بابك خرمدین
سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره میکردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر میپروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod » ( اشک 13) پادشاه دلاور اشکانی که خود در شرق ایران در حال جنگ با مهاجمین بود ، سورنا فرمانده مورد اعتماد خود را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگههای میان رودان ( بینالنهرین ) و در نزدیکی شهر کاره Carrhae «حران» روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار میرود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پیدرپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.
مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراطوری ایران بگیرند .
و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود .
و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد .
اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است
بُزُرْگْمِهْر بُخْتَگان (سده ۶ میلادی) فرزند بُختَگ٬ وزیر خردمند خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی بود. در برخی نوشتار بزرگمهر بابرزو یا برزویه پزشک دربار انوشیروان یکسان انگاشته شده است که شاید به دلیل همزمانی این دو بوده باشد. نخست بزرگمهر برای آموزش و پرورش فرزند انوشیروان، هرمز گماشته شدهبود. هرمز نسبت به بزرگمهر خوش رفتاری ننمود و استاد را از خود آزرد، اما سپس از کرده خود پشیمان شد و جایگاه بزرگمهر بالا گرفت، تا آنکه به وزارت رسید و در امور کشوری با شایستگی بسیار به انوشیروان خدمت نمود. داستانهای بسیار از خردمندی او گفتهاند. از داستانهای مشهور بزرگمهر پاسخی است به این پرسش در پیشگاه انوشیروان داده است: که بزرگترین بدبختی چیست؟ فیلسوف یونانی گفت پیری و کُودنی که با تنگدستی و نداری با هم باشد، دانشمند هندی گفت بیماری های جسمی که با دردهای روحی فزون گردد، بزرگمهر گفت که آدمی ببیند که عمرش در حال به پایان رسیدن است و کار نیکی نکرده باشد، این بدترین بدبختی هاست. این پاسخ در پیش خسرو بسیار پسندیده آمد و مقام و ارج بزرگمهر در برابر دانشمندان و فیلسوفهای خارجی نمایان شد. همچنین گویند وقتی پادشاه هند دستگاه شطرنج نزد پادشاه ایران فرستاد، بزرگمهر اسرار آنرا کشف کرد و در مقابل بازی تخته نرد را اختراع نمود. این رویداد در متنی پهلوی بنام چترنج نامک آمده است. نوشتاری بزبان پهلوی بنام پندنامگ وزرگمهر بختگان یعنی پندنامهٔ بزرگمهر پسر بختگان بدو منسوب است که دارای ۴۳۰ کلمه است. همچنین در جوامع الحکایات آمده است روزی از سرزمین روم نامهای به انوشیروان رسید. در نامه مطلبی معما گونه نوشته شده بود. همه دانشمندان بزرگ شهر جمع شدند تا نامه را بخوانند، اما نتوانستند ولی بزرگمهر مطالب آنرا فهمید و مفهوم نامه را ترجمه کرد. سخنان حکیمانه بوذرجمهر حکیم بزرگمهر بزرگمهر (بوذرجمهر حکیم) وزیر دربار انوشیروان عادل پادشاه بلند مرتبه سلسله ساسانیان ایران بود : ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد . آنچه دلخواه همه است جز تن درستی نیست ، که اگر کسی روزی از آن محروم شد آرزویی جز بدست آوردنش ندارد . فر و شکوه زمانی فزونی می یابد که دانا نزدمان ارجمند باشد ، و کام بدخواه را به زهر بی اعتنایی بیالایم . برترین دانش ها یزدان پرستی است . دانایان روشندل می دانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر . دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است . کسی در شمار دانایان است که بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد ، از نایافته به رنج نباشد ، چون در طلب مرادی با سختی رویا رو شود سست نگردد و دل به ناامیدی نسپارد . خود را با هوس نزدیک مکن که خرد از تو روی بر می تابد . اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری . در آیین خرد در هر کاری اندیشه باید . برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است . دیو کین و دیو سخن چینی گزنده است . سخن چین هرگز جز به دروغ لب نمی گشاید . گفتارش همیشه بی فروغ است .