راسخون

بابك خرمدین

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

بابک از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گويا مسلمانش كرده بودند و نام عربيش حسن  بود. جنبشي كه بابك در ایران آغاز كرد و رسما نام  جنبش خرم‌دينان  برخود داشت، يك ايدئولوژي مشخصي را مطرح میكرد كه هدفش براندازي نهائي سلطه‌ي عرب - برقراري مساوات انساني در ايران - تأمين خوشيي براي همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. ابن حزم مينويسد كه  ايرانيان ازنظر وسعت ممالك و فزوني نيرو برهمه‌ي ملتها برتري داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم و هجوم تازیان جنگجو برافتاد و عرب كه نزد آنها دونپايه‌ترين قوم جهان بود برآنها مسلط گرديد اين امر بر ملت ایران گران آمد و خود را با مصيبتي تحمل‌نشدني روبرو يافتند، و برآن شدند كه با راههاي مختلف به جنگ با اعراب برخيزند. ازجمله رهبران آزادی بخش و ملی ایران میتوان سنباد، مقنع، استادسيس، بابك و ديگران را نام برد . دولت ساسانی که نیز که در سالهای پایانی عمرش به سر می برد بدون شک اگر با حمله اعراب روبرو نمی گشت با قیامهایی ملی همچون زمان پارتیان تغییر سلسله می دادند و حکومتی قوی تر و جدید به صورتی کاملا ایرانی روی کار می آمد همانگونه که پارتیان بر ضد سلوکیان یونانی در ایران قیام کردند و دست بیگانگان را از این سرزمین برچیدند و سلسله قدرتمند شاهنشاهی پارتی را برقرار نمودند
 
نام  خرم‌دين  كه به پاخاستگانِ ايراني براي اين جنبش برگزيده بوده‌اند به روشني نشان ميدهد كه اين يك جنبش مزدكي بوده و همه‌ي شعارها و برنامه‌هاي مساوات‌طلبانه و ضد بهره‌كشي مزدك را دنبال ميكرده است. خود مزدک در تاریخ دینی که ادعای پیامبری آن را می کرد از زرتشت گرفته بود و با تغییراتی می خواست آن را به روز کند ولی چون در برابر دین بهی که دارای پایه های بسیار کهن بود قدرتی نداشت نتوانست گسترش یابد . ابن حزم تصريح ميكند كه  خرم‌دينانِ پيرو بابك يك فرقه‌ي مزدكي بودند . اساس تعاليم مزدك برآن بود كه مردم بايد هم دراين دنيا و هم دردنياي ديگر به سعادت و شادمانی دست يابند؛ يعني هم دراين دنيا با كسب وكار وكشاورزي و صنعتْ براي خودشان بهشت بسازند، و هم با انجام كارهاي نيكو و خودداري از كارهاي بد رضايت خدا را حاصل كنند تا درآخرت به بهشت بروند.  نيك  در تعاليم مزدك عبارت بود ازگفتار وكرداري كه به خود يا ديگري منفعتي برساند و سعادتي فراهم آورَد؛ و  بد  عبارت بود ازگفتار يا كرداري كه به خود يا ديگران آسيب و گزند وارد آورد يا سبب محروميت شود. ابن‌النديم در وصف يكي از ايرانيانِ مزدكي مقيم بغداد به نام  خسرو ارزومگان  كه ويرا  پيرو مذهبي شبيه مذهب خرم‌دينان  ناميده، مينويسد كه به پيروانش دستور ميداد بهترين لباسها بپوشند، و خودش نيز بهترين لباسها مي‌پوشيد و به آن افتخار ميكرد
 
مركز فعاليت بابك در آذربايجان بود ولی نهضتش در تمامی شهرهای ایران مشغول به فعالیت بود . جماعات بزرگي از عربها پس از یورش سپاه اسلام در شهرها و روستاهايش آذرآبادگان اقامت گرفته بودند. هدف او از ميان بردن سلطه‌ي اربابانِ عرب بود كه نزديك به دوقرن مردم ایران را تاراج ميكردند. قبايل عرب همراه با فتوحات عربي به درون آذربايجان و دیگر شهرهای ایران سرازير شدند. بلاذري درباره‌ي سرازير شدنِ عربها به آذربايجان در زمان عثمان و امام علي، مينويسد  بسياري از عشاير عرب از بصره وكوفه و شام به آذربايجان سرازير شدند و هرگروهي برهرچه از زمين توانست دست يافت و مصادره كرد، و بعضي‌شان زمينهائي را از عجمها خريدند و روستاهائي نيز به اين عشاير واگذار شد، و مردم اين روستاها به مُزارعينِ اينها تبديل شدند
 
آغاز نهضت بابك در ایران را سال ١٩٤خ ذكر كرده‌اند. در مدت كوتاهي سراسر روستائيان نيمه‌ي غربي ايران و جنوب ایران به نهضت خرم‌دينان پيوستند. طبري مينويسد كه  مردم روستاهاي نواحي اصفهان و همدان و ماهسپيدان و مهرگان‌كدك و جز اينها نيز به دين خرم‌دينان درآمدند . نخستين درگيري ناكامِ سپاهيان دولت عباسي و بابك درسال ١٩٨خ گزارش شده و خبر از شكست سپاه عباسي مي‌دهد. دومين درگيري ناكامِ سپاه عباسي و بابك درسال ٢٠٠خ بود كه بخش اعظم سپاهيان عباسي را بابك در غربِ ايران- نزديكي‌هاي همدان- كشتار كرد. اعزام نيروهاي عباسي به جنگ بابك درسراسر سالهاي ٢٠٠- ٢٠٦خ تكرار شد و هربار از بابك شكست يافتند. در سال ٢٠٣خ در دو نبرد بزرگ، دوتن از فرماندهان برجسته‌ي دولتِ عباسي به قتل رسيدند؛ و يك فرمانده برجسته نيز شكست يافته فرار كرد. در سال ٢٠٦خ يك افسر برجسته‌ي عرب با سِمَتِ والي آذربايجان اعزام شد و سپاه بزرگي در اختيارش نهاده شد تا به‌كار بابك پايان دهد. اين مرد نزديك به دوسال با بابك درگير بود، و در خردادماه ٢٠٨خ دركنار روستاي بهشتاباد كشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند
 
خليفه‌ي عباسي در اواسط تابستان ٢١٢خ چندين لشكر به غرب ايران فرستاد، كه به گزارش طبري شصت هزار تن از روستائيان ناحيه‌ي همدان را قتل عام كردند، ولي بابك توانست شكستهاي سختي بر اين نيروها وارد سازد و با تلفات و این متجاوزان را با شكست به بغداد برگرداند. به دنبال اين شكستها، خليفه تصميم گرفت كه امر مقابله با بابك را به يك افسرِ مانوي مذهبِ نومسلمان ايراني معروف به  افشين ، از خاندان ساسانی واگذارد. افشين چندي پيش براي سركوب شورشهاي مصر اعزام شده بود و مأموريتش را به نحوي بسيار پسنديده انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خليفه فراخوانده به مقابله‌ي خرم‌دينان گسيل كرد. افشين درناحيه‌ي همدان مستقر شد و در غرب و مركزِ ايران از همدان و آذربايجان تا اصفهان و ري، با بزرگان روستاها مذاكراتي انجام داد و وعده های دروغین برای متفرق کردن آنها از کنار بابک به آنان داد كه به ظاهر برآورنده‌ي خواسته‌هاي روستائيان بود
افشين پس ازآنكه اوضاع غرب ايران را در خلال يك‌سال و نيم با سیاست ضد ایرانی و در جهت حمایت از اعراب و تهديد و هداياي نقدي (كه به دهخدايان ميداد) آرام كرد، براي به دام افكندنِ بابك نقشه چيد. كارواني با محموله‌ي امداد مالي و غذائي از بغداد عازم اردبيل شد تا به دژي كه محل استقرار سپاهيان خليفه بود تحويل دهد. بابك بي‌خبر از دامي كه افشين برايش چيده بود، تصميم گرفت كه راه را برآن كاروان بربندد و محموله‌هايش را تصاحب كند. افشين شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن كوس و كَراناي (شيپور جنگي)، در نزديكيهاي دژ موضع گرفت؛ زيرا يقين داشت كه بابك براي تصرف دژ خواهد آمد. بابك ابتدا يك قرارگاه كوچكِ سپاهيان خليفه بر سرراهش را مورد حمله قرار داد و افرادش را كشت، آنگاه به كنار دژ رفته به افرادش استراحت داد كه روز ديگر به دژ حمله كنند. دراين هنگام افشين براو شبيخون زد. گويا همه‌ي افرادي كه همراه بابك بودند كشته شدند، ولي بابك جان سالم ماند (زمستان سال ٢١٤خ). افشين پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس با كلانترانِ روستاها كار پراكنده كردن بقاياي هواداران روستائي بابك در ایران را دنبال كند
 
از اوائل سال ٢١٥خ منطقه‌ي نفوذ بابك كه سابقا به همدان و اصفهان و ري ميرسيد، ازحد مناطق كوهستاني هشتادسر در آذربايجان فراتر نميرفت. افشين پس از برگزاري مراسم نوروز و سيزده به‌در براي حمله به بابك آماده شد. نخستين حمله‌ي او به هشتادسر با شكست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههاي اين سال چندين حمله به هشتادسر صورت گرفت كه همه ناكام ماند. داستان اين نبردها را طبري با استفاده از آرشيو گزارشهاي كتبي به تفصيل دقيقي درحجم حدود ٣٠ صفحه ذكر كرده است كه همه خبر از رشادتهاي بيمانندِ بابك و يارانش ميدهد
 
در بهار سال ٢١٦خ سپاه امدادي خليفه با سي ميليون درهم كمك مالي به بَرزَند رسيد؛ و افشين حملاتش به بابك را ازسر گرفت. افشين ابتدا به كلان‌رود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خويش خندق كشيد. به زودي يك لشكر بابك تحت فرمان آذين- برادرِ بابك- به سوي كلان‌رود حركت كرد. نبرد سپاهيان افشين و بابك در يكي ازدره‌هاي تنگ كوهستاني درگرفت، كه تفاصيل آن‌را طبري ذكر كرده ولي نتيجه‌ي آن را معلوم نميدارد. ازآنجا كه اين تفاصيل از روي سند كتبي گزارش افشين نوشته شده، ميتوان پنداشت كه افشين اين بار نيز با شكست مواجه شده ولي شكست خود را در نامه‌اش منعكس نكرده باشد. دراين ميان لشكرهاي امدادي پيوسته از بغداد ميرسيد. افشين پيشروي آهسته در گذرگاههاي كوهستاني به سوي قرارگاه بابك را ادامه داد. او بر هركدام از گذرگاههاي استراتژيك دست مي‌يافت دژي بنا ميكرد و پيرامونش را خندقي ميكشيد و لشكري درآن مي‌گماشت تا تحركات احتمالي روستائيان منطقه را زير نظر بگيرد. بدين ترتيب افشين به قرارگاه بابك در منطقه‌ي  بذ در کلیبر نزديك شد. ازاين به بعد نام بخاراخدا از فئودالهاي بزرگِ ايراني‌تبارِ سغد بعنوان يكي از فرماندهان برجسته‌ي سپاه افشين به ميان مي‌آيد. استقرار افشين برفراز يكي از بلنديهاي مشرف بر  بذ دركنار  رودرود  ماهها بطول انجاميد. بابك دسته‌جات مسلحش را به گذرگاههاي كوهستاني ميفرستاد تا دسته‌جات افشين را به دام افكنند، و خودش در قرارگاهش در برابر ديدگان افشين موضع گرفته بود و همه‌روزه جشن شادي برپا ميكرد و افرادش ناي و دهل ميكوفتند و پايكوبي ميكردند و سرود ميخواندند و افشين خائن به ایران را به استهزاء ميگرفتند. دريكي از روزها بابك مقاديري خيار و سبزيجات و هندوانه براي افشين هديه فرستاد و به او پيام داد كه  مي‌بينم شما جز كُماچ و شوربا چيز ديگري براي خوردن نداريد؛ دلم برايتان ميسوزد و اميدوارم اين هدايا دلتان را نيز نسبت به ما نرم كند . افشين كه ميدانست هدف بابك ازاين كار برآورد نيروي او باشد سردسته‌ي اين مأموران را با گروهي از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و ديگر خندقها را بازديد كند و خبرش را براي بابك ببرد، شايد بابك دست از مقاومت برداشته و تسليم شود
 
