راسخون

.ღ خــلوت با خــدا... ღ.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خداي مهربون
الرحمن الراحمين
من جاهل دركت نمي كنم
يه كمي دانام بفرما...
خدايا زيارت اربابم و قسمتم بفرما... 
(خواهش ميكنم اگه دل نوشته امو مطالعه فرموديد براي اجابت شدن دعام
با دل پاكتون برام دعايي بفرماييد...) 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 



siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خدای خوبم
سالهای سال درب خانه کوچک قلبم را به روی هر کس باز کردم و اجاره اش دادم
هرکسی چند روزی مهمان آن شد و شیشه های قلبم را شکسته یا نشکسته اسباب و اثاثیه اش را جمع کرد و رفت.
و باز من تنهاتر از همیشه به بنگاه دنیا سر زدم وگفتم خانه اجاره ای نمی خواهید؟ 
کرایه اش ارزان است ، فقط یک لبخند!
و این بار هرکسی آمد و شیشه های شکسته و دیوارهای کثیف و سیاهش را دید رفت و دیگر نیامد!
گریه کردم و گفتم : خدایا خانه دلم را کسی نمی خرد ، خودت کاری کن!
ندا آمد که:دیوارهای خانه ات را تمیز کن،شیشه هایش را بشور و غبار از آیینه اش بگیر!
فردا صبح که که کار خانه تکانی تمام شد تو آمدی و با شکوه تر از همیشه در آن نشستی!
ومن خوشحالتر از همیشه درب خانه را بستم و گفتم اجاره دادیم ، تمام!
و دیگر درب خانه ام را فقط به روی دوستان تو می گشایم تا با نسیم دلگشایشان فضای خانه ام را معطر کنند.
ومن چه خوشبختم خدایا که هر روز صبح با دیدن نور خورشید که از شیشه به درون تابیده حس بودنت را با تمام وجودم لمس میکنم!


 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 



siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

به نام او که هست و خدایی می کند

ساعتها و دقیقه ها و ثانیه هایش دیگر فراموش شده است.
زمانی را میگویم که در ایستگاه آرزوها نشسته بود تا قطار مهربانی هایت از راه برسد.
نشسته بود با بلیط انتظار در دست و دلی بی تاب دیدار!
ابتدای نشستنش ایستگاه پر بود از مسافر .زن و مرد و جوان و پیر !
هرکس بی صبرانه بلیطش را در دست داشت و گه گاهی که قطاری از راه می رسید مشتاقانه به بلیط نگاه می کرد که جا نماند.
ثانیه ها آمدند و رفتند و دقیقه ها یک به یک گذشتند.
و قطارها نیز آمدند و رفتند و ایستگاه خالی و خالی تر شد!
اینک مدتهاست که ساعتها تبدیل به سالها می شوند و دخترک همچنان در ایستگاه منتظر نشسته است!
تنهای تنها!
او همچنان منتظر است تا قطار از راه برسد.
نزدیکش نشستم و گفتم : دختر تنها ! خسته نیستی از اینهمه انتظار و دلتنگی؟ مدتهاست که در و دیوار ایستگاه صدای بوق قطاری را نشنیده است. برگرد و برو !
لبخندی زد و گفت : هر شب که هوا تاریک می شود ، نا امید تر از همیشه من و همدمم اشک، ساعتهای شب را به روز می رسانیم و من هر شب تصمیم میگیرم که همینکه همدمم آرام شد دستش را بگیرم و به خانه تنهایی ام برگردم ، اما هر صبح که خورشید نورافشانی اش را شروع میکند دوباره ندایی در درون من فریاد می زند که دخترک ! آفتاب بالا آمده است ، نگاه کن ! خدا هنوز هست و دارد خدایی میکند.
ومن همچنان می مانم تا قطاری دیگر از راه برسد!


خدایا من هم منتظرم ، مدتهاست که منتظرم، دستم را بگیر که تاب و توانم از دست رفته است! 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

سلام خدای مهربون
امیدوارم صدای من را از کوچه پس کوچه های دل تنگم بشنوی!!!
من زمانی دانستم آرزو یعنی چه،که دانستم انتظار یعنی چه!!!
انتظار من بوی گل نرگس می دهد.
عصر جمعه دلمان از روز کاری فردا می گیرد وخیال می کنیم دل تنگ مولایمان هستیم،دیگران را نمی دانم اما من به این انتظار عادت کرده ام.دل تنگم،دل تنگ.
فقط همین!  
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خطا از من است، 

می دانم.

از من که؛

سال هاست گفته ام ایاک نعبد
اما به دیگران هم دل سپرده ام

از من که؛

سال‌هاست گفته ام ” ایاک نستعین
اما به دیگران هم تکیه کرده ام

اما رهایم نکن

بیش از همیشه دلتنگم

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم 

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را مي ديدم 

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم 

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم 

بر لب پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد 

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين 

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم 

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده 

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم 

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو 

آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد 

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان 

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم 

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد 

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم 

عجب صبري خدا دارد

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا 
درمانده ام
هیچ پناهی ندارم
تنها یاورم تویی
دیروز ترا خواندم و نشانه ای برایم فرستادی که به لطف تو امیدوار شدم
خدا 
می ترسم تنهایم مگذار
بازم کمک کن
ای تنها یاور واقعی من
کمکم کن 
کمکم کن 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود
وقتی نمیتوانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌

و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشكند
وقتی احساس‌ میكنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی امیدها ته‌ میكشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد

وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ …





خدایا، تو را می خوانیم 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 




siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تا بحال گل آفتابگردان را دیده اید؟
آفتابگردان عاشق آفتاب است.
هر صبح که آفتاب طلوع میکند ، سربلند میکند و عاشقانه رو به آفتاب می کند و با چشمانی بی قرار هر طرف که آفتاب گشت می گردد.
ظهر که می شود ، گل آفتابگردان صاف و مستقیم و با شکوه ایستاده است و در نهایت شور است که آفتاب دارد مستقیم بر سرش نورافشانی میکند.
اما همینکه غروب شد ، دیگر نه آفتاب را می بینی و نه روی ماه آفتابگردان را آفتابگردان از غم دوری و افول خورشید مرده است!
ما انسانها هم عاشق خداییم ، اما چقدر بوی خدا را می دهیم؟
هرکسی با شنیدن نام آفتابگردان یاد آفتاب می افتد ؛ آیا کسی با شنیدن نام انسان یاد خداوند می افتد؟



siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389