آذرمیدخت
فرهنگ لغت دهخدا در این باره چنین آمده است : آزرمیدخت . [ زَ دُ ] (اِخ ) دختر پرویزبن هرمزبن انوشیروان ملقبه ٔ به عادله [ مفاتیح ] که پس از خواهر خویش پوراندخت لشکریان او را بپادشاهی برداشتند و چهار ماه ملک راند. و او را آزرم و آزرمی نیز خوانده اند. بلعمي درباره ي آذرميدخت چنين نوشته است: چون آذرميدخت بر تخت شاهي نشست دادگري کرد وي کسي را به وزيري نگماشت و پادشاهي را خود اداره مي کرد. به رأي و تدبير خويش و در همه ي فرزندان خسرو از وي نيکو روي تر نبود. در اين هنگام مردي بود که کسي از وي بزرگتر نبود به اصل و نسب و مردي و اسپهبد خراسان بزرگ بود و پرويز او را فرمانروايي خراسان داده بود و نام وي فرخ هرمزد بود. خود او دربارگاه خسرو خدمت مي کرد و پسر خويش رستم را به جانشيني خود در خراسان بزرگ گسيل داشته بود. اين هرمزد کس نزد آذرميدخت فرستاد و پيام داد: چو باشد اگر تو مرا به شوهري بپذيري ؟ آذرميدخت پاسخ داد: اگر پيش از اين گفته بودي مي کردم، ولي شهبانوي جهان نشايد که شوهر کند به پيدا و مرا در اين کشور به چون تويي نياز است و من نيز خواهانم. پس از اين ميانه چنان بايد که امشب با تو گردآيم. چون شب تاريک شود تو به کاخ من آي تنها. تا من امير حرس را بگويم که مرا با تو تدبيري هست در کار کشور تا تو راتا پيش من آورد و امشب با هم شادي کنيم. فرخ هرمزد چنين کرد و اميرحرس را گفت شهبانو مرا خواسته است. امير حرس آذرميدخت را آگاهي داد که فرخ هرمزد آمده و چشم به راه است. ملکه گفت: برو و سرش برگير و پيش من آر. اميرحرس بيامد و سر او را بريد و پيش شهبانو آورد. پس آذرميدخت دستور داد سرو تنش را يکجا در برکوشک بيفکنند. ديگر روز چون سپاه به کاخ شهبانو آمدند، فرخ هرمزد را کشته ديدند. اين فرخ هرمزد در زن خواستن و شهوتراني شناخته شده بود به اين کار. سپاه ترسيده و از اميرحرس پرسيدند او چه گناه کرده است ؟ گفت: گناهي نابخشودني کرده که بايد کشته مي شد. پس دانستند که آهنگ شهبانو کرده خاموش شدند و فرخ هرمزد را به اين کار سرزنش کردند. رستم فرخزاد فرمانرواي خراسان بزرگ چون از اين رويداد با خبر شد به مداين سپاه کشيد و با آذرميدخت جنگيد و او را گرفت و کور کرد و پس از آن بکشت و اميرحرس را نيز کشت . پادشاهي آذرميدخت شش ماه بود. ابن اثير مي گويد: شهبانو خود را با خوردن زهر کشت. نويسنده ي « التواريخ» نوشته است: پادشاهي آذرميدخت دختر پرويز شش ماه بود و برخي گويند يک سال و چهارماه پادشاهي کرد و مرد. به روايتي گويند رستم فرخزاد او را به کين خواهي پدرش کشت. در کرانه ي اسدآباد کوشکي به نام خويش آذرميدخت بنا کرد و اندرهامون ، نشستگاهي با شکوه بر سر تپه بنا کرد که نشانه ي آن هنوز به لطف اهورا برجاي است.
منبع : لغت نامه دهخدا
مريم فيروز دختر عبدالحسين ميرزا فرمانفرما و بتول احشمي، در سال 1292ش در کرمانشاه به دنيا آمد.1 پدرش از نوادگان عباس ميرزا وليعهد و از مردان مقتدر و سياستمدار دوره قاجار بود که از جواني مناصب مهمي چون سالارلشکري، والي گري، رياست وزرايي و وزارت را برعهده داشته است. مادرش هم از خانوادههاي سرشناس کرمانشاه وزني با سواد بود.2 فرمانفرما که به تحصيلات فرزندان خود علاقه داشت، معلماني را به اين منظور در منزل استخدام کرد و مريم تحصيلاتش را به همراه ديگر خواهران خود در منزل