زندگی امام رضا (ع)
فرض دیگر - که این فرض خیلى بعید نیست چون امثال شیخ مفید و شیخ صدوق آن را قبول کرده اند - این است که مأمون در ابتداى امر صمیمیت داشت ولى بعد پشیمان شد . در تاریخ هست - همین ابوالفرج هم نقل مى کند ، و شیخ صدوق مفصلترش را نقل مى کند ، شیخ مفید هم نقل مى کند - که مأمون وقتى که خودش این پیشنهاد را کرد گفت : زمانى برادرم امین مرا احضار کرد « امین خلیفه بود و مأمون با اینکه قسمتى از ملک به او واگذار شده بود ولیعهد هم بود » من نرفتم و بعد لشکرى فرستاد که مرا دست بسته ببرند . از طرف دیگر در نواحى خراسان قیامهایى شده بود و من لشکر فرستادم ، در آنجا شکست خوردند ، در کجا چنین شد و شکست خوردیم ، و بعد دیدم روحیه سران سپاه من هم بسیار ضعیف است ، براى من دیگر تقریبا جریان قطعى بود که قدرت مقاومت با برادرم را ندارم ومرا خواهند گرفت ، کت بسته تحویل او خواهند داد و سرنوشت بسیار شومى خواهم داشت .
روزى بین خود و خداى خود توبه کردم - به آن کسى که با او صحبت مى کند اتاقى را نشان مى دهد ومى گوید - در همین اتاق دستور دادم که آب آوردند ، اولا بدن خودم را شستشو دادم ، تطهیر کردم « نمى دانم کنایه از غسل کردن است یا همان شستشوى ظاهرى » سپس دستور دادم لباسهاى پاکیزه سفید آوردند و در همین جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار رکعت نماز بجا آوردم و بین خود و خداى خود عهد کردم « نذر کردم » که اگر خداوند مرا حفظ و نگهدارى کند و بر برادرم پیروز گرداند ، خلافت را به کسانى بدهم که حق آنهاست ، و این کار را با کمال خلوص قلبکردم . از آن به بعد احساس کردم که گشایشى در کار من حاصل شد ، بعد از آن در هیچ جبهه اى شکست نخوردم ، در جبهه سیستان افرادى را فرستاده بودم ، خبر پیروزى آنها آمد ، بعد طاهربن الحسین را فرستادم براى برادرم ، او هم پیروز شد ، هى پیروزى و پیروزى ، و من چون از خدا این استجابت دعا را دیدم مى خواهم به نذرى که کردم و به عهدى که کردم وفا کنم .
شیخ صدوق و دیگران قبول کرده اند ، مى گویند قضیه همین است ، انگیزه مأمون فقط همین عهد و نذرى بود که در ابتدا با خدا کرده بود . این یک احتمال .
احتمال دوم
احتمال دیگر این است که اساسا مأمون در این قضیه اختیارى نداشته ، ابتکار از مأمون نبوده ، ابتکار از فضل بن سهل ذوالریاستین وزیر مأمون بوده است « 3 » که آمد به مأمون گفت : پدران تو با آل على بد رفتار کردند ، چنین کردند چنان کردند ، حالا سزاوار استکه تو افضل آل على را که امروز على بن موسى الرضا است بیاورى و لایتعهد را به او واگذار کنى ، و مأمون قلبا حاضر نبود اما چون فضل این را خواسته بود چاره اى ندید .
باز بنابراین فرض که ابتکار از فضل بود ، فضل چرا این کار را کرد ؟ آیا فضل شیعى بود ؟ روى اعتقاد به حضرت رضا این کار را کرد ؟ یا نه ، او روى عقاید مجوسى خود باقى بود ، خواست عجالتا خلافت را از خاندان عباسى بیرون بکشد ، و اصلا مى خوا ست با اساس خلافت بازى کند ، و بنابراین با حضرت رضا هم خوب نبود و بد بود ، و لهذا اگر نقشه هاى فضل عملى مى شد خطرش بیشتر از خلافت خود مأمون بود چون مأمون بالاخره هر چه بود یک خلیفه مسلمان بود ولى اینها شاید مى خواستند اساسا ایران را از دنیاى اسلام مجزا کنند و ببرند به سوى مجوسیت .
اینها همه سؤال استکه عرض مى کنم ، نمى خواهم بگویم که تاریخ یک جواب قطعى به اینها مى دهد .
نظر جرجى زیدان
جرجى زیدان یکى از کسانى است که معتقد است ابتکار از فضل بن سهل بود ، ولى همچنین معتقد است که فضل بن سهل شیعى بود و روى اعتقاد به حضرت رضا چنین کارى را کرد . ولى این حرف هم حرف صحیح و درستى نیست زیرا با تواریخ تطبیق نمى کند . اگر فضل بن سهل آنچنان صمیمى مى بود و واقعا مى خواست تشیع را بر تسنن پیروزى بدهد عکس العمل حضرت رضا در مقابل ولایتعهد اینجور نبود که بود ، و بلکه در روایات شیعه و در تواریخ شیعه زیاد آمده است که حضرت رضا بافضل بن سهل سخت مخالف بود و بلکه بیشتر از آن که با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را یک خطر به شمار مىآورد و گاهى به مأمون هم مى گفت که از این بترس ، این و برادرش بسیار خطرناکند ، و نیز دارد که فضل بن سهل نیز علیه حضرت رضا خیلى سعایت مى کرد .
پس تا اینجا ما دو احتمال ذکر کردیم : یکى اینکه ابتکار از مأمون بود و مأمون صمیمیت داشت به خاطر آن نذر و عهدى که کرده بود ، حال یا بعدها منحرف شد ، که شیخ صدوق و دیگران این نظر را قبول کرده اند ، و یا به صمیمیت خودش تا آخر باقى ماند ، که بعضى از مستشرقین اینطور عقیده دارند . دوم اینکه اصلا ابتکار از مأمون نبود ، ابتکار از فضل بن سهل بود ، که برخى گفته اند فضل شیعى و صمیمى بود ، و بعضى مى گویند : نه ، فضل سوء نیتخطرناکى داشت.
احتمال سوم
الف . جلب نظر ایرانیان
احتمال دیگر این است که ابتکار از خود مأمون بود و مأمون از اول صمیمیت نداشت و به خاطر یک سیاست ملکدارى این موضوع را در نظر گرفت . آن سیاست چیست؟ بعضى گفته اند جلبنظر ایرانیها ، چون ایرانیها عموما تمایلى به تشیع و خاندان على « ع » داشتند و از اول هم که علیه عباسیها قیام کردند تحت عنوان « الرضا « یا الرضى » من آل محمد» قیام کردند و لهذا به حسب تاریخ - نه به حسبحدیث - لقب« رضا»را مأمون به حضرت رضا داد ، یعنى روزى که حضرت را به ولایتعهد نصبکرد گفت که بعد از این ایشان را به لقب « الرضا» بخوانید ، مى خواستآن خاطره ایرانیها را از حدود نود سال پیش که تحتعنوان « الرضا من آل محمد» یا « الرضى من آل محمد»قیام کردند زنده کند که ببینید ! من دارم خواسته هشتاد نود ساله شما را احیاء مى کنم ، آن کسى که شما مى خواستید من او را آوردم ،و با خودگفتفعلا ما آنها را راضى مى کنیم ، بعدها فکر حضرت رضا را مى کنیم . و این مسأله هم هست که مأمون یک جوان بیست و هشت ساله و کمتر از سى ساله است ، و حضرت رضا سنشان در حدود پنجاه سال است « و به قول شیخ صدوق و دیگران حدود چهل و هفت سال ، که شاید همین حرف درست باشد » . مأمون پیش خود مى گوید : به حسب ظاهر ، ولایتعهدى این آدم براى من خطرى ندارد ، حداقل بیست سال از من بزرگتر است ، گیرم که این چند سال هم بماند ، او قبل از من خواهد مرد .
پس یک نظر هم این است که گفته اند طرح مسئله ولایتعهدى حضرت رضا سیاست مأمون بود ، ابتکار از خود مأمون بود و او نظر سیاسى داشت و آن ، آرام کردن ایرانیها و جلب نظر آنها بود .
