👤ميلتون اريكسون وقتی هفده ساله بود، گرفتار فلج اطفال شد. ده ماه بعد شنید که پزشکی به والدینش می‌گفت:

پسرتان امشب را به صبح نخواهد رساند.

👤ميلتون صدای گریه‌ مادرش را شنید با خود اندیشید:

کسی چه می‌داند، شاید اگر من امشب را به صبح برسانم، مادرم این قدر رنج نکشد و تصمیم گرفت تا سپیده‌ صبح نخوابد.

او با طلوع خورشید فریاد برآورد:

آهای مادر! من هنوز زنده‌ام!

همه‌ کسانی که در خانه بودند، به قدری خوشحال شدند که 👤میلتون تصمیم گرفت برای اینکه خانواده‌اش غصه نخورند، همواره سعی کند یک شب دیگر را به صبح برساند. او در سال ۱۹۹۰ در سن ۷۵ سالگی درگذشت و چند کتاب مهم درباره‌ توانایی فوق‌العاده‌ انسان برای غلبه بر محدودیت‌های خویش، از خود برجای گذاشت.

👤میلتون اریکسون مبتکر نوعی درمان جدید است که نظر هزاران درمانگر را در ایالات‌ متحده‌ی امریکا به خود جلب کرده است.
👤اریکسون تعبیر جالبی از روش های درمانی خود داشت.
او میگفت من روزی چند بیمار را میبینم.
برایشان داستانی تعریف میکنم و آنها به خانه خود میروند و روش زندگی خود را تغییر میدهند.
👤اریکسون در حالت خلسه داستان های مبهمی را به بیمار میگفت و اعتقاد داشت که اگر بیمار داستان را فراموش کند، اثر بخشی آن بیشتر میشود.


يكى از روشهاى درمان 👤اريكسون به پسر معلولى مربوط ميشه كه در دانشگاهی که 👤اریکسون تدریس می کرد دانشجو بود و در یک تصادف پایش را از دست داده بود. بعد از این جریان و استفاده از پای مصنوعی بسیار گوشه گیر و بیش از اندازه حساس شده بود.
در یک روز 👤اریکسون با دانشجویانش دست به یکی می کنه و زمانی که در طبقه پایین با این دانشجو و بقیه بود، اسانسور توسط بچه ها نگه داشته ميشه و پایین نمیاد و همه در پشت در معطل ميمونند در حالى كه کلاس تا لحظاتی دیگه باید شروع میشد.
در همین زمان 👤اریکسون رو به شاگرد معلولش می کنه و می گه "بیا ما معلول ها از پله ها بالا بریم و آسانسور رو برای سالم ها بذاریم" و همراه با دانشجویش به بالا می ره و بقیه در پایین منتظر اسانسور باقی میمانند. اتفاق جالبی رخ میده. در پایان ان روز ان دانشجو هویت جدیدی یافته بود چون حالا او عضو گروه حرفه ای "ما معلول ها" بود. و هم گروهی اش استاد کلاسش بود و پاش هم مثل اون عیب داشت. دانشجو خودش رو با 👤اریکسون تطبیق داد و اینگونه شور و شوق گذشته رو بازیافت.

📚نقش قصه در تغییر زندگی و شخصیت - قصه درمانی
👤میلتون اریکسون