راسخون

.ღ خــلوت با خــدا... ღ.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

سلام
اشارات خدا

نشستم فکر کردم یک وقت به ذهنم رسید به همسایمون حاجی محسن سری بزنم
دیدم
خنده پسرم بلند شد

بلند شدم برم
پسرم اومد کجا میری
منم باهاتم

خواستم درو باز کنم
پسرم دوید قبل من
درو بازکرد

اومدم کفشمو بپوشم
پسرم اونو
جلوی پام گذاشت

شروع کردم به حرکت
پسرم دستاشو
گذاشت تو دستم

یک وقت فکر کردم نکنه نباشن خونه
پسرم با لبخندی گفت
بریم بابا ؟

رفتیم تا به در خونه همسایه رسیدیم
پسرم گفت بابا
بذار من زنگ بزنم

زنگ زد و باز زنگ زد و باز زنگ
ولی جوابی نیومد

یک وقت یکی
دستشو گذاشت رو شونم
نگاه کردم دیدم دست مهربان حاجی محسنه با اون محاسن سفید زیبا

گفت پسرم خوش اومدی
چه جالب من هم رفته بودم کمی میوه بخرم گفتم
شاید مهمونی بیاد

دیدم چقدر خدا نزدیکه چقدر نزدیک وقتی که تو راه او باشی

والله الموفق

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 











 




 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

نامه ی خدا
صبح که از خواب بیدار شدی ،نگاهت می کردم
منتظر بودم باهام حرف بزنی،چیزی بخوای
یا برای اتفاق خوب دیروز ازم تشکر کنی
تمام روز رو باصبوری منتظرت بودم
ولی حتی سلامی هم نکردی
جاهای مختلفی رفتی کارای زیادی کردی،ولی....
به خونه برگشتی چای نوشیدی ،تلوزیون دیدی......
به رختخواب رفتی، خوابیدی
نیم نگاهی هم به من نکردی
اشکالی نداره
شاید متوجه نشدی که مدام کنارت بودم
باشه من صبورم بیش از اونچه که تو فکرشو بکنی
منتظرت هستم با یه دعا،لحظه ای فکر،یه لبخند،لرزش قلبت
شاید فردابه یادم بیفتی
دوست تو خدا

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا، چه زمان هایی که به مسنجر اومدم و تو همیشه آنلاین بودی، ولی من تو رو نادیده گرفتم و با دوستام چت کردم. در حالی که برای چت کردن با من اومده بودی...

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 












































































































































 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 




کمی به دلم رجوع میکنم
تا از غبار زمانه اش بکاهم...

امروز با دیروز متفاوت است
امروز حسی دیگر درونم را نوازش میدهد...
 
حسی سرشار زندگی
یه حس قوی آمیخته با احساس...
 
هیچ جوری نمیخوام این حس رو از دست بدم
میخوام با تمام قوا در ذهنم ثبتش کنم
تا ترس از فراموشیش نداشته باشم...
 
خدای خوبم
شکرت با بت این این احساس قوی و زنده
که اشک را بر گونه هایم جاری میکند
و دلم را جلا می بخشد...
 
میخواهم نو باشم
تازه و جاری
میخواهم همان باشم که درونم میگوید
همانکه دلم میخواهد و تو تایید میکنی...

میخواهم به راهم ادامه بدهم
راهی که گرچه برایم مبنای امروزی را نداشت
اما اینک به درکش رسیده ام...
 
شکرت که راه را نشانم دادی
میدانم دشوار است پیموندن این راه به تنهایی
ولی به من زندگی می بخشد آنگاه که حس میکنم تو با من هستی...

تا دیروز می پنداشتم همانها که میدانم بس است
ولی اکنون اقرار میکنم هیچ نمیدانم و باید هاییست که بدانم...

خدایا نمیخواهم لفظ قلم حرف بزنم
ولی واژه ها اینطوری به من کمک میکنند
تو به من کمک کن تا ترکیب درست واژه ها را بیابم
همانگونه که شایسته ی توصیف توست...

از اینکه تو میخوانمت شرم دارم
ولی
چون احساس نزدیکی میکنم با تو
پس جسارت کلامم را ببخش...
 
آه مهربانم
هرگاه به وجودت فکر میکنم تمام افکارم به هم میریزد
و فقط تو هستی که به ذهنم معنا می بخشد
فقط تو در واژه هایم مفهوم می یابد
باشد که بتوانم آنگونه به زبان قلمم برانم واژه ها را
که تو میخواهی و رضایت توست
نه آنگونه که طبع دیگران تا کنون مرا به نوشتن وامیداشت
که من دیگر از برای دیگران نخواهم نوشت
که خواست تو در جاری شدن لغت تشنگی من را رفع میکند
اما خواست غیر جز بر تشنگی ام نمی افزود...
 
خدای خوبم
شکرت که افکارم را به روز کردی
و من را به زیستنی متفاوت دعوت نمودی
همین ماه مبارک را به سان آغازی متفاوت می بینم
و تلاش میکنم در این راه برگزیده شوم...
 
ومیدانم
در این راه همچنان محتاج عنایت و لطف تو هستم
نمیگویم تنهایم نگذار ای بینهایت محبوب
که میدانم تنهایم نگذاشته ای و نخواهی گذاشت
ممنونم خدا ی خوبم
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا
دیشب حرف دلمو زدم خدا
میدونم که شنیدی چی گفتم
مطمعن هم هستم که اگه بخوای واست کاری نداره
خواهش میکنم  
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا از دلم خبر داری دستم را بگیر بچه ها دعام کنید

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

جمله ای که از وجودتان در مورد معبود تراوش میکنه ذکر کنید..

اینم جمله من:



 

***من عاشق معبودی هستم که در هیاهوی دلم بهش رسیدم***

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

حسِّنْ یا ربُّ لنا الخُلق ....فالعبد بأخلاق ســــــــــبقَا

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا فقط تو را داریم, پس مواظب خودت باشد.