در شهريورماه ٢١٦خ و زماني كه روستائيان سرگرم كار در مزارع و باغستانها بودند، حمله‌ي افشين به شهر  بذ  (مركز بابك) با سپاهی عظیم آغاز شد. چون افشين به نزديكي بذ رسيد و بابك فقط سرداران خود را در کنارش دید راهی به جز فریب افشین خائن ندید . به همین جهت شخصی به نزد او فرستاده پيام داد كه چنانچه او تعهد بسپارد كه به وي و مردانش آسيب نرسد، شهر را به او تسليم خواهد كرد. افشين پاسخ مساعد داد و بابك شخصا از دژ بيرون آمد تا با افشين مذاكره كند. افشين نيز وقتي دانست كه بابك درحال نزديك شدن به اواست به طرف او رفت. چون بابك و افشين در فاصله‌ئي ازهم قرار گرفتند كه ميتوانستند صداي يكديگر را بشنوند، بابك به او گفت: حاضرم كه تسليم شوم ولي مهلت ميخواهم كه خود را آماده كنم. افشين گفت: چندبار به تو گفتم كه بيا و تسليم شو، ولي قبول نكردي. اكنون نيز دير نيست، اگر امروز تسليم شوي بهتر از فردا است. بابك گفت: من تصميم خودم را گرفته‌ام و تسليم ميشوم؛ ولي بايد تعهدنامه‌ي كتبي خليفه را برايم بياوري تا اطمينان يابم كه چنانچه تسليم شوم نه به خودم و نه به افرادم گزندي نخواهد رسيد. افشين به او قول داد كه چنين خواهد كرد
 
 
ولي بابک که افشین را فردی خائن و ضد ایرانی می دانست افشین را فریب داده بود و در اندیشه پیروزی در جنگ بود . در همان لحظاتي كه بابك با افشين درحال مذاكره بود و به افسرانش پيام فرستاده بود كه دست از نبرد بكشند تا به ظاهر با افشين به نتيجه برسد، تيپهاي سپاه افشين وارد شهر  بذ شدند وآتش در شهر افكندند و شهر را ويران کردند . گروهي به فراز كاخ بابك رفتند تا پرچم اسلام برافرازند. گروههاي بسياري در كوچه‌ها در حركت بودند وآتش به خانه‌ها مي‌افكندند و شهرها را ویران کردند و خبر این جنایات بر بابك رسید و سریعا محل مذاكره را ترك كرده به شهر برگشت شايد بتواند شهر را نجات دهد. ولي دير شده بود. كشتار و تخريب و نفرت‌افكني و آتش‌زني تا پايان روز ادامه يافت، كليه‌ي مدافعان شهر به قتل آمدند، و افراد خانواده‌ي بابك دستگير شده به نزد افشين فرستاده شدند. درپايان روز كه سپاه افشين به خندقشان برگشتند، بابك و مرداني كه همراهش بودند به شهر وارد شدند و پس از ديدن ويرانيها از شهر رفته در دره‌ئي دركنار هشتادسر مخفي شدند. روز ديگر نيز به روال همانروز تخريب و آتش‌زني ازسر گرفته شد و اين كار تا سه روز ادامه داشت تا شهر به‌كلي سوخت و اثري ازآبادي برجا نماند
افشين به همه‌ي كلانتران روستاهاي اطراف، ازجمله به ديرها و كليساهاي مسيحيان كه در همسايگي آذربايجان درخاك ارمنستان بودند نامه نوشت كه هرجا از بابك خبري به دست آورند به او اطلاع دهند و پاداش نيكو دريافت كنند. بابك با دوبرادرش و مادر و همسرش  گل‌اندام  راهی جنگلهای ارمنستان و آران شدند. كساني به افشين خبر دادند كه بابك و چندتن از يارانش در يك دره‌ي پردرخت وگياه درمرز آذربايجان وارمنستان مخفي است. افشين برگرداگرد آن دره دسته‌جات مسلح مستقر كرد تا از هرراهي كه بيرون آيد دستگيرش كنند. او ضمنا امان‌نامه‌ي خليفه را كه ميگفت درآن روزها رسيده به افرادِ بابك كه اسيرش بودند نشان داد، و به يكي از برادرانِ بابك و چندتني از كسانش كه اجبارا تسليم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم كه به اين زودي نامه‌ي خليفه برسد، و اكنون كه رسيده است صلاح را درآن ميدانم كه براي بابك بفرستم. او ازآنها خواست كه نامه را برداشته براي بابك ببرند و راضيش كنند كه بيايد و خود را تسليم كند. آنها گفتند كه محال است بابك تن به تسليم دهد؛ زيرا كاري كه نمي‌بايست اتفاق مي‌افتاد اكنون اتفاق افتاده و جائي براي آشتي باقي نمانده است. افشين گفت:  اگر اين‌را برايش ببريد او شاد خواهد شد . سرانجام دوتن از یاران بابك حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابك نامه‌ئي همراه اينها خطاب به پدرش نوشته به او اطلاع داد كه  اينها با امان‌نامه‌ي خليفه به نزدش آمده‌اند و او صلاح را درآن ميداند كه وي خود را تسليم كند . چون فرستادگان به نزد بابك رسيدند بابك به آنها و به پسرش كه نامه به وي نوشته بود دشنام داد و گفت  اگر اين جوان پسر من بود بايد مردانه ميمُرد نه اينكه خودش را به دشمن تسليم ميكرد . به آن دونفر نيز گفت كه  شما اگر مرد بوديد نبايد اكنون زنده مي‌بوديد تا پيام دشمن را به من برسانيد؛ زيرا مردن در مردي بهتر است از لذتِ زندگي چهل‌ساله در نامردي . سپس يكي ازآنها را دردم كشت و ديگري را با همان امان‌نامه‌ي خليفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو كه  حيف ازنام من كه برتواست. اگر زنده بمانم ميدانم با تو چه كنم
 
بعد ازآن بابك دريكي از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوي ارمنستان به راه افتاد. افراد افشين كه از بالا نگهباني ميدادند آنها را ديده تعقيب كردند. بابك و همراهانش به چشمه‌ساري رسيدند و ازاسب پياده شدند تا استراحت و تجديد نيرو كنند و غذائي بخورند. افراد تعقيب‌كننده برآن بودند كه بابك را غافلگير كنند، ولي هنوز به نزد بابك نرسيده بودند كه بابك وجودشان را احساس كرده خود را برروي اسب افكند و ازجا درپريد. سواران تعقيبش كردند. زن و مادر و يك برادر بابك دستگير شدند. بابك وارد خاك ارمنستان شد و چون خسته وگرسنه بود به يك مزرعه رفت كه چيزي بخرد. سرانِ آن روستا نيز مثل ديگر روستاها پيام افشين را دريافته بودند، و ميدانستند كه اگر بابك را تحويل دهند جائزه دريافت خواهند كرد. يكي از كشاورزان با ديدن بابك كه رخت برازنده دربر داشت و سوار براسبي نيكو بود وشمشيري زرين حمايل كرده بود، گمان كرد كه او شايد بابك باشد. لذا خبر به كشيش روستا برد. كشيش چند نفر را برداشته به سرعت خودش را به بابك رساند كه درحال غذا خوردن بود. او به بابك تعظيم كرده دستش را بوسيده گفت:  من از دوستداران توام، و ازتو ميخواهم كه به مهماني به خانه‌ام بيائي. دراين روستا و اطراف آن همه‌ي كشيش‌ها دوستدار توهستند و اگر با ما باشي آسيبي به تو نخواهد رسيد . بابك كه خسته و درمانده بود، فريب احترامها و وعده‌هاي كشيش را خورد و همراه او وارد خانه‌اش شد. كشيش از همانجا شخصی را به نزد افشين فرستاد تا به وي اطلاع دهند كه بابك درخانه‌ي اواست. افشين يكي از افرادش را به نزد كشيش فرستاد تا بابك را شناسائي كند و نسبت به درستي پيام كشيش اطلاع يابد. كشيش به فرستاده‌ي بابك رخت طباخان پوشاند، و وقتي آن مرد سيني غذا را براي بابك و كشيش برد بابك ازكشيش پرسيد: اين مرد كيست؟ كشيش گفت: ايراني است و مدتي پيشتر مسيحي شده و به ما پيوسته در اينجا زندگي ميكند. بابك با مرد حرف زد و پرسيد اگر مسيحي شده چه ضرورتي داشته كه اينجا باشد. مرد گفت: من از اينجا زن گرفته‌ام. بابك به شوخي گفت:  ازمردي پرسيدند ازكجائي؟ گفت: ازآنجا كه زن گرفته‌ام
 
به‌هرحال كشيش به افشين پيام داد كه دودسته‌ي مسلح را به نقطه‌ي مشخصي بفرستد، و روزي را نيز مقرر كرد كه بابك را به بهانه‌ي شكار به آنجا خواهد بُرد. اين عمل براي آن بود كه او نميخواست بابك را در خانه‌اش تحويل مأموران افشين بدهد، زيرا ازآن ميترسيد كه بابك زنده بماند و دوباره جان بگيرد و ازاو انتقام بكشد. طبق قراري كه در پيامش به افشين داده بود، كشيش يكروز به بابك گفت:  چند روزي است كه درخانه نشسته‌اي و ميدانم كه ازاين حالت دلگير و خسته‌اي. اگر تمايل داري من زميني دارم كه آهوان بسياري درآنجا يافت ميشوند، و چندتا باز شكاري نيز دارم كه گاه آنها را با خود به شكار مي‌برم. بيا فردا به شكار برويم . بابك درخلال چند روزي كه مهمان كشيش بود ازاو و اطرافيانش رفتارهاي نيكي ديده و كاملا به او اعتماد يافته بود. افشين دودسته‌ي مسلح از افراد برجسته‌اش را همراه دو افسر از خاندان ايراني سُغد به نامهاي پوزپاره و ديوداد به محلي كه كشيش تعيين كرده بود فرستاد تا كمين كنند و درلحظه‌ي مناسب برسر بابك بتازند و دستگيرش كنند. بابك در روز مقرر همراه كشيش به شكار رفت ولي خودش شكارِ  پوزپاره  و  ديوداد  گرديد. وقتي بازداشتش كردند و دستهايش را ازپشت مي‌بستند، رو به كشيش كرده به او دشنام داد و گفت:  مردك! اگر پول ميخواستي من ميتوانستم بيش ازآنچه اينها به تو خواهند داد بدهمت. مطمئنم كه مرا به بهاي اندك فروخته‌اي
 