آغاز کرد: «يادم مي آيد چارقدي سرمان مي کرديم و رويش يک چادر از اندرون مي رفتيم بيروني، پشت حياط کلاسي بود که آنجا درس مي خوانديم ... کلاس پنجم را همه در مدرسه امتحان مي دادند، ولي جلسه امتحان براي ما در بيروني برگزارشد ممتحنين درجه اول من هم آقاي ذ کاءالملک و عبدالرزاق خان مهندس بودند».3 او علاوه بر زبان فارسي به يادگيري زبانهاي عربي و فرانسه نيز پرداخت و مدرک ششم ابتدایي را از مدرسه دخترانه ناموس گرفت و چون مسلط به زبان فرانسه بود تحصيلات خود را در مدرسه دخترانه ژاندارک ادامه داد. پس از دريافت ديپلم به مدرسه دارالمعلمات رفت که تنها مدرسه سطح عالي دختران بود .4 ازدواج اول مريم فيروز در سن 18 سالگي به امر پدر با پسر ميرزا حسن خان محتشم السلطنه اسفندياري، عباسقلي اسفندياري بود. اين ازدواج سياسي تا زمان حيات فرمانفرما ادامه داشت ولي پس از فوت او(1318ش) مريم فيروز او را ترک کرد و در سال 1322 با داشتن دو دختر، از همسرش جدا شد.5 او دلايل جدايي خود را چنين ذکر مي کند: «علت اصلي تفاوت سني ما بود من 18 ساله و او 45 سال داشت ... و مهمترين مسئله اي که بين ما وجود داشت رفتار او نسبت به پدرم بود، عليرغم تمام محبتهاي فرمانفرما، نسبت به ما، همسرم با اوخوشرفتاري نمي کرد ...».6 زمان اين جدايي که مصادف با سقوط رضا شاه و آغاز فعاليتهاي سياسي در کشور بود مريم فيروز را که انگيزه شخصي براي مبارزه عليه سلطنت پهلوي داشت به ميدان کشانيد: «هرگز فراموش نمي کنم روزي که پدرم با حسرت جلوي من گفت، آيا کسي هست که پا در ميدان گذارد و عليه شاه قيام کند و انتقام مرا از اين مرد بگيرد ؟ اين حرف به دل من نشست ... ، بعد مادرم بود که گفتم به او علاقهمند بودم . او به عنوان يک زن حق نداشت، هيچ حقي، اين نداشتن حق به هيچ شکل، مرا آتش مي زد».7 او با اين اهداف به وادي سياست پا گذاشت راهي که افراد خانواده اش به آن راضي نبودند. به اعتقاد او تنها حزبي که آن زمان فعاليت داشت و عليه شاه قيام کرد و مرامنامه حزبي آن براي زنان حق قائل بود و براي گرفتن حقوق آنان کوشش مي کرد حزب توده بود و همين انگيزه را براي ملحق شدن به حزب توده کافي مي دانست.8 او ابتدا به محافل روشنفکري گرايش پيدا کرد و حتي خانه اش محل تجمع اين افراد شد. اشخاصي چون صادق هدايت، عبدالحسين نوشين، بزرگ علوي و...9 سپس با کيانوري آشنا شد، مريم فيروز که در آن زمان ميخواست زمين شميرانش را بسازد، توسط برادرش عبدالعزيز فرمانفرمائيان که با نورالدين کيانوري دفتر مشاوره معماري داشتند به او معرفي شد. کيانوري مهندسي خانه را قبول کرد و اين آشنايي به ازدواج دوم مريم فيروز انجاميد.10 گرايشهاي سياسي مريم فيروز به گفته خودش به کيانوري مربوط نميباشد: «اين توهين به من است که تا يک فردي چيزي را مطرح کرد من هم به دنبالش بروم. واقعا اينطور نبود. کيا شديدا مخالف بود که من به حزب بروم وحتي به آنها نزديک بشوم، مي گفت تو را اذيت خواهند کرد زيرا نمي فهمند و برايشان عجيب است که دختري از چنين خانواده اي وارد اين جريان سياسي بشود و حق هم با او بود».11 آشنايي مريم فيروز با زنان حزب توده از طريق بزرگ علوي صورت گرفت. در آن زمان سليمان ميرزا اسکندري ليدر حزب توده با حضور زنان در تشکيلات مخالف بود. به همين دليل زناني که به نوعي وابستگاني در اين تشکيلات داشتند براي خود جلساتي مي گذاشتند و در حاشيه حزب فعاليتهايي مي کردند.12 مريم فيروز در مورد تأسيس «تشکيلات زنان ايران» مي گويد: «در سال 1322 ش توسط عده اي از زنان که وابسته به حزب توده ايران و يا از هواداران آن بودند تشکيل شد ...