.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
گاهی دل بی تابی میکند و تا آن چه در خود دارد را به نحوی ظهور ندهد نمی آرمد. گاهی خود را به در و دیوار میکوبد تا کلمه ای از دارائیهایش را بیرون بریزد و این اقتضای اوست. حال شیر مرد میخواهد تا راز دلش را به هیچ صورتی ظهور ندهد.و بی تابیهایش را با کسی در میان نگزارد.
مرد را صد سال عم و خال او
در نیابند هیچ از احوال او
نفس اماره انسانی بزرگترین دشمن هر انسانی است. امان از این دشمن. امان از این دشمن. امان.
پناه میبریم به خدا از بازیگری ها و فریب های او.
گاهی این نفس، انسان را در جهت تحصیل علم یاری میدهد و او را به فراگیری دانش دل خوش مینماید. انسان غافل بدبخت ،هم شاد است که در جهت رضای دوست گام میزند. کم کم که چیزکی آموخت میگوید حال بروم زکات دانش خود را بدهم. این انسان بیچاره با تاسیس کلاس و مکتب و سایت و وبلاگ و به صورت حضوری و تلفنی و اینرنتی به زکات دهی مشغول میشود.
از انچه که اموخته به خلق الله یاد میدهد. ساعت ها بر سر مسائل دینی سخن میراند و دل خوش است که اهل دین و در لباس اهل دین است.
هر گرفتار مضطر ساده لوحی را که گیر آورد شکار میکند و او را میخواهد به گمان غلط خودش به راه راست هدایت نماید.
اما نمیداند تمام این افعال کار و برنامه نفس پلید اوست.
میبینید بسیاری از این به اصطلاح مذهبیون را. ساعت ها در اینترنت در قالب سایت های گفت و گو و چت دم از دین و دیانت میزنند و ساعت ها مباحث فقهی و فلسفی و عرفانی را با آب و تاب برای دیگران بازگو میکنند.
میبینید تا دو جلسه حرف از عرفان شنیده خیال میکند استاد سیر و سلوک شده است و به شاگرد پروری و دادن دستور العمل سیر و سلوکی رو می اورد. و اگر به او اعتراض کنی میگوید من به وظیفه خود عمل میکنم. اگر من نکنم پس که بکند.؟
میبینیم افراد به اصطلاح مذهبی عالم نما را که ساعت ها با دختران ساده لوح احمق هم کلام میشوند و آن ها را به صراط مستقیم دعوت میکنند.ساعت ها با ان ها بحث میکنند. ابتدا در قالب دین و مذهب. کم کم هم که اوضاع مساعد تر شد و خوب تور خود را انداختند ،حرفهای نفسانی خود به خود رو میشود. و این نفس به ظرافت ان ها را پیش میبرد تا جایی که ان دو را به گناهان نا بخشودنی می اندازد و چون این رابطه نفاسنی و گناه محض بوده بعدا هم جدا میشوند و هر کدام میروند پی زندگی خفت بار خویش، انگار نه انگار . روز از نو و روزی از نو.
میبینیم این تازه به دوران رسیده هایی را که در اینترنت کلاس درس تشکیل میدهند و برای انسان های بد بخت تر از خود اخلاق و عرفان تدریس میکنند در صورتی که خود تهی از آنند.
میبینیم که دستور نماز شب ها میدهند در صورتی که خود یک نماز شب مقبول نخوانده اند.چه ذکر ها و عبادت ها و برنامه هایی...
شاید خودشان هم از ابتدا تصور میکردند در سیر و سلوک اند اما...
آه از این نفس. امان از این نفس.
میبینیم چه دامن هایی را همین کثافت های مذهبی نما لکه دار میکنند. میبینیم چه چشمانی را اشک بار میکنند. میبینیم چه جنایت هایی را به بار می آورند.و بدتر این که میبینیم چه احمق هایی ان ها را استاد و مرشد میدانند.