ب . فرو نشاندن قیامهاى علویان
بعضى براى این سیاست مأمونعلت دیگرى گفته اند و آن فرونشاندن قیامهاى علویین است . علویون خودشان یک موضوعى شده بودند ، هر چند سال یکبار - و گاهى هر سال - از یک گوشه مملکت یک قیامى مى شد که در رأس آن یکى از علویون بود . مأمون براى اینکه علویین را راضى کند و آرام نگاه دارد و یا لااقل در مقابل مردم خلع سلاح کرده باشد دست به این کار زد . وقتى که رأس علویون را بیاورد در دستگاه خودش ، قهرا آنها مى گویند پس ما هم سهمى در این خلافت داریم ، حالا که سهمى داریم برویم آنجا ، کما اینکه مأمون خیلى از اینها را بخشید با اینکه از نظر او جرمهاى بزرگى مرتکب شده بودند ، از جمله « زید النار» برادر حضرت رضا را عفو کرد . با خود گفت بالاخره راضى شان کنم و جلوى قیامهاى اینها را بگیرم . در واقع خواست یک سهم به علویین در خلافت بدهد که آنها آرام شوند ، و بعد هم مردم دیگر را از دور آنها متفرق کند ، یعنى علویین را به این وسیله خلع سلاح نماید که دیگر هر جا بخواهند بروند دعوت کنند که ما مى خواهیم علیه خلیفه قیام کنیم ، مردم بگویند شما که الان خودتان هم در خلافتسهیم هستید ، حضرت رضا که الان ولیعهد است ، پس شما علیه حضرت رضا مى خواهید قیام کنید ؟ !
ج . خلع سلاح کردن حضرت رضا
احتمال دیگر در باب سیاست مأمون که ابتکار از خودش بوده و سیاستى در کار بوده ، مسئله خلع سلاح کردن خود حضرت رضا است و این در روایاتما هست که حضرت رضا روزى به خود مأمون فرمود : « هدف تو این است» . مى دانید وقتى افرادى که نقش منفى و نقش انتقاد را دارند به یکدستگاه انتقاد مى کنند ، یک راه براى اینکه آنها را خلع سلاح کنند این است که به خودشان پست بدهند ، بعد اوضاع و احوال هر چه که باشد ، وقتى که مردم ناراضى باشند آنها دیگر نمى توانند از نارضایى مردم استفاده کنند و بر عکس ، مرد ناراضى علیه خود آنها تحریک مى شوند ، مردمى که همیشه مى گویند خلافت حق آل على است ، اگر آنها خلیفه شوند دنیا گلستان خواهد شد ، عدالت اینچنین بر پا خواهد شد . و از این حرفها مأمون خواست حضرترضا را بیاورد در منصب ولایتعهد تا بعد مردم بگویند : نه ، اوضاع فرقى نکرد ، چیزى نشد ، و یا آل على « ع » را متهم کند که اینها تا دستخودشان کوتاه است این حرفها را مى زنند ولى وقتى که دست خودشان هم رسید دیگر ساکت مى شوند و حرفى نمى زنند .
بسیار مشکل است که انسان از دیدگاه تاریخ بتواند از نظر مأمون به یک نتیجه قاطع برسد . آیا ابتکار مأمون بود ؟ ابتکار فضل بود ؟ اگر ابتکار فضل بود روى چه جهت ؟ و اگر ابتکار مأمون بود آیا حسن نیت داشت یا حسن نیت نداشت؟ اگر حسن نیت داشت در آخر برگشت یا برنگشت ؟ و اگر حسن نیت نداشت سیاستش چه بود ؟ اینها از نظر تاریخ ، امور شبهه ناکى است . البته اغلب اینها دلائلى دارد ولى یک دلائلى که بگوئیم صد در صد قاطع است نیست و شاید همان حرفى که شیخ صدوق و دیگران معتقدند درست باشدگو اینکه شاید با مذاق امروز شیعه خیلى سازگار نباشد که بگوییم مأمون از اول صمیمیتداشت ولى بعدها پشیمان شد ، مثل همه اشخاص ، در وقتى کهدچار سختى مى شوند تصمیمى مبنى بر بازگشتبه حق مى گیرند اما وقتى رهائى مى یابند تصمیم خود را فراموش مى کنند: فاذا رکبوا فى الفلک دعوا الله مخلصین له الذین فلما نجیهم الى البر اذا هم یشرکون «1» . قرآن نقل مى کند که افرادى وقتى در چهار موجه دریا گرفتار مى شوند خیلى خالص و مخلص مى شوند ، ولى هنگامى که بیرون آمدند تدریجا فراموش مى کنند . مأمون هم در آن چهار موجه گرفتار شده بود ، این نذر را کرد ، اول هم تصمیم گرفت به نذرش عمل کند ولى کم کم یادش رفت و درست از آن طرف برگشت .
بهتر این است که ما مسئله را از وجهه حضرت رضا بررسى کنیم . اگر از این وجهه بررسى کنیم ، مخصوصا اگر مسلمات تاریخ را در نظر بگیریم ، به نظر من بسیارى از مسائل مربوط به مأمون هم حل مى شود .
مسلمات تاریخ
1 . احضار امام از مدینه به مرو
یکى از مسلمات تاریخ این است که آوردن حضرت رضا از مدینه به مرو ، با مشورت امام و با جلب نظر قبلى امام نبوده است . یک نفر ننوشته که قبلا در مدینه مکاتبه یا مذاکره اى با امام شده بود که شما را براى چه موضوعى مى خواهیم و بعد هم امام به خاطر همان دعوتى که از او شده بود و براى همین موضوع معین حرکت کرد و آمد . مأمون امام را احضار کرد بدون اینکه اصلا موضوع روشن باشد . در مرو براى اولین بار موضوع را با امام در میان گذاشت . نه تنها امام را ، عده زیادى از آل ابى طالب را دستور داد از مدینه ، تحت نظر و بدون اختیار خودشان حرکت دادندو به مرو آوردند . حتى مسیرى که براى حضرت رضا انتخاب کرد یک مسیر مشخصى بود که حضرت از مراکز شیعه نشین عبور نکند ، زیرا از خودشان مى ترسیدند . دستور داد که حضرت را از طریق کوفه نیاورند ، از طریق بصره و خوزستان و فارس بیاورند به نیشابور . خط سیر را مشخص کرده بود . کسانى هم که مأمور این کار بودند از افرادى بودند که فوق العاده با حضرترضا کینه و عداوت داشتند ، و عجیب این است که آن سردارى که مأمور این کار شد به نام « جلودى» یا « جلودى» « ظاهرا عرب هم هست » آنچنان به مأمون وفادار بود و آنچنان با حضرت رضا مخالف بود که وقتى مأمون در مرو قضیه را طرح کرد او گفت من با این کار مخالفم . هر چه مأمون گفت : خفه شو ، گفت: من مخالفم . او و دو نفر دیگر به خاطر این قضیه به زندان افتادند و بعد هم به خاطر همین قضیه کشته شدند ، به این ترتیب که روزى مأمون اینها را احضار کرد ، حضرت رضا وعده اى ا ز جمله فضل بن سهل ذوالریاستین هم بودند ، مجددا نظرشان را خواست ، تمام اینها در کمال صراحت گفتند ما صددرصد . مخالفیم ، و جواب تندى دادند . اولى را گردن زد . دومى را خواست . او مقاومت کرد . وى را نیز گردن زد . به همین « جلودى» رسید « 2 » . حضرت رضا کنار مأمون نشسته بودند . آهسته به او گفتند : از این صرفنظر کن . جلودى گفت : یا امیرالمؤمنین ! من یک خواهش از تو دارم ، تو را به خدا حرف این مرد را درباره من نپذیر . مأمون گفت : قسمت عملى است که هرگز حرف او را درباره ات نمى پذیرم . « او نمى دانست که حضرت شفاعتش را مى کند » . همانجا گردنش را زد . به هر حال حضرت رضا را با این حال آوردند و وارد مرو کردند . تمام آل ابى طالب را در یک محل جاى دادند و حضرت رضا را در یک جاى اختصاصى ، ولى تحت نظر و تحت الحفظ ، و در آنجا مأمون این موضوع را با حضرت در میان گذاشت . و این یک مسئله که از مسلمات تاریخ است .
