حسين منزوي
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
بعد از این با بی کسی خو میکنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما ، هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرد ه ام
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
عالی بود...