عبارتند از مادر شرميني...، خانم علوي...، خانم نجفي ... و بعداً من هم به توسط آقاي بزرگ علوي به اين گروه پيوستم. هدف ما از ايجاد اين سازمان متشکل کردن زنان براي فعاليت سياسي وبه خصوص براي مبازره جهت بدست آوردن حقوق سياسي اجتماعي و خانوادگي بود و بيش از همه حقوق خانوادگي و اجتماعي براي ما هدف اصلي بود. اين زنان که در گذشته هيچگونه فعاليت سياسي نداشتند، همه تازه کار و نپخته بودند و حتي از هدفهايي که براي خود در نظر گرفته بودند اطلاع دقيق و روشني نداشتند . اکثر اينها به دليل خويشاوندي با افرادي که مبارزه کرده بودند آمادگي براي کارنشان داده بودند». 13 اين تشکيلات نشريه ايي داشت به نام بيداري ما به سردبيري زهرا اسکنري که مريم فيروزبا آن همکاري داشت14 از ديگر فعاليتهاي فيروز حضورش در انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي بود که توسط عبدالحسين نوشين در سال 1324-1323 ش به آنجا معرفي شد و مسئوليت کميسيون هنرهاي انجمن را برعهده گرفت و در فعاليتهاي خود نمايشگاههاي نقاشي و جلسات سخنراني در رابطه با فرهنگ ايران ترتيب مي داد.15 در کنگره اول حزب توده در سال 1323ش مريم فيروز و چهار زن ديگر از اعضاي حزب به عنوان نماينده «تشکيلات زنان ايران» حضور داشتند. اين تشکيلات براي ارتباطات بين المللي خود در سال 1325 ش به عضويت فدراسيون دموکراتيک بين الملي زنان (WIDF) در آمد و از آن پس «تشکيلات دمکراتيک زنان ايران» نام گرفت، ساختار اين تشکيلات توسط يک هيأت رئيسه (مديره) اداره مي شد که در رأس آن مريم فيروز قرار داشت. در کنگره دوم حزب توده که در سال 1327ش برگزارشد او به عنوان عضو مشاور کميته مرکزي انتخاب شد و در همين سال به همراه هما هوشمند راد، دکتر اختر کيانوري و اعظم صارمي براي شرکت در کنگره زنان عازم مجارستان شدند.16 فيروز فعاليتهاي حزبي خود را به طور جدي ادامه مي داد با نوشتن مقالات و سخنراني و حتي با فروش اموالش هزينههاي حزب را تا حدي تامين مي کرد. پس از سوء قصد نافرجام به محمدرضا پهلوي دربهمن سال 1327 حزب توده منحل اعلام شد و با دستگيري پنج تن از سران حزب از جمله کيانوري، مريم فيروز زندگي مخفي خود را آغاز کرد. پس از محاکمه سران حزب توده، مريم فيروز نيز غيابا محاکمه و ابتدا به حبس تأديبي وسپس به حبس ابد محکوم شد.17 مريم فيروز چند سال به زندگي مخفي در تهران پرداخت و کيانوري نيز پس از فرار از زندان در 1329 به او پيوست. در سال 1335 يک سال پس از خروج مخفيانه کيانوري و اعزام او به شوروي، مريم نيز به شوروي فراخوانده شد. او مخفيانه از ايران خارج و پس از اقامتي کوتاه در ايتاليا به همسر خود و ديگر اعضاي حزب پيوست. مدت اقامتش در آنجا يک سال وچند ماه به طول انجاميد سپس به همراه کيانوري به برلين مهاجرت کرد و در دانشگاه لايپزيک به تدريس زبان فرانسه مشغول شد :" وقتي به اروپا رفتم تصديقم را معادل ليسانس قبول کردند و براي مقطع دکتراي زبان فرانسه بوسيله دو پرفسور امتحان شدم و بعد از پذيرش براي ادامه تحصيل در دانشگاه زبان فرانسه را تدريس ميکردم».18 