یادی_از_شهدا
#یادی_از_شهدا
🌷🌷🌷 عراقی ها تصمیم گرفتند ما را به زیارت حرم حضرت علی و امام حسین ـ علیهم السلام ـ ببرند، اما وقتی نوبت به اردوگاه ما رسید کسی حاضر نشد در زیر پرچم صدام به زیارت برود. ما می گفتیم اگر ما را به زیارت می برید، چرا در شب عاشورا، دو ماه پیش، با ما آن طور رفتار کردید؟
عراقی ها جواب می دادند که آن روز دستور داشتیم شما را بزنیم و امروز هم دستور رسیده که به هر طور ممکن شما را به زیارت ببریم، اما کسی به حرف بعثی ها گوش نداد و همه متحد القول شدیم که زیر پرچم صدام به زیارت نرویم، زیرا آن ها می خواستند از این ماجرا علیه اسلام و انقلاب سوء استفاده کنند.
دلیل دیگر این بود که گروهی را که قبل از ما به زیارت برده بودند به آن ها اجازه نداده بودند نماز صبح شان را بخوانند. این مسئله برای ما خیلی سخت بود و با این که یک عمر انتظار زیارت قبر ابا عبدالله الحسین (ع) را داشتیم اما نتوانستیم برای یک امر مستحب (زیارت)، یک امر واجب (نماز) را کنار بگذاریم.
بعد از این اتفاق، نگهبانانِ بعثی ما را بیش از یک ماه مورد ضرب و شتم قرار دادند و بیش از دویست نفر از دوستانمان را عریان کردند و پس از کتک کاری و شکنجه، به ارودگاهی دیگر انتقال دادند و ما تا مدتی از آن ها بی خبر بودیم.🌷🌷🌷
یه شب بارونی بود. فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن، همینطور که داشتم لباس میشستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده.
گفتم: اینجا چیکار میکنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟
دو زانو کنار حوض نشست و دستهای یخ زدمو از تو تشت بیرون آورد و گفت: ازت خجالت میکشم. من نتونستم اون زندگی که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس میشسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه...
حرفشو قطع کردمو گفتم: من مجبور نیستم. با علاقه این کارو انجام میدم. همین قدر که درک میکنی، میفهمی، قدرشناس هستی برام کافیه.🌷🌷🌷
#شهید_سید_عبدالحمید_قاضی_میرسعید
ادی_از_شهدا
ورزش و عبادت
🌷🌷🌷 در باشگاه کشتی بودیم. آماده میشدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد. تا وارد شد بی مقدمه گفت: ابرام جون، تیپ و هیکلت خیلی جالب شده! تو راه که میومدی دو تا دختر پشت سرت بودند، مرتب داشتند از تو حرف میزدند! بعد ادامه داد: شلوار شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی. کاملا مشخصه که ورزشکاری!
به ابراهیم نگاه کردم. رفته بود تو فکر، ناراحت شده بود. انگار توقع چنین حرفی را نداشت!
جلسه بعد تا ابراهیم را دیدم خنده ام گرفت! پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد! به جای ساک ورزشی هم لباسها را داخل کیسه پلاستیکی گذاشته بود!
از آن روز به بعد این گونه به باشگاه می آمد!
بچه ها میگفتند: بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه میایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم بعد هم لباس تنگ بپوشیم؛ اما تو با این هیکلِ قشنگ و رو فُرم، آخه این چه لباسهاییه که میپوشی؟!
ابراهیم به حرفهای آنان اهمیت نمیداد. به دوستانش هم توصیه میکرد که: اگر ورزش برای خدا باشد میشود عبادت؛ اما اگر به هر نیت دیگه ای باشه ضرر میکنی.🌷🌷🌷
#یادی_از_شهدا
🌷🌷🌷 ميخواستم برم كربلا زيارت امام حسين (ع). همسرم سه ماهه حامله بود. التماس و اصرار كه منو هم ببر، مشكلي پيش نميآيد. هر جوري بود راضيم كرد. با خودم بردمش. اما سختي سفر به شدت مريضش كرد. وقتي رسيديم كربلا، اول بردمش دكتر.
