داستانهای کوتاه
سطح شعور اجتماعى
تصور کنید، مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد.
مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد. به سراغ دارو فروش می رود و التماس می کند. به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد. دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود. به هیچ وجه. حالا مرد ما دو راه دارد. یا دارو را بدزدد و یا نظاره گر مرگ همسرش باشد. مرد دارو را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ نجات می دهد. پلیس شهر او را دستگیر می کند.
کلبرگ، روانشناس و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:
1- آیا کار آن مرد درست بود؟
2- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟
داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید.
وی پس از طرح آن گفت از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید من می توانم میزان هوش و شعور اجتماعی شما را تشخیص دهم و مهمترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود.
هر کس جواب متفاوتی می داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به این سوال پاسخ دادند: -آری، باید مجازات شود، دزدی به هر حال دزدی است. - زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است.
فارغ از بیماری همسرش. - کار آن مرد درست نبود اما مجازات هم نشود. زیرا فقیر است و راهی نداشته.
اما هنگامی که از گاندی این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد. گاندی گفت کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود. چرا؟ زیرا قانون از آسمان نیامده است.
ما انسان ها قانون را وضع می کنیم تا راحت تر زندگی کنیم.
تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم. اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی گناه باشد، دیگر قانون نیست.
جان انسان ها در اولویت است. آن قانون باید عوض شود. گاندی گفت انسان بر قانون مقدم است.
کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت بالاترین نمره ای که می توان به یک مغز داد همین است.
گاندی: "مغز ششم"
بالاترین سطح شعور اجتماعى
داستانی زیبا در فضیلت زیارت امام حسین علیه السّلام
سلیمان أعمش گوید که: در کوفه منزل داشتم و مرا در آنجا همسایه ای بود که طریق اهل بیت نداشت؛ من بعضی از اوقات با او می نشستم و مذاکره می نمودم. در شب جمعه ای به او گفتم: تو چه می گوئی در زیارت حسین علیه السّلام؟ گفت: بدعت است و هر بدعت ضلالت است. و هر ضلالت در آتش است من با نهایت خشم از نزد او برخاستم و به منزل آمدم، و با خود گفتم: چون سحر شود به نزد او می روم و از فضایل مولا أمیرالمؤمنین آنقدر برای او نقل می کنم که از شدّت حزن و غصّه چشمانش گرم شود. سحر به منزل او رفتم و در زدم، صدا از پشت در آمد که در منزل نیست و به زیارت حسین به کربلا رفته است. تعجّب نمودم و به شتاب به سمت کربلا حرکت کردم. آن شیخ را دیدم که سر به سجده گذارده، و از رکوع و سجود خستگی نداشت. بدو گفتم: تو می گفتی که زیارت حسین بدعت است و هر بدعت ضلالت و هر ضلالت در آتش است! چه شد که خود به زیارت آمدی؟!
گفت: ای مرد! مرا ملامت مکن که من از حقّانیت اهل بیت خبری نداشتم. دوش که به خواب رفتم مردی را در خواب دیدم که نه بلند بود نه کوتاه، و از نهایت حسن و بهاء نمی توانم توصیف کنم. او راه می رفت و اطراف او را هاله وار جماعتی احاطه کرده بودند. و جلوی این جماعت مردی بر اسبی سوار بود که دم اسب او چند بافت داشت، و این مرد تاجی بر سرش بود که چهار گوشه داشت، و بر هر گوشه جواهری رخشان بود که در ظلمات شب هر کدام مسافت سه روز راه را روشن می کرد. پرسیدم: آن مرد که دور او را گرفته اند کیست؟ گفتند: محمّد بن عبدالله خاتم النبیین است. پرسیدم که: این سوار که در جلو می رود کیست؟ گفتند: أمیرالمؤمنین علی بن أبی طالب است. آنگاه بر آسمان نظر افکندم دیدم ناقه ای از نور، و بر آن هودجی است و در هوا حرکت می کند. گفتم: این از آنِ کیست؟ گفتند: از آنِ خَدیجَه بنت خُوَیلِد و فاطمه زهراء. گفتم: آن جوان کیست؟ گفتند: حضرت حسن مجتبی. گفتم: این جماعت و این هودج همگی به کجا می روند؟ گفتند که: شب جمعه است و همگی به زیارت کشته شده به تیغ ستم، سید الشّهداء حسین بن علی به کربلا می روند.