همزمان به ادامه تحصيل پرداخت (دکتري) و رساله دکتراي خود را در مورد ولتر، ديدرو و منتسکيو نوشت. علاوه بر تحصيل و تدريس فعاليتهاي حزبي نيز از برنامههاي وي بود و به تهيه مطلب براي مجلات اروپايي و راديو پيک ايران (بنگاه سخن پراکني حزب توده مستقر در بلغارستان) مشغول بود. انتشار کتابي به نام چهرههاي درخشان در خصوص چهار «رابعه» از ديگر اقدامات وي در دوره اقامت در اروپا ست.19 با پيروزي انقلاب اسلامي ،در فروردين 1358 در حالي به ايران بازگشت که فعاليت براي سازماندهي تشکيلات حزب توده آغاز شده بود و او نيز به سازماندهي تشکيلات دمکراتيک زنان پرداخت 20 و به همراه نورالدين کيانوري به ايران آمد و مسئوليت تشکيلات دمکراتيک زنان ايران را برعهده داشت، او در پلنوم شانزدهم (1357ش) عضو کميته مرکزي و در پلنوم هفدهم (1360ش) به عنوان اولين زن عضو سياسي کميته مرکزي حزب توده انتخاب شد . مريم فيروز به همراه همسرش در سال 1361ش به اتهام خيانت و براندازي نظام جمهوري اسلامي دستگير و روانه زندان شد 21، مريم فيروز در روز 22 اسفند 1386 در سن 94 سالگي در ايران فوت کرد. کتاب خاطرات او تحت عنوان خاطرات مريم فيروز شرحي مختصر از زندگي و ديدگاههاي او است.
منبع : موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
اشرف پهلوي در چهارم آبان 1298در بيمارستان احمديه تهران همراه برادر دوقلويش محمدرضا متولد شد. سن اشرف چند ساعت کوچكتر از محمدرضا پهلوي بود. مادرش تاجالملوك دولتشاهي ـ دختر تيمور خان آيرملو از فرماندهان تيپ قزاق ـ يكي از چهار همسر رضاخان پهلوي بود.1 اشرف و محمدرضا دو سال بعد از تولد شمس به دنيا آمدند و اين سه نفر و عليرضا پهلوي، تني يكديگر بودند. اشرف در مدرسه زرتشتيها تحصيل كرد. اما تحصيلات دانشگاهي نداشت. او زبان فرانسه را توسط مادام «ارفع» در خانه خواند و بامطالعه رمانهايي به زبان فرانسه به داستانهاي عاشقانه فرانسوي علاقهمند شد. او درباره تحصيلاتش مينويسد: «پدرم چون از كمبود تحصيلات رسمي خود رنج ميبرد، تصميم گرفت كه ما تحصيل كنيم و دست كم يك زبان خارجي ياد بگيريم. به همين جهت مادام ارفع را كه همسر فرانسوي يكي از افسران ارتش بود، استخدام كرد تا به ما زبان فرانسه بياموزد. اما ساعاتي كه ما با خانم ارفع ميگذرانديم، شباهتي به كار دركلاس درس نداشت. چون او در اين ساعات درهاي دنياي تازه و ناشناختهاي را به روي ما ميگشود. دنياي سحرآميز و ناآشنا و شهري به نام پاريس كه ما را شيفته و مسحور خود ساخته بود.» به طوري كه از خاطرات اشرف برميآيد وي در كودكي مورد بيمهري و بيتوجهي پدر و مادرش قرار داشت. وي در ابتدا تحصيلات خود را نزد معلمين خصوصي فراگرفت و زبان فرانسه را نزد مادام ارفع آموخت. سپس به دبيرستان انوشيروان دادگر رفت و تا 16 سالگي در آنجا تحصيل نمود. در هفده سالگي به دستور پدر با علي قوام ازدواج كرد و از او صاحب پسري شد. اما بين زن و شوهر صميميتي حاصل نشد و هر دو تا زمان حيات پدر به اين زندگي ادامه دادند. اشرف پهلوي در دوران نوجواني و بلوغ با مهرپور تيمورتاش فرزند وزير دربار رضاخان روابطي داشت اما پس از آن كه تيمورتاش به اتهام جاسوسي براي شوروي مطرود رضاخان شد، اين رابطه محدود و كمرنگ شد. اشرف در 1317 به اصرار پدر و عليرغم ميل باطنياش با علي قوام پسر ابراهيم قوام ـ قوامالملك