاكيد خاصي بر حضور افراد در جبهه‌ها نمودند، ايشان بي‌درنگ طي نامه‌اي به فرماندهي، گزارش مشروح فعاليتهاي خود را منعكس و ضمن آن بدين‌گونه كسب تكليف كرد: در شرايطي كه مساله اصلي سپاه و طبعاً كشور، جنگ است، آيا ماندن و عدم همكاري با سپاه در جنگ نوعي راحت‌طلبي نيست؟ و ضمن آن، درخواست خود را باتوجه به تجربياتي كه در جنگ اندوخته بود، براي خدمت فعال و حضور در جبهه مطرح ساخت.

پس از بازگشت مجدد به جبهه، مسئول راه‌اندازي دوره عالي «مالك اشتر» (ويژه آموزش فرماندهان گردان) گرديد. اين اقدام ضروري در جهت آشنايي هرچه بيشتر برادران عزيزي كه در جنگ تجارب زيادي را كسب كرده و استعداد فرماندهي را داشتند توسط شهيد دقايقي صورت گرفت. ايشان با دقت، يكايك آنها را شناسايي و انتخاب كرد تا ضمن آموزش به اصول و مباني جنگ و آرايش و تاكتيكهاي نظامي، افراد نخبه و توانمند را براي بكارگيري در مسئوليتهاي فرماندهي معرفي كند. البته خود ايشان هم در اين دوره شركت كرد. در زمان اجراي طرح مالك اشتر، عمليات خيبر در منطقه عملياتي جزاير مجنون انجام شد و شهيد دقايقي نيز با حضور در اين نبرد فراموش نشدني، فرماندهي يكي از گردانهاي خط مقدم را به عهده داشت. بعد از عمليات« خيبر
» به پشت جبهه بازگشت و دوره ياد شده را در تابستان 1363 به پايان رسانيد.

پس از مدتي در لشكر 17 علي‌بن ابيطالب(ع) در كنار شهيد دلاور «مهدي زين‌الدين» قرار گرفت و در نظم بخشيدن و سازماندهي لشكر، يار ديرينه خود را كمك كرد وبا پذيرش مسئوليت طرح و عمليات لشكر، خدمات ارزنده‌اي را به جبهه و جنگ ارائه كرد.

هنگامي كه فرماندهی« تيپ 9بدر» به ايشان واگذار گرديد همانگونه كه شعار هميشگي‌اش در زندگي اين بود كه هيچ‌وقت نبايد آرامش خودمان را در آرامش مادي بدانيم، براي عملي ساختن و تحقق آن، تلاشي شبانه‌روزي داشت و تمامي قدرت و امكانات خود را وقف انجام وظيفه الهي كرد و با توكل به خدا و پشتكار و جديت در مدت كوتاهي موفق شد يگان رزم منسجم و قدرتمندي را پايه‌گذاري نمايد. نيروهاي رزمنده تيپ همه عاشق او بودند. او در قلوب يكايك آنان جا گرفته بود و آنها اسماعيل را از خودشان و جزو جامعه خودشان مي‌دانستند و وجودش را نعمت الهي تلقي مي‌كردند. او فقط از نظر تشكيلاتي فرمانده نبود، بلكه بر قلوب افراد فرماندهي مي‌كرد. درحيطه مسئوليتي او نظارت بر نيروهاي تحت فرماندهي امري بديهي بود. از سركشي به خانواده‌هاي شهدا نيز غافل نبود.
منبع :پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران اهواز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهادت سردار بدر مهدی باکری
(25/11/1363)



چه كنم كه تهیدستم، خدایا قبولم كن. 
 

وصیتنامه

  عزیزانم‌! اگر شبانه‌روز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام را به بما عنایت فرموده‌، باز هم كم است‌. آگاه باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌. ...‌بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.
... همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید‌. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید‌. اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله (ع‌) و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است‌. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید‌. و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل (ع‌) برای اسلام بار بیایند‌.