استاد صمدی آملی نقل میفرمودند شخصی کلاس عرفان تشکیل داد و در ان جا به چند ده نفر زن تجاوز نمود. ایا به زور تجاوز نمود؟ یا ان احمق های بد بخت خودشان با کمال میل تن به این کار دادند و به ان کار افتخار میکردند و ان را توفیق می انگاشتند؟
آه از این نفس. بهتر بگویم اه از این جهالت. الجهل ام الخبائث.امان از این نفس پلید و کثیف.
روزی با شخصی برای زیارت حضرت علامه حسن زاده املی به روستای ایرا رفتیم. بدون وقت قبلی و بدون هماهنگی. رفتیم تا اگر توفیق شد و اقا برای قدم زدن بیرون امد
دقایقی چهره ایشان را ببینیم و باز گردیم. ما را چه به زیارت چهره اقا.
به حمد الله اقا از منزل بیرون امدند و ما با ایشان سلام و احوال پرسی نمودیم. ایشان به راه افتادند و کمی که از ما فاصله گرفتند شخصی گوشی خود را در اورد و مشغول فیلم گرفتن شد. اقا هم پشتش به ما بود. داماد حضرتشان از مقابل می امد. وقتی این صحنه را دید برآشفت و به ان فیلمبردار تشر زد و گفت اقا نسبت به فیلم حساس است. ایا از ایشان اجازه گرفته ای.
اقا هم که در عوالم دیگری سیر میکردند برگشتند و نگاهی به ما انداختند. به دامادشان فرمودند اقا جان. رهایشان کنید. اینها با من کاری ندارند. بفرمایید.
آری. ما با اقا کاری نداشتیم. ما برای اقا نرفتیم. ما برای هوای نفس خودمان به ان جا رفتیم. تا بگوییم اری ما هم علامه ذو الفنون را دیدیم. تا ما هم پز بدهیم و خود را مرتبط با ایشان جا بزنیم. تا ما هم دنیای خود را تامین کنیم. تف به این دنیا. تف به این نفس.
خاک بر سر اهل دنیا.
خاک بر سر جویندگان دنیا. از این دنیای دنی چه میخواهیم؟ از اطاعت نفس پلید چه عایدمان شده؟
اه که نه دنیا به دست اورده ایم و نه اخرت.
اه که هر چه از علم اموختیم جهل بود و هر چه از اعمال اندوختیم بی حاصل.
مرد باشیم و دم از دین نزنیم. مرد باشیم دم از خدا نزنیم . مرد باشیم و به اسم دین هر جنایتی را نکنیم. مرد باشیم و اگر دم از دین زدیم دینی عمل کنیم. خدایی عمل کنیم. الهی عمل کنیم.
روزی شخصی برای زیارت حضرت علامه رفتند.عرض کرد اقا جان گناه کاریم و ... اقا به سرعت با تشر حرفش را قطع نمودند و فرمودند چیه گناه گناه میکنی. چرا حرف گناه میزنی. ؟؟چه حقی داری حرفش را میزنی؟
تا مدت ها این جمله را درک نمیکردم. اما الان که غرق در گناهم ان را درک میکنم. انسان به جایی میرسد که از گناه متنفر میشود. حتی حاضر نیست نامش را بشنود. اری الان به قدر خودم این جمله را درک میکنم. اما تفاوت شخصی مانند علامه با من میدانید در چیست؟
او پاک و طاهر است و از گناه تنفر دارد و من در باتلاق گناه غوطه ورم و اسیر دست نفس خویشم.و میبینیم گناه چه به روزم می اورد و در عین حال مرتکب ان میشوم.و چون میدانم چه میکند از ان متنفرم اما چه تنفری که ان را در اغوش هم میفشارم.
اری نفس اینگونه است. انسان به جایی میرسد که میداند کار بد است و از ان کار بدش می اید ، اما ان را مرتکب میشود.
در کربلا شخصی به دنبال یکی از دختران ابا عبد الله میدوید. ان دختر با گریه از دستش فرار میکرد.ان مرد میخواست جواهرات ان دختر را از او بدزدد. دختر که خود را اسیر دست ان پلید دید به او گفت ایا میدانی ما اهل بیت پیامبریم؟ ان مرد پست به گریه افتاد و گفت اری میدانم. گفت پس چرا اینکار را میکنی؟ او گفت اگر من نکنم دیگری میکند.