روزي كه قرار بود بابك را وارد برزند (اقامتگاه افشين) كنند، افشين مردم شهر و بسياري از مردم روستاهاي دور و نزديك را در ميدانِ بزرگي در بيرون شهر در دوسو گرد آورد و ميانشان فاصله‌ي كافي گذاشت تا بابك بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند كه كارِ بابك تمام است. ساعتي كه بابك را در زنجيرهاي گران از ميان دوصفِ مردم ميگذراندند، شيون زنان وكودكان بلند شد كه براي رهبر محبوبشان ميگريستند و برسر وسينه ميزدند. افشين با صداي بلند خطاب به زنهاي شيون‌كننده گفت: مگر شما نبوديد كه ميگفتيد بابك را دوست نداريد؟ زنان با شيون جواب دادند:  او اميد ما بود و هرچه ميكرد براي ما ميكرد
 
برادر بابك نيز مثل بابك نزد يكي از كشيشان پنهان شده بود. ويرا نيز آن كشيش به مأموران افشين تحويل داد
 
موضوع بابك چنان براي خليفه بااهميت بود كه وقتي خبر دستگيريش را شنيد جايزه‌ي بزرگي براي افشين فرستاد و به او نوشت كه هرچه زودتر ويرا به پايتخت ببرد. فرستادگان خليفه همه‌روزه به آذربايجان اعزام ميشدند تا با افشين درتماس دائم باشد و او بداند كه چه وقت و چه ساعتي افشين و بابك به پايتخت خواهند رسيد؛ و برفراز تمام بلنديهاي سرراه و دركنار جاده ديدبان گماشت تا هرگاه افشين را ببينند به يكديگر جار بزنند و همچنان اين جارها تكرار شود تا به خليفه برسد. او همه‌روزه هيئتي را همراه با هدايا و اسب و خلعت به نزدِ افشين ميفرستاد تا قدرداني از خدمت افشين را به بهترين وجهي نشان داده باشد. افشين در ديماه ٢١٦خ با شوكت و شكوه بسيار زيادي وارد پايتخت خليفه گرديده به كاخي رفت كه به خودش تعلق داشت و بابك را نيز درآن كاخ زنداني كرد. چون هوا تاريك شد و مردم به خواب رفتند، خليفه به يكي از محرمانش مأموريت داد تا بطور ناشناس به نزد بابك برود و اورا ببيند و بيايد اوصافش را به او بگويد. آن مرد چنان كرد، و افشين وي‌را بعنوان مأمور حامل آب به اطاقي برد كه بابك درآن زنداني بود. خليفه وقتي اوصاف بابك را ازاين محرم شنيد، براي اينكه بابك را ببيند و بداند اين مرد چه عظمتي است كه ٢٢ سال مبارزاتِ مداوم و خستگي‌ناپذيرش پايه‌هاي دولتِ اسلامي را به لرزه افكنده است، نيم‌شبان برخاسته رخت ساده برتن كرد و وارد خانه‌ي افشين شده بطور ناشناس وارد اطاق بابك شد و بدون آنكه حرفي بزند يا خودش را معرفي كند، دقايقي دربرابر بابك برزمين نشست و چراغ دربرابر چهره‌اش گرفته به او نگريست
 
بامداد روز ديگر خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ويرا ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار برآن شد كه ويرا سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند. پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختي زنانه و بسيار زننده و تحقيركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه برفراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار دربيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد. براي آنكه همه‌ي مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك ميشود و دقايقي ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ ميزدند نَوَد نَوَد اين اسمِ دژخيم بود و همه اورا ميشناختند
 
 
ابن الجوزي مينويسد كه وقتي بابك را براي اعدام بردند خليفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اينهمه استواري نشان ميدادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهيد ديد. چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران ميكرد صورتش را رنگين كرد. خليفه ازاوپرسيد: چرا چنين كردي؟ بابك گفت:  وقتي دستهايم را قطع كنند خونهاي بدنم خارج ميشود و چهره‌ام زرد ميشود، و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود
 
به این ترتیب دستها و پاهاي بابك را بریدند . چون بابك برزمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتي كه اين حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبه‌ي داري در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ي بابك را بردار زدند، و سرش را خليفه به خراسان فرستاد.
 
نقل از WWW.ARIARMAN.COM

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
زادگاهش قريه دشت ارژن فارس (هفت فرسنگي شيراز) بود و قبيله اش در کازرون احترام فوق العاده داشتند و حتي پس از آن كه كازرون به دست مسلمين افتاد، اين طايفه از پرداخت جزيه معاف شدند. از رجال برجسته قبيله سلمان، يكي شيخ ابواسحق ابراهيم بن شهريار بن مهريار كازروني است كه در مدت عمر خود صدقات سلمان فارسي را از بيت المال خلفاي عباسي مي گرفت و بين افراد عشيره تقسيم مي نمود.
نامش پيش از اسلام روزبه بن وخشودان بود.
سلمان هنگامي كه مژده ظهور پيغمبر را شنيد عازم تهامه شد. اما در بين راه اسير گرديد و او را به يك يهودي فروختند. يهودي نيز سلمان را به زني از طايفه بني سليم فروخت. پيغمبر هنگام عبور، مهمان خداوند سلمان شد و او را كه ايمان آورده بود خريده آزاد كرد.
وي چنان مورد علاقه رسول ا... قرار گرفت كه سلمان محمديش ناميد. سلمان از حواريين حضرت رسول و در شمار اهل بيت عصمت و طهارت مي بود كه زهد و تقوي و وفور عقل و عملش مورد تأييد پيغمبر و بزرگان اسلام بود. سلمان در زمان خلافت عمر، والي مدائن شد. در آن هنگام به كاخ والي نرفت بلكه در دكاني مي نشست و به امور مردم رسيدگي مي نمود. سلمان داراي چنان مقامي بود كه پس از مرگ، حضرت علي با دست خود او را غسل داد. درباره سلمان در كتب متعدد قلمفرسايي زيادي شده كه جامع ترين آنها در كتاب نفس الرحمن اثر علامه نوري حاج ميرزا حسن و اواخر جلد ششم و جلد هشتم بحارالانوار مجلسي آمده است . برخى از مورخان وفات سلمان فارسي (صحابه معروف و بلند آوازه رسول خدا (ص) كه عمري دراز و توان فرسا داشت) را هشتم صفر دانسته اند. اگر منظورشان صفر سال 35 قمرى باشد، معلو م مي گردد كه وفات وي در آخرين سال خلافت عثمان بن عفان روى داده است. ولى اگر مرادشان صفر سال 36 قمرى باشد، دانسته مى شود كه وى در اوائل خلافت حضرت على عليه السّلام زنده بود و حكومت مدائن را هم چون گذشته بر عهده داشت و پس از قريب به پنجاه روز از خلافت آن حضرت، در مدائن وفات يافت. حضرت على عليه السّلام آن هنگام در مدينه ساكن بود و هنوز به كوفه مهاجرت نكرده بود. آن حضرت، در عالم غيب از مدينه به مدائن رفت و بر جنازه سلمان نماز خواند و وى را در همان مكان دفن نمود.
سلمان فارسى چه آن هنگامى كه در مدينه ساكن بود و چه آن هنگامى كه به كوفه هجرت كرد و چه آن هنگامى كه از سوى عمربن خطاب به حكومت مدائن منصوب شد، لحظه اى از محبت و دوستى حضرت على عليه السّلام و خاندان آن حضرت غافل نشد. او از ياران نزديك رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و امام على عليه السّلام و از شيعيان نخستين و راستين صدر اسلام است.
وى در مدائن وفات يافت و حضرت على عليه السّلام در عالم معنى و غيب، خود را به مدائن رسانيد و او را غسل و كفن كرد و بر جنازه اش نماز خواند و در همان جا دفن نمود. .
mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

 سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده  بودند، را  با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod » ( اشک 13) پادشاه دلاور اشکانی که خود در شرق ایران در حال جنگ با مهاجمین بود ، سورنا  فرمانده مورد اعتماد خود را  به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر  کاره Carrhae «حران»  روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم  در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.
مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراطوری ایران بگیرند .
و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود .
و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد .
اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