دو روی و سخن چین از مهر یزدان بی بهره اند و از او در هراسند . هرکس گوش نصیحت نیوش داشته باشد ، و دل به آموختن بسپارد ، بسا سخنان سودمند که از دانایان بشنود . کسی که زبانش را از بد گفتن باز دارد ، و دل هیچ کس را به گفتن سخنان زشت نیازارد . به نزدیک خردمندان چهار چیز بر پادشاهان عیب است : ترسیدن در میدان جنگ ، گریز از بخشندگی ، خوار داشتن رای خردمندان ، شتابزدگی و نا آرامی و بیقراری در کارها . سخنی که سودی در آن نیست نگفتن بهتر ، چه سخن بی سود در مثل مانند، آتشی است که دودش بسیار و گرمی و فروغش سخت اندک باشد . برای نادان پیرایه ای سزاورتر و زیباتر از خاموشی نیست . فرخنده روزگار کسی است که اهرمن او را از راه راست بیرون نبرد و همواره بی گناه زندگی کند . کسی که به حکمت پروردگار معتقد و خستو باشد به بد ونیک روزگار نمی پردازد چنین بنده ای در پرستیدن یزدان بیشتر می کوشد و از بد سکالی و پیروی دیوان می پرهیزد ، ناکردنی نمی کند و از رنجه کردن بی گناهان بیزاری می جوید . نام جستن بی دلیری میسر نمی گردد ، و زمانه از بددلان بیزار است . صفحه نخست یادگار بزرگمهر یادگار بزرگمهر نام یکی از پندنامههای پهلوی (زبان پارسی میانه) است که منسوبست به بزرگمهر بختگان وزیر خسرو انوشیروان. یادگار بزرگمهر جزو متون پهلوی چاپ جاماسپجی دستور مینوچهر جی جاماسپ-اسانا است. درونمایه این کتاب در حدود ۲۶۳ پند و اندرز است. با مقایسه متن یادگار بزرگمهر با گفتاری از شاهنامه فردوسی به نام «پند دادن بوزرجمهر نوشینروان را» میتوان بدین نکته پی برد که بی هیچ شکی این متن پهلوی یکی از منابع شاهنامه بوده و آن را فردوسی خود و یا مهربانِ سرای او از پهلوی ترجمه کرده است. اگرچه در همه جا و در همه واژهها این دو متن تطبیق کامل ندارند ولی باز تقریباً همه اندرزها و مضمونها (با اندک اختلافی) با همان نظم و ترتیب متن پهلوی در شاهنامه نیز آمده است. در ترجمه و نظم این متن پارسی میانه، بایستی فردوسی رنج فراوانی برده باشد زیرا در پایان این گفتار میگوید: سپاس از خداوند خورشید و ماه که رَستم ز بوزرجمهر و ز شاه چون این کار دلگیرت آمد بهبُن ز شطرنج باید که رانم سَخُن
حاج سيدابراهيم اخوي تهراني، فرزند سيدجواد اخوي تهراني نماينده اصناف چهارگانه از تهران (بزاز ـ حريرفروش ـ زيرهفروش ـ بزاز دورهگرد) در مجلس شورا بود. او که خود حرفهاش بزازي بود اطلاع چنداني از سياست و قانونگذاري نداشت. در سال 1323 پس از مهاجرت علما به حضرت عبدالعظيم، از سوي عينالدوله تلاشي صورت گرفت تا بازار بسته نشود، سيدابراهيم در مقابل اين حركت ايستادگي كرد و در تيمچة حاجبالدوله خطاب به اميربهادر و حاجبالدوله اعلام نمود كه به خاطر عرق مسلماني نميتوان در مقابل تبعيد علما در فصل سرد سكوت كرد.
ميرزا رضا خان ارفع الدوله در سال 1270 قمري در تبريز متولد شد . او پس از به پايان بردن تحصيلات مکتبخانهأي در زمينه فقه و اصول و تفسير علمالرجال به تحصيل پرداخت و خود را براي تحصيلات حوزوي در نجف آماده ميساخت كه سيل بزرگي در تبريز جاري شد و حجره پدر او را نابود ساخت. ورشكستگي پدر مانع ادامه تحصيل شد و رضا براي كمك به امرار معاش خانواده به كار در يك صرافي مشغول شد. پس از چندي او از تبريز به اسلامبول رفت و در اين شهر به تحصيل در مدرسه يونانيها پرداخت و زبان فرانسه و انگليسي را فراگرفت.