ـ ازدواج كرد. قوامالملك از رهبران عشاير جنوب ايران بود كه درسالهاي پاياني حكومت قاجار نقش مؤثري در تحكيم سلطه سياسي و نظامي انگليس در جنوب كشور ايفا كرد. او داراي 4 فرزند به نامهاي علي، رضا، ايراندخت و ملكتاج بود. ملكتاج با امير اسدالله علم ازدواج كرد و علي با اشرف وصلت نمود. ولي اين وصلت هرگز باب ميل و رغبت اشرف نبود و به همين دليل تنها تا زمان حضور رضاشاه در كشور دوام يافت و پس از تبعيد وي، اشرف بلافاصله از همسرش جدا شد. اشرف از اين ازدواج كه در فضائي عاري از پيشزمينههاي عاطفي و اخلاقي صورت گرفت به تلخي ياد ميكند «در حالي كه پيراهن سفيد به تن داشتم، در مراسم عروسي مشتركي كه براي من و شمس برپا شده بود، تن به ازدواج دادم. اما اگر پيراهن سياه پوشيده بودم، مناسبتر بود. اشرف پس از سقوط حكومت پدرش كه با تبعيد او همراه شد، توانست از علي قوام جدا شود. او سپس به «مهرپور» فرزند تيمورتاش وزير دربار رضاخان ميانديشيد. اما وي در سانحه اتومبيل درگذشت و اشرف به فرزند ديگر تيمورتاش به نام هوشنگ دل بست. طبعاً محمدرضا پهلوي هرگز با ازدواج خواهرش با كسي كه پدرش در زندان توسط رضاشاه به قتل رسيده بود، موافقت نكرد. در بهمن 1320 كه فوزيه همسر اول شاه به حالت قهر عازم مصر شد، اشرف به درخواست برادرش با فوزيه همسفر شد. اما سفر اشرف به مصر و مشاهده ميهمانيها، باشگاههاي شبانه، مجالس رقص و مشروبخواري و معاشرتها و معاشقههاي درباريان مصري، وي را بيشتر از گذشته، بي قيد و بند ساخت. اشرف در سفر به مصر عاشق يك تاجر مصري كه فرزند يكي از وزيران مصر بود شد و او را كه احمد شفيق نام داشت با خود به تهران آورد و در اسفند 1322 رسماً با وي ازدواج كرد. به دنبال اين ازدواج، شفيق به اصرار اشرف از مليت مصري خود دست كشيد و مليت ايراني پذيرفت. اما اين ازدواج نيز تنها هفت سال دوام آورد. اشرف در سال 1325 به مسكو رفت و با استالين ملاقات كرد. در سال 1326 راهي امريكا شد و با ترومن ديدار كرد. او در 6 ارديبهشت 1326 به رياست سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي كه پايگاهي براي جمعآوري پول و ثروت بود منصوب شد. سپس با توجه به توصيه پدرش كه از وي خواسته بود در ايران مانده و برادرش را ياري دهد. در طول بيش از 10 سال اشرف مركز ثقل و كانون قدرت و منشاء تأثيرگذاري برتصميمات شاه بود و همه مقامهاي مهم سياسي حتي وزيران و سفيران با نظر او تعيين و تأييد ميشدند. سازمان «سيا» در بخشي از گزارش خود راجع به شخصيت اشرف مينويسد: اشرف خواهر دوقلوي شاه يكي از جاهطلبترين و مهمترين حاميان شاه و مهمترين ياران او در طول سالهاي مديد سلطنتش بوده است... اين خصوصيات، به خصوص در دورهاي كه ضعف شاه مهمترين مشخصه وي بود، نمايان ميشد. به همين علت سفارت امريكا در سال 1951 گفته بود: كه اشرف عزم راسخ بيرحمانه پدرش را دارد . اشرف در سال 1321 زماني كه شاه تحت تأثير سياستهاي قوام در كشور و حمايتهاي انگليس و آمريكا و نمايندگان مجلس از وي احساس ضعف و انزوا كرد و از تصميم خود براي استفعا سخن به ميان آورد با عصبانيت و پرخاش، براو فرياد زد و از اظهار ضعف او شديداً انتقاد نمود. او حتي به شاه قول داد كه به قيمت مخالفت با قوام و تضعيف او اجازه نخواهد داد سلطنت برادرش تضعيف شود. اشرف با اين پافشاري و جار و جنجال به