بُزُرْگْمِهْر بُخْتَگان (سده ۶ میلادی) فرزند بُختَگ٬ وزیر خردمند خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی بود. در برخی نوشتار بزرگمهر بابرزو یا برزویه پزشک دربار انوشیروان یکسان انگاشته شده است که شاید به دلیل هم‌زمانی این دو بوده باشد.  نخست بزرگمهر برای آموزش و پرورش فرزند انوشیروان، هرمز گماشته شده‌بود. هرمز نسبت به بزرگمهر خوش رفتاری ننمود و استاد را از خود آزرد، اما سپس از کرده خود پشیمان شد و جایگاه بزرگمهر بالا گرفت، تا آنکه به وزارت رسید و در امور کشوری با شایستگی بسیار به انوشیروان خدمت نمود.  داستان‌های بسیار از خردمندی او گفته‌اند. از داستان‌های مشهور بزرگمهر پاسخی است به این پرسش در پیشگاه انوشیروان داده است:  که بزرگ‌ترین بدبختی چیست؟  فیلسوف یونانی گفت پیری و کُودنی که با تنگدستی و نداری با هم باشد، دانشمند هندی گفت بیماری های جسمی که با دردهای روحی فزون گردد، بزرگمهر گفت که آدمی ببیند که عمرش در حال به پایان رسیدن است و کار نیکی نکرده باشد، این بدترین بدبختی هاست. این پاسخ در پیش خسرو بسیار پسندیده آمد و مقام و ارج بزرگمهر در برابر دانشمندان و فیلسوفهای خارجی نمایان شد.  همچنین گویند وقتی پادشاه هند دستگاه شطرنج نزد پادشاه ایران فرستاد، بزرگمهر اسرار آنرا کشف کرد و در مقابل بازی تخته نرد را اختراع نمود. این رویداد در متنی پهلوی بنام چترنج نامک آمده است. نوشتاری بزبان پهلوی بنام پندنامگ وزرگمهر بختگان یعنی پندنامهٔ بزرگمهر پسر بختگان بدو منسوب است که دارای ۴۳۰ کلمه است.  همچنین در جوامع الحکایات آمده است روزی از سرزمین روم نامه‌ای به انوشیروان رسید. در نامه مطلبی معما گونه نوشته شده بود. همه دانشمندان بزرگ شهر جمع شدند تا نامه را بخوانند، اما نتوانستند ولی بزرگمهر مطالب آنرا فهمید و مفهوم نامه را ترجمه کرد.  سخنان حکیمانه بوذرجمهر حکیم   بزرگمهر   بزرگمهر (بوذرجمهر حکیم) وزیر دربار انوشیروان عادل پادشاه بلند مرتبه سلسله ساسانیان ایران بود :  ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد .   آنچه دلخواه همه است جز تن درستی نیست ، که اگر کسی روزی از آن محروم شد آرزویی جز بدست آوردنش ندارد .  فر و شکوه زمانی فزونی می یابد که دانا نزدمان ارجمند باشد ، و کام بدخواه را به زهر بی اعتنایی بیالایم .   برترین دانش ها یزدان پرستی است .  دانایان روشندل می دانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر .   دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است .   کسی در شمار دانایان است که بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد ، از نایافته به رنج نباشد ، چون در طلب مرادی با سختی رویا رو شود سست نگردد و دل به ناامیدی نسپارد .  خود را با هوس نزدیک مکن که خرد از تو روی بر می تابد .  اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری .  در آیین خرد در هر کاری اندیشه باید .  برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است .   دیو کین و دیو سخن چینی گزنده است . سخن چین هرگز جز به دروغ لب نمی گشاید . گفتارش همیشه بی فروغ است .دو روی و سخن چین از مهر یزدان بی بهره اند و از او در هراسند .  هرکس گوش نصیحت نیوش داشته باشد ، و دل به آموختن بسپارد ، بسا سخنان سودمند که از دانایان بشنود .   کسی که زبانش را از بد گفتن باز دارد ، و دل هیچ کس را به گفتن سخنان زشت نیازارد .   به نزدیک خردمندان چهار چیز بر پادشاهان عیب است : ترسیدن در میدان جنگ ، گریز از بخشندگی ، خوار داشتن رای خردمندان ، شتابزدگی و نا آرامی و بیقراری در کارها .   سخنی که سودی در آن نیست نگفتن بهتر ، چه سخن بی سود در مثل مانند، آتشی است که دودش بسیار و گرمی و فروغش سخت اندک باشد .  برای نادان پیرایه ای سزاورتر و زیباتر از خاموشی نیست .  فرخنده روزگار کسی است که اهرمن او را از راه راست بیرون نبرد و همواره بی گناه زندگی کند .   کسی که به حکمت پروردگار معتقد و خستو باشد به بد ونیک روزگار نمی پردازد چنین بنده ای در پرستیدن یزدان بیشتر می کوشد و از بد سکالی و پیروی دیوان می پرهیزد ، ناکردنی نمی کند و از رنجه کردن بی گناهان بیزاری می جوید .   نام جستن بی دلیری میسر نمی گردد ، و زمانه از بددلان بیزار است .   صفحه نخست یادگار بزرگمهر      یادگار بزرگمهر نام یکی از پندنامه‌های پهلوی (زبان پارسی میانه) است که منسوبست به بزرگمهر بختگان وزیر خسرو انوشیروان.  یادگار بزرگمهر جزو متون پهلوی چاپ جاماسپ‌جی دستور مینوچهر جی جاماسپ-اسانا است. درونمایه این کتاب در حدود ۲۶۳ پند و اندرز است.  با مقایسه متن یادگار بزرگمهر با گفتاری از شاهنامه فردوسی به نام «پند دادن بوزرجمهر نوشین‌روان را» می‌توان بدین نکته پی برد که بی هیچ شکی این متن پهلوی یکی از منابع شاهنامه بوده و آن را فردوسی خود و یا مهربانِ سرای او از پهلوی ترجمه کرده است.   اگرچه در همه جا و در همه واژه‌ها این دو متن تطبیق کامل ندارند ولی باز تقریباً همه اندرزها و مضمون‌ها (با اندک اختلافی) با همان نظم و ترتیب متن پهلوی در شاهنامه نیز آمده است.  در ترجمه و نظم این متن پارسی میانه، بایستی فردوسی رنج فراوانی برده باشد زیرا در پایان این گفتار می‌گوید:   سپاس از خداوند خورشید و ماه که رَستم ز بوزرجمهر و ز شاه چون این کار دلگیرت آمد به‌بُن  ز شطرنج باید که رانم سَخُن

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
حاج ميرزا آقابابا قوام‏ السادات، نمايندة اصناف قوچان در دورة اول مجلس شوراي ملي بود. او پيش از اين در خراسان، خادم کتابخانة آستانة قدس رضوي بود و در 29 صفر 1292هـ .ق. از سوي نيرالدوله نايب‏ الاياله خراسان مامور همراهي عده‏اي ديگر از علماء براي تحقيق در مورد وضعيت حكومت قوچان شد.
پس از تشكيل مجلس شوراي ملي در شعبان 1324، مردم قوچان نيز انجمن ايالتي تشكيل دادند، ميرزا آقابابا نيز از اعضاي اين انجمن بود كه از سوي اصناف به نمايندگي انتخاب شد و به همراه سه نماينده ديگر منتخب، به مشهد رفتند تا يكي از اين چهار تن به نمايندگي قوچان برگزيده شود. آقابابا قوام‏السادات نمايندة برگزيده بود و در محرم 1325 به تهران رفت. در جريان فروش دختران قوچاني و رسيدگي به اتهامات آصف‏الدوله. شش نماينده از جانب مجلس براي نظارت بر كميسيون عدليه انتخاب شدند كه آقابابا با يكي از اين نمايندگان بود.
 
mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

حاج سيدابراهيم اخوي تهراني، فرزند سيدجواد اخوي تهراني نماينده اصناف چهارگانه از تهران (بزاز ـ حريرفروش ـ زيره‏فروش ـ بزاز دوره‏گرد) در مجلس شورا بود. او که خود حرفه‏اش بزازي بود اطلاع چنداني از سياست و قانونگذاري نداشت. در سال 1323 پس از مهاجرت علما به حضرت عبدالعظيم، از سوي عين‏الدوله تلاشي صورت گرفت تا بازار بسته نشود، سيدابراهيم در مقابل اين حركت ايستادگي كرد و در تيمچة حاجب‏الدوله خطاب به اميربهادر و حاجب‏الدوله اعلام نمود كه به خاطر عرق مسلماني نمي‏توان در مقابل تبعيد علما در فصل سرد سكوت كرد.

      حاج سيدابراهيم در مجلس چندان فعال نبود و پس از بمباران مجلس به حريرفروشي ادامه داد و ديگر در وادي سياست گام برنداشت
 

 

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

ميرزا رضا خان ارفع‏ الدوله در سال 1270 قمري در تبريز متولد شد . او پس از به پايان بردن تحصيلات مکتب‏خانه‏أي در زمينه فقه و اصول و تفسير علم‏الرجال به تحصيل پرداخت و خود را براي تحصيلات حوزوي در نجف آماده مي‏ساخت كه سيل بزرگي در تبريز جاري شد و حجره پدر او را نابود ساخت. ورشكستگي پدر مانع ادامه تحصيل شد و رضا براي كمك به امرار معاش خانواده به كار در يك صرافي مشغول شد. پس از چندي او از تبريز به اسلامبول رفت و در اين شهر به تحصيل در مدرسه يوناني‏ها پرداخت و زبان فرانسه و انگليسي را فراگرفت.

تفليس مقصد بعدي وي بود و در اين شهر نيز زبان و تاريخ روسي را آموخت. او با كنسولگري ايران در تفليس ارتباط برقرار كرد و در سال 1295ق ميرزا محمودخان كارپرداز كنسولگري از وي دعوت كرد كه به عنوان مترجم سفارت د ر مراسم استقبال از ناصرالدين شاه او را از جلفا تا تفليس همراهي كند . او از همين سال به استخدام كنسولگري ايران درآمد و در ضمن تحت تاثير ميرزا فتحعلي خان آخوندزاده رساله‏أي براي تغيير خط فارسي نوشت و آن را براي روزنامه اختر ارسال كرد كه مورد استقبال قرار گرفت. خط پيشنهادي تركيبي از حروف روسي و انگليسي بود و او بسيار به اين خط اختراعي خود افتخار مي‏كرد . ميرزا ملكم خان كه خود از نظريه‏پردازان تغيير خط فارسي بود به مناسبت اقدام ميرزا رضا او را ملقب به دانش كرد .
ميرزا رضا در سال 1300 قمري به عنوان مترجم كميسيون تحديد حدود ايران و روسيه مامور شد و به ايران آمد . او در اين ماموريت سه ساله به جانبداري از روسها بخشي از سرزمين ايران را به آنان واگذار كرد. در سال 1303 به تهران بازگشت و با ميرزا علي‏اصغرخان امين‏السلطان رابطه دوستانه‏أي برقرار كرد كه در واقع راه ترقي را براي آينده وي باز كرد. در سال 1304 به مترجمي سفارت ايران در پطرزبورگ منصوب شد و در سال 1306 مهمانداري از ناصرالدين شاه در سومين سفر به فرنگ به عهده وي گذاشته شد. او نيز به همراه شاه به تهران بازگشت و يك سال بعد با لقب معين‏الوزاره به سركنسولي قفقاز منصوب شد. او در اين مدت ثروت بسياري اندوخت و دو كاخ مجلل براي خود در تفليس احداث كرد. ارتقاي مقام بعدي وي در سال 1312ق روي داد و اين بار به وزيرمختاري ايران در پطرزبورگ برگزيده شد . ميرزا رضا خان در 1313 از سوي ناصرالدين شاه ملقب به ارفع‏الدوله شد و تا سال 1319 وزيرمختار ايران در پطرزبورگ بود.
 از اقدامات وي در اين مقام اقدام وساطت و دوندگي براي استقراض دو ميليون ليره‏أي از روسيه بود كه از اين مبلغ مقداري بين او و ديگر دولتمردان دربار مظفري تقسيم شد و مقداري ديگر صرف هزينه سفر نخست شاه به فرنگستان گشت. معروف است كه او نوك قلمي را كه با آن اين قرارداد را ا مضا ء كرده بود طلا گرفته و در موزه معروف خود موسوم به دانشگاه در موناكو در معرض ديد عموم قرار داده بود او در همين ايام از سوي مظفرالدين شاه به پرنس ارفع‏الدوله ملقب شد. ميرزا رضا خان پس از سفارت روسيه به سفارت ايرا ن در اسلامبول منصوب شد و تا سال 1328 در اين پست باقي بود و با مشروطه‏خواهان درگيري بسيار داشت و آنان بركناري او را خواهان بودند.
 پس از بركناري از سفارت به موناكو رفت و تا سال 1331 به دعوت علاء‏السلطنه به ايران دعوت شد و به وزارت عدليه منصوب شد اما دوران وزارت او نيز طولي نكشيد و مجدداً در سال 1332 ارفع‏الدوله راهي موناكو شد. آخرين پست دولتي وي نمايندگي ايران در جامعه ملل بود و پس از هشت سال از اين سمت نيز كنار گذاشته شد و به تهران احضار شد . رضا شاه به وي پيشنهاد رياست شوراي دولتي را داد كه ارفع‏الدوله نپذيرفت و در سال 1310ش به موناكو رفت و در سال 1316 در همين محل فوت كرد. او از اعضاي لژ بيداري ايران بود و شيفته القاب و مدالها و نشانهاي فراوان خود.