جهان خانم فرزند محمدقاسم خان قاجار قوانلو در 1220ق متولد و در 15 سالگي به حکم فتحعلي شاه و بنابه وصيت آقامحمدخان قاجار به عقد محمدميرزاي وليعهد درآمد. حاصل اين ازدواج 2 فرزند يكي دختر به نام عزتالدوله و ديگري پسري به نام ناصرالدين ميرزا بود كه از سوي محمدشاه به وليعهدي برگزيده شد. پس از فوت محمدشاه قاجار، جهان خانم كه در تهران بود تا رسيدن فرزندش از تبريز به تهران قدرت را در دست گرفت و طي نامهاي به حكام ولايات اعلام كرد كه تا رسيدن ناصرالدين شاه به تهران او حكومت ميكند. فرامين اين دوره با مهر وي تأييد ميشد. عبارت يكي از مهرهاي وي چنين است : « شه جم نگين را مهين مادرم».
میرزا ابراهیم خان معتمد السلطنه چهار فرزند داشت که یکی از آن ها میرزا عبدا.. خان معتمد السلطنه «عرضه» آن را نیافتند که خود را به جایی برسانند ولی پسر ارشدش وثوق الدوله (حسن) و برادری که یک سال از او کهتر بود یعنی قوام السلطنه (احمد) چنانچه گفتیم وارد رده اول سیاستمداران وابسته ایران شدند. وثوق الدوله دوبار و قوام السلطنه چهار بار به نخست وزیری ایران رسیدند .
هر دوی آن ها در کریاس سلاطین قاجار و سپس یکی از آن ها در خدمت محمد رضا پهلوی در مقام نخست وزیر سر فرود آوردند. میرزا حسن خان وثوق الدوله 81 سال عمر کرد.
برادرش 85 سال هر دو مردمی ثروتمند بودند. سفته بازی با زمین های شرق تهران را وثوق الدوله شروع کرد. قوام خیابانی و پارکی به نام خود داشت وملاک بزرگ لاهیجان صاحب کشتزارهای چای بود. زندگی آن ها با دوران رونق کار سرمایه داری مستعمراتی غرب به ویژه انگلیس و ایالات متحده مقارن بود .
هنگامی که میدانداری جهانی در دست این دولت ها افتاده بود و لذا این چاکران حتی زمانی که مشت درشت افکار عمومی آن ها را از عرصه سیاست می راند از گردش «فرنگستان» و معاملات پر سود و گوشه آرام کتابخانه و تعظیم و تکریم اطرافیان و احیاناٌ تجدید فراش برخوردار بودند. تا زمانی که ارباب بار دیگر آن ها را به خدمت فراخواند.
در تاریخ دیپلماسی کم اتفاق می افتد که دو برادر از یک بطن در کشور بزرگی مانند ایران یکی در کنف حمایت انگلستان و قاجار و دیگری در کنف حمایت آمریکا و پهلوی نقشی چنین عظیم و چنین انباشته از درونمایه شوم استعماری در کشور ایفا کرده باشند. و لذا در واقع گزینش آن ها به عنوان مستوره کالای استعماری کاری از روی هوس و به عبث نیست و آن ها با چهره و عنوان و کاریر سیاسی و کار حیاتی خود کاملاٌ عصری را منعکس می کنند.
میرزا حسن خان وثوق الدوله در بهمن ماه 1329 شمسی در سن 81-82 سالگی در شهر تهران بی سرو صدا در گذشت. خود او زمانی به مستوفی الممالک که او را سبب رشوه ستانی از بیگانگان و بی پروایی در مال اندوزی نصیحت وار ملامت کرده بود . پیغام فرستاد:
«ابوی مالی در زندگی گرد نیاورد. ولی پدر سرکار آقا(مستوفی) و پدران آقایان مشیرالدوله وموتمن الملک هر کدام ثروت های کلانی از راه دزدی و اختلاس بهم زدند و برای شما به ارث گذاشتند. لذا شما امکان یافتید بلند نظر و بی نیاز شوید و سرکار آقا در مجلس شوری فرمودید: «من نه آجیل می دهم و نه آجیل میستانم» . حالا بنده قدری ثروت اندوزی می کنم و برای بازماندگانم باقی می گذارم آن وقت آن ها هم مانند شما با وقار و چشم و دل سیر خواهند شد و نصیحتی را که شما به من می کنید بدیگران خواهند کرد.