2 . امتناع حضرت رضا
گذشته از این مسأله که این موضوع در مدینه با حضرت در میان گذاشته نشد ، در مرو که در میان گذاشته شد حضرت شدیدا ابا کرد . همین ابوالفرج در « مقاتل الطالبین» نوشته است که مأمون ، فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد نزد حضرت رضا و این دو ، موضوع را مطرح کردند . حضرت امتناع کرد و قبول نمى کرد . آخرش گفتند : چه مى گویى ؟ ! این قضیه اختیارى نیست ، ما مأموریت داریم که اگر امتناع کنى همین جا گردنت را بزنیم . « و علماى شیعه مکرر این را نقل کرده اند » بعد مى گوید : باز هم حضرتقبول نکرد . اینها رفتند نزد مأمون . بار دیگر خود مأمون با حضرت مذاکره کرد و باز تهدید به قتل کرد . یکدفعه هم گفت : چرا قبول نمى کنى « 3 » ؟ ! مگر جدت على بن ابى طالب در شورا شرکت نکرد ؟ ! مى خواست بگوید که این با سنت شما خاندان هم منافات ندارد ، یعنى وقتى على « ع » آمد در شورا شرکت کرد و در امر انتخاب خلیفه دخالت نمود معنایش این بود که عجالتا از حقى که از جانب خدا براى خودش قائل بود صرف نظر کرد و تسلیم اوضاع شد تا ببیند شرایط و اوضاع از نظر مردمى چطور است ؟ کار به او واگذار مى شود یا نه ؟ پس اگر شورا خلافت را به پدرت على مى داد قبول مى کرد ، تو هم باید قبول کنى . حضرت آخرش تحتعنوان تهدید به قتل که اگر قبول نکند کشته مى شود قبول کرد . البته این سؤال براى شما باقى است که آیا ارزش داشت که امام بر سر یک امتناع از قبول کردن ولایتعهد کشته شود یا نه ؟ آیا این نظیر بیعتى است که یزید از امام حسین مى خواستیا نظیر آن نیست؟ که این را بعد باید بحث کنیم .
3 . شرط حضرت رضا
یکى دیگر از مسلمات تاریخ این است که حضرت رضا شرط کرد و این شرط را هم قبولاند که من به این شکل قبول مى کنم که در هیچ کارى مداخله نکنم و مسؤولیت هیچ کارى را نپذیرم . در واقع مى خواست مسؤولیت کارهاى مأمون را نپذیرد و به قول امروزیها ژست مخالفترا و اینکه ما و اینها به هم نمى چسبیم و نمى توانیم همکارى کنیم حفظ کند و حفظ هم کرد . ( البته مأمون این شرط را قبول کرد) . لهذا حضرت حتى در نماز عید شرکت نمى کرد تا آن جریان معروف رخ داد که مأمون یکنماز عیدى از حضرت تقاضا کرد ، امام فرمود : این بر خلاف عهد و پیمان من است ، او گفت : اینکه شما هیچ کارى را قبول نمى کنید مردم پشت سر ما یک حرفهایى مى زنند ، باید شما قبول کنید ، و حضرتفرمود : بسیار خوب، این نماز را قبول مى کنم ، که به شکلى هم قبول کرد که خود مأمون و فضل پشیمان شدند وگفتند اگر این برسد به آنجا انقلاب مى شود ، آمدند جلوى حضرت را گرفتند و ایشان را از بین راه برگرداندند و نگذاشتند که از شهر خارج شوند .
4 . طرز رفتار امام پس از مسئله ولایتعهدى
مسئله دیگر که این هم باز از مسلمات تاریخ است ، هم سنى ها نقل کرده اند و هم شیعه ها ، هم ابوالفرج نقل مى کند و هم در کتابهاى ما نقل شده است ، طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ولایتعهدى . مخصوصا خطابه اى که حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولایتعهدى مى خواند عجیب جالب است. به نظر من حضرت با همین خطبه یک سطر و نیمى - که همه آن را نقل کرده اند - وضع خودش را روشن کرد . خطبه اى مى خواند ، در آن خطبه نه اسمى از مأمون مى برد و نه کوچکترین تشکرى از او مى کند . قاعده اش این است که اسمى از او ببرد و لااقل یک تشکرى بکند .
ابوالفرج مى گوید بالاخره روزى را معین کردند و گفتند در آن روز مردم باید بیایند با حضرت رضا بیعت کنند . مردم هم آمدند . مأمون براى حضرت رضا در کنار خودش محلى و مجلسى قرار داد و اول کسى را که دستور داد بیاید با حضرت رضا بیعت کند پسر خودش عباس بن مأمون بود . دومین کسى که آمد یکى از ساداتعلوى بود . بعد به همین ترتیب گفت یک عباسى و یک علوى بیایند بیعت کنند و به هر کدام از اینها هم جایزه فراوانى مى داد و مى رفتند . وقتى آمدند براى بیعت ، حضرت دستش را به شکل خاصى رو به جمعیت گرفت . مأمون گفت : دستترا دراز کن تا بیعت کنند . فرمود : نه ، جدم پیغمبر هم اینجور بیعتمى کرد ، دستش را اینجور مى گرفت و مردم دستشان را مى گذاشتند به دستش . بعد خطبا و شعرا ، سخنرانان و شاعران - اینها که تابع اوضاع و احوال هستند آمدند و شروع کردند به خطابه خواندن ، شعر گفتن ، در مدح حضرت رضا سخن گفتن ، در مدح مأمون سخن گفتن ، و از این دو نفر تمجید کردن ، بعد مأمون به حضرترضا گفت : قم فاخطب الناس و تکلم فیهم . برخیز خودت برا ى مردم سخنرانى کن . قطعا مأمون انتظار داشتکه حضرتدر آنجا یک تأییدى از او و خخافتش بکنند . حضرت بر خاست و در یک سطر و نیم فقط ، صحبت کرد که جملاتش در واقع ایراد به تمام کارهاى آنها بود . مضمونش این است : ما ( یعنى ما اهل بیت ، ما ائمه ) حقى داریم بر شما مردم به اینکه ولى امر شما باشیم: « ان لنا حقا بولایة امرکم » . معنایش این است که این حق اصلا مال ما هست و چیزى نیست که مأمون بخواهد به ما واگذار کند . « و لکم علینا من الحق» ( عین عبارت یادم نیست ) « 4 » و شما در عهده ما حقى دارید . حق شما این است که ما شما را اداره کنیم . و هرگاه شما حق ما را به ما دادید - یعنى هر وقت شما ّما را به عنوان خلیفه پذیرفتید - بر ما لازم مى شود که آن وظیفه خودمان را درباره شما انجام دهیم ، والسلام« . دو کلمه : « ما حقى داریم و آن خلافت است ، شما حقى دارید به عنوان مردمى که خلیفه باید آنها را اداره کند ، شما مردم باید حق ما را به ما بدهید ، و اگر شما حق ما را به ما بدهید ما هم در مقابل شما وظیفه اى داریم که باید انجام دهیم ، و وظیفه خودمان را انجام مى دهیم». نه تشکرى از مأمون و نه حرف دیگرى ، و بلکه مضمون بر خلاف روح جلسه و لایتعهدى است . بعد هم این جریان همین طور ادامه پیدا مى کند ، حضرت رضا یک ولیعهد به اصطلاح تشریفاتى است که حاضر نیست در کارها مداخله کند و در یکمواردى هم که اجبارا مداخله مى کند به شکلى مداخله مى کند که منظور مأمون تأمین نمى شود ، مثل همان قضیه نماز عید خواندن .
پی نوشت.
1. سوره عنکبوت ، آیه 65 .
2. جلودى یک سابقه بسیار بدى هم داشت و آن این بود که در قیام یکى از علویین که در مدینه قیام کرده و بعد مغلوب شده بود ، هارون ظاهرا به همین جلودى دستور داده بود که برو در مدینه تمام اموال آل ابى طالبرا غارت کن ، حتى براى زنهاى اینها زیور نگذار ، و جز یکدست لباس ، لباسهاى اینها را از خانه هاشان بیرون بیاور ، آمد به خانه حضرت رضا . حضرت دم در را گرفت و فرمود من راه نمى دهم . گفت : من مأموریت دارم ، خودم باید بروم لباس از تن زنها بکنم و جز یکدست لباس برایشان نگذارم . فرمود : هر چه که تو مى گویى من حاضر مى کنم ولى اجازه نمى دهم داخل شوى . هر چه اصرار کرد حضرت اجازه نداد . بعد خود حضرتبه زنها فرمود : هر چه د ارید به او بدهید که برود ، و او لباسها و حتى گوشواره و النگوى آنها را جمع کرد و رفت .