 

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

جهان خانم فرزند محمدقاسم خان قاجار قوانلو در 1220ق متولد و در 15 سالگي به حکم فتحعلي شاه و بنابه وصيت آقامحمدخان قاجار به عقد محمدميرزاي وليعهد درآمد. حاصل اين ازدواج 2 فرزند يكي دختر به نام عزت‏الدوله و ديگري پسري به نام ناصرالدين ميرزا بود كه از سوي محمدشاه به وليعهدي برگزيده شد. پس از فوت محمدشاه قاجار، جهان خانم كه در تهران بود تا رسيدن فرزندش از تبريز به تهران قدرت را در دست گرفت و طي نامه‏اي به حكام ولايات اعلام كرد كه تا رسيدن ناصرالدين شاه به تهران او حكومت مي‏كند. فرامين اين دوره با مهر وي تأييد مي‏شد. عبارت يكي از مهرهاي وي چنين است : « شه جم نگين را مهين مادرم».

     او بلافاصله پس از در دست گرفتن قدرت، حاج ميرزاآقاسي را از صدارت بركنار و به انتخاب خود صدراعظمي برگزيد. پس از به سلطنت رسيدن ناصرالدين شاه جهان خانم ملقب به مهدعليا شد و در دربار، صاحب قدرت بسيار بود. ليدي شيل، همسر وزرمختار انگليس در ايران پس از املاقات با مهدعليا چنين ترسيم مي‏كند: « او خيلي باهوش است و در اغلب امور مملكتي دخالت دارد... مادر شاه از من سوالات متعددي درباره ملكه [ويكتوريا] نمود و ازجمله مي‎خواست بداند كه او چگونه لباس مي‎پوشد و چند پسر دارد. از من خواست تصويري از ملكه را به او نشان دهم ولي من از اينكه تصويري از ملكه را به همراه نداشتم خيلي متأسف شدم. مادر شاه در ضمن در مورد وضع تئاتر در انگلستان نيز خيلي كنجكاوي كرد.»  مهدعليا نتوانست با داماد خود اميركبير رابطه مناسبي برقرار كند و دربار ناصري، عرصه مطلوبي براي جولان اين دو نبود چرا كه هر دو خواهان آن بودند كه از اقتدار شاهانه استفاده كنند. اين منازعه تا پايان صدارت امير ادامه داشت و سرانجام تدابير مهدعليا بود كه حكم مرگ امير را صادر كرد.
      او در نامه‎اي خطاب به شاه كه عازم نخستين سفر خود به فرنگستان بود نوشت : « خداوند عالم ان شاءالله وجود مبارك شما را از جميع بليات حفظ كند. اين روزها ديگر رسيدن انزلي و نشستن به دريا نزديك است همه را به گرفتن ختم و دعا مشغولم، ان شاءالله به شما خوش خواهد گذشت، از تماشاها و سياحتها، ولي ان شاءالله به فراموشخانه تشريف نخواهيد برد اگر ببريد شير هشت ماه داده را حلال نخواهم كرد. ان شاءالله فراموش نخواهيد كرد».      جهان خانم مهدعليا در سال 1290هـ . ق. در تهران درگذشت. شاه در اين خصوص نوشت : « امروز معلوم شد كه بيچاره والده ما اوقاتي كه من برلن بودم فوت شده‎اند و نعش هنوز در مسجد شاه است... دود از كله آدم برمي‏خيزد انا لله و انا اليه راجعون...»  
mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