از سندیت و وثوق این سخنان منتسب به وثوق اطلاع دقیقی نداریم ولی از وجنان روایت چنین بر می آید که باید درست باشد. وثوق الدوله مردی گستاخ بود و همکاران و همریشان خود را نیک می شناخت و لذا به آن ها اجازه فضولی تحت عنوان موعظه نمی داد. و نیز گویا تنها فرزند ذکور وثوق الدوله سبیلی مستوفی وار نهاده و رفتاری درویشانه دارد ولی وثوق از طریق چهار دختر خود با خانواده های امینی و اعلم و مصدق و خواجه نوری وصلت کرده است.
انگلیسی ها در ایام قدرت روسیه تزاری در سال های 1907 و 1909 دوبار در صدد تقسیم ایران با رقیب بر آمدند تا مرزهای هندوستان را امن و دسترس خود را به منابع نفت تضمین نمایند. حالا می شد تمام ایران را بی هراس از رقیب بلعید. امپراطوری هرگز تصور نمی کرد که هرج و مرج بلشویکی قادر باشد نظامی ایجاد کند، قادر باشد او را از قفقاز براند، احزاب و گروه های ضد انقلابی را به گریز وادارد.
وثوق ا لدوله مانند نوری سعید پاشا آن چهره ای بود که باید سیاست دشوار تحت الحمایه سازی ایران را اجرا کند. این کار در عراق بسیار آسان بود و در ایران بسیار دشوار. در ایران پس از انقلاب مشروطیت سطح آگاهی ملی به شکل جالبی بالا بود.
امپراطوری خردمند انگلیس نه فقط این را ندید که انقلاب بلشویکی به رهبری لنین قادر است دولت مقتدری به وجود آورد. این را هم ندید که با مردم ایران که سخت پایبند استقلال میهن خود هستند از این بازی ها نمی توان کرد. چرا وثوق الدوله این نقش را پذیرفت؟ حرص لیره؟ اعتقاد به قدر قدرت بودن لندن؟ هردو؟ به هرجهت کور خوانده و دست به خودکشی سیاسی زد.
برای تبدیل ایران به « تحت الحمایه» باید قراردادی بسته شود. وثوق الدوله در ایام جنگ جهانی 1915 تشکیل واحد نظامی انگلیسی تفنگداران جنوب ایران S.P.R (این حروف ابتدای واژه های South Persian Riflers است که در ا یران به پلیس جنوب معروف شد. شبکه جاسوسی آلمان قیصری و ژرمانوفیل های جنوب از احساسات ملی عشایر ما برای مبارزه رویارو با این نیروی مداخله گر استفاده کردند. و این از مواردی است که تضادهای امپریالیستی کارنبرد خلقی را تسهیل می کند.) تحت فرماندهی ژنرال سرپرسی سایکس را تهنیت گفته بود و نشان داده بود که وی برای تایید اقدامات غیر وجیه به حد کافی وقیح است. چنین کسی می توانست قرارداد 1919 با انگلیس را بدون دغدغه وجدان امضاء کند.
وثوق الدوله وقتی به نخست وزیری رسید قرارداد اسارت بار امضاء کرد واین عمل او در حکم افروختن فتیله یک توپ نیرومند بود. ایران بلافاصله منفجر شد. قیام های مسلحانه در شمال( خراسان، مازندران، گیلان، آذربایجان) و در جنوب( عشایرتنگستان و بهارلو) گسترش یافت. ( میتوان حدس زد که آژانس عمال آلمان ها و ترک ها برای بسط احساسات ضد انگلیسی زمینه مساعد یافته بودند. دو جاسوس آلمانی یعنی واسموس و گتینگ یک شبکه 300 نفری در ایران داشتند و با استفاده از نفرت ملی علیه امپراطوری انگلیس وتزاریسم توانسته بودند از فعالیت ملیون استفاده کنند و ژرمانوفیلی را اشاعه دهند.) در تهران احزاب وگروه های ملی در مجلس و مطبوعات و خارج از آن سخت وارد میدان عمل شدند. شیخ محمد خیابانی رهبر خیزش تبریز آشکارا گفت:
« ما علیه وثوق الدوله قیام کرده ایم ». نویسندگان و شاعران به نام دوران موجی عظیم از احساس ملی براه انداختند. اشعار وطنی فراوانی سروده شد. اشعاری در هجو و خوار ساختن شخص وثوق الدوله به میان آمد که در آن از رکاکت پرهیزی نبود. از نمونه های اشعار فوق میتوان این بیت معروف را یاد کرد:
ای وثوق الدوله ایران ملک بابایت نبود یا خراج دختر هر شب به یکجایت نبود
وثوق الدوله با همه بیشرمی خود تاب چنین انفجار سراسری را نداشت و تعادل درونی خود را از دست داد. وی با همه پوست کلفتی که آن را از شرایط اولیه سیاستمداری در ایران می شمرند استعفا کرد و نزد خود تعجب می کرد که این واژه اک ناچیز « استقلال» چیست که این ابلهان عقب مانده شرقی را از قبول حمایت امپراطوری زرین غرب محروم می کند.