دكتر گفت: احتمالا جنين مرده. اگر هم هنوز زنده باشه، اميدی نيست. چون علايم حيات نداره.
وقتی برگشتيم مسافرخونه، خانم گفت: من اين داروها رو نمیخورم! بريم حرم.
هرجوری كه میتوان منو برسون به ضريح آقا. زير بغلهاش رو گرفتم و بردمش كنار ضريح. تنهاش گذاشتم و رفتم يه گوشهای واسه زيارت.
با حال عجيبی شروع كرد به زيارت. بعد هم خودش بلند شد و رفت تا دم در حرم.
صبح كه برای نماز بيدارش كردم. با خوشحالی بلند شد و گفت: چه خواب شيرينی بود. الان ديگه مريضی ندارم.
بعد هم گفت: توی خواب خانمی رو ديدم كه نقاب به صورتش بود، يه بچه زيبا رو گذاشت توی آغوشم.
بردمش پيش همون پزشک. 20 دقيقهای معاينه كرد. آخرش هم با تعجب گفت: يعنی چه؟ موضوع چيه؟ ديروز اين بچه مرده بود. ولی امروز كاملا زنده و سالمه! اونو كجا برديد؟ كی اين خانم رو معالجه كرده؟ باور كردنی نيست، امكان نداره!؟
خانم كه جريان رو براش تعريف كرد، ساكت شد و رفت توی فكر.
وقتی بچه به دنيا اومد، اسمش رو گذاشتيم. محمد ابراهيم. «محمدابراهيم همت»🌷🌷🌷
#یادی_از_شهدا
🌷🌷🌷 خیلی بهانهگیری میکرد. دختر کوچکم بود؛ هر چه کردم آرام نمیگرفت.
خودم هم دلشوره داشتم، نگران حسن بودم.
دخترم هم دائم گریه میکرد و میگفت: برویم حرم. بابا آمده حرم.
چارهای نداشتم او را برداشتم و به حرم رفتم.
سه روزی میشد که به خاطر بهانهگیری دخترم وضع ما همینطور بود.
بعدازظهر روز سوم، یکی از اقوام به خانهمان آمد و گفت: «علیمردانی زخمیشده.»
دیگر مطمئن بودم که حسن شهید شده.
بعدها متوجه شدم همزمان با بهانهگیری دخترم پیکر شهید را به مشهد منتقل کردهاند و ما بیخبر بودیم.🌷🌷🌷
ک روز با دو تا از همرزمانش آمده بودند خانه. خانه کوچک بود و تا دلت بخواهد، گرم. تابستان بود و عرق، همینطور شر و شر از سر و رومان می ریخت پایین. رفتم آشپزخانه. یک پارچ آب یخ درست کردم و برایشان بردم. در همین حال، یکی از دوستهای عبدالحسین، سینهای صاف کرد و گفت: ببخشید حاج آقا.
عبدالحسین صورتش را تمام رخ برگرداند طرف او. گفت: اگر جسارت نباشه، می خواستم بگم اون کولری رو که دادین به اون بنده ی خدا، برای خونه ی خودتون که خیلی واجب تر بود.
یکی دیگر به تایید حرف او گفت: آره بابا، بچههای شما اینجا خیلی بیشتر گرما میخورن.
کنجکاو شدم و با خودم گفتم: پس شوهر ما کولر هم تقسیم میکنه.
منتظر بودم ببینم عبدالحسین چه می گوید. خنده ای کرد و گفت: این حرفها چیه میزنین؟
رفیقش گفت: جدی میگیم حاج آقا.
باز خندید و گفت: شوخی نکن بابا جلو این زنها، الان خانم ما باورش میشه و فکر میکنه اجازه ی تقسیم تمام کولرهای دنیا دست ماست. انگار فهمیدند عبدالحسین دوست ندارد راجع به این موضوع صحبت شود؛ دیگر چیزی نگفتند. من هم خیال کولر را از سرم بیرون کردم. میدانستم کاری که نباید بکند، نمیکند.