میرزا ابراهیم خان معتمد السلطنه چهار فرزند داشت که یکی از آن ها میرزا عبدا.. خان معتمد السلطنه «عرضه» آن را نیافتند که خود را به جایی برسانند ولی پسر ارشدش وثوق الدوله (حسن) و برادری که یک سال از او کهتر بود یعنی قوام السلطنه (احمد) چنانچه گفتیم وارد رده اول سیاستمداران وابسته ایران شدند. وثوق الدوله دوبار و قوام السلطنه چهار بار به نخست وزیری ایران رسیدند .
         هر دوی آن ها در کریاس سلاطین قاجار و سپس یکی از آن ها در خدمت محمد رضا پهلوی در مقام نخست وزیر سر فرود آوردند. میرزا حسن خان وثوق الدوله 81 سال عمر کرد.
         برادرش 85 سال هر دو مردمی ثروتمند بودند. سفته بازی با زمین های شرق تهران را وثوق الدوله شروع کرد. قوام خیابانی و پارکی به نام خود داشت وملاک بزرگ لاهیجان صاحب کشتزارهای چای بود. زندگی آن ها با دوران رونق کار سرمایه داری مستعمراتی غرب به ویژه انگلیس و ایالات متحده مقارن بود .
         هنگامی که میدانداری جهانی در دست این دولت ها افتاده بود و لذا این چاکران حتی زمانی که مشت درشت افکار عمومی آن ها را از عرصه سیاست می راند از گردش «فرنگستان» و معاملات پر سود و گوشه آرام کتابخانه و تعظیم و تکریم اطرافیان و احیاناٌ تجدید فراش برخوردار بودند. تا زمانی که ارباب بار دیگر آن ها را به خدمت فراخواند.
         در تاریخ دیپلماسی کم اتفاق می افتد که دو برادر از یک بطن در کشور بزرگی مانند ایران یکی در کنف حمایت انگلستان و قاجار و دیگری در کنف حمایت آمریکا و پهلوی نقشی چنین عظیم و چنین انباشته از درونمایه شوم استعماری در کشور ایفا کرده باشند. و لذا در واقع گزینش آن ها به عنوان مستوره کالای استعماری کاری از روی هوس و به عبث نیست و آن ها با چهره و عنوان و کاریر سیاسی و کار حیاتی خود کاملاٌ عصری را منعکس می کنند.
         میرزا حسن خان وثوق الدوله در بهمن ماه 1329 شمسی در سن 81-82 سالگی در شهر تهران بی سرو صدا در گذشت. خود او زمانی به مستوفی الممالک که او را سبب رشوه ستانی از بیگانگان و بی پروایی در مال اندوزی نصیحت وار ملامت کرده بود . پیغام فرستاد:
«ابوی مالی در زندگی گرد نیاورد. ولی پدر سرکار آقا(مستوفی) و پدران آقایان مشیرالدوله وموتمن الملک هر کدام ثروت های کلانی از راه دزدی و اختلاس بهم زدند و برای شما به ارث گذاشتند. لذا شما امکان یافتید بلند نظر و بی نیاز شوید و سرکار آقا در مجلس شوری فرمودید: «من نه آجیل می دهم و نه آجیل میستانم» . حالا بنده قدری ثروت اندوزی می کنم و برای بازماندگانم باقی می گذارم آن وقت آن ها هم مانند شما با وقار و چشم و دل سیر خواهند شد و نصیحتی را که شما به من می کنید بدیگران خواهند کرد.
         از سندیت و وثوق این سخنان منتسب به وثوق اطلاع دقیقی نداریم ولی از وجنان روایت چنین بر می آید که باید درست باشد. وثوق الدوله مردی گستاخ بود و همکاران و همریشان خود را نیک می شناخت و لذا به آن ها اجازه فضولی تحت عنوان موعظه نمی داد. و نیز گویا تنها فرزند ذکور وثوق الدوله سبیلی مستوفی وار نهاده و رفتاری درویشانه دارد ولی وثوق از طریق چهار دختر خود با خانواده های امینی و اعلم و مصدق و خواجه نوری وصلت کرده است.
         انگلیسی ها در ایام قدرت روسیه تزاری در سال های 1907 و 1909 دوبار در صدد تقسیم ایران با رقیب بر آمدند تا مرزهای هندوستان را امن و دسترس خود را به منابع نفت تضمین نمایند. حالا می شد تمام ایران را بی هراس از رقیب بلعید. امپراطوری هرگز تصور نمی کرد که هرج و مرج بلشویکی قادر باشد نظامی ایجاد کند، قادر باشد او را از قفقاز براند، احزاب و گروه های ضد انقلابی را به گریز وادارد.
         وثوق ا لدوله مانند نوری سعید پاشا آن چهره ای بود که باید سیاست دشوار تحت الحمایه سازی ایران را اجرا کند. این کار در عراق بسیار آسان بود و در ایران بسیار دشوار. در ایران پس از انقلاب مشروطیت سطح آگاهی ملی به شکل جالبی بالا بود.
         امپراطوری خردمند انگلیس نه فقط این را ندید که انقلاب بلشویکی به رهبری لنین قادر است دولت مقتدری به وجود آورد. این را هم ندید که با مردم ایران که سخت پایبند استقلال میهن خود هستند از این بازی ها نمی توان کرد. چرا وثوق الدوله این نقش را پذیرفت؟ حرص لیره؟ اعتقاد به قدر قدرت بودن لندن؟ هردو؟ به هرجهت کور خوانده و دست به خودکشی سیاسی زد.
         برای تبدیل ایران به « تحت الحمایه» باید قراردادی بسته شود. وثوق الدوله در ایام جنگ جهانی 1915 تشکیل واحد نظامی انگلیسی تفنگداران جنوب ایران S.P.R (این حروف ابتدای واژه های South Persian Riflers است که در ا یران به پلیس جنوب معروف شد. شبکه جاسوسی آلمان قیصری و ژرمانوفیل های جنوب از احساسات ملی عشایر ما برای مبارزه رویارو با این نیروی مداخله گر استفاده کردند. و این از مواردی است که تضادهای امپریالیستی کارنبرد خلقی را تسهیل می کند.) تحت فرماندهی ژنرال سرپرسی سایکس را تهنیت گفته بود و نشان داده بود که وی برای تایید اقدامات غیر وجیه به حد کافی وقیح است. چنین کسی می توانست قرارداد 1919 با انگلیس را بدون دغدغه وجدان امضاء کند.
         وثوق الدوله وقتی به نخست وزیری رسید قرارداد اسارت بار امضاء کرد واین عمل او در حکم افروختن فتیله یک توپ نیرومند بود. ایران بلافاصله منفجر شد. قیام های مسلحانه در شمال( خراسان، مازندران، گیلان، آذربایجان) و در جنوب( عشایرتنگستان و بهارلو) گسترش یافت. ( میتوان حدس زد که آژانس عمال آلمان ها و ترک ها برای بسط احساسات ضد انگلیسی زمینه مساعد یافته بودند. دو جاسوس آلمانی یعنی واسموس و گتینگ یک شبکه 300 نفری در ایران داشتند و با استفاده از نفرت ملی علیه امپراطوری انگلیس وتزاریسم توانسته بودند از فعالیت ملیون استفاده کنند و ژرمانوفیلی را اشاعه دهند.) در تهران احزاب وگروه های ملی در مجلس و مطبوعات و خارج از آن سخت وارد میدان عمل شدند. شیخ محمد خیابانی رهبر خیزش تبریز آشکارا گفت:
« ما علیه وثوق الدوله قیام کرده ایم ». نویسندگان و شاعران به نام دوران موجی عظیم از احساس ملی براه انداختند. اشعار وطنی فراوانی سروده شد. اشعاری در هجو و خوار ساختن شخص وثوق الدوله به میان آمد که در آن از رکاکت پرهیزی نبود. از نمونه های اشعار فوق میتوان این بیت معروف را یاد کرد:
ای وثوق الدوله ایران ملک بابایت نبود                   یا خراج دختر هر شب به یکجایت نبود
وثوق الدوله با همه بیشرمی خود تاب چنین انفجار سراسری را نداشت و تعادل درونی خود را از دست داد. وی با همه پوست کلفتی که آن را از شرایط اولیه سیاستمداری در ایران می شمرند استعفا کرد و نزد خود تعجب می کرد که این واژه اک ناچیز « استقلال» چیست که این ابلهان عقب مانده شرقی را از قبول حمایت امپراطوری زرین غرب محروم می کند.
         در تاریخ معاصر ایران چهار واکنش خلقی مانند ترکش اتمی، مبتکران خیانت را به عقب نشینی واداشت .
1 ـ واکنش علیه قرارداد رژی تنباکو به فتوای میرزای شیرازی
2 ـ واکنش علیه قرارداد 1919 و حکومت وثوق الدوله
3 ـ واکنش علیه قوام در 30 تیر 1331
4 ـ واکنش علیه محمد رضا پهلوی در جریان انقلاب اخیر
این واکنش ها بدون استثناء به پیروزی خلق و سرنگونی دشمنانش منجر شد. در این واکنش ها مردم هم متحد و هم کوبنده عمل کردند. و این نکته بسیاری چیزها را در مورد ملت ما نشان می دهد و ثابت می کند که نیروی متحد و متعرض خلق نیروی شکست ناپذیری است. در واکنش وسیع و هماهنگ علیه قرارداد 1919 باید نقش «حزب دمکرات» را که در آن ایام در مجلس نفوذ فراوان داشت و فعالیت افرادی مانند مستوفی الممالک – سلیمان میرزا – د کتر مصدق – ملک الشعرای بهار و غیره را از نظر دور نداشت.
         باری به هر انداز به این پیروزی خلقی مایه ننگ و سرشکستگی ابدی وثوق الدوله شد برای مردم ایران افتخار به بار آورد. وثوق الدوله دانست که بی پروا «آجیل گرفتن» و در قبالش میهن را به حراج گذاشتن کار ساده ای نیست . او شاید پی برد که از دیپلماسی ارباب انگلیسی چیزی قوی تر به نام جنبش مردم وجود دارد.(وثوق الدوله از حوادث نتیجه گرفت که او بدشانس است. قطعه فصیح معروف او درباره حادثه شکستن چرخ اتوموبیلش در نتیجه تصادف با شاخ گاوی که در جاده افتاده بود با همه زیبایی تفکر خرافی او را نشان می دهد.
چون بد آید هر چه آید بد شود                                یک بلا  ده گردد و ده صد شود
آتش از گرمی  فتد، مهر از فروغ                          فلسفه باطل شود، منطق دروغ
پهلوانی را بگرداند خسی                                    چیره گردد پشه ای بر کرکسی
کور گردد چشم عقل کنجکاو                                بشکند گردونه ای را شاخ گاو
         نه انگلیس ها و نه رضا شاه بعد ها جرات نکردند سیاستمدار شکست خورده را وارد صحنه کنند. او ابتدا کمی در حاشیه سیاست باقی ماند و سپس در 56 سالگی بالمره «خدمت» را ترک گفت و خانه نشین شد.
         در این فاصله مدتی به اروپا سفر کرد. ولی امپریالیسم خادم وفادار خود را از یاد نبرد. در سال 1314 هجری شمسی موقعی که وثوق الدوله 62 ساله بود بنا به توصیه اربابان انگلیسی و توافق رضا شاه وی رئیس «فرهنگستان» نو بنیاد ایران گردید و مدتی کوتاه دراین سمت ماند و سپس آن را ترک گفت و دوباره به اروپا رفت. ایرانیان درآن ایام مرد را از راه اشعار عشقی و عارف و برخی اسناد تاریخی کمابیش می شناختند ولی در قبال شغل فرهنگی او واکنشی نکردند. در همین ایام برخی اشعار او در مجلات ادبی چاپ شد که ازآن جمله چکامه شکواییه ایست که ابیاتی را از آن نقل خواهیم کرد. پیداست که همه این تمهیدات برای آن بود که آب تطهیر بر روی وثوق الدوله بریزند و به او پاداشی دهند.
         اما قرارداد 1919 چنان قرارداد اسارت باری بود که نه تنها در کشور بلکه در جهان انگیزه واکنش دولت ها شد. روسیه شوروی انقلابی در 28 اوت 1919 اعلامیه ای صادر کرد و در اعلامیه تصریح نمود که وی قرارداد را «به رسمیت نمی شناسد». حریفان امپریالیستی انگلیس یعنی فرانسه وآمریکا نیز که از اشت های جهانخواری رقیب به خشم آمده بودند از این قرارداد به طغیان آمدند. بلافاصله پس از جنگ اول آمریکا قصد داشت به سراغ منابع نفت «جهان قدیم» برود ولی انگلیس ها سر انجام حریف ثروتمند و قلدر را به قبول سیاست «عزلت گزینی» Isolationisme واداشتند و بر اساس اصل «مونرو» و «آمریکا مال آمریکاییان است» او را به نیمکره غربی بازگرداندند.
         در خود کشور واکنش به طور اساسی مسلحانه بود. جنبش آذربایجان- گیلان- مازندران-  خراسان- اصفهان- کرمان-آباده- شیراز- نیریز- ایلات تنگستان و بهارلو را فرا گرفت. جنبش سیاسی که تهران مرکز فوران آن بود نیز در سراسر کشور اشاعه یافت . علل زیادی در پایه این «نه» غرنده و خشمناک مردم ایران وجود دارد که خود در خورد تحلیل تاریخ جداگانه ایست.
         به موجب قرارداد 1919 انگلیس می بایست دولت وثوق الدوله را با پرداخت ماهانه 225 هزار لیره اداره کند. این کشور استعماری که خود «سیتی» مرکز مالی جهان را به وجود آورده، مایل بود امور مالی خاور زمین را نیز تحت نظارت خویش گیرد، لذا یک «بانک شرق» موافق قرارداد در تهران دائر می ساخت. حتی قبل از تصویب قرارداد،  دولت انگلستان آریتاج سمیث را برای اداره امور مالی ایران اعزام داشت.
         موافق قرارداد 1919 ارتش ایران کلاٌ تحت نظارت مستشاران انگلیسی قرار می گرفت. این کار پس از کودتای 28 مرداد 1332 بالاخره به دستور آمریکا به دست محمد رضا پهلوی انجام شد. میلسپو در کتاب خود به نام «آمریکائیان در ایران» با تاکید «ناسیونالیسم» ایرانی را به باد مسخره می گیرد و به قیمومت غرب بر این کشور معتقد است. این طرز تفکر برای همه امپریالیست ها نمونه وار است .
         موافق قرارداد 1919 انگلستان عوارض گمرکی کالاهای خود را فوق العاده تنزل د اد و برعکس بر عوارض گمرکی کالاهای وارده از روسیه افزود. هدف «دک کردن» روسیه از صحنه بازرگانی کشور ما بود. انگلستان می پنداشت که روسیه قد راست نخواهد کرد و وی قادر است با رقیب خطرناک سابق خوداینک موافق هوس خود رفتار کند.
         موافق قرارداد می بایست یک رشته راه آهن های استراتژیک و بازرگانی تحت اداره انگلستان در ایران دائر شود. قرار بود «کمپانی نفت شمال» آغاز کار نماید و منابع شمال از دست رقبای  آمریکایی یا روسی خارج گردد. آمریکا که به تسلط شرکت «استاندارداویل» و«سینکراویل» به نفت شمال ذیعلاقه بود طبیعت این طماعی بی حد حری را که می خواست هم نفت جنوب وهم نفت شمال ایران را داشته باشد نمی پسندید.
         وثوق الدوله برای سرکوب پایداری مردم دست به بگیر و ببند و تبعید زد. از آن جمله شاعر ملی عشقی زندانی شد. ولی در پاسخ او گفتند: « چندان زندانهایت را پر می کنیم که دیگر در آن جایی باقی نماند».
برای انگلوفیل های جاه طلب و بی وجدانی امثال وثوق الدوله – تقی زاده – سیدضیائ- رضاخان – همه این ها چه اشکالی داشت. آن ها ارزشی برای کلاه نمدی های ایران قائل نبودند. با این حال همین مردم «فارن آفیس» را به زانو در آوردند.
         وثوق الدوله به سایه گریخت و در این اواخر به سفته بازی زمین های موات پرداخت. از خود اربابان به تصاویر آن ها به روی سکه ها پناه برد و سیاست وصلت با «هزارخانواده» را دنبال کرد. او دیگر به «گربه مرده» سیاسی بدل شده بود.
         جاه طلبی جناب ایشان به حدی بود که در زمان نخست وزیری برادرش احمد قوام در 1321 (دوران جنگ جهانی دوم) باز دلش خواست مقامی داشته باشد و سفارت امریکا را از برادرش متوقع بود. برادرش که این «ریسک» سیاسی را برای خود صلاح نمی دانست طی نامه ای «بچه گول زنگ» او را به قبول سفارت ترکیه تشویق میک ند که بعد از راه ترکیه به آمریکا برود و آن هم سر نمی گیرد.
         وقتی به رفتار برادرش می نگریم که تا بالای 80 سالگی همین روش ها را داشته معلوم می شود چیزی که برای اخوان گرامی مطرح نبود پند آموزی از تاریخ است. در نظر آن ها «سیاست» یعنی همین کارها. سیاست در ایران وابسته یعنی نوکری با تدبیر بودن و مدبر یعنی حیله گر و عوام فریب و بی وجدان.
هدف سیاست کسب قدرت، هدف کسب قدرت، تحصیل ثروت، هدف تحصیل ثروت، برخورداری از عیش و نوش و اطاعت و احترام است لا غیر. این است زندگی. شاید در خطاب به این جانوران سیاسی است که
در همان ایام که وثوق الدوله خود را تماماٌ به آغوش انگلستان می فکند برادرش با آمریکا مغازله می کرد. در سابق نیز گفتیم که آمریکا خواستار نفت ایران بود و پس از انقلاب اکتبر و قطع رابطه قاجارها با دربار تزارها، احمد شاه در صدد بر آمد که امریکا را تکیه گاه سازد. احمد شاه محتاطانه از نزدیکی به آلمان پرهیز داشت زیرا نمی خواست با دشمن محارب انگلستان وارد زد و بند شود ولی وقتی امریکا از راه شوستر و بعدها میلسپو کوشید تا دربار ایران را جلب کند وی در این نزدیکی ضرری ندید. سیاستمداران نزدیک به احمد شاه مانند مستوفی الممالک، موتمن الملک، مشیرالدوله، مصدق السلطنه، قوام السلطنه و غیره نیز پس از یاس از اثر بخشی سیاست تکیه به آلمان دخالت دادن امریکا را در امور ایران به فال نیک می گرفتند و استدلال می کردند که این کشور از ایران دور است و خطری برای تمامیت کشور ندارد و در سایه ثروت و قدرت صنعتی وی ، ایران می تواند در قبال همسایگان بایستد. این «رویای طلایی» دربار و حامیانش به جایی نرسید. انگلستان دربند و بست جهانی قدرت خود را در نیمکره شرقی مستقر ساخت. شوستر و میلسپو از ایران رفتند. این واقعیت که اتحاد شوروی نیز با باز شدن پای امپریالیسم درنده و نیرومندی که در کنار انگلستان به خاورمیانه مخالف بود، شکست تلاش های دولت ویلسون را تسریع کرد و قوام که «داو» سیاسی خود را در جایی ناسنجیده هشته بود، بیش از برادرش در دوران رضا خان در محاق افتاد.