 

به سال 1333 ه.ش در شهرستان میاندوآب در یك خانواده مذهبی و باایمان متولد شد. در دوران كودكی، مادرش را – كه بانویی باایمان بود – از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باكری به دست دژخیمان ساواك) وارد جریانات سیاسی شد.
فعالیتهای سیاسی – مذهبی
پس از اخذ دیپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسیار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مكانیك مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یكی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد.
شهید باكری در طول فعالیتهای سیاسی خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود.
پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل كشور فعال شود.
شهید مهدی باكری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره) – در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی كرد و فعالیتهای گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی
بعد از پیروزی انقلاب و به دنبال تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد در آمد و در سازماندهی و استحكام سپاه ارومیه نقش فعالی را ایفا كرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار ارومیه نیز خدمات ارزنده‌ای را از خود به یادگار گذاشت.
ازدواج شهید مهدی باكری مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود. مهریه همسرش اسلحه كلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئولیت جهاد سازندگی استان، خدمات ارزنده‌ای برای مردم انجام داد.
شهید باكری در مدت مسئولیتش به عنوان فرمانده عملیات سپاه ارومیه تلاشهای گسترده‌ای را در برقراری امنیت و پاكسازی منطقه از لوث وجود وابستگاه و مزدوران شرق و غرب انجام داد و به‌رغم فعالیتهای شبانه‌روزی در مسئولیتهای مختلف، پس از شروع جنگ تحمیلی، تكلیف خویش را در جهاد با كفار بعثی و متجاوزین به میهن اسلامی دید و راهی جبهه‌ها شد.

نقش شهید در دفاع مقدس
شهید باكری با استعداد و دلسوزی فراوان خود توانست در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در كسب پیروزیها موثر باشد. در این عملیات یكی از گردانها در محاصره قرار گرفته بود، كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.
در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحتهایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت كند.
در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در داخل خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصممتر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌كرد.
در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشكر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش عظیمی از خاك گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیك آزاد شد.
شهید باكری در عملیات والفجرمقدماتی و والفجر یك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداكار، در انجام تكلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد.
در عملیات خیبر زمانی كه برادرش حمید، به درجه رفیع شهات نایل آمد، با وجود علاقه خاصی كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است. و در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت:
من به وصیت و آرزوی حمید كه باز كردن راه كربلا می‌باشد همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود.
تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبهه‌ها، را از حضور در تشییع پیكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنار بود بازداشت. برادری كه در روزهای سراسر خطر قبل از انقلاب، در مبارزات سیاسی و در جبهه‌ها، پا به پای مهدی، جانفشانی كرد.
نقش شهید باكری و لشكر عاشورا در حماسه قهرمانانه خیبر و تصرف جزایر مجنون و مقاومتی كه آنان در دفاع پاتكهای توانفرسای دشمن از خود نشان دادند بر كسی پوشیده نیست.
در مرحله آماده‌سازی مقدمات عملیات بدر، اگرچه روزها به كندی می‌گذشت اما مهدی با جدیت، همه نیروها را برای نبردی مردانه و عارفانه تهییج و ترغیب كرد و چونان مرشدی كامل و عارفی واصل، آنچه را كه مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت باید بدانند و در مرحله نبرد بكار بندند، با نیروهایش درمیان گذاشت.

بیانات شهید قبل از شروع عملیات بدر

 


