راسخون

📗📘📙 بهترین شعرهایی که خوانده ام 📗📘📙

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم...
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندم......!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم ...
......
حسین پناهی 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 


 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد

می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد

می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست
صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
........
مهدي نژادهاشمي 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را رفیق و مونس شد


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد


به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد


به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد


خیال آب خضر بست و جام اسکندر

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد


طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد


لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد


کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد


چو زر عزیز وجود است نظم من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد


ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

حافظ

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 















 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حضرت زینب

دارم هوس که با تو دمی گفتگو کنم

تاسرگذشت خود همـه را موبمو کنم

نگذاشتند تا که کنم دفن پیکـــرت

وز آب دیده نعش ترا شست شو کنم

میخواستم اگر که مهلت نداد شمر

آبی بوقت مرگ تـــــرا در گلـــو کنم

بگذاشتم تـــــــرا و برفتم زکربــــلا

جزکربــــــلا تـــرا بکجا جستجو کنم

خواهم بتربت تو برادر علی الدّوام

بنشینمو همیشه زخاک تو بــو کنم

گرنیست رخصتم که بمانم بکربـلا

منجانب مدینه چسان بی تو رو کنم

عباس و قاسم و علی اکبر بزیر خاک

من زندگی چگـــونه دیگر آرزو کنم

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 


گر کشی و گر بخشی هر چه میکنی خوبست 
کشتن از تو میزیبد بخشش از تو محبوبست
گر نوازی از لطفم ور کدازی از قهرم 
هر چه میکنی نیکوست التفات مطلوبست 
گر وفا کنی شاید ورجفا کنی باید 
قهرهات مستحسن لطفهات محبوبست 
جلوه های تو موزون غمزهای تو شیرین 
نازها بجای خود شیوهات مرغوبست 
غمزه را چو سردادی هر چه میکند نیکوست 
ناز را چوره دادی هر چه میکند نیکوست 
دم بدم زنی بر هم آن دو زلف خم در خم 
عالم کنی ویران شیوهٔ ترا شوبست 
یوسف زمانی تو زبدهٔ جهانی تو 
هر که قدرتو دانست در غم تو یعقوبست 
دل بعشق ده زاهد دلفسردگی عیبست 
حق بهیچ نستاند آن دلی که معیوبست
وه چه میکند با دل نالهای درد آلود 
در غمش بنال ای فیض ناله تو مرغوبست 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 







































































































 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 




 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

پشت من گرم به آبادی تو دیگر نیست 
نام این مملکت جنگ زده کشور نیست 
سعی کردم که جم و جور شود بنیانم 
دور این شاه کم آورده نفس لشکر نیست 
تلخ کامی دل من حد و حسابی دارد 
زندگی باب دل هیچ کسی آخر نیست 
گذر باد نیافتد به تن آبادی 
فصل پاییز سزاوار دل ِ پر پر نیست 
سر سرباز سلامت که در این مرز غریب 
پشت دلواپسی ِ لب به لبش سنگر نیست 
شاعر آشفته نفس رفت پی مملکتی 
که درآن بر رگ احساس کسی خنجر نیست 
نکش ای خصم به رگهای مسلمانی تیغ 
مرگ پایان نگاه ّ دل خون پرور نیست 
....
سید مهدی نژادهاشمی 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

.....
*******


هما میرافشار
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

مانده تا برف زمين آب شود
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات
مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد
در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بردارد
پس چه بايد بكنيم
من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه برخيزم
رنگ را بردارم
روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم
..........
سهراب سپهری 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند


 

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند


 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق


 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش


 

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم


 

هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من


 

سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست


 

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست


 

آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد


 

آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد


 

نی حریف هرکه از یاری برید
پرده‌هااش پرده‌های ما درید


 

همچو نی زهری و تریاقی کی دید
همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید


 

نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند


 

محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست


 

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد


 

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست


 

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد


 

در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام


 

بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر


 

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
چند گنجد قسمت یک روزه‌ای


 

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد


 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد


 

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما


 

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما


 

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد


 

عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا


 

با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی


 

هر که او از هم‌زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


 

چونک گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت


 

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای


 

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌پر وای او


 

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس


 

عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود


آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 


 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوشاموجی تشنه طوفان سرکش وجوشان 




 

که می نالد زخود غافل سپرده دل

 

به دریاها من همان موجم تو همان طوفان

 

خوشا برگی تشنه باران سر خوش وخندان که می بارد

 

زخاک وگِل سپرده سر به رویاها

 

من همان برگم تو همان باران

 

زشوق تو مستم خرابم خرابم

 

زخود در هوایت تهی چون حبابم

 

اگر بی تو باشم چو نقشی برآبم

 

سراسر بیابان سرا پا سرابم

 

چو نیلوفر برتو می پیچم بی تو من هیچم

 

به غیرازغم تو گناهی ندارم

 

غمی بهتر نمی دانم ؛کجا می گریزم که راهی ندارم

 

رهی دیگر نمی دانم؛ زتو ناگریزم گناهی ندارم

 

که درگاهی به جز این در نمی دانم 

 

خوشا موجی تشنه طوفان سرکش وجوشان

 

که می نالد زخود غافل سپرده دل به دریاها

 

من همان موجم تو همان طوفان تو همان طوفان