 

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

عليرضاخان قوانلو قاجار ملقب به عضدالملک فرزند موسي خان و از بستگان مهدعليا در سال 1238ق متولد شد. از كودكي در دربار قاجاريه به غلام بچگي و پيشخدمتي مشغول بود. در سال 1275 زماني كه ناصرالدين شاه قصد بركناري ميرزاآقاخان نوري، صدراعظم خود را داشت عليرضاخان به همراه چند تن ديگر از درباريان، ميرزاآقاخان را از اين واقعه آگاه كرد و شاه كه متوجه اين حركت شده بود دستور تنبيه و اخراج وي را از دربار صادر كرد. در اين ميان مهدعليا وساطت كرد و پس از چندي عليرضاخان به دربار بازگشت و در 1278 منصب خوانسالاري نيز برعهده وي نهاده شد. در سال 1284ق كه سمت پيشخدمت خاصه را داشت شاه وي را مأمور كرد تا خشتهاي طلاي گنبد امام حسن عسگري را به سامرا حمل كند.  پس از بازگشت از اين مأموريت در 1285 ملقب به عضدالملك شد و به مُهرداري ناصرالدين شاه نيز ارتقا يافت.

    
      عضدالملك در سفرهاي عتبات و فرنگستان، شاه را همراهي كرد، در 1288 حكومت مازندران برعهده او قرار گرفت و در 1290 « ايلخان» ايل قاجار شد. از ديگر مناصب وي وزارت عدليه بود كه در سال 1304ق به آن منصوب شد، گرچه در اين خصوص موفق نبود. در جريان واقعه تحريم تنباكو ناصرالدين شاه او را به عنوان واسطه خود براي مذاكره با روحانيون انتخاب كرد و به همين دليل چندين بار با ميرزا حسن آشتياني ملاقات كرد و در دوره سلطنت مظفرالدين شاه منصبي نداشت اما سمت ايلخاني وي موجب مي‌شد تا به عنوان ريش سفيد دربار در مواقع حساس وارد عمل شود. چنانچه در دوره مهاجرت صغراي علما، براي صدور فرمان مشروطه از سوي شاه به عنوان واسطه برگزيده شد.
      پس از عزل محمدعلي شاه با توجه به صغر سن احمدشاه در 26 تير 1288ش به نيابت سلطنت وي برگزيده شد.
      عضدالملك از مخالفان جدي اعدام شيخ فضل‌الله نوري بود و پس از اين واقعه دستور داد تا مراسم تعزيتي براي وي برپا دارند. عليرضاخان عضدالملك يك سال بيشتر در منصب نايب‌السلطنگي برقرار نماند و در شهريور 1289ش / رمضان 1328ق درگذشت.
mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

نجفقلي خان بختياري فرزند حسينقلي خان ايلخان بختياري در 1267هـ .ق. متولد شد و پس از مرگ پدر در 1320هـ .ق. از سوي مظفرالدين شاه لقب صمصام‌السلطنه و ايلخاني گرفت. صمصام‌السلطنه در دوره حکومت محمدعلي شاه به مخالفان پيوست و با برادرخود عليقلي خان سردار اسعد همراه شد. او به همراه سواران مسلح بختياري اصفهان را تصرف كرد و حكومت اصفهان را در 1326 عهده‌دار شد. در 29 رجب 1329 به رياست‌الوزرايي رسيد و تا صفر 1331 در اين منصب باقي بود. در دوره نخست‌وزيري وي مسئله اولتيماتوم روسها براي اخراج شوستر امريكايي مستشار ماليه صورت گرفت او از موافقان پذيرش تقاضاي روسها بود و مجلس مخالف اين مسئله بود. نتيجه درگيري، انحلال مجلس دوم شوراي ملي و اخراج شوستر از ايران بود. او بار ديگر در سال 1337ق/ 1296ش به مدت چهار ماه به نخست‌وزيري منصوب شد و زماني كه احمدشاه فرمان عزل او را صادر كرد براي مدتي حاضر به پذيرفتن اين فرمان نبود و خود را نخست‌وزير مي‌دانست. در انتخابات دوره چهارم مجلس شوراي ملي به نمايندگي تهران انتخاب شد و به مجلس راه يافت. در سال 1300ش حكومت خراسان به وي واگذار شد كه خود از پذيرفتن آن سرباز زد و در 1308 نيز براي مدتي كوتاه به فرمانداري چهارمحال منصوب و به حل اختلافات در اين منطقه مأمور شد. او در سال 1309 در اصفهان درگذشت. نجفقليخان صمصام‌السلطنه فراماسونر و از اعضاي لژ بيداري بود.

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

سيد محسن صدر معروف به صدرالاشراف (1341-1250ش) ــ فرزند سيدحسين در محلات متولد شد. تحصيلات ابتدايي را تا 11 سالگي که علوم قديمه بود در همان محلات به انجام رسانيد و به علت اختلاف پدرش با ظل‌السلطان (حاكم وقت) به همراه خانواده به تهران مهاجرت كرد و به تحصيل حوزوي در تهران ادامه داد.

     صدرالاشراف ابتدا معلمي سالارالسلطنه پسر ناصرالدين شاه را برعهده داشت. پس از به سلطنت رسيدن مظفرالدين شاه حكومت همدان به سالارالسلطنه محول شد و صدر به عنوان پيشكار او به همدان رفت. در 1285ش مخبرالسلطنه (وزير عدليه) صدرالاشراف را به خدمت قضائي دعوت و به معاونت اول محاكم جزا منصوب كرد.
     پس از بمباران مجلس شورا 1287ش، دادگاه ويژه‌اي براي رسيدگي به اتهام دستگيرشدگان در باغشاه تشكيل شد، صدرالاشراف يكي از قضات اين دادگاه بود.
     صدرالاشراف پس از باغشاه تا 1312 در مشاغل قضايي زير خدمت مي‌كرد:
رئيس محاكم استيناف تهران، رياست دادگستري گيلان، رئيس شعبه دوم ديوان عالي كشور، رياست محكمه انتظامي قضات و مدعي‌العمومي كل ايران.
     محسن صدر از 1312 تا شهريور 1315 در دولتهاي فروغي و محمود جم وزير دادگستري بود سپس در دوره‌هاي يازدهم، دوازدهم، سيزدهم به نمايندگي از محلات و كمره وارد مجلس شوراي ملي شد. پس از اتمام دوره نمايندگي در 1322 در دولت سهيلي به وزارت دادگستري رسيد و در 15 خرداد 1324 با رأي اكثريت مجلس شورا به نخست‌وزيري منصوب شد. محسن صدر در دولت چند ماهه خود مورد مخالفت شديد توده‌ايها و اقليت مجلس به رهبري دكتر مصدق بود. مخالفان، او را در نشريات ” مستنطق باغشاه“ و ” ميرغضب باغشاه“ خطاب مي‌كردند. صدرالاشراف در آبان همان سال از نخست‌وزيري استعفا داد و به خارج از ايران رفت. پس از بازگشت در 1327 به استانداري خراسان منصوب شد و در 1332 به عنوان سناتور انتصابي از تهران به مجلس سنا راه يافت و رياست اين مجلس را به عهده داشت.
     محسن صدر در سن 91 سالگي در تهران فوت كرد.
mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

ابوالفتح ميرزا، پسر سوم مظفرالدين شاه در 8 ذي الحجه 1298هـ . ق. در دارالسلطنه تبريز ديده به جهان گشود. او نيز چون ديگر فرزندان مظفرالدين ميرزا در تبريز به تحصيل و فراگيري فنون نظامي مشغول شد. در سال 1306هـ . ق. از سوي ناصرالدين شاه به منصب سلطاني فوج اميريه و قراولي مخصوص همايوني منصوب شد و در سال 1312 به سالارالدوله ملقب شد. سالارالدوله پس از به سلطنت رسيدن مظفرالدين شاه، در سال 1314 به حکومت كرمانشاه منصوب شد ولي يك سال بعد به علت بي كفايتي از اين حكومت بركنار شد و به تهران بازگشت. از سال 1316 تا 1318 هـ . ق. با وساطت امين‌السلطان حكومت خمسه به وي واگذار و از 1318 تا 1322هـ . ق. به حكومت عربستان و لرستان و بختياري منصوب شد. پس از عزل از حكومت عربستان و لرستان و بختياري در تهران بي هيچ منصبي حضور داشت و با ميرزا نصرالله خان ملك‌المتكلمين آشنا شد، اين آشنايي پاي سالارالدوله را به محفل مخفي انجمن ملي يا ” مجمع آزادمردان“ باز كرد.