در تاریخ معاصر ایران چهار واکنش خلقی مانند ترکش اتمی، مبتکران خیانت را به عقب نشینی واداشت .
1 ـ واکنش علیه قرارداد رژی تنباکو به فتوای میرزای شیرازی
2 ـ واکنش علیه قرارداد 1919 و حکومت وثوق الدوله
3 ـ واکنش علیه قوام در 30 تیر 1331
4 ـ واکنش علیه محمد رضا پهلوی در جریان انقلاب اخیر
این واکنش ها بدون استثناء به پیروزی خلق و سرنگونی دشمنانش منجر شد. در این واکنش ها مردم هم متحد و هم کوبنده عمل کردند. و این نکته بسیاری چیزها را در مورد ملت ما نشان می دهد و ثابت می کند که نیروی متحد و متعرض خلق نیروی شکست ناپذیری است. در واکنش وسیع و هماهنگ علیه قرارداد 1919 باید نقش «حزب دمکرات» را که در آن ایام در مجلس نفوذ فراوان داشت و فعالیت افرادی مانند مستوفی الممالک – سلیمان میرزا – د کتر مصدق – ملک الشعرای بهار و غیره را از نظر دور نداشت.
باری به هر انداز به این پیروزی خلقی مایه ننگ و سرشکستگی ابدی وثوق الدوله شد برای مردم ایران افتخار به بار آورد. وثوق الدوله دانست که بی پروا «آجیل گرفتن» و در قبالش میهن را به حراج گذاشتن کار ساده ای نیست . او شاید پی برد که از دیپلماسی ارباب انگلیسی چیزی قوی تر به نام جنبش مردم وجود دارد.(وثوق الدوله از حوادث نتیجه گرفت که او بدشانس است. قطعه فصیح معروف او درباره حادثه شکستن چرخ اتوموبیلش در نتیجه تصادف با شاخ گاوی که در جاده افتاده بود با همه زیبایی تفکر خرافی او را نشان می دهد.
چون بد آید هر چه آید بد شود یک بلا ده گردد و ده صد شود
آتش از گرمی فتد، مهر از فروغ فلسفه باطل شود، منطق دروغ
پهلوانی را بگرداند خسی چیره گردد پشه ای بر کرکسی
کور گردد چشم عقل کنجکاو بشکند گردونه ای را شاخ گاو
نه انگلیس ها و نه رضا شاه بعد ها جرات نکردند سیاستمدار شکست خورده را وارد صحنه کنند. او ابتدا کمی در حاشیه سیاست باقی ماند و سپس در 56 سالگی بالمره «خدمت» را ترک گفت و خانه نشین شد.
در این فاصله مدتی به اروپا سفر کرد. ولی امپریالیسم خادم وفادار خود را از یاد نبرد. در سال 1314 هجری شمسی موقعی که وثوق الدوله 62 ساله بود بنا به توصیه اربابان انگلیسی و توافق رضا شاه وی رئیس «فرهنگستان» نو بنیاد ایران گردید و مدتی کوتاه دراین سمت ماند و سپس آن را ترک گفت و دوباره به اروپا رفت. ایرانیان درآن ایام مرد را از راه اشعار عشقی و عارف و برخی اسناد تاریخی کمابیش می شناختند ولی در قبال شغل فرهنگی او واکنشی نکردند. در همین ایام برخی اشعار او در مجلات ادبی چاپ شد که ازآن جمله چکامه شکواییه ایست که ابیاتی را از آن نقل خواهیم کرد. پیداست که همه این تمهیدات برای آن بود که آب تطهیر بر روی وثوق الدوله بریزند و به او پاداشی دهند.