محمدرضا روحيه داد و او را آرام كرد. اشرف پهلوي در دهه 1320، به نوعي زمامدار پشت صحنه و حافظ شيرازه حكومت محمدرضا پهلوي بود. او در سياست، اقتصاد، فرهنگ و حتي امور اجتماعي جامعه ايران دخالت داشت. تأسيس نمايشگاههاي مد بانوان، فراخواندن مانكنها به ايران، راهاندازي قمارخانهها و كازينوهاي سلطنتي بابلسر و رامسر، احضار پزشكان برجسته اروپائي براي جراحيهاي پلاستيكي به روي چهره خانمهاي مورد نظر دربار از جمله اقدامات اشرف در سالهاي دهه 1320 بود. در اين مدت اشرف به روزنامهنگاران، شاعران و روشنفكران نزديك شد و با آنان جلسات و مجالس مشترك هفتگي ترتيب داد. تبعيد اشرف به اروپا توسط مصدق : اما در دوران قدرت گرفتن مصدق، تبعيد اشرف به اروپا به دستور مصدق و قطع ارز مورد نياز وي، لطمه بزرگي براي او بود. اشرف براي اولين بار مجبور شد تا براي تأمين مخارج روزمره مايملك خود را بفروشد. او تنها از محل فروش لباسها و عتيقهجات همراه خود 30 ميليون فرانك به دست آورد. علاوه بر اين مبالغ هنگفتي نيز ارز از تجار ايراني مقيم فرانسه قرض گرفت، اما هرگز به آنان باز نگردانيد. در اسناد لانه جاسوسي به نقل از منابع امريكايي آمده است: «... با وجود اينكه شاه از تجارتهاي مشكوك خواهرش سودي نبرده ولي در متوقف ساختن وي تمايلي نشان نداد و يا قادر به انجام آن نبوده است. در ادوار مختلف مبارزه با فساد در ايران، گاهي به فعاليتهاي تجاري ناپسند فرزند اشرف حمله ور ميشد. اين كار سبب شد كه شاهزاده شهرام از اينگونه فعاليتها كناره گرفته و در عوض از طريق مادرش به انجام آنها مبادرت ورزد. تا زماني كه شاه زنده است، اشرف و حيات ضد و نقيضش مايه شرمساري خاندان پهلوي ميگردد...8» در سند ديگري ميخوانيم: «در خاندان شاه، بسياري از خويشاوندان فاسد از نظر مالي وجود دارند كه مهمترين آنها خواهر دوقلوي وي اشرف است كه ماهيتاً طماع و داراي تمايلات جنوب آميز زنانه ميباشد. حسين فردوست در بيان خاطراتش از مردان بسياري به عنوان معشوقههاي اشرف پهلوي نام ميبرد كه حتي بعضي از آنها مانند پالانچيان به علت عدم تمكين در برابر وي به قتل رسيدهاند: «... زماني كه قائممقام ساواك بودم، روزي نصيري مرا خواست. نصيري هيچگاه مرا نميخواست و ما در كارمان مستقل بوديم. به هر حال، بر خلاف روال معمول، روزي مرا خواست و گفت: فلاني، گرفتاري عجيبي پيدا كردهام. جريان را پرسيدم. گفت اشرف تلفن زده و ميگويد پالانجيان را بايد دستگير كنيد! آخر چرا؟ البته نصيري پروايي نداشت و هركس را ميخواست دستگير ميكرد، ولي اين قضيه فرق ميكرد و نصيري از اين وحشت داشت كه مورد اعتراض محمدرضا واقع شود و لذا به من پناهنده شد. به هر روي اجازه محمدرضا كسب شد و پالانچيان توسط ساواك دستگير و زنداني شد. علت دستگيري پالانچيان چه بود؟ بررسي كردم و معلوم شد كه پالانچيان به عشق اشرف جواب منفي داده. البته، چنانكه گفته شد، در اين ماجرا پالانچيان به قتل رسيد، بدين ترتيب كه ساواك به دستور اشرف پهلوي در هواپيماي اختصاصي او نقص فني ايجاد ميكند و در نتيجه پالانچيان بر اثر سقوط هواپيما ميميرد. 