.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
حضرت محمد (ص) می فرمایند:
الهي و ربي من لي غيرك اسئله كشف ضري و نظر امري
خداي مهربون من! من حقير در حد خودم خيلي دوستت دارم
به نام خدا
الهی
ای آشنای بیکسان
و ای امید بی پناهان
باز هم آمده ام
وقتی نمیبینمت می آیم با عصای سفیدی در دست !
کورکورانه دروازه ی امیدت را میجویم
قدم به قدم راه را نشانم میدهی !
با شاخه گلی ، با صدای چکاوکی و یا حتی با تخته سنگ کوچکی در مسیرم !
چشمانم نابینای دیدن توست اما شامه ام که عطر دل آویز گل را حس میکند !
چشم دیدن تو را ندارم اما گوش هایم که صدای روح بخش چکاوک را می شنود !
نمیبینمت اما پای لنگم که با تخته سنگ برخورد میکند !
عطر گل و صدای چکاوک مرا به سمت خود میکشد و تخته سنگ مسیرم را عوض میکند !
وآنگاه است که مسیر تا به تو را قدم به قدم می یابم !
وآنگاه است که می دانم لحظه ای تنهایم نگذاشته ای !
آنگاه است که یقین میکنم که تو مرا میبینی !
و آنگاه است که زمزمه میکنم ( أ لم یعلم بان الله یری )
الهی
ای آشنایم !
چه کنم با لحظه هایی که کورکورانه مسیرت را گم کردم ؟
چه کنم با ساعاتی که همه وجودم کسوف شد بر زندگی بندگانت ؟
چه کنم با دقایقی که بندگانت نماز آیات خواندند تا سایه تاریکیم از سرشان کم شود ؟
چه کنم با همه ثانیه هایی که تو بودی ، ومنتظر من !
ومن بودم ولی بدون یاد تو !
چه کنم با دقایق بر باد رفته عمرم ؟
راستی ثانیه های عمر من چگونه گذشت ؟
به نام خدا
الهی کیف ادعوک و أنا أنا و کیف اقطع رجاءی و أنت أنت
الهی وربی من لی غیرک
به نام خدا
الهی و ربی وانت تعلم ضعفی عن قلیل من بلاء الدنیا و عقوباتها
الهی
ای آشنایم
ضعیفم وناتوان واین تویی که قوت آسمان وزمینی
الهی ای آشنایم
تحمل درد این دنیا که اینگونه سخت است وای بر طهور و آن دنیایش
الهی ای آشنایم
چگونه میپسندی بر طهور سوختن در آتش جهنم را
دستم به دامانت ، راه راگم کرده ام ، چگونه بازبیابمش ؟
خداي مهربونم از سر تقصيرات من بگذر و هدايتم كن.
يه هدايت خاص و ناب.
همه ي مريض هارو شفا بده...
به نواي دل گناه كار من جواب بده....
سلام خدا...
راضی ام به رضای تو...
نظرتو از روم بر ندار...
مرحم دل همه ی مسلمین جهان باش
و
آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم
کورش بزرگ
الهی
ای آشنایم
چه شد که دست طهور را رهاکردی تا به هرکجا که میخواهد برود؟
چه شد که دیگر سراغی از او نمیگیری؟
چه شد که بی قرار تر از همیشه در بی قراری خودت را نشانش نمی دهی؟
چه شد که طهور انقدر تنها شد؟
چه شد که همه دست رد بر سینه اش زدند حتی تو بهترینم؟
چه شد که اشک هایش چون کارون خروشیدند و تو باز هم سد نبستی بر بی کسی دلش؟
چه شد؟
طهور که گفته بود فقط تو را می خواهد ؟
گفته بود باید یاریش کنی!
گفته بود دلتنگ است!
چه شد که باز چماق ها امروز برسرش کوبیده تر شد؟
چه شد که ستون بی پناهی دلش را هر روز برپا میکند و هر روز میشکنندش؟
چه شد؟
یا شاید من اشتباه آمده ام که در را باز نمیکنی؟
مگرنه که خودت گفتی خانه تو در درون قلبهای شکسته است؟
اینک این دلم را بنگر!
شکسته تر از شیشه های شهر است؟
پس چرا در را برویم نمیگشایی؟
بسمک یا الله..
....
...
و به اندازه چشم برهم زدنی به خودم واگذار نکن خدایم یا ستار العیوبم
من با تو نسبت بندگی دارم..رهایم نکن