از اتاق آمدم بیرون. بعد از شهادتش، همان رفیقش گفت: اون روز، وقتی شما از اتاق رفتی بیرون، حاج آقا گفت: میشه اون خانواده ای که شهید دادن، اون مادر شهیدی که جگرش داغ داره، توی گرما باشه و بچههای من زیر کولر باشند؟؟؟
کولر سهم مادر شهیده، خانوادهی من گرما رو میتونن تحمل کنن. از این گذشته، خانوادهی من توی انقلاب سهمی ندارن که بخوان کولر بیتالمال رو بگیرن.🌷🌷🌷
#شهید_عبدالحسین_برونسی
#یادی_از_شهدا
🌷یادش بخیر شهید حجت میگفت:
جنگ نرم مثل خمپاره 60 میمونه!
چون نه صدا داره نه سوت
فقط وقتی متوجه میشی که
دیگه رفیقت نه مسجد میاد نه هیات...🌷
#شهید_حجت_الله_رحیمی
#یادی_از_شهدا
هم سلول...
🌷🌷🌷 با شكنجه نتوانستند چيزی از زبانش بكشند. با يک كمونيست همسلولش كردند.
او هم فهميده بود عبدالله حساس است. تا آب میآوردند يا غذا، اول میخورد كه عبدالله نتواند بخورد.
نماز خواندن و قرآن خواندنِ عبدالله را مسخره می كرد.
شب جمعه بود. دلش بدجوری گرفته بود. شروع كرد به دعای كميل خواندن. تا رسيد به اين جمله «خدايا اگر در قيامت بين من و دوستانت جدايی اندازی و بين من و دشمنانت جمع كنی، چه خواهد شد»
نتوانست خودش را نگه دارد. افتاد به سجده. خيلی گريه كرد.
سرش را كه بلند كرد، ديد همسلوليش سرش را گذاشته كف سلول و زار میزند...🌷🌷🌷
#شهید_عبدالله_میثمی
👇👇👇
#یادی_از_شهدا
دعایی که ملائک آمینش را گفتند!
🌷🌷🌷 عسکری جعفری میگوید: در عملیات بیتالمقدس به اتفاق سه نفر از دوستان حضور داشتیم، دو نفرمان 16 ساله بودیم و شهید شروین احمدی 26 ساله بود، همین که پایمان را از محل بیرون گذاشتیم، سایه مسئولانه شهید احمدی رویمان سنگینی کرد، برخوردش مثل برادربزرگترها شده بود.
ما در مرحله دوم عملیات بیتالمقدس در منطقه «کرخهنور» وارد عمل شدیم، ظهر همان روزی که شهید احمدی به شهادت رسید، هر سه نفرمان داخل سنگر نشسته بودیم که شهید شروین برگشت و به ما گفت: «روستای ما ـ زرینکلای جویبار ـ نیاز به شهید دارد و من میدانم امروز یکی از ماها به شهادت خواهیم رسید، اگر شماها به شهادت برسید، من دیگر روی رفتن به محل را ندارم.»
بعد دستش را به آسمان برد و گفت: «خدایا! اگر بناست یکی از ما سه نفر به شهادت برسد، مرا انتخاب کن.»
انگار همه ملائک آمین گفته بودند، چون عصر همان روز باخبر شدیم او به شهادت رسید، سریع خودمان را به بالینش رساندیم و وقتی صورتش را نگاه کردم انگار خوابیده بود، و لبخندی که به لب داشت، گواه بر رضایتمندیاش بود.🌷🌷🌷
#شهید_شروین_احمدی
👇👇👇
یادی_از_شهدا
سالروز شهادت عباس کریمی
🌷🌷🌷 اولين عمليات تيپ محمد رسولالله «صلوات الله عليه» فتحالمبين بود.
اين عمليات يک ويژگی دارد كه بايد در تاريخ ايران ثبت شود؛ آن هم تصرف توپخانه سپاه عراق بدون شليک حتی يک گلوله است.
عمليات شناسايی اين توپخانه كه مستلزم نفوذ در دل دشمن و رفتن به عقبه آنها بود، طبعا بر عهده واحد اطلاعات و عمليات قرار میگرفت.
عباس هم كه كشته مرده اين كارها بود. نتيجه كار هم آنقدر درخشان بود كه چشم همه را خيره كرد، و بيشتر از همه چشم صدام را.