همه برادران تصمیم خود را گرفته‌اند، ولی من به خاطر سختی عملیات تاكید می‌كنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم(ع) باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كینم.
هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شالم حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اصاعت از فرماندهی است.
تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند. حتی اگر مجروح شد سكوت را رعایت كند، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند.
با هر رگبار سبحان‌الله بگویید. در عملیات خسته نشوید. بعد از هر درگیری و عملیات، شهدا و مجروحین را تخلیه كرده و با سازماندهی مجدد كار را ادامه دهید.
حداكثر استفاده از وسایل را بكنید. اگر این پارو بشكند، به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد. با همین قایقها باید عملیات بكنیم. لباسهای غواصی را خوب نگهداری كنید. یك سال است دنبال این امكانات هستیم.
مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردانها را یك یك از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌كند:
برادران! خدا را از یاد نبرید نام امام زمان(عج) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد.
از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تحریض و تشویق می‌كند.
لشكر عاشورا در كنار سایر یگانهای عمل كننده نیروی زمینی سپاه، در اولین شب عملیات بدر، موفق به شكستن خط دشمن می‌شود و روز بعد به تثبیت مواضع در ساحل رود می‌پردازد.
در مرحله دوم عملیات، از سوی لشكر عاشورا حمله‌ای نفس‌گیر به واحدهایی از دشمن كه عالم فشار برای جناح چپ بودند، آغاز می‌شود. حمله‌ای كه قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع كامل دست دشمن از تعرض به نیروها در جناح چپ ثمره آن بود.

ویژگیهای اخلاقی
شهید باكری، پاسدار نمونه، فرماندهی فداكار و ایثارگر، خدمتگزاری صادق، صمیمی، مخلص و عاشق حضرت امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی بود. با تمام وجود خود را پیرو خط امام می‌دانست و سعی می‌كرد زندگی‌اش را براساس رهنمودها و فرمایشات آن بزرگوار تنظیم نماید، با دقت به سخنان حضرت امام(ره) گوش می‌داد، آنها را می‌نوشت و در معرض دید خود قرار می‌داد و آنقدر به این امر حساسیت داشت كه به خانواده‌اش سفارش كرده بود كه سخنرانی آن حضرت را ضبط كنند و اگر موفق نشدند، متن صحبت را از طریق روزنامه بدست آورند.
او معتقد بود سخنان امام الهام گرفته از آیات الهی است،‌باید جلو چشمان ما باشد تا همیشه آنها را ببینیم و از یاد نبریم.
شهید باكری از انسانهای وارسته و خودساخته‌ای بود كه با فراهم بودن زمینه‌های مساعد، به مظاهر مادی دنیا و لذایذ آن پشت پا زده بود.
زندگی ساده و بی‌ریای او زبانزد همه آشنایان بود. با تواناییهایی كه داشت می‌توانست مرفه‌ترین زندگی را داشته باشد؛ اما همواره مثل یك بسیجی زندگی می‌كرد. از امكاناتی كه حق طبیعی‌اش نیز بود چشم می‌پوشید. تواضع و فروتنی‌اش باعث می‌شد كه اغلب او را نشناسند. او محبوب دلها بود. همه دوستش می‌داشتند و از دل و جان گوش به فرمان او بودند. او نیز بسیجیان را دوست داشت و به آنها عشق می‌ورزید. می‌گفت:
وقتی با بسیجیها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌كنم، هرگاه خسته می‌شوم پیش بسیجیها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود.
همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یك میلیون تومان هزینه – برای ساختن یك سنگر كه حافظ جان آنها باشد – بشویم، یك موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.
با دشمنان اسلام و انقلاب چون دژی پولادین و تسخیرناپذیر بود و با دوستان خدا، سیمایی جذاب و مهربان داشت.
با وجود اندوه دائمش، همیشه خندان می‌نمود و بشاش. انسانی بود همیشه آماده به خدمت و پرتوان.
حجت‌الاسلام والمسلمین شهید محلاتی در مورد شهید باكری اظهار می‌دارند:
وی نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلام بود. خشم و خروشش فقط و فقط برای دشمنان بود و به عنوان فرمانده و باتقوا، الگوی رافت و محبت در برخورد با زیردستان بود.
همسر شهید باكری در مورد اخلاق او در خانه می‌گوید:
باوجود همه خستگی‌ها، بی‌خوابی‌ها و دویدن‌ها، همیشه با حالتی شاد بدون ابراز خستگی به خانه وارد می‌شد و اگر مقدور بود در كارهای خانه به من كمك می كرد؛ لباس می‌شست، ظرف می‌شست و خودش كارهای خودش را انجام می‌داد.
اگر از مسلئله‌ای عصبانی و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعی می‌كرد با خونسردی و با دلایل مكتبی مرا قانع كند.
دوستان و همسنگرانش نقل می‌كنند:
به همان میزان كه به انجا فرایض دینی مقید بود نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش می‌نمود.
شهید باكری در حفظ بیت‌المال و اهیمت آن توجه زیادی داشت، حتی همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر می‌داشت و از نوشتن با خودكار بیت‌المال – حتی به اندازه چند كلمه – منع می‌كرد. وقتی همرزمانش او را به عنوان فرماندهی كه مندرسترین لباس بسیجی را مدتهای طولانی استفاده می‌كرد مورد اعتراض قرار می‌دادند، می‌گفت: تا وقتی كه می‌شود استفاده كرد، استفاده می‌كنم.
همواره رسیدگی به خانواده شهدا را تاكید می‌كرد و اگر برایش مقدور بود به همراه مسئولین لشكر بعد از هر عملیات به منزلشان می‌رفت و از آنان دلجویی می‌كرد و در رفع مشكلات آنها اقدام می‌كرد.
او می‌گفت:
امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و این نوع زندگی از با فضیلت‌ترین زندگی‌هاست.
 

