راسخون

اشعار پنجم محرم

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

از غم بی کسی ات حوصله سر می آید

دست و پا میزنی و خون به جگر می آید

 

در قدوم تو سر انداختن و جان دادن

به خدا از من عاشق شده بر می آید

 

یادگار حسنت بی زره و بی شمشیر

سر یاری تو از خیمه به سر می آید

 

پاره گشته لب خشکیده ات از تیر بگو

کاری از دست من خسته اگر می آید

 

کوهی از نیزه و شمشیر به دورت بس نیست

هیزم و سنگ ز هر سو چقدَر می آید

 

آه از این همه زخمی که به پیکر داری

بیشتر سینه ی زخمت به نظر می آید

 

هر نفس از دهنت خاک برون میریزد

اشک از دیده نه خونابه جگر می آید

 

نیزه حالا که تنت را به زمین دوخته است

به هوای سر تو چند نفر می آید

 

تیر در حال فرود است گلویت ببُرد

عمو از بازوی من کار سپر می آید

 

دست من مثل سر اصغرت آویزه به پوست

یادم از کوچه و از آتش و در می آید

 

کاش با چادر خود عمه ببَندد چشم

مادری را که به دیدار پسر می آید

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

دردی به سینه هست که خاکسترم کند

در دستهای محکم تو مضطرم کند

 

خشکم کند به شعله ی این داغ ماندنم

با ابرهای اشک بیاید ترم کند

 

آه ای خدا به عمّه چه گویم که لحظه ای

بالم دهد، رها کُنَدم، باورم کند

 

من می پرم خدا کند او تیغ خویش را

جای عمو حواله ی بال و پرم کند

 

قیچی زد و برید و مرا تکّه تکّه کرد

اصلاً اراده کرد گلی پرپرم کند

 

حالا که من به سینه ی زخمش رسیده ام

بگذار، دست های کسی بی سرم کند

 

 

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها

یک روز میشود خودش از کریم ها

عبدلله حسین شدم از قدیم ها

دل میدهند دست عمو ها یتیم ها

 

 

آهی که میکِشد جگر من ، مرا بس است

شوقی که سر زده به سر من ، مرا بس است

وقتی تو میشوی پدر من ، مرا بس است

یک بار گفتن پسر من ، مرا بس است

 

 

دستي كريم هست كه نذر خدا شود

وقتي نياز بود ، به وقتش جدا شود

از عمه ام بخواه كه دستم رها شود

هركس كه كوچك است ، نبايد فدا شود؟

 

 

ديگر بس است گرم دلِ خويشتن شدن

آماده ام كنيد براي كفن شدن

حالا رسيده است زمان حسن شدن

آماده ي مبارزه ي تن به تن شدن

 

 

آماده ام كه دست دهم پاي حنجرت

تير سه شعبه اي بخورم جاي حنجرت

شايد كه نيزه اي نرود لاي حنجرت

دشمن نشسته مستِ تماشاي حنجرت

 

 

اين حفره روي سينه ي تو اي عمو ز چيست؟

اين زخم ِ روي سينه ي تو ارثِ مادريست

اين جاي زخم نيزه و شمشيرها كه نيست

بر روي سينه ي تو عمو جان جاي پاي كيست؟

 

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

***

کشته ی دوست شدن در نظر مردان است

پس بلا بیشترش دور و بر مردان است

 

یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد

در دل کودک اینها جگر مردان است

 

همه اصحاب حرم طفل غرورش هستند

این پسر بچه ی خیمه، پدر مردان است

 

بست عمامه؛ همه یاد جمل افتادند

این پسر هرچه که باشد پسر مردان است

 

نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست

دست بر دست گرفتن هنر مردان است

 

بگذارید ببینند خودش یک حسن است

حرف در خیمه شدن بر ضرر مردان است

 

 

مصحف ما، چه به هم ریختنت وای عمو

چقدر تیر نشسته به تنت وای عمو

 

همه ی رخت تو غارت نشده...پاره شده

بس که یکپارچه با پا زدنت وای عمو

 

آمدم تا که اجازه بدهی و یک یک

نیزه ها را بکشم از بدنت وای عمو

 

جان نداده همه بالای سرت جمع شدند

چه شلوغ است سر پیرهنت وای عمو

 

آنقدر نیزه زیاد است نمیدانم که

بکشم از بدنت یا دهنت؟ وای عمو

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

این هم از جنس آسمانی هاست

حیدری از عشیره ی زهراست

 

یاکریم است و با کریمان است

رود نه برکه نه خودش دریاست

 

