راسخون

.ღ خــلوت با خــدا... ღ.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتم: خدایا از همه دلگیرم
گفت:حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم راربودند!
گفت:پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری
گفت:تو یامن؟
گفتم: خدایا تنهاترینم!
گفت:پس من؟
گفتم:خدایا کمک خواستم!
گفت: ازغیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم
گفت:بیش از من؟
گفتم: خدایا اینقدر نگو من!
گفت:من توام تو من..!

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غم مخور، ایّام هجران رو به‏پایان مى‏رود 
این خمـــارى از سر ما مــــى‏گساران مى رود

 

پــــرده را از روى ماه خویش، بالا مى‏زند 
غمزه را سر مى‏دهد، غم از دل و جان مى‏رود

 

بلبل انـــدر شاخسار گل هویدا مى‏شود 
زاغ بـــا صـــد شرمســـارى از گلستان مى‏رود

 

محفل از نــــور رخ او نورافشان مى‏شود 
هر چـــه غیـــر از ذكــر یار، از یاد رندان مى‏رود

 

ابرها از نـور خـورشید رخش پنهان شوند 
پــــرده از رخســــار آن سرو خـــرامان مى‏رود

 

وعده دیــدار نزدیك است، یاران مژده باد 
روز وصلش مـــــى رسد، ایّام هجران مى‏رود

 

امام خمینی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 



 



 

روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت .


 

*فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند.


*و خدا هر بار با فرشتگان این گونه می گفت : می آید ؛ من تنها گوشی هستم


*که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگاه می دارد .


*و سرانجام گنجشک روی شاخه ای ازدرخت دنیا نشست .


*فرشتگان چشم به لبهایش دوختند . گنجشک هیچ نگفت


*و خدا لب به سخن گشود ، با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست .


*گنجشک گفت : غم من همه از توست . از نامهربانی ات . چه بگویم ؟


*خدا گفت : بگو ، می شنوم !


*گنجشک گفت : لانه ی محقری داشتم . آرامگاه خستگی هایم بود وسرپناه بی کسی ام .


* تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟


*چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟کجای مملکت تو را گرفته بود ؟


* سنگینی بغضی ، راه کلامش را بست .


*سکوتی درعرض طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .


*خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی .


* باد را گفتم تا لانه ات را واژگن کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی .


*گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .


*خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم


* و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .


*اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .


* ناگاه چیزی از درونش فرو ریخت .


* های های گریه هایش ملکوت خدا را رد کرد .....

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

 

 

 

 

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خدايا ! 

من از آن زمان كه شنيده ام :

(( محبوبمان ناشناس در ميان ما ميگردد و در همين فضا تنفس ميكند و وقتي ظهور كند ، همگان مي گويند كه ما پيش از اين او را ديده ايم . ))

به همه احترام ميكنم و اگر شد سلام ...

شايد كه لااقل پاسخي هر چند به ناشناس از او بشنوم .