آنگاه متوجّه هودج شدم، دیدم رقعه هائی از آن به زمین می ریزد و بر روی هر یک از آنها نوشته است: أمانٌ مِنَ النّارِ لِزُوّارِ الحُسَینِ علیه السّلام فی لَیلَة الجُمُعَة؛ [1] آن وقت هاتفی ندا کرد ما را که: آگاه باشید که ما و شیعیان ما در درجه عالیه ای در بهشت قرار خواهیم داشت! ای سلیمان! من از این مکان مفارقت نمی کنم تا روح از بدنم مفارقت کند. [2]
رقعه هائی که از آسمان به زمین می آید برای امان زائر أباعبدالله علیه السّلام
مرحوم شیخ نوری گوید که: مرحوم طُرَیحی آخرِ این خبر را چنین نقل کرده است که: آن شیخ گفت: ناگاه دیدم رقعه هائی از بالا به زمین می ریزد. سؤال کردم که: چیست؟ گفتند که: این رقعه های امان است برای زوّار حسین علیه السّلام در شب جمعه. من یکی از آنها برای خود طلب کردم. گفتند: این رقعه ها حقّ تو نیست! تو می گوئی: زیارت حسین بدعت است! هرگز از این رقعه ها نخواهی یافت تا آنکه زیارت کنی حسین علیه السّلام را و اعتقاد کنی به فضل و شرافت او! پس من از خواب بیدار شدم و هراسان بودم، و در همان ساعت قصد زیارت سید خودم حسین علیه السّلام را نمودم.
پی نوشت ها
[1] [امان از جانب پروردگار است برای زائرین حسین علیه السّلام در شب جمعه از آتش دوزخ. مترجم ]
[2] بحار الأنوار، ج 45، ص 401
منبع : انوارالملكوت، ج1، ص: 272؛علامه تهرانی ، محمد حسین
عنایت امام حسین علیه السلام به کریم سیاه
آیة الله سید محمد کاظم طباطبایی یزدی مشهور به صاحب عروه (1253 – 1337 ق) برای صله ارحام عازم یزد بود، یک قطعه کفن برای خودش خریده در حرم امیرمؤمنان علیه السّلام همۀ قرآن را بر آن نوشته، سپس در حرم امام حسین علیه السّلام زیارت عاشورا را با تربت براطراف آن نوشته بود، در این سفر این کفن را با خودش به یزد می برد، در شب اول ورودش به یزد، در منزل یکی از دخترانش استراحت می کند، حضرت سیدالشهداء علیه السّلام به خوابش آمده می فرماید:
یکی از دوستان ما فوت کرده، در مزار یزد منتظر کفن است، ما دوست داریم این کفن به او اهداء شود.
بیدار می شود و می خوابد، دوبار دیگر این رؤیا تکرار می شود، لباس پوشیده به قبرستان یزد می رود و می بیند شخصی به نام «کریم سیاه» فوت کرده، او را غسل داده روی سنگ نهاده منتظر کفن هستند.
تا ایشان می رسد، می گویند: کفن را آوردند.
مرحوم یزدی از آن ها می پرسد: شما کی هستید؟ می گویند: همان آقایی که به شما امر فرموده کفن بیاورید، به ما نیز امر فرموده که برای تجهیز و دفن ایشان به این جا بیاییم.
مرحوم یزدی می پرسد: این شخص کیست؟ می گویند: او شخصی به نام «کریم سیاه» است، یک فرد معمولی، ولی عاشق امام حسین علیه السّلام بود، در هر کجا مجلسی به نام امام حسین علیه السّلام برگزار می شد، او بدون هیچ تکلّفی حاضر می شد.