تف به این نفس پلید که انسان را به نیستی میکشاند.
میداند که ان ها اهل بیت اند. و میداند گناه کار است. و برای عمل نا بخشودنی خویش اشک میریزد. اما باز هم مرتکبش میشود.
بنگریم و ببینیم چه بسیارند یزیدیانی که در اطراف مایند. و افسوس که خود را از ان میبینم.
یا الله اغثنی. یا الله یا الله یا الله
خدايا
به من صبر عطا کن تا بتوانم
انتظار نعمتهايت را بکشم
خدايا به من عشق نازل کن تا بتوانم
به بندهايت عشق بورزم
خدايا به چشمانم اشک فراوان هديه کن
تا بتوانم براي جلب رضايت تو
شب ها را تا صبح گريه کنم
و ایوب اذ نادی ربه انی مسنی الضر وانت ارحم الرحمین.
خدایا من که ایوب نیستم.خسته شدم.یک کمی استراحت بده!
التماس دعا از همه دوستان
شب تارم زخموشي غم يارم گرفتارشد
دلم زحسرت دوست
كاسه ايي اشك وآهم پربارشد...
به كدامين سرو اين بوته عشقم مي نگرد؟
اين مدارفلك
به كدامين سوي مشقم مي نگرد؟..
بوته عشقم به شلال سرو پيچيد و روحاني شد..
باچشم عشقم
سمت وسويي برد وطوفاني شد..
باز ز غبار بوته يعشق
گلي روئيد
باد صبارقصش داد و اورا بلبلي بوئيد...
گل عشق براوج، آسمان نور را بوسيد
سرزدبه كمان آسمان..تابشي از هور نوشيد..
گفتم:اين كيست سرو بهار ناپيداي قلبم
گرفتارجلوه ي خدايي اش
كيست اين نا آشناي دردم...
سرو شنيد
زپرده درآمد و مولايم ناجي شد
قدح اشك وآهم سركشيدو
پدرم هادي(عج)شد..
تاكه عشق نمايان شد
شب وروز ناپيداشد
شدم مست همان سرو
تارو پود قلبم شيداشد..
زمستي شراب عرفانش؛هميشه بيدار شدم
قلب من عاشق دار خداشد؛چشم هميشه ديدارشدم..
آه!
خدايا!
حال كه (من)فاني شد
چه بنامم عاشق ومعشوق را؟..
حال كه درد بي حس شد
چه بنامم اين ره پرشوق را..
.يك روز دوستي كه انگشت ابهام عارفانه اش رادردهان كرده بود با خدا دردودل مي كرد:
خدايا! سواليست كه مرادرگيرخودكرده است...
دوستم ميگفت:اين نمازچيست كه مي خواني؟اين حركات چيست؟مگر زبان تو فارسي نيست؟اين هجوهاي عربي كه مي گويي چيست؟
خدايا! من هم نميدانستم جواب اين همه سوال چيست؟
دوستم گفت پس اگرنميداني..پس چرامي خواني؟؟
خدايا! نمي دانستم چطورجوابش رابدهم..چون خجالت مي كشيدم..
خجالت مي كشيدم كه به اوبگويم كه من درنمازمي رقصم...
كه توآوازمي خواني ومن مي رقصم..چرابه هركه مي گويم...مي خندد؟
ياكه ميگويدكه من كفرميگويم!
پس چطور به دوستم گويم كه نه تنها من،بلكه تمام عالم مي رقصد..وقتي كه آهنگ وصل تو شروع مي شود..
وقتي واژه هاي مبهم الله اكبر را مي گويم هاله هايم.....رقصان..جسم مرامي پيچد.
چطوربه دوستم گويم الله اكبر ورد عجيبيست كه زمانم رامي شكند...مكانم را ميربايد...ياكه وقتي دستان را بالا مي برم...موج بلندسياهي در پشت قبله نمازم،باتمام سرعت،باصداي بادنهيبي ،ازاطراف مي گريزد
خدايا!من چطوربه دوستم گويم كه وقتي به ركوع مي روم واژه هاي ذهنم تصويرمي سازند..و تاذكر عجيبش را مي خوانم تمام ذهنم از تصويرمي ماند؛كوچك مي شود؛حقيرمي شود؛خوردمي شود؛مي سوزد؛محومي شود...نمازم پيچيده و وسعت روحم بي نهايت مي شود...عقلم نيزكوچك مي شود..نمي تواند افسار روحم رابه دست بگيرد...