3. آنها خودشان مى دانستند که ته دلها چیستو حضرترضا چرا قبول نمى کند . حضرت رضا قبول نمى کرد چون خود حضرت هم بعدها به مأمون فرمود : تو مال چه کسى را دارى مى دهى ؟ ! این مسئله براى حضرت رضا مطرح بود که مأمون مال چه کسى را دارد مى دهد ؟ و قبول کردن این منصب از وى به منزله امضاى اوست . اگر حضرت رضاى خلافت را من جانب الله حق خودش مى داند ، به مأمون مى گوید تو حق ندارى مرا ولى عهد کنى ، تو باید واگذار کنى بروى و بگویى من تاکنون حق نداشتم ، حق تو بوده ، و شکل واگذارى قبول کردن توست ، و اگر انتخاب خلیفه به عهده مردم است باز به او چه مربوط ؟ !
4. در بحار الانوار ، ج 49 ص 146 ، عبارت چنین است : | لنا علیکم حق برسول الله « ص » ، و لکم علینا حق به ، فاذا انتم ادیتم الینا ذلک وجب علینا الحق لکم | .
حضرت امام رضا - علیه السلام - پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال183 هجرى در 35 سالگى، عهدهدار مقام مامتشد. دوره امامت ایشان بیستسال بود که ده سال نخست آن با خلافت «هارونالرشید»، پنجسال با خلافت «محمد امین» و پنجسال آخر با خلافت «عبدالله المامون» معاصر بود. با شهادت امام موسى کاظم(ع)، سیاست ضد علوى عباسیان با شکست مواجه شد. مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت(ع) گرایش پیدا کردند و این گرایش حتى در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسى، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهى یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد. روایتشده است که وقتى جسد مطهر امام کاظم(ع) را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشتخبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقى، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوى این کار را بگیرند. او، خود، با پاى برهنه در پى جنازه حرکت کرد و قضیه را کتبا به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: اى عمو، صله رحم کردى، خداوند به تو پاداش نیک دهد; به خدا سوگند، سندى بنشاهک این کار را به دستور ما انجام نداده است.
همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابىجعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسى بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیى بنخالد برمکى است. یحیى نخست در باره امام کاظم(ع) سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد; آنگاه در باره امام رضا(ع) به هارون گفت: پس از موسى بنجعفر پسرش جاى او نشسته، ادعاى امامت مىکند. هارون، از عواقب قتل موسى بنجعفر(ع) بیم داشت، به یحیى گفت: آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مىخواهى یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟
امام رضا(ع) با استفاده از فرصتبدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده; در حالى که مىدانیم امام صادق(ع)، پنج نفر را وصى خود خواند تا وصى برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند. بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طى 15 سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر مىبردند و یا به منازعات داخلى بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال 198 ق، امین از خلافتخلع و به قتل رسید. در این دوره حکومتهاى مستقلى چون «ادارسه» و «اغالبه» پاى گرفتند و قیام ابوالسرایا روى داد. در این قیام بیش از بیستهزار نفر شرکت داشتند و شهرهاى زیادى به تصرف قیامکنندگان در آمد. در سال199 هجرى، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد.
نام برخى از والیان شهرهاى تصرف شده چنین بود:
والى کوفه; اسماعیل بنعلى بناسماعیل بنامام جفعرصادق(ع)والى یمن; ابراهیم بنموسى بنجعفر(ع)والى اهواز; زید بنموسى بنجعفر(ع) (زیدالنار)والى بصره; عباس بنمحمد بنعیسى بنمحمد بنعلى بنعبدالله بنجعفر بنابیطالبوالى مکه; حسن بنحسن افطسوالى واسط; جعفر بنمحمد بنزید بنعلىواسط; حسین بنابراهیم بنامام حسن(ع)
ولایتعهدى امام رضا(ع)
تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهاى مستقلى که در اندک مدتى جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایى به نفع علویان حکومت عباسى را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسى را با تدبیرى زیرکانه از سقوط حتمى نجات بخشد.
بیشتر حکومتهاى به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا(ع) ولایتیمن و اهواز را به دست گرفته بودند. مامون، که پس از شهادت امام کاظم(ع) از امامت على بنموسى الرضا(ع) آگاهى داشت، وى را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهاى شیعى را فرو نشاند.
احمد شبلى مىگوید: ... چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون براى ولایتعهدى امام رضا(ع) آن بود که مىخواستبه آمال اهل خراسان پاسخ بدهد; زیرا آنان به اولاد على(ع) تمایل بیشترى داشتند.
علامه جعفر مرتضى حسینى مىگوید:
در ارزیابى شورشهاى ضد عباسى به این نکته پى مىبریم که از سوى علویان خطرى جدى آنان را تهدید مىکرد; زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسى برمىخاست و رهبریشان نیز در دست افرادى بود که از استدلال قوى و شایستگى غیر قابل انکارى برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند.
اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید مىکردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ مىگفتند، خود دلیلى بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.
در این میان، مامون بیش از هر کس دیگرى مىدانست که اگر امام رضا(ع) بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جارى بپردازد، چه فاجعهاى در انتظارش است.
با توجه به موقعیت پیش آمده، مامون باید دستبه کارى مىزد تا از ورطه هلاکت رهایى یابد. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مشروعیتبخشیدنبه حکومت عباسى، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویتحسن اطمینان مردم به خلیفهاى که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوى بخشى از حقایقى بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد. او چنان اندیشید که براى خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعتبگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنىهاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خوددارى امام دو ماه به طول انجامید. سرانجام خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد:
«... تو همیشه به گونه ناخوشایندى با من برخورد مىکنى، در حالى که تو را از سطوت خود ایمنى بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدى را پذیرفتى که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیرى، اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد».
ناگفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدى نبود، چگونه ممکن بود مامون، که براى به دست آوردن خلافتبرادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام(ع) واگذار کند؟
این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) بود; مسالهاى که حضرت(ع) دلایل پذیرش آن را چنین بیان کرده است:
1. روزى «ابنعرفه» از امام پرسید: به چه انگیزهاى وارد ماجراى ولعیهدى شدى؟ امام جواب داد: به همان انگیزهاى که جدم على(ع) را به ورود در شورا وادار کرد.
2. امام در پاسخ ریان، یکى از یارانش، فرمود: ... خدا مىداند چقدر از این کار بدم مىآمد. ولى چون مرا مجبور کردند که میان کشته شدن یا ولایتعهدى یکى را برگزینم ... در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار بودم.
در این روایت امام پذیرش ولایتعهدى را به پذیرش خزانهدارى از سوى حضرت یوسف مانند مىکند.
مامون در برابر اعتراض عباسیان به مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) چنین گفت: «این مرد کارهاى خود را از ما پنهان کرده، مردم را به امامتخود مىخواند. ما او را بدین جهت ولیعهد قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به ملک و خلافت ما اعتراف کند. در ضمن شیفتگانش بدانند که او چنانکه ادعا مىکند نیست و این امر (خلافت) شایسته ماست نه او. همچنین ترسیدیم اگر او را به حال خود بگذاریم، در کار ما شکافى به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامى علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم. اکنون که این شیوه را پیش گرفته، در کارش مرتکب خطا شدیم، و با بزرگ کردن او خود را در لبه پرتگاه قرار دادیم، نباید در کارش سهلانگارى کنیم. بدین جهتباید کمکم از شخصیت و عظمت او بکاهیم; باید او را پیش مردم به صورتى درآوریم که از نظر آنها شایستگى خلافت نداشته باشد. سپس در باره او چنان چارهاندیشى کنیم که از خطرات احتمالىاش جلوگیرى کرده باشیم».
هجرت امام رضا(ع) به ایران
وقتى کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار پذیرفت. مامون ضمن نامههاى متعدد از امام رضا(ع) خواست تا همراه بزرگان علوى به خراسان بیاید و چون با مخالفت امام رو به رو شد، پیکى براى انتقال امام رضا(ع) روانه مدینه کرد. صدوق از محول سجستانى نقل مىکند: زمانى که پیکى براى بردن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد، من آنجا بودم. امام براى خداحافظى از رسول خدا(ص) به حرم آمد. او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمده، دوباره به سوى آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صداى بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بیرون مىروم و در غربت از دنیا خواهم رفت...»
