راسخون

بهترین جمله

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دنيا هم كه از آن تو باشد
تا زمانى كه درون قلب يک زن جايى نداشته باشى
تا درون آوازهاى عاشقانه زنى زندگى نكنى
و سهمى از دلشوره هاى زنى نداشته باشى
فقيرترين مردى
(شكسپير)
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کجا احساسی
دانه ی الماسی
نم نم بارانی
خیسی گونه ای سرخ
در تمنای نگاهی آمیخت
تو بدان دست ” زنی” در کار است
شاهکار است این “زن”
خالق هر غزل و شادی و عشق
و خداوند به او می بالد
که تمام شوقش، عشق و احساسش را
در وجود “زن” به عالم آموخت
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نظر بزرگان راجع زنان:
هرود:
زن حکم آب را دارد که از شدت لطافت در هر محیطی که قرار گیرد شکل مظروف را به خود می گیرد، هر شوهری که از زن خود ناراضی است علت را در خود جستجو کند
ناپلئون:
اگر میخواهید اندازه تمدن و پیشرفت ملتی را بدانید به زنان آن ملت بنگرید
مونتن:
اگر زنان رسوم و قوانین جامعه را زیر پا می گذارند چندان هم گناهکار نیستند، زیرا که این قوانین را مردان نوشته اند
مترلینگ:
من به هیچ زنی برنخورده ام که چیزی از بزرگی در او نباشد
بالزاک:
حساسیت، عشق، تحمل و فداکاری زندگی زن را تشکیل میدهد
کنفوسیوس:
زن زیباترین و عزیزترین موجودات جهان است
میشله:
تا وقتی که زنان نیز در زمینه علم و دانش سخن خویش را نگفته اند نمی توان از دانش واقعی حرف زد

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زن هــا میتــواننــد در اوج دلتنگی لبخنــد بـزننــد
آواز بخـواننـد ، گلهای باغچه را قلمــه کنند
غذای دلخـواهت را تــدارک ببیننــد
کودکانه بـا بـچـــه هــا بــازی کننــد
زن هــا میتوانـنــد بـا قلبی شکسته باز هم دوستت بدارند
ببخشنــد و بـخنــدنــد
تــو از طـرز آرایـش مـوهــایــش یــا رنـگ لب هــایـش، لباسش ،یـا حتی حـرف هــایش
هــرگــز نمیتـوانـی حــدس بــزنـی
زنـی که روبـرویـت ایـستــاده دلتنـگ یـا دلشکسته است
زن بـــودن کـار ســاده ای نیست
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ﺯﻧﻰ ﻛﻪ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﻯ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻥ ﻭ ﻧﻌﻨﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ می کارد
ﺑﺮﺍﻯ ﻗﻤﺮی ها ﺩﺍﻧﻪ می پاشد ﻭ ﺑﺎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺣﺮﻑ می زﻧﺪ
ﻧﺎخنهایش ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﺭﻧﮓ می کند ﻭ ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎن های ﺭﻧﮕﻰ می بندد
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﺰﺍﻥ ﮔﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺍغ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ
ﺯﻣﺴﺘﺎن هاﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ می بافد ﻭ ﺑﻬﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ
ﺍﻭ ﺯنی است ﻛﻪ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩﺵ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯنهای ﻋﺎﺷﻖ
ﺑﻪ ﻛﺘﺎبها ﻛﻮﭺ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زن ها گاهی اوقات چیزی نمیگویند چون به نظرشان لازم نیست كه چیزی گفته شود
با نگاهشان حرف میزنند
به اندازه یك دنیا حرف میزنند
هرگز نباید از چشمان هیچ زنی ساده گذشت
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کاش اینو خیلیا بفهمن که یه زن
نمیتونه دوستت داشته باشه
بعد دوستت نداشته باشه
بعد دوباره دوستت داشته باشه
یه زن فقط میتونه
دوستت داشته باشه
دوستت داشته باشه
دوستت داشته باشه
و بعد
دیگه هیچوقت “دوستت” نداشته باشه

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وقتی هستی
“بودنت” مثل مالکیت پررنگ ترین ستاره ی آسمون بهم دلخوشی میده…
مثه اون وقتا میشه که با لبخند خشک شده ی عروسکم چشمام برق میزد…
“بودنت” تداعیِ “نبودن” های دیگه رو از بین میبره…
“بودنت” فقط یه “بودن” نیست
وقتی هستی یه “هستی” میشی واسه من و دلم
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادرم…
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم
مثلا آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد
می‌گفت می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.
یا آرزو می‌کردم ببردم بزرگترین شهربازی دنیا
می‌گفت می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.
یک شب پرسیدم اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟
گفت می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.
هرشب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند…
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟
گفتم دیگه شب‌ها نمی‌خوابم.
گفت مگر چه آرزویی داری؟
گفتم تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.
گفت سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نام زیبای پدر با سیم و زر باید نوشت
خوب و عالی با عیاری معتبر باید نوشت
کوله بار مشکلات زندگی بر دوش اوست
ناخدای زندگی در بحر و بر باید نوشت
چرخه کار و تلاش و صنعت و سازندگیست
دستهایش پینه دارد ، کارگر باید نوشت
با شرف ، با غیرت و کوهی پر از مردانگیست
گاهه سختی ها ، خدایی یک سپر باید نوشت
صورتش را سرخ می دارد ز سیلی زمان
در حقیقت ، نام او اهل هنر باید نوشت
خانه را باشد ستون و مثل سروی استوار
کوه صبر و معرفت خواهی ، “پدر” باید نوشت
برکت نان و نمک از همت والای اوست
این چنین گویم که نامش ، “تاج سر” باید نوشت

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پدرم نقاش عجیبی ست
رنج هایی میکشد که هیچ کجا ندیده اید
خواستید سری به آثارش بزنید
کمی به مادرم خیره شوید
او تمامشان را به جان خریده

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پدر اگه پولدار است
همه جوانیش را داده
و اگر بی پول است همه زندگیش را
تا نانی لای سفره گذارد و تو بزرگ شوی
و برایش همین بس که بگویند سر سفره پدرش بزرگ شد

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سرمایه عمر و جوانی
همسفر با من به راه زندگانی
در این منزلگه تنهایی من
تو بودی یار من با همزبانی
من و تو سالها همراه بودیم
به خوب و بد شریک با مهربانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پدر
تنها قهرمانٰی بود كه روی سكو نرفت

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بهشت می تواند کسی باشد که دوستش داری
کسی که دوستش داری می تواند بهشت باشد
و مهم نیست اگر غروب ها به جای نهرهای شیر و عسل
با قرصی نان تازه به خانه بیاید
.
.

دانا و مهربان و تواناست
لاجرم وقتی دلم برای خدا تنگ میشود، ناچار میشوم پدرم را بقل کنم