11 در دو دهه آخر عمر سياسي حكومت پهلوي، اشرف يكي از مهمترين وزنههاي اقتدار آمريكا در ايران شد. او كه در جريان كودتاي 28 امرداد 1332 خود با شبكه مأمورين «سيا» در ايران همكاري كرد، توانست به تدريج روابط خود را با «سيا» و رجال و سياستمداران آمريكائي تقويت كند. سفرهاي متعدد اشرف به آمريكا در طول دهه چهل سبب تحكيم روابط تهران واشنگتن شد. از آن پس رابطه اشرف با راكفلر، كسينجر و ديگر فعالان عرصه سياست آمريكا تقويت شد. بعدها چاپ كتاب «كودتا در كودتا» كه از جمله اسناد «سيا» مربوط به كودتاي 1332 بود به روشني ابعاد وابستگي اشرف به «سيا» را نشان داد. اشرف در 1348 به دليل حمل يك چمدان حاوي ترياك در فرودگاه زوريخ بازداشت شد اما پليس سوئيس پس از بررسي گذرنامه سياسي او و با توجه به نسبتش با محمدرضا پهلوي او را آزاد كرد . با اين حال در اسفند همين سال وي به رياست كميته ايراني حقوق بشر نيز منصوب شد! اشرف علاوه بر اين سمت نايب رئيس كميته ملي پيكار با بيسوادي، رئيس سازمان زنان ايران و نايب رئيس سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي نيز بود. انگيزه محمدرضا پهلوي براي گماردن وي در رأس مراكز و سازمانها و هيئتهاي نمايندگي، مهار رفتار افسار گسيخته وي و كسب وجهه براي او بوده است بدون آنكه باطناً اعتقادي به كارايي و تواناييهاي اشرف پهلوي داشته باشد. خواهر دوقلوي من روز به روز ديوانه تر ميشود اسدالله علم در خاطرات خود در اين باره مينويسد: «از آنجا كه والاحضرت اشرف شانس انتخاب شدن براي رياست مجمع عمومي سازمان ملل را ندارد، حالا در كلهاش فرو رفته كه به عنوان نماينده دائم ايران در سازمان ملل انتخاب بشود. شاه گفت: اين خواهر دوقلوي من روز به روز ديوانهتر ميشود... حرص و آزش براي مالاندوزي ارضا شده حالا در پي افكار احمقانه و جاهطلبانه است... اگر يك سر سوزن قابليت مديريت داشت با كمال ميل پيشنهادش را بررسي ميكردم، ولي چون خوهر من است خيال ميكند ميتواند از بالاي سر وزارت خارجه كارهايش را انجام دهد. جاهطلبيهاي او حقيقتاً نامعقول است.» 14 اشرف در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي بيشتر اموال گرانبها، تابلوها، فرشها و اندوختههاي خود را از ايران خارج كرد و به منزل مسكونياش در نيويورك و ويلايش در نيس فرانسه برد. هنگام پيروزي انقلاب اسلامي ، وي صدها ميليون دلار در حسابهاي بانكي در نيويورك، لندن، پاريس و سوئيس داشت. اشرف اكنون در امريكا به بيماري آلزايمر دچار شده و حافظه خود را نيز از دست داده است. اشرف زني جسور، قدرتطلب، مغرور و خوشگذران بود و برخلاف خواهرش شمس به امور سياسي عشق ميورزيد. او تا زمان حضور پدر در ايران (شهريور 1320) از شركت در كليه امور سياسي محروم بود، بعد از بركناري پدر (شهريور 1320) بلافاصله از پدر جدا شد و با كمك مادرش به ايجاد باندهاي دست زد تا بتواند به صورت عوامل اجرايي خود از آنها استفاده كند و در حكومت دخالت كند. ازجمله اين افراد عبدالحسين هژير، دكتر منوچهر اقبال، جلال شادمان، نصرتيان، عباس اسكندري، حسن اكبر و رزمآرا را ميتوان نام برد. حوزه فعاليت اشرف روزبه روز افزايش يافت به طوري كه از سال 1330ش و قدرت گرفتن دكتر مصدق به اوج خود رسيد و اشرف به عنوان ركن مبارزة دربار با مصدق درآمد. فعاليت او در اين زمينه به حدي بود كه مصدق با اصرار او و مادرش را از ايران تبعيد نمود. اما اشرف از پاي ننشست. وي در طول مدت اقامتش در پاريس با قوام ارتباط برقرار كرد و مقدمات سقوط مصدق و نخست وزيري قوام را فراهم ساخت. وليكن قوام با تمام ترفندهاي