نحوه شهادت


بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودی به جمع آنان خواهد پیوست. پانزده روز قبل از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهدت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.
این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/11/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول، به خطرناكترین صحنه‌های كارزار وارد شد و در حالی كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزدیك هدایت می كرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتكهای دشمن تثبیت نماید، كه در نبردی دلیرانه، براثر اصابت تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیك گفت و به لقای معشوق نایل گردید.
هنگامی كه پیكر مطهرش را از طریق آبهای هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیكر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.
او با حبی عمیق به اهل عصمت و طهارت(ع) و عشقی آتشین به اباعبدالله‌الحسین(ع) و كوله‌باری از تقوی و یك عمر مجاهدت فی سبیل‌الله، از همرزمانش سبقت گرفت و به دیار دوست شتافت و در جنات عدن الهی به نعمات بیكران و غیرقابل احصاء دست یافت. شهید باكری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و كرم عمیم خداوند تبارك و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهیدستم، خدایا قبولم كن.
شهید محلاتی از بین تمام خصلتهای والای شهید به معرف او اشاره می‌كند و در مراسم شهادت ایشان، راز و نیاز عاشقانه وی را با معبود بیان می‌كند و از زبان شهید می گوید:
خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.
این بیان عارفانه بیانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهید والامقام است كه تنها در سایه خودسازی و سیر و سلوك معنوی به آن دست یافته بود.

SABAMM کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 248
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

شهادت حجت الاسلام مهدي شاه آبادي
(6/2/1363)


حجت الاسلام «مهدي شاه آبادي» در سال 1309 هـ. ش در دوران اوج اختناق رضاخاني در خانواده‌اي روحاني، در شهر مقدس «قم» ديده به جهان گشود. پدرش حضرت آيت الله العظمي «ميرزا محمدعلي شاه آبادي» از فقها و عرفاي نامدار دوران خود بود. وي استاد عرفان امام خميني (ره) و نيز تعداد ديگري از علماي بزرگ معاصر بود. مهدي در سن چهارده سالگي در معيت پدر بزرگوار خود عازم تهران شد و به مدت دو سال مشغول فراگيري مقدمات قرآن در مكتب خانه امامزاده يحيي گرديد. وي در سن شش سالگي به همراه دو تن از برادرانش به دبستان «توقيق» رفت و در مدت شش سال دوره دبستان را پشت سر نهاد. مهدي همزمان با تحصيل در دبستان، در درس پدر بزرگوار خود در منزل حاضر شده و به فراگيري صرف و ساير مقدمات ادبيات عرب پرداخت. در سال 1323 هـ. ش در حاليكه او چهارده ساله بود، براي فراگيري علوم قديمه به مدرسه مروي رفت و پس از چهار سال تحصيل در اين مدرسه در سن هيجده سالگي ملبس به لباس روحانيت گرديد. شيخ مهدي در سال 1328 هـ. ش از نعمت پدر، معلم و مراد خود محروم گرديد. دو سال پس از وفات پدر براي ادامه و تكميل دروس اسلامي عازم حوزه علميه قم گرديد و از محضر اساتيد معظم قم كسب فيض نمود.