خدايا چطور به دوستم گويم وقتي كه سجده مي روم روحم .....فريادمي زند..كه با هرفريادش عقلم را مي شكند..
جسمم را در پيله ايي روي خط نازكي از شبه نوري مي كند..
و روحم درعالم نامتناهي مي رقصد و مي رقصد و مي چرخد..من اين چرخش را دوست دارم.. چطوربه دوستم گويم كه من به خاطر اين چرخش نمازمي خوانم.
يا كه وقتي به پيامبر (ص)سلام مي گويم گلچين هاي سلامش را علي(ع)برايم مي آورد..بوي مست آلودش ،جان روحم رامي گيرد...
چطوربه دوستم گويم كه من تمام كهكشان داغ را با دستان ضريف و لطيف روحم مي گيرم و با آن ها با خدايم همگي مي خنديم..
چطوربگويم كه من آنجا سرمستم...نه اختياري با من است...نه عقل تصميم مي گيرد...و نه ذهنم همراه من است...ونه احساسم با من است.
جايي كه هيچ جايي نيست...عقلم وذهنم و احساس و روحم، هيچ ذره ايي آنجا نيست..
سجده آخركه مي شود....ناگهان محو مي شود هر چه كه (من) آنجا هست
انگار جهاني ديگر است....جهاني كه آهنگ جهان حقيقي را مي زند.
ناگهان خدا مي آيد...چنان زيباست كه تمام وجود (من) و روح و تمام ذرات عالم بي زمان وبي مكان ديده نمي شوند و مي سوزند..
آن جا با شكوهترين لحظه نمازاست...جاييست كه باد غرور مي شكند...
چطور به دوستم گويم كه سجده آخر را از عمد طولاني مي كنم تا جهان حقيقي بيشتر باشد....
اما خدا دستم را مي گيرد...جسم پيچيده شده ام را باز مي كند و مي گويد برگردم...وقتي نمازم تمام مي شود...اشك هايم مي ريزد
چطور به دوستم گويم كه دوست دارم تمام عمرم در نماز باشم...اما آنقدر لطيف و شكننده است كه بايك
گناهي
كه ميكنم زود مي شكند و دلم را مي گيرد...
و چندي هست كه دلم از شكنندگي نمازم رنج مي برد..
چطور به دوستم گويم همان هجوهاي عربي از علم فراتر مي رسد...
چطور؟؟
به هر کجا بروم بازهم آخرش سراغ تو را میگیرم
تو را راهنما و تنها پناهم یافته ام
مرا ببخش که گاهی به خطا یا غفلت سراغ تو را از غیرخودت میگیرم
مرا به خودت ببخش و رهایم نکن اجازه بده برای همیشه بنده ات بمانم و خداوندا هر گاه فراموش کردم برایم یادآوری کن که تنها تو چاره ساز و پناه مایی
خدایا تو رئوفی و پناه کسانی که به تو روی آورده اند، پس خودم را به تو میسپارم و دلم را.
راهنمایم باش و مراتنهانگذار و به غیرخودت وامگذار
واقعا جواب میده
البته وقتی دل خون شد
گرچه راضیم به رضای او
دوستان با تشکر از دعای خیرتان.
خدایا حالا می دانم چرا مرا به بعضی دردسرها مبتلا میکنی!
درسی را که باید می گرفتم گرفتم.همین که اینقدر شکایت نکنم وصبور باشم!
حالا هر چی توبخوای راضیم وشکایت نمی کنم.البته امیدوارم که نکنم!
دوستان بازهم التماس دعا اما اینبار نه برای حل مشکلات بلکه برای توان صبر!