تا كي ما او را نشناسيم و تا كي او ناشناس باقي خواهد ماند ؟
 

اللهم عجّل لوليك الفرج 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

سلام
همه کس بی کسی هایم من دوباره آمدم 
دیشب حس کردم که دلم برای کسی تنگ است
هرچه با خود کاویدم وکاویدم 
هرچه مغزم را مچاله کردم
هرچه خود را در دفتر خاطراتم ورق زدم
کسی به ذهنم نیامد که دل بی قرارم در آن لحظه طلب قرار از او می کرد.
هیچ رد پای گمگشته ای را پیدا نکردم که سالها کنار من زندگی کرده باشد.
دوباره یادم افتاد که شاید بتوانم از تو کمک بگیرم
گفتم که تویی که دلیل بارانی و رویای آرام درختان 
شاید تو بتوانی آرامم کنی وبگویی دلم هوای چه کس را کرده است.
آمدم به سراغ تو 
مدتها در تاریکی به دنبال در خانه ات گشتم 
ناگاه یادم افتاد که از میانبر دل هم به سمت خانه تو راهی بود ، راهی ساده ومستقیم که خودت نشانم داده بودی.
درب خانه دلم را با کلون سرشار اشک هایم کوبیدم وکوبیدم که به ناگاه باز کردی اش!
همین که در باز شد گفتمت: ای آرامش دریاچه ها از تو!
ای شکوه بی بدیل باران!
آرامشم دوباره گم شده است، می دانی کجا بایدبیابمش؟
وسکوت تنها جواب من بود.
گفتم دلم برای کسی پر کشیده است اما نمی یابمش ، تو میدانی او کی وکجاست ؟
و دوباره سکوت بود وسکوت.
بغض دلم پاره شد، پشت دروازه بی خیالی تو نشستم و هزاران سال گریستم.
دلم که سبک شد بلند شدم تا به خانه تنهایی خویش برگردم که از پشت سر صدایم زدی و گفتی : هروقت دوباره دلت برای ناشناخته ها تنگ شد به اینجا بیا، در اینجا همیشه به روی تو باز است.
نگاه کردم ، دیدم آنقدر بی وزن شده ام که به جای گام برداشتن بر روی زمین درحال پرواز کردنم.
دوباره درونم را کاویدم ؛ باورم نمیشد ؛ دیگر هیچ احساس دلتنگی نمیکردم.
ای بهترین ترانه ی بودن
ای بهترین دلیل سرودن
نزدیکترین دور
آشناترین غریبه
کیستی که نمیشناسمت؟
ای بهترین
زیباترین
گاهی دلم برای دیدن تو تنگ میشود
می خواهم صدای نفسهایم به حساب کسی گذاشته نشود.
هیچکس را در این شیدایی شریک نخواهم کرد.
وقتی با تو ام بی نهایت راه میروم
بی نهایت حرف میزنم.
بی نهایت.....
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سراسیمه سلام هنگام انتظار سلام هنگام رذسیدن سلام 
راستش من سهمیه نامه ای به خدا م رو خرج کردم اما بد جور دلم گرفته پس می نویسم
با اجازه دوستان 
سلام 
باید از کجا شروع کنم از این که دیشب ترسیدم دستم رو رها کرده باشی 
آخه خواب دیدم 
توی خواب از خواب ترسیدم 
زندگی بی تو یعنی حسرت 
حسرت چیزهایی که نداری 
حسرت حتی چیزهایی که داری آخه اون ها رو هم نمی بینی و
به چشم بر هم زدنی از دست می دی
خدایا اگه نباشی زودی دلم رو گرد و غبار میگیر ه 
تازه گی ها بچه شدم 
یادته قول دادم به حرمت وجودت توی هر انسانی هرگز از کسی ناراحت نشم 
تازه گی ها زدم زیر قولم
به خودت قسم حتی اسمشون رو به لب نمی یارم تا گوشهام بشنون اما من 
غمگینم دارم حس میکنم اگه اطرافیان تو رو یه روز اون طور که همیشه هستی نبینن اون وقت به خودشون اجازه می دن تو رو زیر سوال ببرن 
فکر نکنی از عهدم با رفتارشون بر میگردم
منی که اونهایی رو که هنوز به دنیا نیومدن رو دوست دارم و اونهایی که اومدن و رفتن و من هر گز ندیدم
حالا از کسایی که میشناسم دلگیر بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
اصلا 
چقدر دیگه زنده ام که بخوام به دلگیری از اون ها حتی فکر کنم 
از کجا معلوم یه ساعت دیگه اصلا زنده باشم 
فقط بدون توی عصر من باید با افکار دیگران زندگی بکنی 
و اگر نه فکر میکنن وجود نداری
اگه توی فلان مطلب مثل اونها فکر نکنی پس دوستیشون رو با تو قطع میکنن
تو فقط توی اون موضوع با اون هم عقیده نیستی اما.....
میگم یه سوال مگه نگفتی که دم مسیحایی خودت رو به آدم دمیدی پس چرا ما که یه ذره از افکارمون مثل تو نیست باز با تو و تو با ما دوستی ما که الا ماشاالله افکارمون با تو فرق داره پس چرا دوستیت رو با ما قطع نمی کنی 
لااقل چرا این یه چیز رو از تو یاد نگرفتیم 
وای خدا جون قاطی کردم 
تو رو به خودت قسم این بغض سنگین رو از گلوم بشور 
من می ترسم بیدار بشم ببینم تو هم با من قهری
میشه به حرمت اون هایی که پیش تو حرمت دارن ما آدم ها رو تنها نزاری حتی وقتی مثل تو فکر نمیکنیم
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 



siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پروردگار مهربانم ! 

به من بیاموز؛
دوست بدارم ؛ کسانی را که دوستم ندارند .

عشق بورزم؛ 

به کسانی که عاشقم نیستند .

بگریم؛ 
برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند.

به من بیاموز؛

لبخند بزنم؛ 
به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند.


محبت کنم؛
به کسانی که محبتی درحقم نکردند.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 


 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 







.






 


 




siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خداوندا 


مرا؛
به آنچه درباره ام گويند؛ مگير.

و از آنچه مي پندارند؛ بهتر گردان.
و زشتي هايي را که از من خبر ندارند؛ بر من ببخش. 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

































 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389