در سال 1334 هـ. ش وي پس از اتمام دوره سطح، در درس خارج فقه و اصول حضرت امام (ره) و ساير علماي عظام در«قم» حاضر گرديد. دو سال بعد او به منظور تشكيل خانواده، با خانم «آيت الله زاده شيرازي» از نوادگان ميرزاي بزرگ شيرازي (صاحب فتواي تنباكو) وصلت نمود كه حاصل اين ازدواج شش فرزند مي‌باشد.
با آغاز مبارزات سياسي – مذهبي امام خميني(ره) در سالهاي اوايل دهه چهل، شهيد شاه آبادي نيز به منظور ياري زعيم و مقتداي خود وارد عرصه مبارزه عليه رژيم پهلوي شد. تبليغ رهبري و مرجعيت امام (ره) اولين وظيفه‌اي بود كه وي بر عهده گرفت و به رغم خطرات و مشقات اين راه، در جهت تحقق آن رنجهاي بسياري را متحمل شد. وي به همراه خانواده خود براي تبليغ دين و شناساندن مقام والاي امام (ره) در ايامي كه حوزه‌هاي علميه تعطيل بودند، به مناطق دور افتاده مسافرت مي‌كرد. او با صبر و استقامت و رفتار پاك و بي‌آلايش خود، قلوب بسياري از مردم مناطق مختلف را از عشق و محبت نسبت به اسلام و افكار و انديشه‌هاي امام خميني (ره) مملو مي‌كرد. در كنار اين فعاليتها، او ضمن تهيه و توزيع اعلاميه‌هاي امام خميني (ره) در بين انقلابيون سراسر كشور، به همراه برخي ديگر از روحانيون، نقش مواصلاتي بسيار قوي با امام (ره) داشت و براي ايجاد هماهنگي‌هاي لازم بين مراجع عظام و حضرت امام (ره) نقش فعالي را بر عهده گرفت.
در سال 1350 به «تهران» عزيمت نمود و با دعوت اهالي «رستم آباد»در« شميران»، امامت مسجد اين منطقه را بر عهده گرفت. با حضور وي دراين منطقه، فعاليتهاي فرهنگي و مبارزات سياسي انقلابيون منطقه، وارد مرحله جديدي گرديد و او به عنوان رهبر مسلمانان انقلابي شرق «شميران» شناخته شد. فعاليتهاي انقلابي او موجب جذب جوانان مسلمان و پرشور منطقه به فعاليتهاي سياسي - مذهبي شد و از پايگاه مسجد رستم آباد، انقلابيون جهت فراگيري آموزش‌هاي نظامي و يا ديدار با حضرت امام (ره) به خارج از كشور هدايت مي‌شدند.
مبارزات و فعاليتهاي او باعث گرديد ، به عنوان يك روحاني مبارز و فعال از سوي دستگاه امنيتي رژيم پهلوي مورد شناسايي قرار گيرد و با حساسيت ساواك نسبت به وي در طول سالهاي 1352 تا 1357 هـ .ش به پنج بار زنداني و يك بار تبعيد محكوم شد. در طول دوره‌هاي بازداشت و بازجويي، شهيد «شاه آبادي» از جمله انقلابيوني بود كه به رغم تحمل شكنجه‌هاي سخت و طاقت فرسا از سوي دژخيمان رژيم، از ارائه هر گونه اطلاعات و اخباري كه موجب شناسايي و دستگيري دوستان و همرزمانش مي‌شد، خودداري مي‌ورزيد. دوران تبعيد وي نيز در شهر بانه استان كردستان که از مناطق سني نشين كشور بود، سپري گرديد. روحيه بالا، اخلاق اسلامي و رفتارهاي انسان دوستانه وي با اهالي منطقه و نيز ارتباط و مصاحبت با برادران اهل تسنن و به خصوص شركت در نمازهاي جماعت مساجد آنان، باعث ايجاد رابطه عميق بين آنان گرديد. انس وي با مردم و بويژه علماي اهل سنت منطقه، در راستاي تحقق اهداف مبارزات عليه رژيم و روشنگري مردم، تاثير بسزايي داشت. بر اثر فعاليتهاي انقلابي گسترده و شبانه روزي حجت الاسلام« شاه آبادي »در منطقه، رژيم به منظور جلوگيري از تشديد فعاليتهاي انقلابيون، از ادامه تبعيد وي منصرف شده و او پس از شش ماه تبعيد آزاد گرديد.
