.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
چه خوب می شد توی یکی از این روزها ، خدا میومد بغلم میکرد و بهم می گفت : این چند وقت رو داشتم باهات شوخی میکردم ...! میخواستم ببینم ، جنبه اش رو داری یا نه ...!
(( ریحانه های دوست داشتنی )) بله چه لذتی دارد این حجاب ارزشی که خدا برای تو قائل شد و تو ناموس خدایی جواهری در پشت قابی شیشه ای و چقدر دوستت دارد او
تـا لحظه ی شکـست به خدا ایـمان داشته بـاش خواهـی دید که آن لـحظه هرگز نخواهـد رسیـد
دخترکی در زیر باران ، با لحنی آرام به خدا میگفت : خدا جونم گریه نکن همه چیز درست میشه...
ازمن جداشد و گفت کارخداست مانده ام مگر خدای او خدای من هم نبود انصاف هم خوب چیزیه لطفا نامهربونی هامونو به حساب خدای مهربون نذاریم
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند. عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند. دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست..
خدایا در پی رودخانه ها میدوم و در دو قدمی دریا سایه ترانه هایم را از روی ماسه ها برمیدارم. من نمی خواهم بی عشق تو زندگی کنم. درهای بسته اسمان را به رویم باز کن پیش از انکه شعر سرودنم را فراموش کنم.......
*خدا دلخوش از آنیم که حج میرویم غاقل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم او که همین جاست کجا می رویم حج به خدا جز به دله پاک نیست شستن دل از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر و ریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکرو فریب شب همه شب ناله وامن یجیب امیدوارم که ما اینگونه نباشیم
یک جمله زیبا از طرف خدا : “ قبل از خواب دیگران را ببخشید و من قبل از اینکه بیدار شوید ، شما را بخشیده ام ”
جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودكی آمد و گفت : سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه كلید از شما میخواهم؛ قفل اول این است كه دوست دارم ازدواج سالم داشته باشم؛ قفل دوم؛دوست دارم كارم پر بركت باشد؛ قفل سوم هم دوست دارم عاقبت به خیر بشوم. شیخ نخودكی فرمود : برای قفل اول نماز را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان. جوان عرض كرد سه قفل با یك كلید!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟ شیخ نخودكی فرمود : نماز اول وقت شاه كلید است...
*الــهــی دلی ده که شـوق طاعـت افـزون کنـد و تـوفیق طاعـتی ده کـه ببهشـت رهنمون کند. الــهــی دلـی ده کـه در کــار تــو جــان بــازیـم و جــانـی ده کـه کــار آن جـهــان بـسـازیـم. الــهــی نفسـی ده کـه حلقـه بنـدگـی تـو گـوش کند . جـانی ده کـه زهر حکمـت تـو نـوش کند. الــهــی دانـــایــی ده کـــه در راه نـیـفـتـیـم و بـیـنـــایــی ده کـــه در چــــاه نـیـفـتـیـم. الــهــی پـایی ده کـه با آن کـوی مهـر تـو پوئیم و زبانی ده کـه با آن شکـر آلای تـو گـوئیم
:::مرگ من::: مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور …. مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایهای ز امروزها، دیروزها …. دیدگانم همچو دالانهای تار گونههایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد …. می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد میآرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر …. خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند …. بعد من ناگه به یکسو می روند پردههای تیرهٔ دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من …. در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من، با یاد من بیگانهای در بر آیینه میماند به جای تار مویی، نقش دستی، شانهای …. میرهم از خویش و میمانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران میشود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود …. میشتابند از پی هم بیشکیب روزها و هفتهها و ماهها چشم تو در انتظار نامهای خیره میماند به چشم راهها …. لیک دیگر پیکر سرد مرا میفشارد خاکِ دامنگیر خاک بیتو دور از ضربههای قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک …. بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام میماند به راه فارغ از افسانههای نام و ننگ فروغ فرخزاد
سفره خدا بزرگ است. پیرزنی نابینایی جلوی حضرت موسی را گرفت. گفت دعا کن خدا چشمانم را برگرداند. حضرت موسی گفت باشد. پیرزن گفت دعا کن جمالم را هم برگرداند. حضرت یک توقفی کرد. با خود گفت چشمانش را خدا داد ، دیگر زیبایی و.... وحی آمد که موسی چرا فکر می کنی؟ مگر از تو می خواهد؟
چای روضه هایت روح بیمار را شفا می دهد ... روحم خسته و بیمار فراق کربلاست ... ح س ی ن
عكس شهید... ای شهید: چه ساده اند آنان كه می پندارند عكس تو را به دیوارهای خانه ام آویخته ام؛ حال آنكه من دیوار های خانه ام را به عكس تو آویخته ام...