حسن بنعلى وشاء نقل مىکند که، امام به من فرمود:
وقتى خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، اعضاى خانوادهام را جمع کردم و دستور دادم برایم چنان گریه کنند که صدایشان را بشنوم. سپس میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و گفتم: من دیگر به سوى شما باز نخواهم گشت. مامون دستور داد امام رضا(ع) را از مسیر بصره، اهواز و فارس به مرو ببرند. چون بیم آن داشت اگر امام از راه کوفه، جبل و قم حرکت کند، مهرورزى شیعیان شهرهاى فوق، حکومت مامون را به خطر اندازد. «تاریخ قم»، که از کهنترین کتب موجود جهان تشیع است، هجرت امام رضا(ع) را چنین نقل مىکند:
«... مامون رضا را از مرو به مدینه در صحبت رجاء بنالضحاک به راه بصره و فارس و اهواز [به طوس آورد]و از براى او در آخر سنه ماتین بیعتبه ولایت عهد بستند و امام على بنموسى الرضا علیهما السلام را به طوس زهر داد و روز دوشنبه، شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلاث و ماتین مدفون آمد و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدت ولایت عهد دو سال و چهار ماه و قبر و تربت او به دیهیست از دیههاى طوس که آنرا سناباد مىخوانند، به نزدیک نوقان در سراى حمید بنعبدالحمید الطائى الطوسى در پهلوى رشید...».
هجرت امام رضا(ع) یک مهاجرت سیاسى اجبارى بود که در سال 200 هجرى به دستور خلیفه وقت انجام شد. مسیر هجرت امام از مدینه به مرو چنین است:
1. مدینه2. مکه (برخى این شهر را مسیر هجرت نمىدانند).
3. نباج4. بصره5. اهواز6. اربق (اربک)7. ارجان (بهبهان)8. ابرکوه (ابرقوه)9. ده شیر (فراشاه)10. یزد11. قدمگاه خرانق (مشهدک)12. رباط پشتبادام13. نیشابور14. قدمگاه نیشابور15. ده سرخ16. طوس17. سرخس18. مرو
در جریان هجرت حضرت رضا(ع) سه مساله عمده روى داد که به ترتیب عبارت است از: بیمارى آن بزرگوار در اهواز، استقبال مردم در نیشابور و بیان حدیثسلسلة الذهب و زندانى شدن در سرخس.
با توجه به استقبال بىنظیر مردم نیشابور از امام رضا(ع) و بیان حدیثسلسلة الذهب از سوى آن حضرت، رژیم عباسى چنان شایع کرد که امام رضا(ع) ادعاى الوهیت کرده، او را بدین اتهام در سرخس زندانى ساخت. اینکه امام(ع) چه مدت در زندان بود، معلوم نیست. ولى این واقعه نشان مىدهد که پذیرش ولایتعهدى امرى تحمیلى بود. با ورود امام به مرو، مامون براى انجام یافتن نقشهاش استقبال باشکوهى از وى به عمل آورد و پس از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام، به نام آن جناب سکه زد.
یکی از مهمترین دلایل استمرار خط امامت، تحکیم پایه های معرفت دینی در میان امت اسلامی و تثبیت رهاوردهای پیامبر خاتم(ص) و تفسیر صحیح وحی به تناسب استعداد و نیاز و شرایط گوناگون جامعه اسلامی بوده است.تاریخ امامت نشان دهنده این واقعیت است که هر یک از امامان در زندگی سیاسی، اجتماعی و علمی خود شیوه خاصی را پیموده و این به خاطر شرایط متفاوت و نیازهای متنوع جامعه آنان بوده است. این در حالی است که اصول و اهداف و پیام اصلی آنان یکی بوده و کمترین تمایز و مغایرتی با یکدیگر نداشته است.
از ویژگیهای عصر امام رضا(ع)، گسترش و رواج مباحثات میان ادیان و مذاهب است؛ زیرا در آن عصر گرایش جامعه اسلامی و محافل علمی دینی به بحث و گفت وگو، نشان دهنده راهیابی مباحث مختلف فلسفی و کلامی به حوزه محافل اسلامی و همچنین رشد روحیه کاوشگری در میان مسلمانان است.
از آنجا که مأمون دستور به ترجمه کتب فلسفی یونان داده بود ، به جهت اهدای جوایز به مترجمان، بسیاری از دانشمندان متوجه کتب فلسفه یونان شده و آنها را به زبان عربی ترجمه نمودند.همین امر سبب شد فلسفه یونان که عمدتاً برگرفته از آراء و نظریات متوالی و افلاطون و ارسطو بود، وارد مباحثات آزاد میان ادیان و مذاهب گردد و محافل علمی اسلامی را دچار تحرک در مباحثات علمی نماید. هر چند برخی معتقدند که مأمون برای مقابله با افکار ائمه(ع) و هجمه قرار دادن مبانی اعتقادی مسلمانان، دست به این کار زد تا سرنوشت اسلام همچون مسیحیت دچار انحراف گردد. اما به هر صورت، استقبال اهل بیت(ع) از مباحث آزاد میان ادیان و حضور آنان در این میدان، نشانگر آن است که آنان مبانی اعتقادی اسلام را، دارای پایه های برهانی و عقلانی قوی دانسته و اعتقاد داشتند که معارف دین با عقل و علم قابل دفاع بوده و هست.
امام رضا(ع) با اطمینان به حقانیت دین و واقع گرایی شریعت محمدی(ص)، ضمن استقبال از ژرفکاوی عقلی در مباحث دینی، همواره پرسشهای دینی را ارج نهاده و پیروان خود را به تأمل و تدبر و مناظره و مباحثه علمی دعوت می نمایند. بر همین اساس، امام رضا(ع) با حرکت علمی همراه با عقلانیت و استفاده از فرصتها در مباحث و دانش سرشار خویش و با احاطه علمی بر مبانی ادیان و مذاهب دیگر، تحول علمی عظیمی در تاریخ اسلام ایجاد نموده اند. امام رضا(ع) در مواجهه با تغییر ظاهری علمی در جوامع اسلامی که با ورود کتابهای ترجمه شده فلسفی یونان انجام پذیرفته بود، با نوسازی قالبها و روشهای مناظره و مباحثه، یک انقلاب علمی در عصر خویش ایجاد نمود.تلاش اندیشمندان هر جامعه علمی مبتنی بر اصول حاکم بر آن جامعه است و در واقع این اصول است که به دانشمند می گوید مسأله چیست و باید در قالب چه مفاهیم و اصطلاحاتی شکل بگیرد و با کدام اصول و نظریه ها سازگاری دارد، در چنین صورتی اگر اندیشمندان نتوانند فضای حاکم بر جامعه را که بر اثر تحولات علمی و فرهنگی ایجاد شده است، مدیریت نمایند و به آن پاسخ دهند، به لحاظ فکری و اندیشه ای وضعیتی بحرانی در جامعه ایجاد و چه بسا آرا و نظریات متزلزل و منحرف برای عوام و خواص مسأله انگیز می شود.
در چنین مواقعی، باید یک تفکر برتر از دانشمندان (که در جامعه علمی واحدی به کار مشغولند) موجود باشد تا ضمن ایجاد انقلاب علمی، به مدیریت افکار بپردازد و امام رضا(ع)، چنین کاری انجام داده است.وقتی تحول فکری و فرهنگی در جامعه اسلامی عصر امام رضا(ع) ایجاد شد، مسایل نوینی جایگزین مسایل موجود گردید و معیارها، مبانی و روشها نیز تغییر کرد. بر همین اساس، برخلاف برخی از رهبران ادیان و مذاهب که پرسش را زمینه گسترش شبهات و مقدمه شک و بی اعتقادی می دانستند و در مواجهه با آن دچار گسست فکری می شدند، حضرت رضا(ع) با اطمینان از مبانی دینی و بصیرت و آگاهی، به جای نقل حکایت، به درک و درایت و با استقبال از تضارب آرا، به مناظره و مباحثه و طرح مسایل نوین دین شناسی می پردازد.بزرگترین خدمت حضرت رضا(ع) به اسلام و مسلمانان این بود که ایشان با بینش دینی متکی بر قرآن و سنت، از منظر عقلانیت و خرد، معارف ناب الهی را به جامعه بخصوص اندیشمندان انتقال داده و تشنگی روحانی آنان را سیراب نمودند.
