روی درخت توتی 

دیدم یه عنکبوتی

گشنه بود و کلافه

می خواست تاری ببافه

تارش و با زرنگی

تنید به دور برگی

خسته و درمونده بود

به دنبال طعمه بود

رفت و نشست کناری

تا برسه ناهاری

پروانه ای پر کشید

طفلکی تارو ندی

عنکبوت گرسنه

پرید و اون و بلعید

هشت تا پاش و دراز کرد

رفت و یه گوشه خوابید