خداوندا مرا به غیر خودت وامگذار و مرا یاری کن جز تو را نخوانم و روی به غیر تو نیاورم
خدایااااااااااااااااااااا اااا
خدایا اعصابم خوردهههههههههههههههه
جواب بده خدااااااااااااااااااااااا اااا
من نمیخوااااااااااااااااااام .من این حالمو نمیخواااااااااااام
خدایا درستش کن.خواهش میکنم.فردا صبح باید همه چی درست شه.
دیگه حتی نمیخوام توبه کنم.چه فایده!
خدایا میخوام بدون اینکه بخوام درست کنی.خودت که میبینی.چرا حتما باید ازمایشم کنی؟؟؟
خدااااااااااا
خدا مگه من کیم؟؟؟؟
مگه من کیم؟؟
خدایا فردا از یادم ببر
فردا صبح
غمگينم خدايا...خيلي......
ازتو
از رفتنت
از گناهان
از نبودنت
ازآقا(عج)
ازدنيا
ازفراق
ازدرد
از دوري
ازقهرهاي پي در پي تو
ازتنهايي هاي نمازم
ازسختگيري هاي تو
ازشكستن عرفانم
ازبي محلي هاي تو
ازخودم
از خودت،
ازرفتن عسلهاي وصالت
ازهمه چيز...
بازکه
چشم،به راهم
ساعت ها شمرد و كور شد.......
نور قدحش............آرام به آسمان سپرد و كور شد.........
نماند باران قطره ايي، شبنم چشمم.
ريشه ديدارم،
آب گل وصال را فشرد و كورشد..
آه....
رفت آبي آسمانم
خاك ره وصالم، بيابان فراقم بگسترد و كورشد...
از دوري دوست
برفت امیدم ازپنجره ات
وصال عاشق فرهاد،دم كوه بمرد و كورشد....
درياي آتش برد مرا با خود...
دل شوقم همه غم بخورد و كور شد...
گريخت
آهوي روانم ز بند شكارت...
ريشه عشقم، زير خاك مدفون بشد و كورشد...
نيست هرگز اسرار كليدت،دم در قلب بسته ام..
انگيزه وصالم خدايا
در ره انتظارت فسرد و كور شد..
اگر زياد درخانه ات بسته باشه...به محض اينكه يه در ديگه از يه نفرديگه باز
شد..مي روم تويش ديگه هم بيرون نمي آيم..........
واي خاك توي سرم
نازهاي نگاه تو از ذهنم وقلبم پاك نميشه..جون ندارم در قلب ديگري رو امتحان كنم...
گرفتي
تو جونم رو گرفتي ...
ديگه تمام اركان وجودم رو گرفتي
ديگه تمام زيبايي ها رو از اين چشم گرفتي..
ديگه ديوونگي خوب نيست
زيبا نيست
درد تو اصلا خوشايند نيست
اما چيكاركنم كه تو درگيرم كردي
ديوانه ام كردي
بيمارم كردي
كشتي تمام احساس هاي مرا
پس درو به رويم بازكنم. خواهش مي كنم تمنا مي كنم...تا زمان مرگم نرسيده در و باز كن...
یعنی میان عرش به این بزرگی جایی برای من نیست.....
خودت هم تنها.....خسته نميشوي؟
در و بازكن تا جلوي چشمان تمام فرشتگان غبطه گرت، برايت شعر بخوانم موهایت را شانه کنم.... و تو با دستهاي مهربانت نازم كني......
نمي خواهي تمناها و التماس هاي بنده سوخته ات رو به فرشتگانت نشان دهي؟...
مگر فرشته هات عاشق بوييدن اين سوختن نيستند؟
مگر تو عاشق اين بوييدن نيستي؟ پس در رو به رويم بازكن كه الان هيچ چيز
جز خاكسترهاي نابودي خودم وجودم و نفسم باخودم چیزی ندارم...در و به روي بنده بي احساست باز كن..
پس چرا هنوز مي گويي نه!! برو هنوز ديوانه تر شو ،نيستي تر شو و بعد بيا...
آيا بيشتر از اين؟
نميتوانم..
بنده حقير و كوچك و تنها و بي كس و سوخته تو بيشتر از اين نميتواند.. خواهش مي كنم. خواهش مي كنم. خواهش مي كنم.. درو باز كن..
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ...
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود