داستانهای کوتاه
یادی_از_شهدا
🌷🌷🌷 شهید حمزه خسروی، فرمانده عملیات یکی از گروهان های لشکر المهدی(عج) بود.
روزی پس از ادای نماز صبح، رو به یکی از برادران روحانی می کند و می پرسد: «آقا! اگر کسی خواب امام علی علیه السلام را ببیند، چه تعبیری دارد؟»
روحانی در پاسخ می گوید: «باید دید چه خوابی دیده و ماجرا چگونه بوده است.»
شهید خسروی دیگر چیزی نمی گوید؛ اما دو ساعت بعد، در یکی از محورهای عملیاتی، در حالی که فرق سرش شکافته شده بود، به دیدار حضرتش شتافت و رستگار شد.🌷🌷🌷
#شهید_حمزه_خسروی
👇👇👇
..
پسرکی دو سیب در دست داشت
مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب !لبخند روی لبان مادر خشکید!
سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:بیا مامان!این یکی ، شیرین تره!!!!
مادر ، خشکش زدچه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود..!هر قدر هم که با تجربه باشیدقضاوت خود را به تأخیر بیاندازید
و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد .
یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت : بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مرد. او بلافاصله همۀ پولی را که برنده شده بود به آن زن داد، هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت: خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاه بردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد. قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت: این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر.
مدل ذهنی انسان های بزرگ و موفق این گونه است
یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت : بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مرد. او بلافاصله همۀ پولی را که برنده شده بود به آن زن داد، هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت: خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاه بردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد. قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت: این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر.
مدل ذهنی انسان های بزرگ و موفق این گونه است.
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بيمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش میکنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد بلافاصله پرستار گفت: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید. پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم. خواهش می کنم عملش کنید من هرجور شده پول و تا شب براتون میارم پس پرستار گفت با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
پيش دكتر رفت اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
صبح روز بعد… همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید.
یادی_از_شهدا
🌷🌷🌷 شهید حمزه خسروی، فرمانده عملیات یکی از گروهان های لشکر المهدی(عج) بود.
روزی پس از ادای نماز صبح، رو به یکی از برادران روحانی می کند و می پرسد: «آقا! اگر کسی خواب امام علی علیه السلام را ببیند، چه تعبیری دارد؟»
روحانی در پاسخ می گوید: «باید دید چه خوابی دیده و ماجرا چگونه بوده است.»
شهید خسروی دیگر چیزی نمی گوید؛ اما دو ساعت بعد، در یکی از محورهای عملیاتی، در حالی که فرق سرش شکافته شده بود، به دیدار حضرتش شتافت و رستگار شد.🌷🌷🌷
#شهید_حمزه_خسروی
🔴به راحتی نماز و رو فدای تفریحمون میکنیم.
و باز از خدا طلبکاریم!؟
به خاطر اینکه
مبادا در فلان مراسم، برای خوندن نماز..
سختی بکشیم ؛ میگیم
یه شــــب که هزار شب نمیشه...
حالا یه امشب رو نماز نخونم!!
❣یادمون نره امام حـسین وسط میدون جنگ نماز اول وقت و ترڪ نکرد!
عاقبت تملق
🍃 بسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
کریم خان زند پس از آن که به پادشاهی رسید، شیراز را به پایتختی انتخاب کرد و از چنان محبوبیتی برخوردار شد که نامش به عنوان سر سلسله زندیه در سراسر ایران پیچید
🍃 روزی عموی او برای دیدنش به پایتخت آمد. کریم خان دستور داد از وی پذیرای کنند و لباس های فاخر به او بپوشانند
🍃 چند روزی از اقامتش نگذشته بود که در یکی از جلسات مهم مملکتی شرکت کرد. با دیدن قدرت و منزلت برادرزاده اش بادی به غبغب انداخت و گفت: کریم خان، دیشب خواب پدرت را دیدم که در بهشت کنار حوض کوثر ایستاده بود و حضرت علی (ع) جامی از آب کوثر به او می داد
🍃 کریم خان اخم هایش را در هم کشید و دستور داد وی را از مجلس اخراج و سپس از شهر بیرون کنند. رؤسای طوایف از او علت این رفتار خشونت آمیز را جویا شدند. کریم خان گفت: من پدر خود را می شناسم
🍃 او مردی نیست که لایق گرفتن جامی از آب کوثر از دست حضرت علی (ع) باشد. این مرد می خواهد با تملّق و چاپلوسی مورد توجه قرار گیرد
✨ اگر تملّق و چاپلوسی به صورت عادت در آید، پادشاه دچار غرور و بدبینی می شود و کار رعیت هرگز به سامان نمی رسد ✨
سحرخیزی
قالَت فاطِمَةُ عليهاالسلام: مَرَّ بى رَسُولُ اللّه ِ صلي الله عليه و آله وَأَنـَا مُضْطَجِعَةٌ مُتَصَبِّجَةً فَحَرَّكَنى بِرِجْلِهِ وَقالَ يا بُنَيَّةَ قُومى فَاشْهَدى رِزْقَ رَبِّكِ وَلاتَكُونى مِنَ الغافِلينَ، فَاِنَّ اللّه َ يُقَسِّمُ اَرْزاقَ النّاسِ ما بَيْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ اِلى طُلُوعِ الشَّمْسِ.
حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: روزى پيامبر خدا صلي الله عليه و آله آمد در حالى كه من پس از نماز صبح خوابيده بودم، پيامبر صلي الله عليه و آله با پاى مباركش مرا تكان داد و فرمود: دختركم برخيز و شاهد روزى پرورگارت باش ـ در طلب روزى بكوش ـ و از غافلان مباش زيرا خداوند روزى مردم را به هنگام سپيده صبح تا طلوع خورشيد تقسيم مى كند.
📚 مسند فاطمة الزهراء: 219
#یادی_از_شهدا
🌷🌷🌷 شهید فخار وصیت کرده بود که قبر من باید خاکی باشد.
شهید فخار شهید شد ولی بر اثر توجه نداشتن به وصیت شهید، بر روی قبر شهید سنگ قبر می گذارند.
فردای آن روز میآیند گلزار، ناگهان میبینند که سنگ قبر شکسته، دوباره سنگ قبر برای آن شهید قرار میدهند.
روز بعد دوباره به گلزار میآیند و با کمال تعجب میبینند که سنگ قبر شکسته است.
شب روز دوم شهید به خواب نزدیکانش میآید و میگوید مگر من وصیت نکردهام که قبر من خاکی باشد و از آن روز تا الان قبر آن شهید در گلزار شهدای کازرون خاکی است.🌷🌷🌷
شیخی بود که
به شاگردانش عقیده می آموخت ،
لااله الاالله یادشان می داد ،
آنرا برایشان شرح می داد
و بر اساس آن تربیتشان می کرد.
روزی یکی از شاگردانش
طوطی ای برای او هدیه آورد،
زیرا شیخ پرورش پرندگان را
بسیار دوست می داشت.
شیخ همواره طوطی را محبت می کرد
و او را در درسهایش حاضر می کرد
تا آنکه طوطی توانست بگوید:
✨ لااله الا الله✨
طوطی شب و روز لااله الا الله می گفت
اما یک روز شاگردان دیدند که
شیخ به شدت گریه می کند.
وقتی از او علت را پرسیدند گفت :
طوطی به دست گربه کشته شد.
گفتند برای این گریه می کنی؟
اگر بخواهی یکی بهتر از آن را
برایت تهیه می کنیم.
شیخ پاسخ داد:
من برای این گریه نمی کنم.
ناراحتی من از اینست که
وقتی گربه به طوطی حمله کرد
طوطی آنقدر فریاد زد تا مرد .
با آن همه لااله الاالله که می گفت
وقتی گربه به او حمله کرد
آنرا فراموش کرد و تنها فریاد می زد.
زیرا او تنها با زبانش می گفت
و قلبش آنرا یاد نگرفته و نفهمیده بود.
سپس شیخ گفت می ترسم
من هم مثل این طوطی باشم
تمام عمر با زبانمان لااله الاالله بگوییم
و وقتی که مرگ فرارسد فراموشش کنم
و آنرا ذکر نکنم.
زیرا قلوب ما هنور آنرا نشناخته است!
آیا ما لااله الاالله را با دلهایمان آموختیم؟
ما و سکه هایی که هدر می دهیم!
⁉️دنیا سکههایش را به ما میدهد و منتظر میماند که ما آنها را در جای درستی هزینه کنیم. ما چه میکنیم؟
دنیل کانمن، توضیح میدهد که در کلاسهایم سکه میاندازم و شیر یا خط میکنم.
به دانشجویانم میگویم که اگر شیر آمد صد دلار از شما میگیرم. اگر خط آمد چند دلار به شما بدهم؟
از لحاظ ریاضی، پیشنهاد پرداخت صد دلار در ازای شیر و دریافت صد دلار در ازای خط، اگر چه سودی ندارد اما زیانی هم ندارد.
اما دانشجویان معمولا وقتی حاضرند روی شیر، صد دلار شرط ببندند که روی خط، وعده ی دویست دلار به آنها داده شود.