مهمترین تلاش امام رضا(ع) ارایه تصویری روشن از معارف اسلامی و زدودن انحرافها و افسانه ها از دین بود.در عصر امام رضا(ع) جامعه اسلامی به شدت از ایده های صحیح دینی و الگوهای ارزشی دور مانده بود که علت آن ورود و نفوذ افکار و اندیشه های متفاوت از ادیان و آیینها و همچنین فلسفه یونان و هند به جامعه اسلامی بوده است.در چنین وضعیتی، حضرت رضا(ع) تنها از ملازمه عقلی استفاده نکرده، بلکه به فلسفه و حکمت بخشی از پدیده های هستی و باورهای دینی پرداخته اند.امام(ع) در مناظرات علمی خویش، تمام عناصر و پدیده های موجود در عالم را با مبانی توحیدی و معرفت دینی تحلیل و بررسی می کردند، لذا یکی از روشهای امام در مناظرات و مباحثات، بهره گیری از آیات قرآن بود.ایشان با استدلال به قرآن، سخنان حق تعالی را سخن نهایی و تردیدناپذیر می دانستند، در مواردی هم افراد مناظره کننده از ادیان دیگر بودند، حضرت با نگاهی هستی شناسانه و با بهره گیری از ملازمات عقلی در مناسبات زندگی بشری و فلسفه هستی، فرد مورد نظر را به سوی توحید رهنمون می کردند.
خلاصه اینکه، امام رضا(ع)، با نگرش عقلانیت توحیدی و در جهت استمرار خط امامت، در عصری که اوج گسترش مباحثات کلامی و فلسفی بوده است، ضمن ایجاد دگرگونی در مبانی فلسفی و هستی شناسانه برخاسته از تفکر بشر، با الهام از قرآن و روایات اهل بیت(ع) به تبیین اصول و اعتقادات اسلامی و تحکیم پایه های معرفت دینی پرداخته اند.
بىشک معصومان علیهم السلام موفقترین مربیان و سیره قولى و عملى آنهامطمئنترین الگو براى والدین در امر ظریف و پرپیچ و خم تربیت است. اینمقاله بر آن است تا نکاتى از سیره تربیتى امام رضا(ع) در تربیت فرزند رایادآورى کند و گامى، هر چند ناچیز، در ترویج معارف اهلبیتبردارد. سیره تربیتى امام رضا(ع)، با توجه به سفر آن حضرت به خراسان و دورى از کانونخانواده و نیز تک فرزندى چنانکه برخى از بزرگان قایلند بسیار قابلتوجه است; چرا که تربیت فرزند یگانه آن هم از راه دور شیوهاى خاص مىطلبد.
1- تدریجى بودن تربیت
تربیت جریانى مستمر و فعالیتى تدریجى است که نه مرزمىشناسد و نه زمان و مکان; بلکه به درازاى عمر است و به پهناى ابعادوجودى عالم اکبر، یعنى انسان. درخت تربیت زود ثمر نمىدهد و نباید انتظارداشتیک شبه یا چند ماهه در امر ظریف و پیچیده تربیت معجزه انجام گیرد; بلکهباید از سالها قبل از تولد زمینه تربیت صحیح را فراهم کرد و بعد از تولد،بتدریجبا صبر و حوصله، به انجام آن پرداخت. در سیره ائمه اطهار علیهم السلامو دیدگاههاى آنان مسایلى چون انتخاب همسر شایسته، لزوم رعایت آداب ازدواج،توجه به مواقع و شرایط انعقاد نطفه، مراقبتهاى ایام باردارى و ... حکایت ازاین نکته مهم دارد.
الف) انتخاب همسر صالح و شایسته
صفوان بنیحیى از امامرضا(ع) نقل کرده است که فرمود: هیچ سودى براى مرد بهتر از همسر صالح، کههنگام دیدن وى شوهر خوشحال شود و در غیاب شوهر نگهدار خود و اموالش باشد،نیست. همچنانکه زن باید صالح و شایسته باشد، مرد نیز باید شایسته باشد. بروالدین است که به کمک دخترانشان، شوهران شایسته و صالحى براى آنانانتخاب کنند. حسین بنبشار واسطى مىگوید: خدمت امام رضا(ع) نامه نوشتم که یکىاز بستگانم از دخترم خواستگارى کرده است، ولى مرد بد اخلاقى است. [آیا صلاحهست که دخترم را به ازدواج او در آورم؟] حضرت فرمود: اگر بداخلاق است، دخترترا به ازدواج او در نیاور.
ب) رعایت آداب ازدواج
بعد از انتخاب همسر شایسته، در طلیعه ازدواج بایدمهمترین هدف ازدواج، که همان تربیت فرزندان صالح است، مورد توجه باشد ویاد خداوند متعال میهمان قلبهاى پاک زن و مرد بوده و آنها باید، ضمن رعایتسایر آداب نکاح، از خداوند فرزند سالم و صالح طلب کنند. در کتاب شریف فقهالرضا، که به حضرت رضا(ع) منسوب است، در مورد اولین برخورد زن و مرد، خطاببه شوهر، چنین آمده است: هنگامى که زن به خانه تو وارد شد، پیشانىاش را بگیر; او را به طرف قبلهبنشان و بگو: «خداوندا، او را به امانت گرفتهام و با میثاق تو بر خود حلالکردهام; پروردگارا، از او فرزند با برکت و سالم روزىام کن و شیطان را درنطفهام شریک مساز و سهمى براى او قرار مده.»
ج) مراقبتهاى ایام باردارى
بعد از انعقاد نطفه، مراقبتهاى ایام باردارى بسیار مهم و ضرورى است. توجه بهوضعیت روانى همسر، گستراندن بستر آرامش در منزل و خارج آن و نیز تغذیه مناسبو سالم از ضرورتهاى این دوره است. علاوه بر غذاى سالم و مقوى، استفاده ازبرخى میوهها و خوراکیها مىتواند در آینده کودک و شخصیت و صفاتش مؤثر باشد،بدین جهت، معصومان علیهم السلام بهرهگیرى از برخى خوردنیها در ایام باردارىتوصیه کردهاند. محمد بن سنان از امام رضا(ع) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: «همسران باردارتان را کندر دهید; اگر حمل آنها پسر باشد، پاکیزه قلب ودانشمند و شجاع خواهد شد و اگر دختر باشد، خوش اخلاق و زیبا مىشود و نزدشوهرش منزلت مىیابد.»
ناگفته پیداست که این نوع خوراکیها علت تامه پدیدآمدن این صفات نیست و عوامل دیگر هم مؤثر است.
2- اولین گام
بعد از تولد، کودک قدم به جهانى نو مىگذارد. در اولین گامباید آواى توحید را در گوش نوزاد زمزمه کرد، فضاى هستىاش را از نسیم خوشتوحید و بندگى عطرآگین ساخت و با افشاندن بذر توحید سرزمین وجودش را ازلالههاى زیباى ذکر الهى سرشار کرد. امام رضا(ع) فرمود هنگام تولد فرزند درگوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه بگویید.
3- نامگذارى
هر واژهاى حکایت از معنایى مىکند. زیبایى و رکیک بودن واژهها بستگى مستقیم به معناى آنها دارد. گرچه معناامرى اعتبارى است و در نامگذارى چندان مورد توجه نیست; ولى هنگام به کاربردن آنها معانى ناخودآگاه تداعى مىشود. نام نیکو مایه سربلندى و افتخار ونام زشتباعثسرشکستگى و احیانا احساس حقارت است. زیرا نام تا پایان عمر باانسان همراه است و فرد همواره با آثار خوب و بدش مواجه است. ائمه طاهرینعلیهم السلام هم خود نامهاى نیکو براى فرزندانشان بر مىگزیدند و هم دیگران رابدین امر سفارش مىکردند. امام هشتم شیعیان نام نیکوى محمد را بر فرزنددلبندش نهاد و از تاثیر این نام نیکو چنین پرده برداشت: «خانهاى که در آننام محمد باشد، روز و شبشان را با خیر و نیکى به پایان مىرسانند.»
4- مراقبت از کودک
نوزاد انسان گلى نو رسیده است که بتدریجبه رشد و شکوفایىمىرسد. به ثمر نشستن گل به مراقبت دائمى باغبان نیاز دارد. والدین، بویژهمادر، باغبانان دلسوز زندگىاند و گلهاى معطر زندگیشان به مراقبت همه جانبهآنان نیاز دارد. مراقبت از سلامت جسمانى، تغذیه مناسب، تامین آرامش و سلامتروانى و تامین نیازهاى عاطفى نوزاد در رشد جسمانى، عاطفى و تکامل معنوىاشتاثیر بسزا دارد. به ویژه در نخستین روزهاى زندگى که نوزاد، به خاطربیگانگى با محیط جدید و ضعف و ناتوانى، به مراقبت و توجه افزونتر نیازمنداست.
