راسخون

.ღ خــلوت با خــدا... ღ.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

گفتم : خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند. اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت : بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز تر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی... آخر تو بنده ی من بودی... چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم : در برابر مهربانیهایت چه بگویم که به بواسطهء غفلتم از تو ناامید و دل آزرده شده بودم. 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 


 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 









siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 



 

 


siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا به حق آبروی چهارده معصوم علیهم السلام توفیق خدمت، اطاعت، ادب و احترام نسبت به والدین، خصوصا مادر، رو به بنده حقیرت ر..... (آذر بانو) عطا کن. آمین. 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 



 


 


 


 


 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

سلام
چه زود دیر میشود...
اگر غرق تمام خوشیها هم باشم بازهم احساسم خالی است.

نگران گذشته که فراموش نشود.
نگران حال که تمام نشود..
نگران آینده که چه شود و نشود...
آه!
خدای خوب و مهربان همیشگی من!
اگر امید نبود،
لحظه ای دور از تو را تصور هم نمیکردم؛
دوستت دارم. 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدايا....
چطوري ازت تشكركنم؟
كه باتمام گناهانم بازدرو بازنگه ميداري ومن نادون همش فكر ميكنم كه شما درو بستيد..
چشام كوره خدايا....به دل نگير...
فدات بشم...كه خوشكلتروقشنگتروبهترازتو هيچ جاپيدانميشه...
ازبس دعاهامو برآورده كردي كه ديگه مثل قبل دلم نميشكنه...
تورو به عشقمون قسم؛دلم روبشكن...
قلبم داره بهانتو ميگيره....
يه آدمي بيار تا بهم يه حرف بد بزنه تا بعدش دلم بشكنه..
نه...خب اينطوري كه اين دل سخت نميشكنه.
پس نقطه ضعفم روبرايم بفرست....يكي روبيار روبه روم تا با حرفش عشقم به امام زمان و شمارومسخره كنه...يا بهش توهين كنه.يابگه كه امام زمان دوستت نداره.ياخدا ازت روگرفته..تا اين دل بشكنه.
چقدرصداي شكستنش رودوست دارم.چقدردوست دارم يكي لهش كنه....تيكه تيكش كنه.
خدايا صداموشنيدي؟
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

نه خدايا....
كسي نيادكه به شماوامام زمان توهين كنه..
آخه امام زمان گناه داره.خيلي اين چندوقته عذاب كشيده.ديگه بسشه.......
توروبه فاطمه زهرا(ع)عذاب ديگه بسه.....نميدونم چي دارم ميگم.....حالم خوب نيست.يعني ميشه من به زودي بيام كنارشماتوي جمكران پيش حضرت معصومه؟
باورم نميشه.اگرهم نبوردي خوب ميشه.
چون اين قلب سخت ميشكنه و تيكه تيكه ميشه....نابودميشه.از شرش خلاص ميشم.