اما قرارداد 1919 چنان قرارداد اسارت باری بود که نه تنها در کشور بلکه در جهان انگیزه واکنش دولت ها شد. روسیه شوروی انقلابی در 28 اوت 1919 اعلامیه ای صادر کرد و در اعلامیه تصریح نمود که وی قرارداد را «به رسمیت نمی شناسد». حریفان امپریالیستی انگلیس یعنی فرانسه وآمریکا نیز که از اشت های جهانخواری رقیب به خشم آمده بودند از این قرارداد به طغیان آمدند. بلافاصله پس از جنگ اول آمریکا قصد داشت به سراغ منابع نفت «جهان قدیم» برود ولی انگلیس ها سر انجام حریف ثروتمند و قلدر را به قبول سیاست «عزلت گزینی» Isolationisme واداشتند و بر اساس اصل «مونرو» و «آمریکا مال آمریکاییان است» او را به نیمکره غربی بازگرداندند.
در خود کشور واکنش به طور اساسی مسلحانه بود. جنبش آذربایجان- گیلان- مازندران- خراسان- اصفهان- کرمان-آباده- شیراز- نیریز- ایلات تنگستان و بهارلو را فرا گرفت. جنبش سیاسی که تهران مرکز فوران آن بود نیز در سراسر کشور اشاعه یافت . علل زیادی در پایه این «نه» غرنده و خشمناک مردم ایران وجود دارد که خود در خورد تحلیل تاریخ جداگانه ایست.
به موجب قرارداد 1919 انگلیس می بایست دولت وثوق الدوله را با پرداخت ماهانه 225 هزار لیره اداره کند. این کشور استعماری که خود «سیتی» مرکز مالی جهان را به وجود آورده، مایل بود امور مالی خاور زمین را نیز تحت نظارت خویش گیرد، لذا یک «بانک شرق» موافق قرارداد در تهران دائر می ساخت. حتی قبل از تصویب قرارداد، دولت انگلستان آریتاج سمیث را برای اداره امور مالی ایران اعزام داشت.
موافق قرارداد 1919 ارتش ایران کلاٌ تحت نظارت مستشاران انگلیسی قرار می گرفت. این کار پس از کودتای 28 مرداد 1332 بالاخره به دستور آمریکا به دست محمد رضا پهلوی انجام شد. میلسپو در کتاب خود به نام «آمریکائیان در ایران» با تاکید «ناسیونالیسم» ایرانی را به باد مسخره می گیرد و به قیمومت غرب بر این کشور معتقد است. این طرز تفکر برای همه امپریالیست ها نمونه وار است .
موافق قرارداد 1919 انگلستان عوارض گمرکی کالاهای خود را فوق العاده تنزل د اد و برعکس بر عوارض گمرکی کالاهای وارده از روسیه افزود. هدف «دک کردن» روسیه از صحنه بازرگانی کشور ما بود. انگلستان می پنداشت که روسیه قد راست نخواهد کرد و وی قادر است با رقیب خطرناک سابق خوداینک موافق هوس خود رفتار کند.
موافق قرارداد می بایست یک رشته راه آهن های استراتژیک و بازرگانی تحت اداره انگلستان در ایران دائر شود. قرار بود «کمپانی نفت شمال» آغاز کار نماید و منابع شمال از دست رقبای آمریکایی یا روسی خارج گردد. آمریکا که به تسلط شرکت «استاندارداویل» و«سینکراویل» به نفت شمال ذیعلاقه بود طبیعت این طماعی بی حد حری را که می خواست هم نفت جنوب وهم نفت شمال ایران را داشته باشد نمی پسندید.
وثوق الدوله برای سرکوب پایداری مردم دست به بگیر و ببند و تبعید زد. از آن جمله شاعر ملی عشقی زندانی شد. ولی در پاسخ او گفتند: « چندان زندانهایت را پر می کنیم که دیگر در آن جایی باقی نماند».
برای انگلوفیل های جاه طلب و بی وجدانی امثال وثوق الدوله – تقی زاده – سیدضیائ- رضاخان – همه این ها چه اشکالی داشت. آن ها ارزشی برای کلاه نمدی های ایران قائل نبودند. با این حال همین مردم «فارن آفیس» را به زانو در آوردند.
وثوق الدوله به سایه گریخت و در این اواخر به سفته بازی زمین های موات پرداخت. از خود اربابان به تصاویر آن ها به روی سکه ها پناه برد و سیاست وصلت با «هزارخانواده» را دنبال کرد. او دیگر به «گربه مرده» سیاسی بدل شده بود.