حکیمه خواهر امام رضا(ع) گفته است: وقتى زمان وضع حمل خیزران، مادر حضرت جواد(ع)، رسید، حضرت رضا(ع) مرا صدا زد و فرمود: هنگام وضع حمل، پیش او حاضر باش و همراه او و قابلهدرون اتاق برو. آنگاه حضرت چراغى در اتاق گذاشت و در آن را بست. هنگام وضعحمل خیزران چراغ خاموش شد و او ناراحت گردید. در این وضیعتبودیم که حضرتجواد(ع) به دنیا آمد در حالى که بر روى او چیز نازکى مانند پارچه بود، نورشتمام اتاق را روشن کرد و ما به آن نگاه مىکردیم. آنگاه او را در آغوش گرفتم و آن پرده را از او جدا کردم. در این هنگام امامرضا(ع) آمد، در اتاق را باز کرد، جواد(ع) را گرفت، در گهواره گذاشت و بهمن فرمود: «یا حکیمه الزمى مهده»; حکیمه مراقب گهوارهاش باش ...
5- کودک و سلامتى
از ویژگیهاى دین اسلام تاکید بر پرورش همه ابعاد زندگىانسان است. هر چند در تربیت اسلامى پرورش ابعاد معنوى هدف اصلى و نهایىاست; اما دستیابى به آن هدف بزرگ در پرتو داشتن جسمى سالم و روانى با نشاطامکانپذیر است. در سیره تربیتى امام رضا(ع)، علاوه بر تاکید بر سایر ابعاد،به رعایتبهداشت، تغذیه سالم و نیز عوامل غیر مادى مؤثر در سلامتى مانند صدقهو عقیقه توجه خاص شده است. آن حضرت، در بخشى از مطالبى که براى مامون نوشت،چنین نگاشت: عقیقه کردن براى پسر و دختر، نامگذارى، تراشیدن موهاى سر نوزاددر روز هفتم و معادل وزن موها طلا یا نقره صدقه دادن لازم است. در سخن دیگرى به نقل از پیامبر اکرم(ص) فرمود: فرزندانتان را در روز هفتمختنه کنید; زیرا ختنه باعث پاکى بیشتر و رشد سریعتر آنان مىشود. علاوه بر اینها، تغذیه سالم و مقوى فرزند مورد توجه حضرت بود. یحیى صنعانىمىگوید: در منى بر حضرت رضا(ع) وارد شدم، در حالى که جواد(ع) در دامانحضرت نشسته بود و حضرت به او موز مىداد.
6- صحبتبا کودک
قدرت درک کودک اندک است و توان فهم معانى کلمات را ندارد. در عین حال سخن گفتن با او نشانه توجه والدین به اوست. کودک این توجه رانوعى اظهار محبت و ابراز عاطفه مىداند و با تمام ضعف و نقصان، گاه با لبخندو زمانى با حرکات دست و پا به آن پاسخ مىدهد. علاوه بر این، مشاهده چگونه سخنگفتن والدین، به ویژه حرکات لب، زمینه مساعدى براى آموزش سخن گفتن کودک پدیدمىآورد. کلیم بن عمران مىگوید: به امام رضا(ع) گفتم: از خدا بخواه به توفرزندى دهد. حضرت فرمود: من صاحب یک فرزند مىشوم و او وارثم خواهد شد. هنگامى که امام جواد(ع) به دنیا آمد، حضرت رضا(ع) به اصحابش فرمود: فرزندى به دنیا آمد که شبیه موسى بن عمران شکافنده دریاست و مانند عیسىبن مریم مادرش پاک و مطهر است. راوى در ادامه مىگوید: و کان طول لیلتهیناغیه فى مهده; حضرت در تمام طول شب با او صحبت مىکرد.
7- محبت
محبت داروى شفابخش دردها، تسکین دهنده قلبهاست و بهترین راه حلمشکلات و ناسازگاریهاى تربیتى است. حبتبجا، در هر مکان و زمان و در هر مقطع و سن، وسیلهاى کارآمد و مؤثر است. همگان، در هر سن و موقعیت، به عاطفه و محبت نیازمندند; اما کودکان،نوجوانان و جوانان بیش از دیگران تشنه جام زلال محبتند. رفتار نابجا وناقصشان را محبت اصلاح مىکند و ناسازگارى و پرخاشگرى نابجایشان را داروى محبتاز میان مىبرد. آرى، با محبت مىتوان بسیارى از گرهها را گشود و راههاىناهموار را هموار کرد. امام رضا(ع) از این شیوه مؤثر تربیتى به شکلهاىگوناگون بهره مىگرفت. گاهى اوج محبتخود را در قالب جمله زیباى «بابىانت و امى» (پدر و مادرم به فدایت) نشان مىداد و زمانى او را در آغوشمىگرفت، به سینه خود مىفشرد و مىبوسید. اباصلت مىگوید: هنگامى که جواد(ع) بربستر شهادت پدر وارد شد، حضرت رضا(ع) از بستر برخاست، به سوى او رفت، دستبرگردنش انداخت، او را به سینه فشرد، میان دو چشمش را بوسید و با او سخن گفت... محبت کلید حل بسیارى از مشکلات تربیتى است. گاهى والدین در مقابل اصرارزیاد کودکان بر خواستهاى غیر معقول یا غیر ممکن، رفتارى تند و نامناسبابراز مىکنند; ولى حتى در چنین موقعیتى رفتار محبت آمیز مناسبتر و مؤثرتراست. امیه بن على نقل مىکند: در سالى که امام رضا(ع) حجبه جاى آورد و سپسبه خراسان رفت، من در مکه همراه امام(ع) بودم و امام جواد(ع) نیز همراهشبود. امام(ع) با خانه کعبه وداع کرد. وقتى طوافش تمام شد، به طرف مقام[ابراهیم] رفت و در آنجا نماز گزارد. جواد(ع) که خردسال بود، بر دوش موفق(غلام حضرت) طواف داده مىشد. جواد(ع) به طرف حجر [اسماعیل] رفت، در آنجا نشستو این امر مدتى طول کشید. موفق به او گفت: جانم به فدایتباد، برخیز. او فرمود: برنمىخیزم تا وقتى که خدابخواهد و در چهرهاش غم نمایان شد. موفق خدمت امام رضا(ع) آمد و گفت: جانم به فدایتباد، جواد(ع) در حجر نشسته، برنمىخیزد. امام رضا(ع) به طرفجواد(ع) آمد و فرمود: برخیز، اى حبیب من. جواد(ع) فرمود: چگونه برخیزم، درحالى که شما با کعبه چنان وداع مىکنید که گویا هرگز به سویش بازنمىگردید! [براى بار سوم] امام رضا(ع) فرمود: برخیز، اى حبیب من. جواد(ع)برخاست.
از این حدیثشریف در مىیابیم که امام رضا(ع) در مقابل اصرار جواد(ع)هرگز به او تندى نکرد; بلکه با جملات محبتآمیزى چون «قم یا حبیبى» و صبرو حوصله فرزند خردسالش را قانع کرد.
8- احترام
بىشک هر انسانى در هر مقطع سنى، با توجه به برداشتى که از ارزش ومنزلتخویش دارد، براى خود احترام و شخصیت قایل است. هر انسانى خود رادوست دارد و دوست دارد که مورد احترام دیگران واقع شود. کودک و نوجوان نیزهر چند به رشد اجتماعى و عقلانى کافى نرسیده است; اما براى خود احترام قایلاست. بدین جهت رفتار احترامآمیز والدین و مربیان نقش مؤثرى در تربیت و رشداو دارد. امام رضا(ع) براى جواد(ع) احترام بسیار قایل بودند و از این شیوهمؤثر در تربیت فرزند بسیار بهره مىبرد. محمد بن ابىعباد، که به تصویب فضل بنسهل امور نگارش حضرت رضا(ع) را به عهده گرفته بود، مىگوید: حضرت رضا(ع)همواره از فرزند بزرگوارش محمد با کنیه [که نزد عرب علامتبزرگداشت و احتراماست] نام مىبرد و مىفرمود: ابوجعفر به من چنین نوشت و من به ابوجعفر چنیننوشتم. با آنکه امام جواد(ع) در مدینه به سر مىبرد و کودکى بیش نبود، حضرترضا(ع) وى را بسیار احترام مىکرد و نامههایى که از حضرت جواد به وى مىرسید،با کمال بلاغت و نیکویى پاسخ مىداد ...