   
    ابوالفتح ميرزا سالارالدوله در سال 1323 به حكومت گروس و كردستان و همدان و ملاير و تويسركان منصوب شد اما او كه سوداي ولايتعهدي در سر داشت با مخالفان به صورت مخفيانه فعاليت خود را ادامه مي‌داد.
     شيوه حكومت در كردستان، باعث اعتراض به دربار در تهران شد و سالارالدوله به فاصله كوتاهي به تهران بازگشت و اين بازگشت مصادف با تحصن علما در حضرت عبدالعظيم و جريان مشروطه‌خواهي بود. سالارالدوله به تشويق ملك‌المتكلمين به حمايت مالي از متحصنين پرداخت. حضور او در تهران نيز خطراتي در پيش داشت و سلطان عبدالمجيد ميرزا عين‌الدوله صدراعظم او را روانه حكومت لرستان و بروجرد كرد. پس از فوت مظفرالدين شاه و به سلطنت رسيدن محمدعلي شاه، سالارالدوله به سركشي در مقابل برادر پرداخت و حكومت درصدد سركوب وي برآمد.
     او در جمادي‌الاخر 1325، پس از كسب تأمين جاني، از سوي ظهيرالدوله حاكم همدان به طهران آمد. اما ارتباط خود را با انجمن‌هاي تندروِ مخالف محمدعلي شاه قطع نكرد. در 1326 با حمايت دولت روسيه از ايران خارج شد و در فرانسه به لژ فراماسونري ” گراند اوريان “ پيوست. پس از عزل محمدعلي شاه بسيار اميد داشت كه بر تخت نشيند ولي انتصاب احمدشاه او را از مشروطه‌خواهان دلسرد كرد و به سوي برادر مخلوع خود دست ياري دراز كرد. محمدعلي ميرزا در 1329 كه قصد بازگشت به ايران را داشت از نيروي سالارالدوله استفاده كرد. سالارالدوله با نيروي خود در رجب 1329 به سنندج وارد شد و از مجلس شوراي ملي خواست تا با شاه مخلوع همكاري كند. مجلس شوراي ملي براي دستگيري يا اعدام سالارالدوله جايزه‌اي به مبلغ 25 هزار تومان تعيين كرد و قوايي جهت سركوب او اعزام كرد، درگيري بين او و قواي دولتي تا سال 1331 به طول انجاميد و سرانجام با حمايت دولت روسيه از ايران خارج شد و به سويس رفت و در 1338 ش در اسكندريه مصر درگذشت و برطبق آداب و آيين ماسونها به خاك سپرده شد.
mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 
ميرزااقا اصفهاني از رجال دورة مشروطه است که در سال 1482ق در اصفهان متولد شد. در تهران به تجارت نفت پرداخت و به همين سبب ميرزاآقا نفطي نام گرفت. او در سال 1303ق راهي اسلامبول شد و به تجارت پرداخت. اقامت طولاني وي در اين شهر، شهرت اسلامبولي را برايش به ارمغان آورد. در اسلامبول با وجود نشرياتي چون اختر و حبل المتين با انديشة تجددگرايي آشنا شد.
      ميرزا در سال 1322ق به اروپا رفت. اين سفر وي مقارن با سفر مظفرالدين شاه به فرنگ بود و ميرزاآقا با هيئت همراه شاه كه افرادي چون ناصرالملك و عين الدوله بودند ملاقات نمود و موفق شد تا با سلطان عبدالمجيد ميرزا عين الدوله يك رابطة دوستانه برقرار كند. اين رابطة دوستانه منجر به بازگشت ميرزاآقا به ايران و اقامت در پايتخت شد. او در روزنامة حبل المتين سلسلة مقالاتي تحت عنوان “ مدافعه وطن “ درج كرد. در اين مقالات، به علل عقب ماندگي ايران پرداخت و با تكيه بر تفكر باستانگرايي با يكي از علل عقب ماندگي ايران را حمله اعراب به ايران برشمرد، راه پيشرفت را نيز در پيروي از متفكران غربي و جدايي دنيا از سياست معرفي كرد. ميرزاآقا در همين سلسله مقالات راه حل اساسي براي مشكلات كشور را در تاًسيس مشورتخانة ملي مي داند. اين مقالات باعث شد تا صدراعظم وقت، عين الدوله از وي بخواهد تا يك قانون اساسي تدوين كند ولي او چنان در تدوين اين قانون تندروي كرد كه از سوي صدراعظم قانون اساسي وي رد شد و هيچ به كار گرفته نشد.
     ميرزاآقا از همان بدو ورود خود به تهران به انجمن مخفي كه مؤسس آن سيدمحمد طباطبايي و ناظم الاسلام بودند پيوست. فعاليت اين انجمن قرائت روزنامه‏ها  و كتبي چون سياحتنامة ابراهيم بيك، يك كلمة مستشارالدوله، كتب ميرزاملكم خان ناظم الدوله و انتقاد به حكومت صدراعظم وقت عين الدوله بود. او همچنين به عضويت در لژ بيداري ايرانيان كه اولين لژ رسمي فراماسونري در ايران بود درآمد و در ضمن از مؤسسان كتابخانة ملي در تهران بود. ديگر اعضاي مؤسس اين كتابخانه ميرزا محمدعلي خان نصرت السلطان، سيدنصرالله تقوي، سيدجمال واعظ و حاج ميرزا نصرالله ملك المتكلمين بودند كه همگي از اعضاي لژ بيداري و انجمن شبه ماسوني كميتة انقلاب بودند. اين كتابخانه محلي مناسب براي تجمع اعضاي لژ بيداري بود و به قول سيدحسن تقي زاده كه سرش درد مي كرد به آنجا مي رفت.
      ميرزاآقا در راستاي مخالفت با عين الدوله در چاپ شبنامه عليه وي فعاليت داشت و در هر مجلسي به بدگويي از وي مي پرداخت. اين مسئله باعث شد تا در ربيع الثاني 1324 بنابه حكم صدراعظم به همراه ميرزااحمد مجدالاسلام و ميرزاحسن رشديه دستگير و به كلات تبعيد شد. دوران تبعيد وي چندان طولاني نبود و در جمادي الاخر همان سال با حكم صدراعظم جديد ميرزانصرالله خان مشيرالدوله از تبعيد آزاد شد ولي بنابه توصية صدراعظم به تهران نيامد و راهي اسلامبول شد. در اسلامبول نيز به خاطر تشكيل انجمن صنفي تجار ايراني، با سفارت ايران درگير شد و توسط دولت عثماني تبعيد و راهي ايران شد.
     ميرزاآقا اصفهاني در نيمه ربيع الثاني 1325 به تبريز وارد شد سابقة تبعيد وي به كلات از سويي و اخراجش از عثماني توسط اين دولت و با همكاري ميرزارضاخان باعث شد تا مردم تبريز استقبال پر شوري از وي كنند و تا پل آبي به استقبال وي رفتند. او پس از ورود به تبريز بلافاصله به انجمن ملي تبريز پيوست و به صورت يكي از اعضاي فعال اين انجمن درآمد. از اين زمان به بعد او را به نام ميرزاآقا مجاهد خواندند. ورود او به تبريز مصادف با بلواي ماكو بود كه در اثر درگيري بين نيروي مجاهدين خوي و حاكم ماكو اقبال السلطنه ايجاد شده بود. مجاهدين خوي گروهي تندرو بودند كه از سوي كميتة اجتماعيون عاميون قفقاز حمايت مي شدند. ميرزاآقا نيز در اين ميان از سوي انجمن ماًمور رسيدگي به اين جريان شد. البته پيش از وي نيز يك هيئت شش نفره براي حل اين درگيري از سوي انجمن به خوي اعزام شده بود. ميرزاآقا مجاهد كه در ميان راه به اين جريان پيوسته بود موفق به ختم غائله شد و اسراي خوي را اقبال السلطنه مسترد داشت. در همين زمان به نمايندگي مجلس از تبريز نيز منتخب شد و پس از بازگشت از خوي  به تهران رفت. دورة نمايندگي او چندان طول نكشيد، چرا كه در برخي از موارد با خواستة انجمنها از مجلس مخالفت مي كرد. سيل اتهامات به سوي او جاري شد از سويي متهم به گرفتن رشوه از خان ماكو اقبال السلطنه و از سويي به همكاري مخفيانه با دربار محمدعلي شاه متهم شد. سرانجام نيز در نهم ربيع الاول 1326 انجمن ملي تبريز در تلگرافي به مجلس اعلام كرد كه ميرزاآقا از تمام وكالت خلع شده است. ميرزا نيز مدتي بعد تهران را ترك و به اروپا رفت و در روزنامه وست مينت ترگارت لندن مقاله أي تحت عنوان در ايران چه گذشت نوشت كه در آن به مجلس، وكلا و انجمنها انتقاد كرده بود. مقالة وي را ادوارد براون پاسخ داد و بين اين دو مجادله أي قلمي درگرفت. ميرزاآقا پس از چندي به عتبات عاليات رفت تا براي حل مسئلة ايران راه حلي پيدا كند. مخالفان وي و مشروطه‏خواهان مقيم خارج از سفر وي به عتبات عاليات خشنود نبودند، و تلاش كردند كه تكاپوهاي وي بي اثر ماند. ميرزاآقا پس از ديدار با علماي عتبات در ربيع‏الاول 1327 به ايران وارد شد. او از سوي علما ماًمور شده بود تا با محمدعلي شاه مذاكره كند تا چنانچه با ملت همراه شود و قانون مشروطه را به اجرا بگذارد، علما با وي همراهي خواهند كرد. مشخص نيست كه وي موفق به ديدار با محمدعلي شاه شد يا خير ولي در بازگشت به تهران مجددا با انجمن مخفي ناظم الاسلام مرتبط شد و شبنامه أي تحت عنوان “ شكوفة عصر“ براي اين انجمن چاپ مي كرد. او در همين دوران فعاليت تجاري خود را در بازار تهران سر گرفت ولي با نزديك شدن  قواي مشروطه خواه به تهران و فتح تهران او شهر را به سوي شميرانات ترك كرد و مدتي در آنجا مستقر بود. با آرام شدن اوضاع او نيز به شهر بازگشت و تجارت را ‎آغاز كرد ولي به علت دشمنيهاي سيدحسن تقي زاده و محمدرضا مساوات توسط قواي مشروطه خواه به مدت يكسال در مجلس بود. دليل خاصي براي دستگيري وي ذكر نشد. او سرانجام در سال 1328ق آزاد شد و فعاليت سياسي خود را با انتشار روزنامه أي تحت عنوان روزنامة عصر ادامه داد و در سال 1333 نيز به حزب اعتدال در مقابل حزب دموكرات پيوست. او خود را از سوي اين حزب كانديداي نمايندگي دوره سوم مجلس نمود ولي راًيي نياورد. در همين سالها ملقب به اعتمادالملك شد و از سوي دولت به حكومت گلپايگان و پس از مدتي حكومت طوالش منصوب شد. آخرين منصب دولتي وي رياست اداره دخانيات تا سال 1340ق بود.
 

 

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

ستارخان فرزند حاج حسن بزاز قره داغي در 1284ق در قره داغ متولد شد. او از سواد چنداني بهره‌مند نبود و در تبريز به دلالي اسب مشغول بود. ستارخان که در دسته لوطيهاي محل اميرخيز تبريز بود مدتي كوتاه به كدخدايي اين محله انتخاب شد و بعد به دسته تفنگداران ويژه وليعهد مظفرالدين ميرزا پيوست ولي در اين كار چندان موفق نبود و بار ديگر به دلالي اسب روي آورد و در عين حال شرارت را نيز پيشه خود كرد. مأموران دولتي او را به علت ناآرامي تحت تعقيب قرار دادند و او ناگزير به فرار از تبريز شد و به عتبات عاليات رفت. در سامراء در مسلك مريدان مرجع تقليد وقت آيت‌الله ميرزاحسن شيرازي درآمد، اما اقامت وي در عتبات نيز چندان طولي نكشيد و به علت ضرب و جرح يكي از خدام، توسط پليس عثماني دستگير و به ايران بازگردانده شد.

     در تبريز به دلالي اسب مشغول شد و در اين كار تا به جايي ارتقاء يافت كه ميدان اسب‌فروشان تبريز را در اختيار خود گرفت. با آغاز جنبش مشروطه‌خواهي در تبريز ستارخان نيز به انجمن حقيقت پيوست و پس از تشكيل انجمن ايالتي تبريز به عضويت آن درآمد.
     ستارخان در دوره‌اي كه محمدعلي شاه به مخالفت با مشروطه پرداخت در تبريز فعال شد و در مقابل قواي دولتي ايستادگي كرد. اين مقاومت او را به قهرماني ملي تبديل كرد و از اين مقاومت داستانها براي وي ساختند. پس از آنكه قواي مقاوم در برابر روسها تسليم شد حضور سردار ملي با دسته مسلح خود در تبريز معضلي بود و به همين جهت تدابيري براي خروج وي و باقرخان تدارك ديده شد تا اينكه در 28 شوال 1328 اين دو به همراه گروهي از ياران مسلح خود بنابه دعوت تلگرافي آخوند ملا محمدكاظم خراساني به تهران وارد شدند. علي رغم توصيه مخبرالسلطنه حاكم تبريز كه به سردار اسعد گفته بود: ” زياد باد زير بغل آنها نيندازد“ استقبالي عظيم از آنها شد. سردار و سالار ملي به همراه فداييان خود در پارك اتابك مستقر شدند و در هنگامي كه دولت دستور خلع سلاح همگان را صادر كرد اين دو به خواسته دولت تن نداده، در نتيجه به محاصره قواي دولتي درآمدند و جنگ بين آنها درگرفت. ستارخان خود در اين درگيري هدف گلوله‌اي قرار گرفته و از ناحيه پا محروج شد. گرچه بعدها ادعا كرد كه اين تير از سوي كسان خود وي شليك شده است نه قواي دولتي، از اين زمان به بعد ستارخان ديگر به گرد سياست نگشت و در تهران اقامت داشت تا اينكه در 25 آبان 1293ش/ 28 ذي الحجه 1332 درگذشت.