جاه طلبی جناب ایشان به حدی بود که در زمان نخست وزیری برادرش احمد قوام در 1321 (دوران جنگ جهانی دوم) باز دلش خواست مقامی داشته باشد و سفارت امریکا را از برادرش متوقع بود. برادرش که این «ریسک» سیاسی را برای خود صلاح نمی دانست طی نامه ای «بچه گول زنگ» او را به قبول سفارت ترکیه تشویق میک ند که بعد از راه ترکیه به آمریکا برود و آن هم سر نمی گیرد.
وقتی به رفتار برادرش می نگریم که تا بالای 80 سالگی همین روش ها را داشته معلوم می شود چیزی که برای اخوان گرامی مطرح نبود پند آموزی از تاریخ است. در نظر آن ها «سیاست» یعنی همین کارها. سیاست در ایران وابسته یعنی نوکری با تدبیر بودن و مدبر یعنی حیله گر و عوام فریب و بی وجدان.
هدف سیاست کسب قدرت، هدف کسب قدرت، تحصیل ثروت، هدف تحصیل ثروت، برخورداری از عیش و نوش و اطاعت و احترام است لا غیر. این است زندگی. شاید در خطاب به این جانوران سیاسی است که
در همان ایام که وثوق الدوله خود را تماماٌ به آغوش انگلستان می فکند برادرش با آمریکا مغازله می کرد. در سابق نیز گفتیم که آمریکا خواستار نفت ایران بود و پس از انقلاب اکتبر و قطع رابطه قاجارها با دربار تزارها، احمد شاه در صدد بر آمد که امریکا را تکیه گاه سازد. احمد شاه محتاطانه از نزدیکی به آلمان پرهیز داشت زیرا نمی خواست با دشمن محارب انگلستان وارد زد و بند شود ولی وقتی امریکا از راه شوستر و بعدها میلسپو کوشید تا دربار ایران را جلب کند وی در این نزدیکی ضرری ندید. سیاستمداران نزدیک به احمد شاه مانند مستوفی الممالک، موتمن الملک، مشیرالدوله، مصدق السلطنه، قوام السلطنه و غیره نیز پس از یاس از اثر بخشی سیاست تکیه به آلمان دخالت دادن امریکا را در امور ایران به فال نیک می گرفتند و استدلال می کردند که این کشور از ایران دور است و خطری برای تمامیت کشور ندارد و در سایه ثروت و قدرت صنعتی وی ، ایران می تواند در قبال همسایگان بایستد. این «رویای طلایی» دربار و حامیانش به جایی نرسید. انگلستان دربند و بست جهانی قدرت خود را در نیمکره شرقی مستقر ساخت. شوستر و میلسپو از ایران رفتند. این واقعیت که اتحاد شوروی نیز با باز شدن پای امپریالیسم درنده و نیرومندی که در کنار انگلستان به خاورمیانه مخالف بود، شکست تلاش های دولت ویلسون را تسریع کرد و قوام که «داو» سیاسی خود را در جایی ناسنجیده هشته بود، بیش از برادرش در دوران رضا خان در محاق افتاد.
عليرضاخان قوانلو قاجار ملقب به عضدالملک فرزند موسي خان و از بستگان مهدعليا در سال 1238ق متولد شد. از كودكي در دربار قاجاريه به غلام بچگي و پيشخدمتي مشغول بود. در سال 1275 زماني كه ناصرالدين شاه قصد بركناري ميرزاآقاخان نوري، صدراعظم خود را داشت عليرضاخان به همراه چند تن ديگر از درباريان، ميرزاآقاخان را از اين واقعه آگاه كرد و شاه كه متوجه اين حركت شده بود دستور تنبيه و اخراج وي را از دربار صادر كرد. در اين ميان مهدعليا وساطت كرد و پس از چندي عليرضاخان به دربار بازگشت و در 1278 منصب خوانسالاري نيز برعهده وي نهاده شد. در سال 1284ق كه سمت پيشخدمت خاصه را داشت شاه وي را مأمور كرد تا خشتهاي طلاي گنبد امام حسن عسگري را به سامرا حمل كند. پس از بازگشت از اين مأموريت در 1285 ملقب به عضدالملك شد و به مُهرداري ناصرالدين شاه نيز ارتقا يافت.