9- تشویق
تشویق در تربیت کودک و نوجوان بسیار مؤثر است. تشویق بجا و مناسبدر فرزندان ایجاد انگیزه و شوق مىکند و آنان را براى انجام کارهاى بزرگترآماده مىسازد. در واقع تشویق نردبان پیشرفت و موفقیت آنهاست. بدین جهت اینشیوه نیز مورد توجه حضرت رضا(ع) بود. زکریا بن آدم مىگوید: خدمت امام رضا(ع)بودم که حضرت جواد(ع) را نزد ما آوردند. او، که حدود چهار ساله بود، دستهارا بر زمین نهاد و سرش را به طرف آسمان بلند کرد و به فکر فرو رفت. امامرضا(ع) به او فرمود: جانم به فدایتباد، در چه موضوعى چنین اندیشه مىکنى؟ فرمود: در آنچه نسبتبهمادرم فاطمه(س) انجام دادهاند. به خدا قسم، آنها را از قبر بیرون مىآورم،مىسوزانم و خاکسترشان را به دریا مىریزم. امام رضا(ع) [در مقابل کار نیکویش]او را به خود نزدیک ساخت، بین دو چشمش را بوسید و فرمود: پدر و مادرم بهفدایتباد، تو براى مامتشایستگى دارى.»
10- نظارت والدین
زندگى صحنه درسو تجربه است. آنانکه بیشتر عمر خود در کسب تجارب صرف کردهاند، در رویارویى با دشواریها ازتوان فزونتر برخوردارند. کودکان و نوجوانان بهره کمترى از تجربه دارند وبدین سبب به نظارت و کمک والدین نیازمندترند. نظارت مستمر و حساب شده بروضعیت اخلاقى، تحصیلى و رفتارى فرزند یک ضرورت انکارناپذیر در امر تربیت است;البته این نظارت باید منطقى و حتىالامکان غیر مستقیم و بجا باشد. نکته مهماین است که نظارت به مواقع حضور والدین، به ویژه پدر، در کانون خانوادهاختصاص ندارد; بلکه حتى وقتى پدر براى مدتى از کانون خانواده فاصله مىگیرد وحضور فیزیکى ندارد، باید همچنان از وضعیت فرزندانش آگاه باشد و بر کار آنهانظارت کند. سفارشهاى پیش از مسافرت و مکاتبه با فرزند در طول سفر، امرىضرورى و کارساز است. حضرت رضا(ع) که به سبب ستم فرمانروایان ناگزیر مدتى دوراز وطن و خاواده به سر برد، به شکلهاى گوناگون همچون نامه و پیامهاىشفاهى از دور بر وضعیت فرزندش جواد(ع) نظارت مىکرد و راهنماییهاى لازم را بهوى ارائه مىدادند. چنانکه پیش از رفتن به خراسان درباره فرزندانش آنچهشایسته مىنمود، سفارش کرد. اشاره به دو نمونه از رفتار آن حضرت در اینزمینه بسیار سودمند مىنماید:
الف) قبل از سفر
ابى محمد وشاء از امام رضا(ع)نقل کرد که حضرت فرمود: هنگامى که خواستم از مدینه به سوى خراسان حرکتکنم، اهل و عیال خود را جمع کردم و از آنها خواستم که با صداى بلند بر منبگریند. سپس دوازده هزار دینار بین آنها تقسیم کردم و گفتم: من هرگز به سوىشما بر نمىگردم. سپس دست جواد(ع) را گرفتم، وارد مسجد پیامبر(ص) شدم، دست اورا بر قبر گذاشتم و از رسول خدا(ص) نگهدارىاش را طلب کردم. جواد(ع) [رازکارم را] دریافت و گفت: پدر و مادرم به فدایت، به سوى دشمن مىروى؟ حضرت همهوکلاء و خدام خود را سفارشکرد که به سخنان جواد(ع) گوش فرادهند، از اواطاعتکنند، با او مخالفت نورزند و بعد از وفات من به وى بگروند. و آنها راآگاه کردم که او امام بعد از من و جانشین من است ...
ب) بعد از سفر
ابن ابىنصر مىگوید امام رضا(ع) در نامهاى به حضرت جواد(ع)چنین نوشته بود: اى اباجعفر، به من اطلاع دادند که خدام، هنگام خروج شما ازخانه، شما را از در کوچک بیرون مىبرند و این به خاطر بخل آنهاست تا از شمابه کسى خیرى نرسد; [فرزندم] به حقى که بر گردن تو دارم، از تو مىخواهم کهورود و خروجت فقط از در بزرگ باشد. هنگامى که خواستى از خانه خارج شوى،همراه خود طلا و نقره داشته باش و هر که از تو چیزى خواسته، عطا کن. اگرعموهایت از تو طلب کمک کردند، کمتر از پنجاه دینار عطا نکن و بیشتر از آن بهاختیار توست. اگر از عمههایت کسى از تو کمک خواست، کمتر از بیست و پنج دینارمده و بیشتر از آن به اختیار توست. [فرزندم،] این سفارش من به خاطر رشد ورفعت مقام توست، پس به دیگران انفاق کن و از خداى صاحب عرش، ترس فقر وتنگدستى نداشته باش.
11- خود اتکایى
توجه به استقلال و خوداتکایى از نکاتمهم تربیتى است. همگام با رشد جسمانى و افزایش سن، توقعات و انتظاراتمردم از کودک افزایش مىیابد و او باید خود را براى ایفاى نقش در جامعه آمادهسازد. از طرفى وابستگى فرزند به والدین، به ویژه پدر، نه مطلوب است و نههمواره ممکن. زیرا امکان پیش آمدن موقعیت ویژه و محروم شدن فرزند از کمکوالدین انکارناپذیر است. بنابراین، والدین باید ضمن نظارت صحیح و حساب شدهبه تدریج زمینه استقلال و خوداتکایى را در فرزندانشان به وجود آورند و باواگذارى مسوولیتبدانان قدرت اداره زندگى را در آنها تقویت کنند. از نکاتبسیار زیباى سیره تربیتى امام رضا(ع) توجه به این امر مهم است. آن حضرت بهخوبى براى فرزندش جواد(ع) آیندهنگرى فرمود و چون مىدانست فرزندش در نوجوانىمسوولیتبزرگ رهبرى جامعه اسلامى را به عهده مىگیرد با واگذاردن مسوولیتها بهوى قدرت مدیریت و رهبرى را در او تقویت کرد. امام هشتم(ع)، هنگامى که درمدینه بود، اداره امور خویش را عملا به فرزندش وا نهاد و حضرت جواد(ع)، بااینکه کودک و نوجوان بود، به خوبى از عهده این امر برآمد. حنان بن سدیرمىگوید: ... پیوسته حضرت جواد(ع) با اینکه کودک و نوجوان بود، اداره امورحضرت رضا(ع) را در مدینه به عهده داشت و به خادمان حضرت امر و نهى مىکرد وهیچ یک از خدمتگزاران با وى مخالفت نمىکرد. این سخن بدان معناست که حضرتجواد(ع) به خوبى مدیریت مىکرد و آنها با او مخالفت نمىکردند.
12- پرورش بعد عقلانى
تربیتباید همه جانبه باشد. پرورش بعد عقلانى و شکوفاساختن استعداد منطق و استدلال در فرزند یکى از مهمترین ابعاد تربیت است. منطقى بار آوردن فرزند سبب مىشود درستبیندیشد، منطقى تصمیم بگیرد، منطقىرفتار کند و در صورت لزوم، بىهیچ هراسى از دیدگاهها و رفتارهاى خود دفاعکند. سیره تربیتى حضرت رضا(ع) از این منظر نیز الگویى کامل براى همه رهروانآن حضرت است. بنان بن نافع نقل مىکند که روزى مامون از جایى که حضرتجواد(ع) با کودکان بازى مىکرد، مىگذشت. کودکان از ترس میدان بازى را ترککردند و تنها جواد(ع) آنجا ایستاد. مامون از او پرسید: چرا همراه بچههافرار نکردى؟ فرمود: گناهى مرتکب نشدم تا از ترس بگریزم و جاده هم تنگ نیستتا آن را برایتباز کنم، از هر جا مىخواهى عبور کن. مامون [از این پاسختعجب کرد و] پرسید: تو کیستى؟ حضرت در جواب فرمود: من محمد بن على بن موسىبن جعفر بنمحمد بنعلى بنالحسین بنعلى بنابىطالب علیهم السلام هستم ...