آخرين دوران زندان شهيد «شاه آبادي» در سوم بهمن 1357 هـ. ش و در آستانه ورود حضرت امام (ره) به ميهن خاتمه يافت. وي به همراه ساير انقلابيون نقش فعالي در بازگشايي فرودگاههاي كشور داشت. نقش او در كميته استقبال از امام خميني(ره) و نيز اداره بيت ايشان در تهران در كنار ساير انقلابيون برجسته، قابل توجه بود. وي در روزهاي نزديك به پيروزي انقلاب با صدور فرمان تاريخي امام (ره) در خصوص لغو حكومت نظامي روز 21 بهمن 1357، ماموريت خطير ابلاغ اين پيام به مراكز و اماكن انقلابيون را بر عهده داشت.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي فعاليتهاي حجه الاسلام شاه آبادي وارد مرحله جديدي گرديد. با صدور فرمان امام (ره) مبني بر تشكيل كميته‌هاي انقلاب اسلامي(سابق) و به دعوت آيت الله «مهدوي كني»، وي به عضويت شوراي مركزي این نهاد درآمد و علاوه بر مسئوليت يكي از ستادهاي كميته «شميرانات»، در تشكل و سازماندهي اين نهاد انقلابي نقش برجسته‌اي داشت. در اسفندماه 1358 هـ ش و در آستانه برگزاري انتخابات دوره اول مجلس شوراي اسلامي، حجه الاسلام شاه آبادي به نمايندگي از سوي جامعه روحانيت مبارز، تلاشهاي گسترده‌اي را براي ائتلاف گروههاي انقلابي و حزب اللهي انجام داد كه ثمره آن انعقاد ائتلاف بزرگ بين جامعه روحانيت مبارز، حزب جمهوري اسلامي و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي بود. پس از اين ائتلاف نامزدهاي گروههاي انقلابي از جمله شهيد «شاه آبادي» به مجلس راه يافته و اكثريت مجلس اول شوراي اسلامي را در دست گرفتند.
در سال 1359 هـ.ش حضرت امام (ره) فرماني در خصوص ضرورت بررسي عملكرد بنياد مستضعفان صادر نمودند. هيائي جهت اين بررسي تشكيل شد كه حجت الاسلام «شاه آبادي» از اعضاي موثر و فعال هيئت بررسي كننده، بودند. نتيجه اين بررسي پس از تهيه و تدوين به محضر امام (ره) عرضه شد. با پايان يافتن دوره نمايندگي مجلس اول شوراي اسلامي كه شهيد شاه آبادي به خصوص در كميسيون قضايي آن نقش مهمي داشت و در آستانه برگزاري انتخابات مجلس دوم، وي به اصرار جامعه روحانيت مبارز و حزب جمهوري اسلامي، نامزد نمايندگي مجلس شد و با كسب اكثريت آراء به عنوان نماينده مردم تهران برگزيده شد. در فاصله بين پايان كار مجلس اول و آغاز به كار دوره دوم مجلس شوراي اسلامي، شهيد شاه آبادي طبق روال هيشگي خود كه از زمان آغاز جنگ تحميلي انجام مي‌شد، براي بازديد از مناطق جنگي عازم منطقه جنوب گرديد. وي در روز پنجشنبه 6/2/1362 هـ .ش در منطقه جزيره مجنون، در خطوط مقدم جبهه نبرد، بر اثر انفجار گلوله‌هاي توپ دشمن به درجه رفيع شهادت نائل آمد.