سياسي و حمايتهاي درباري مدت زمان كوتاهي بر مسند صدارت ماند و بار ديگر مصدق با حمايت مردمي به حكومت رسيد. اشرف از نيمه هاي سال 1331ش درصدد برآمد تا تمام هم خود را در سقوط حكومت مصدق بكار گيرد. او با انگليسها و امريكاييها وارد مذاكره شد و فكر انجام يك كودتاي نظامي را در آنها برانگيخت. او با آماده كردن كارها در لندن، اقداماتي در تهران توسط ايادي خود انجام داد و عدهاي از يارانش چون برادران رشيديان زمينههاي لازم را فراهم نمود. پس از انجام كودتاي 28 مرداد 1332ش و روي كار آمدن مجدد سلطنت پهلوي اشرف به خواست برادر در اروپا ماند و ماهانه پنج هزار دلار مقرري دريافت داشت. پس از هشت ماه به تهران بازگشت و با همان سبك و سياق اما به صورت گستردهتري به دخالت در امور سياسي پرداخت. او به عنوان رياست سازمان خدمات شاهنشاهي و سازمان زنان ايران يكي از مهمترين و بانفوذترين افراد خاندان پهلوي به حساب ميامد و در كليه امور سياسي، اقتصادي دخالت ميكرد. به طوري كه اكثر رجل سياسي كشور در جهت اجراي اوامر او كوشا بودند. اشرف به جمعاوري مال علاقهاي وافر داشت و به مشاركت در امر قاچاق مواد مخدر و همكاري سازمانهاي بينالمللي مافيايي ميپرداخت. وي در كارهاي چون قاچاق اشياي عتيقه، شهركسازي، مشاركت در ساخت شركتها، كارخانجات و بانكها فعاليت داشت به طوري كه يكي از ثروتمندترين زنان عصر خود به حساب ميآمد. او در اواخر سنوات رژيم سابق به عنوان رئيس هيئت نمايندگي ايران در سازمان ملل گمارده شد و چند ماه قبل از سقوط رژيم از ايران به امريكا رفته و در آنجا ساكن شد. در دوران سلطنت پهلوي هيچ زني به اندازه اشرف در سياست داخلي و خارجي نقشآفرين نبود. او نقش اصلي را در كودتاي 28 مرداد 1332 بازي كرد. وي در سياستهاي بينالمللي ايران هم دخالت داشت. به مسافرتهاي خارجي متعددي ميرفت و از طرف برادرش، مذاكراتي را با دولتهاي متخاصم ايران انجام ميداد. براي نمونه، اشرف در سالهاي بعد يكي از چهرههاي مهم در برقراري رابطه ايران با جمهوري خلق چين بود. او همچنين از سالهاي دهه 1950 يكي از اعضاي اصلي هيئت نمايندگي ايران در سازمان ملل محسوب ميشد. يكي از نخستين نقشههاي او اين بود كه با استفاده از مطبوعات بتواند پايگاهي سياسي براي محمدرضا پهلوي تدارك ببيند و براي اين منظور با يافتن يك سردبير مشتاق و با كمك مالي دربار، روزنامه اطلاعات را ارگان دربار ساخت. اشرف پهلوي در رأس هرم تصميمگيريهاي سياسي در كشور قرار داشت و در زندگي خصوصي برادرش دخالت ميكرد و تا آنجا پيش ميرفت كه ميان شاه و ملكهاش آتش نفاق ميانداخت و همچنين در مورد تصميمگيريها خط اصلي را ميداد و عقيدهاش را به برادرش تحميل ميكرد و قدرتش به حدّي بود كه محمدرضا پهلوي نميتوانست در مقابل وي مقاومت كند. روزگاري به اشرف «اردك سياه رضاشاه» ميگفتند. اما بعدها يكي از روزنامهنويسان فرانسوي به او لقب « پلنگ سياه» داده بود. لقبي كه از شنيدنش خرسند ميشد. اشرف در خاطرات خود اعتراف كرده است كه از اين عنوان خوشش آمده و آن را متناسب با خلقيات خود ميداند. ” البرتو بليجي“ يكي از روزنامهنگاراني كه شرحي درباره زندگي اشرف نوشته، به وي لقب «امالفساد» داده است. اين لقب خشم اشرف را به دنبال داشت و به نظر وي از او جز يك بيمار جنسي با تمايلات ساديسمي، هيچ نكته مثبت ديگري ترسيم نشده است.