.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
مینوی من مینای من پیدا و نا پیدای من
ای منجی گیتی بیا مهدی بیا مهدی بیا
وقتی خدا از پشت دستهایش را روی
چشمانم گذاشت از لای انگشتانش
آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش
کردم منتظر است نامش را صدا کنم......
روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
«استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»
خدایا!
من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم
یا حتی
به یاد آورم
و به خاطر بسپارم؟
خدایا…
گاهے دنیا و نامرادی هایش دلم را به درد مےآورد..
اما برق امید به تو از چشمانـم نمےرود،
خوب مےدانم هوای دلـم را داری
وقتے تو را دارم، غمے نیسـت..
به خدا تا اندازه ی امیدوار باش که جرات گناه کردن پیدا نکنی
و از اون تا اندازه ی بترس که از رحمت اون ناامید نشوی . . .
دستهایم انقدر بزرگ نیست که چرخ دنیا را به کامتان بچرخانم
اما یکی هست که بر همه چیز تواناست
از او تمنای لحظه های زیبا برایتان دارم
صداى خنده هاى خدا را میشنوى ؟
دعایت را شنیده و
به آنچه محال میپندارى ، میخندد . . .
من هیچ دوستی نمیخواهم..
نیاز ندارم کسی نوازشم کند..
نگرانم شود..
دلسوزم باشد..
دوستم داشته باشد..
به حرفهایم گوش دهد..
و هیچوقت تنهایم نگذارد..
وقتی همه ی اینها در تو خلاصه شده اند..
مرسی از بودنت خـــدایــــم!
در باران که به خانه برمیگردی،
از صاعقهها نترس!
آنها صاعقه نیستند
فلاشهای دوربینِ خداوندند
که دائم در حال عکس گرفتن از توست!
فردا که از خانه بیرون بیایی
باران بند آمده است
و تصویرت در چالآبهای کوچکِ خیابان
انعکاسِ تاج محل را
در حوضِ مرمرش کمرنگ میکند…
رابــطه ی خــدا و انسان
چیـزی فراتر از عشق و عاشقی و معشوق و عاشقه
چـــرا که خدا خودش میگـــه
” ای بنده ی من “…
بنده کلمه ی مشتق از
بند+ ه = یعنی بند بند وجـــــود….
بـــند بنـــد وجــود خدا….!
تو بازی زندگی موقع یارکشی چه خوبه آدم بگه : من و خدا ، شما همه . . .
سنگریزه به دست گرفتن و آن را جواهری دیدن
چوب خشکی برداشتن و جنگلی را در آن نظاره کردن
و با چشمانی اشکبار خندیدن
این است ایمان به خدا . . .