خون خیبر گشا به رگ هایش

او که هست؟ از نژاد شیر خداست

 

با حوانان هاشمی بوده

آخرین درس خوانده ی سقاست

 

می نویسد عمو و بر لب او

وقت خواندن فقط فقط باباست

 

مجتبی زاده ای شبیه حسن

شرف الشمس سید الشهداست

 

 

کوه آرامشی اگر دارد

آتشی هم به زیر سر دارد

 

موج سر میزند به صخره چه باک

دل به دریا زدن خطر دارد

 

پسر مجتبی است می دانم

بچه ی شیر هم جگر دارد

 

همه رفتند او فقط مانده

حال تنهاست و یک نفر دارد

 

آن هم آن سو میان گودالی

لشگری را به دور و بر دارد

 

 

جگرش بی شکیب میسوزد

نفسش با لحیب میسوزد

 

می وزد باد گرم صحرا و

روی خشکش عجیب میسوزد

 

بین جمع سپاه سیرابی

یک نفر یک غریب میسوزد

 

دست بردار از دلم عمه

که تنم عنقریب میسوزد

 

روی آن شیب گرم میبینی؟

روی شیب الخضیب میسوزد

 

سینه اش را ندیدی از زخمِ...

...نوک تیری مهیب میسوزد

 

 

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

همه رفتند و تنها مانده ام من

اسیر درد و غم ها و مانده ام من

علی اصغر شش ماهه هم رفت

ولی از کاروان جا مانده ام من

 

 

گذشته کار من از صبر و طاقت

شده اندوه و داغم بی نهایت

ندارم اين قدر طاقت، ببینم

به دست عمه زنجیر اسارت

 

 

اگرچه آخرین یار عمویی

ولی نزد خدا با آبرویی

دوباره حرمله می آید از راه

دوباره روضه ي تیر و گلویی

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

عمو رسيدم و ديدم؛ چقدربلوا بود

سر تصاحبِ عمامه ي تو دعوا بود

به سختي از وسط نيزه ها گذر كردم

هزار مرتبه شكر خدا كمي جا بود

ثواب نَحر گلويت تعارفي شده بود

سرِ زبان همه جمله ي - بفرما- بود

عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد

چه خوب مي شد اگر مشك آب سقا بود

زني خميده عمو رد شد از لبِ گودال

نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود

براي كشتن تان تيغ و نيزه كم آمد

به دست لشگريان سنگ و چوب حتي بود

تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام

به فكر جايزه ي بردن سر ما بود

بلند شو؛ كه همه سوي خيمه ها رفتند

من آمدم سويِ گودال، عمه تنها بود

zahra_53 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 28735
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

***

وقتی تمام لشگریان هار میشوند

دور و بر عمو همه خونخوار میشوند

امثال شمر و حرمله بیکار میشوند

از نو دوباره وارد پیکار میشوند


باید برای شاه غریبم سپر شوم

باید که آماده ی رفع خطر شوم


ای وای از آن اراذل بی چشم و روی پست

ای وای از آن که راه ورا سوی خیمه بست

ای وای از آن سه شعبه که بر سینه اش نشست

ای وای ز پاره سنگ که رسید وسرش شکست



ای وای زخون ، خون خدایی که سکه شد

عمه ببین عموی گلم تکه تکه شد


سوگند میدمت که رهایم کن عمه جان

سوگند میدمت که فدایم کن عمه جان

نذر امیر کرببلایم کن عمه جان

آخر شهید خون خدایم کن عمه جان


دشمن شکسته است سرش را، سرم فداش

هستی من بود... پدر و مادرم فداش


دنبال من نیا به سرت سنگ میزنند

کفتارها به معجرتان چنگ میزنند

باتیر وتیغ و نیزه نماهنگ میزنند

این ها یکی شدند و هماهنگ میزنند


من میروم فدایی آقای خود شوم

نه ، میروم فدایی بابای خود شوم


گودال میروم سپر حنجرش شوم

گودال میروم که فدای سرش شوم

مانده ست بی زره ، زره پیکرش شوم

یا نه فقط دست به کمک مادرش شوم


وقتش رسیده در بغلش دست و پا زنم

وقتش رسیده مادر خود را صدا زنم


ملعون رسید؟ فدای سرت غصه ای نخور

خنجر کشید؟ فدای سرت غصه ای نخور

دستم برید ؟فدای سرت غصه ای نخور

حلقم درید؟ فدای سرت غصه ای نخور


هرچند به زخم نیزه من عادت نداشتم

اما به من حق بده طاقت نداشتم