🌱 @Ecnahad
کانمن توضیح میدهد که: نکته دردناک #زندگی این است که به ندرت فرصتهایی دست میدهد که #فرصتهای آن دو برابر تهدیدهایش باشند.
#انتخابهای زندگی عموما صد در برابر صد هستند. یا صد در برابر صد و بیست. و شااااید صد در برابر صد و پنجاه.
اما چه باید کرد که انسانهای زیادی در انتظار فرصتی دویست امتیازی، سکه صد امتیازی خود را به گور میبرند.
ما با سکه هایمان چه میکنیم؟ آنها را برای کدام فرصتها نگاه داشتهایم؟ سکهی وقت، سکهی #رابطه، سکه #ثروت، سکه تنهایی، سکه زیستن در شهری که دوستش داریم، سکه امنیت، سکه #لبخند مردم، سکه #مقام، سکه میز، سکه شهرت...
دنیا سکههایش را به ما میدهد و منتظر میماند که ما آنها را در جای درستی هزینه کنیم. ما چه میکنیم؟
روزی واعظی به مردم می گفت:
«ای مردم! هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید،
می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه میرود.»
جوان ساده و پاکدل، که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود.
چون این سخن از واعظ شنید،
بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت به خانه، دعا گویان، پا بر آب نهاد و از رودخانه گذشت...
روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد. آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند.
روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کرد، تا از او به شایستگی پذیرایی کند. واعظ نیز دعوت جوان پاکدل را پذیرفت و با او به راه افتاد.
چون به رودخانه رسیدند، جوان "دعا" گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت،
اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام بر نمی داشت...
جوان گفت: "ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین میکنم، پس چرا اینک برجای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن!"
واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم.
دو تا کارگر گرفته بودم واسه اثاث کشی.
گفتن ۴۰ تومن من هم چونه زدم شد ۳۰ تومن..
بعد پایان کار، توی اون های گرم سه تا 10 تومنی دادم بهشون.
یکی از کارگرا 10تومن برداشت و 20 تومن داد به اون یکی.
گفتم مگر شریک نیستید⁉️
گفت چرا ولی اون عیالواره، احتیاجش از من بیشتره.
من هم برای این طبع بلندش دوباره 10 تومن بهش دادم
تشکر کرد و دوباره 5 تومن داد به اون یکی و رفتن
داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم
اونجا بود یاد جمله زیبایی که روی پل عابر خونده بودم افتادم
بخشیدن دل بزرگ میخواد نه توان مالی......
«همه میتونن پولدار بشن اما همه نمیتونن بخشنده باشن
پولدار شدن مهارته اما بخشندگی فضیلت»
«باسوادشدن مهارته اما فهمیدگی فضلیت..
«همه بلدن زندگی کنن اما همه نمیتونن زیبا زندگی کنن
زندگی عادته اما زیبا زیستن فضیلت...❤️
🌺 عدالت
🍃 بسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
بنا به دستور المعتضد بالله (خلیفه عباسی ) امیر احمد سامانی بر سر عمرولیث از بخارا لشکر کشید هنگامیکه از کوچه باغهای بخارا میگذشت شاخه میوه داری که از باغ بیرون آمده بود توجه او را جلب نمود.
🍃 خواجه نظام الملک در سیر الملوک مینویسد که امیر احمد با خود گفت اگر سپاه دادگری مرا منظور نموده دست به میوه این شاخه نزدند و آن را نشکستند بر عمرو لیث پیروز خواهم شد چنانچه شکستند از همینجا برمیگردم.
🍃 یکی از معتمدان را گماشت و به او دستور داد هر کس این شاخه را شکست او را پیش من بیاور سپاهی که دوازده هزار سرباز و فرمانده داشت از آن کوچه گذشته و هیچ کدام از بیم عدالت امیر احمد به شاخه میوه توجهی ننمودند.
🍃 گماشته پیش امیر آمده توجه نکردن سپاهیان از بعرض رسانید، امیر از اسب پیاده شده سر به سجده نهاد، نتیجه اش این شد که در هنگام روبرو شدن دو لشکر، عمرو لیث با اینکه هفتاد هزار سرباز داشت شکست خورد اسبش او را به میان لشکر امیر احمد آورد و اسیر گشت.
🍃 دادگری امیر احمد به طوری بود که در روزهای برفی سواره بر سر میدان میایستاد تا اگر بینوائی را در بانان مانع از عرض و نیاز و درخواست در این روز سرد شوند، او را ببیند و تقاضایش را انجام دهد.