البته عباس در اين عمليات از الطاف بعثیها بینصيب نماند و پايش تير خورد و قلمش حسابی خرد و خاكشير شد و ماندنش بيهوده.
افقي فرستادندش كاشان.
عباس تا آخر عمر اسير اين زخم ماند.🌷🌷🌷
#شهید_عباس_کریمی_قهرودی
#یادی_از_شهدا
حرام است حرام!
🌷🌷🌷 نگذاشت تالار بگیریم؛ ما هم تمام مجالس را در منزل گرفتیم.
خانمها دور تا دور نشسته بودند و طبق رسم، داماد باید میآمد کنار عروس مینشست تا هدایای خانوادهها تقدیمشان شود.
گفتم: مادر جان! عروسی است همه منتظر هستند چرا نمیآیی؟ اگر نیایی فکر میکنند عیبی داری!!
گفت: نه هر فکری میخواهند بکنند از نظر اسلام درست نیست جایی بروم که این همه خانم آنجا جمع هستند.
کنترل نگاهها در این شرایط سخت است سخت!!!🌷🌷🌷
#یادی_از_شهدا
🌷🌷🌷پائیز سال 1361 بود. بار دیگر به همراه ابراهیم عازم مناطق عملیاتی شدیم. این بار نَقل همه ی مجالس توسل های ابراهیم به حضرت زهرا علیها سلام بود. هرجا میرفتیم حرف از او بود!
خیلی از بچه ها داستان ها و حماسه آفرینی های او را در عملیات ها تعریف می کردند. همه ی آن ها با توسل به حضرت صدیقه ی طاهره علیها سلام انجام شده بود.
به منطقه ی سومار رفتیم. به هر سنگری می رفتیم از ابراهیم می خواستند که برای آن ها مداحی کند و از حضرت زهرا علیها سلام بخواند.
شب بود. ابراهیم در جمع بچه های یکی از گردان ها شروع به مداحی کرد. صدای ابراهیم به خاطر خستگی و طولانی شدن مجالس گرفته بود!
بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند. بعد هم چیزهایی گفتند که او خیلی ناراحت شد.
آن شب قبل از خواب ابراهیم خیلی عصبانی بود و گفت: من مهم نیستم، این ها مجلس حضرت را شوخی گرفتند. برای همین دیگر مداحی نمی کنم!
هر چه می گفتم: حرف بچه ها را به دل نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت را بکن، اما فایده ای نداشت.
آخر شب برگشتیم مقر، دوباره قسم خورد که: دیگر مداحی نمی کنم!
ساعت یک نیمه شب بود. خسته و کوفته خوابیدم.
قبل از اذان صبح احساس کردم کسی دستم را تکان می دهد. چشمانم را به سختی باز کردم. چهره ی نورانی ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت: پاشو الان موقع اذانه.
من بلند شدم. با خودم گفتم: این بابا انگار نمی دونه خستگی یعنی چی؟! البته می دانستم که او هر ساعتی بخوابد، قبل از اذان بیدار می شود و مشغول نماز.
ابراهیم دیگر بچه ها را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد.
بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی حضرت زهرا علیها سلام!!
اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه ی بچه ها را جاری کرد. من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم را دیده بودم از همه بیش تر تعجب کردم! ولی چیزی نگفتم.
بعد از خوردن صبحانه به همراه بچه ها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم در فکر کار های عجیب او بودم.
ابراهیم نگاه معنی داری به من کرد و گفت: می خواهی بپرسی با اینکه قسم خوردم، چرا روضه خواندم؟!
گفتم: خب آره، شما دیشب قسم خوردی که... پرید تو حرفم و گفت: چیزی که می گویم تا زنده ام جایی نقل نکن.
بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمی آمد، نیمه های شب کمی خوابم برد. یکدفعه دیدم وجود مقدس حضرت صدیقه ی طاهره علیها سلام تشریف آوردند و گفتند:
نگو نمی خوانم، ما تو را دوست داریم.
هر که گفت بخوان تو هم بخوان
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد.🌷🌷🌷
📚 کتاب سلام بر ابراهیم – ص 190
#شهید_ابراهیم_هادی