.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
سلام
اشارات خدا
نشستم فکر کردم یک وقت به ذهنم رسید به همسایمون حاجی محسن سری بزنم
دیدم خنده پسرم بلند شد
بلند شدم برم
پسرم اومد کجا میری منم باهاتم
خواستم درو باز کنم
پسرم دوید قبل من درو بازکرد
اومدم کفشمو بپوشم
پسرم اونو جلوی پام گذاشت
شروع کردم به حرکت
پسرم دستاشو گذاشت تو دستم
یک وقت فکر کردم نکنه نباشن خونه
پسرم با لبخندی گفت بریم بابا ؟
رفتیم تا به در خونه همسایه رسیدیم
پسرم گفت بابا بذار من زنگ بزنم
زنگ زد و باز زنگ زد و باز زنگ
ولی جوابی نیومد
یک وقت یکی دستشو گذاشت رو شونم
نگاه کردم دیدم دست مهربان حاجی محسنه با اون محاسن سفید زیبا
گفت پسرم خوش اومدی
چه جالب من هم رفته بودم کمی میوه بخرم گفتم شاید مهمونی بیاد
دیدم چقدر خدا نزدیکه چقدر نزدیک وقتی که تو راه او باشی
والله الموفق
نامه ی خدا
صبح که از خواب بیدار شدی ،نگاهت می کردم
منتظر بودم باهام حرف بزنی،چیزی بخوای
یا برای اتفاق خوب دیروز ازم تشکر کنی
تمام روز رو باصبوری منتظرت بودم
ولی حتی سلامی هم نکردی
جاهای مختلفی رفتی کارای زیادی کردی،ولی....
به خونه برگشتی چای نوشیدی ،تلوزیون دیدی......
به رختخواب رفتی، خوابیدی
نیم نگاهی هم به من نکردی
اشکالی نداره
شاید متوجه نشدی که مدام کنارت بودم
باشه من صبورم بیش از اونچه که تو فکرشو بکنی
منتظرت هستم با یه دعا،لحظه ای فکر،یه لبخند،لرزش قلبت
شاید فردابه یادم بیفتی
دوست تو خدا
خدایا، چه زمان هایی که به مسنجر اومدم و تو همیشه آنلاین بودی، ولی من تو رو نادیده گرفتم و با دوستام چت کردم. در حالی که برای چت کردن با من اومده بودی...
کمی به دلم رجوع میکنم
تا از غبار زمانه اش بکاهم...
امروز با دیروز متفاوت است
امروز حسی دیگر درونم را نوازش میدهد...
یه حس قوی آمیخته با احساس...
میخوام با تمام قوا در ذهنم ثبتش کنم
تا ترس از فراموشیش نداشته باشم...
شکرت با بت این این احساس قوی و زنده
که اشک را بر گونه هایم جاری میکند
و دلم را جلا می بخشد...
تازه و جاری
میخواهم همان باشم که درونم میگوید
همانکه دلم میخواهد و تو تایید میکنی...
میخواهم به راهم ادامه بدهم
راهی که گرچه برایم مبنای امروزی را نداشت
اما اینک به درکش رسیده ام...
میدانم دشوار است پیموندن این راه به تنهایی
ولی به من زندگی می بخشد آنگاه که حس میکنم تو با من هستی...
تا دیروز می پنداشتم همانها که میدانم بس است
ولی اکنون اقرار میکنم هیچ نمیدانم و باید هاییست که بدانم...
خدایا نمیخواهم لفظ قلم حرف بزنم
ولی واژه ها اینطوری به من کمک میکنند
تو به من کمک کن تا ترکیب درست واژه ها را بیابم
همانگونه که شایسته ی توصیف توست...
از اینکه تو میخوانمت شرم دارم
ولی
چون احساس نزدیکی میکنم با تو
پس جسارت کلامم را ببخش...
هرگاه به وجودت فکر میکنم تمام افکارم به هم میریزد
و فقط تو هستی که به ذهنم معنا می بخشد
فقط تو در واژه هایم مفهوم می یابد
باشد که بتوانم آنگونه به زبان قلمم برانم واژه ها را
که تو میخواهی و رضایت توست
نه آنگونه که طبع دیگران تا کنون مرا به نوشتن وامیداشت
که من دیگر از برای دیگران نخواهم نوشت
که خواست تو در جاری شدن لغت تشنگی من را رفع میکند
اما خواست غیر جز بر تشنگی ام نمی افزود...
شکرت که افکارم را به روز کردی
و من را به زیستنی متفاوت دعوت نمودی
همین ماه مبارک را به سان آغازی متفاوت می بینم
و تلاش میکنم در این راه برگزیده شوم...
در این راه همچنان محتاج عنایت و لطف تو هستم
نمیگویم تنهایم نگذار ای بینهایت محبوب
که میدانم تنهایم نگذاشته ای و نخواهی گذاشت
ممنونم خدا ی خوبم
خدایا
دیشب حرف دلمو زدم خدا
میدونم که شنیدی چی گفتم
مطمعن هم هستم که اگه بخوای واست کاری نداره
خواهش میکنم
خدایا از دلم خبر داری دستم را بگیر بچه ها دعام کنید
جمله ای که از وجودتان در مورد معبود تراوش میکنه ذکر کنید..
اینم جمله من:
***من عاشق معبودی هستم که در هیاهوی دلم بهش رسیدم***
خدایا فقط تو را داریم, پس مواظب خودت باشد.