زنده ای؟؟؟ بدجوری زخمی شده بود... رفتم بالای سرش... نفس نفس می زد... بهش گفتم زنده ای ؟ گفت: هنوز نه! خشکم زد... تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره... اون زنده بودن رو توی شهادت می دید و من ...
با تیر خورن، شهید نمی شوند با شمشیر قطعه قطعه شدن هم شهادت نمی آورد باید سرت به سنگ بخورد تا شهید شوی!
عضی ها وقتی می روند آن قدر سبک بارند که آدم بهشان غبطه میخورد.. تو وصیت نامه اش نوشته بود: ( فقط هفت تا نماز غفیله ام قضا شده لطفا برایم بخوانید)...
چه ساختنهایی که مرا سوخت و چه سوختنهایی که مرا ساخت!!!!! خدایا! مرا فهمی عطا کن که از مقصد سوختنم، ساختنی آباد سازم...
در قیامت گردنه ای هست که کسی که حقی از مردم بر گردنش باشد نمی تواند از آن بگذرد، یا باید از حَسَناتش به کسی که حقّ او را پایمال کرده است بدهد یا ...؛ بالاخره تا مردم در آنجا از همدیگر راضی نشوند نمی توانند از آنجا بگذرند. ♥•٠· آیت الله بهجت (ره)
بانـوی سرزمین من! بـه خاطر بسپار صدایت "دلنشین" است قشنگ نیست بر هر دلـﮯ نشستن (1) ... بــرادر دینـﮯ من! فراموش نكن بعضـﮯ كارها "واجب" نیست مثل سلام كردن(2) 1.پس بـہ گونـہ اے هوس انگیز سـخن نگویید ڪـہ بیمار دلان در شما طمع ڪنند، و سخن شایستـہ بگویید. {احزاب/ 33-32} 2.اماҐ صادق(ع) فرمود:«رسول خدا بر زنان سـلاҐ مے ڪرد و آنان نیز پاسخ مے دادند. و امیرالمؤمنین نیز بر زنان سـلاҐ مے ڪرد و سـلاҐ ڪردن بـہ زنان جوان را نمے پسندیدند و مے فرمود: مے ترسم از صداے او خوشم آید ڪـہ در این صورت گناهے ڪـہ نصیبم مے شود، بیش از پاداشے باشد ڪـہ از سـلاҐ ڪرבن نصیبم مے گردد.» {وسائل الشیعـہ ، ج 20،ص234،ح3}
این شـب ها چقدر دلـــــــم می خواد کســی آروم بــهم بگه : " بـمیـری ایشاالله " و من فـریـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــاد بـــزنم : " آمـــــــــــیـن " !
به افتخار جوانایی که نه مثل یوز پلنگ بلکه مثل شیر نه ۹۰دقیقه بلکه ۸ سال نه جلوی توپ فوتبال بلکه جلوی توپ تانک نه مقابل یک کشور بلکه مقابل ۲۷کشور دفاع کردند و یه میلیمتر از خاکمون رو به دشمن ندادند تا ایران و ایرانی همیشه قهرمان باشه و پرچمش بالا ♥•٠· شادیه روحشون یه صلوات شهدا شرمنده ایم
و قــآلـَـــ ربـّکـــم ادعــونی أستــحــب لــکـ ــم . . . خــدایــ ـآ ؟ بــآ زبــ ـآن نــه ! بــآ دلـــم ، بــآ ایــن دلـ♥ـــ ِ شکـــسـ ــته امـــ میخـــوانمـ ــت .. اجــ ـآبــت میـــکنـــی ...؟
دل کنــدن از تــو سخت بـود عبــاس . . دستهایـت را رها نکردنـد کوفیـان ♥•٠·
به خودم می گویــــم : اگر توانستی هر شب یک جـــزء نشد ... نیم جـــزء نشد ... یک حـــزب نشد ... دو صــفحه نشد ... یک صفحه قرآن بخوان اگر هم یک شب حال قرآن خواندن نداشتی قـــرآن را بــردار ، باز کن ، چند لحظه نگاه کن ، ببــوس و بعد بـــرو و بخواب ◄ اما بــی قـــرآن نمــان ... ♥•٠·
ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺍﮔﺮﺭﻭﺯﻩﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﻭﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﻤﺘﺎﻧﺸﻮﺩﺑﺎﻋﻄﺶِﺧﺸﮏ ِﺩﻫﺎﻥِﻋﻠﯽﺍﺻﻐﺮ ♥•٠·