نجفقلي خان بختياري فرزند حسينقلي خان ايلخان بختياري در 1267هـ .ق. متولد شد و پس از مرگ پدر در 1320هـ .ق. از سوي مظفرالدين شاه لقب صمصامالسلطنه و ايلخاني گرفت. صمصامالسلطنه در دوره حکومت محمدعلي شاه به مخالفان پيوست و با برادرخود عليقلي خان سردار اسعد همراه شد. او به همراه سواران مسلح بختياري اصفهان را تصرف كرد و حكومت اصفهان را در 1326 عهدهدار شد. در 29 رجب 1329 به رياستالوزرايي رسيد و تا صفر 1331 در اين منصب باقي بود. در دوره نخستوزيري وي مسئله اولتيماتوم روسها براي اخراج شوستر امريكايي مستشار ماليه صورت گرفت او از موافقان پذيرش تقاضاي روسها بود و مجلس مخالف اين مسئله بود. نتيجه درگيري، انحلال مجلس دوم شوراي ملي و اخراج شوستر از ايران بود. او بار ديگر در سال 1337ق/ 1296ش به مدت چهار ماه به نخستوزيري منصوب شد و زماني كه احمدشاه فرمان عزل او را صادر كرد براي مدتي حاضر به پذيرفتن اين فرمان نبود و خود را نخستوزير ميدانست. در انتخابات دوره چهارم مجلس شوراي ملي به نمايندگي تهران انتخاب شد و به مجلس راه يافت. در سال 1300ش حكومت خراسان به وي واگذار شد كه خود از پذيرفتن آن سرباز زد و در 1308 نيز براي مدتي كوتاه به فرمانداري چهارمحال منصوب و به حل اختلافات در اين منطقه مأمور شد. او در سال 1309 در اصفهان درگذشت. نجفقليخان صمصامالسلطنه فراماسونر و از اعضاي لژ بيداري بود.
سيد محسن صدر معروف به صدرالاشراف (1341-1250ش) ــ فرزند سيدحسين در محلات متولد شد. تحصيلات ابتدايي را تا 11 سالگي که علوم قديمه بود در همان محلات به انجام رسانيد و به علت اختلاف پدرش با ظلالسلطان (حاكم وقت) به همراه خانواده به تهران مهاجرت كرد و به تحصيل حوزوي در تهران ادامه داد.
ابوالفتح ميرزا، پسر سوم مظفرالدين شاه در 8 ذي الحجه 1298هـ . ق. در دارالسلطنه تبريز ديده به جهان گشود. او نيز چون ديگر فرزندان مظفرالدين ميرزا در تبريز به تحصيل و فراگيري فنون نظامي مشغول شد. در سال 1306هـ . ق. از سوي ناصرالدين شاه به منصب سلطاني فوج اميريه و قراولي مخصوص همايوني منصوب شد و در سال 1312 به سالارالدوله ملقب شد. سالارالدوله پس از به سلطنت رسيدن مظفرالدين شاه، در سال 1314 به حکومت كرمانشاه منصوب شد ولي يك سال بعد به علت بي كفايتي از اين حكومت بركنار شد و به تهران بازگشت. از سال 1316 تا 1318 هـ . ق. با وساطت امينالسلطان حكومت خمسه به وي واگذار و از 1318 تا 1322هـ . ق. به حكومت عربستان و لرستان و بختياري منصوب شد. پس از عزل از حكومت عربستان و لرستان و بختياري در تهران بي هيچ منصبي حضور داشت و با ميرزا نصرالله خان ملكالمتكلمين آشنا شد، اين آشنايي پاي سالارالدوله را به محفل مخفي انجمن ملي يا ” مجمع آزادمردان“ باز كرد.
ستارخان فرزند حاج حسن بزاز قره داغي در 1284ق در قره داغ متولد شد. او از سواد چنداني بهرهمند نبود و در تبريز به دلالي اسب مشغول بود. ستارخان که در دسته لوطيهاي محل اميرخيز تبريز بود مدتي كوتاه به كدخدايي اين محله انتخاب شد و بعد به دسته تفنگداران ويژه وليعهد مظفرالدين ميرزا پيوست ولي در اين كار چندان موفق نبود و بار ديگر به دلالي اسب روي آورد و در عين حال شرارت را نيز پيشه خود كرد. مأموران دولتي او را به علت ناآرامي تحت تعقيب قرار دادند و او ناگزير به فرار از تبريز شد و به عتبات عاليات رفت. در سامراء در مسلك مريدان مرجع تقليد وقت آيتالله ميرزاحسن شيرازي درآمد، اما اقامت وي در عتبات نيز چندان طولي نكشيد و به علت ضرب و جرح يكي از خدام، توسط پليس عثماني دستگير و به ايران بازگردانده شد.