جرعه ای از کرامات امام حسین، ص 97.
ﺗﺮﺳﻴﻢ ﺯﻳﺒﺎﻯ ﺣﻠﻢ
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
ﺭﻭﺯﻯ ﺩﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺷﻴﺦ ﺟﻌﻔﺮ ﻛﺎﺷﻒ ﺍﻟﻐﻄﺎ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎﻯ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﻠﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﭘﻮﻟﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﻓﻘﺮﺍ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﺮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻛﺎﺭ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ.
ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺳﺎﺩﺍﺕ ﻓﻘﻴﺮ ﺧﺒﺮﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺷﻴﺦ ﺟﻌﻔﺮ ﭘﻮﻟﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻴﺦ ﺟﻌﻔﺮ ﺭﺳﺎﻧﻴﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﺩﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻝ ﺟﺪﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ.
ﺷﻴﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺩﻳﺮ ﺁﻣﺪﻯ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ.
ﺳﻴﺪ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﺷﺪ ﻭ ﺁﺏ ﺩﻫﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﺤﺎﺳﻦ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺷﻴﺦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.
ﺷﻴﺦ ﺟﻌﻔﺮ ﺍﺯ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﻭ ﺩﺍﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﺻﻔﻮﻑ ﻧﻤﺎﺯﮔﺰﺍﺭﺍﻥ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻴﺦ ﻋﻠﺎﻗﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﺪ.
ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺩﺍﻣﻦ ﺷﻴﺦ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺷﻴﺦ ﭘﻮﻝﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺳﻴﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﻋﺼﺮ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ.(۱) ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
ﺍَﻟْﺤِﻠْﻢُ ﻧِﻈﺎﻡُ ﺍَﻣْﺮِ ﺍﻟْﻤُﺆْﻣِﻦِ.
ﺣﻠﻢ ﻧﻈﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻣﺆﻣﻦ ﺍﺳﺖ. (2)
۱) ﻓﻮﺍﺋﺪ ﺍﻟﺮﺿﻮﻳﻪ، ﺹ 74
۲) ﻏﺮﺭﺍﻟﺤﻜﻢ
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
🍃سه برادر، مردي را نزد
🍃💐حضرت علي(ع ):💐🍃
آوردند و گفتند اين مرد پدرمان را کشته است.
امام علي (عليه السلام) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتي؟
آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم.
يکي از شترهايم شروع به خوردن درختي از باغ پدر اينها کرد پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مُرد، و من هم همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان زدم و او مُرد.
امام علي (عليه السلام) فرمودند: حد را بر تو اجرا مي کنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت بدهيد.
پدرم مُرده و براي من و برادر کوچکم گنجي به جا گذاشته پس اگر مرا بکشيد آن گنج تباه مي شود، و برادرم هم بعد از من تباه مي شود.
اميرالمومنين (عليه السلام) فرمودند: چه کسي ضمانت تو را مي کند؟
آن مرد به مردم نگاه کرد و گفت اين شخص.
اميرالمومنين (عليه السلام) فرمودند: اي ابوذر آيا ضمانت اين مرد را مي کني؟
ابوذر عرض کرد: بله اميرالمومنين
فرمود: تو او را نمي شناسي و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا مي کنم!
ابوذر عرض کرد: من ضمانتش را مي نمايم يا اميرالمومنين.
آن مرد رفت . و روز اول و دوم و سوم سپري شد...و همه مردم نگران ابوذر بودند که بر او حد اجرا نشود...سرانجام آن مرد اندکي قبل از اذان مغرب آمد و در حاليکه خيلي خسته بود، به نزد اميرالمومنين (عليه السلام) آمد وعرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون تسليم فرمان شما هستم تا بر من حد را جاري کني.
امام علي (عليه السلام) فرمودند: چه چيزي باعث شد تا برگردي درحاليکه مي توانستي فرار کني؟
آن مرد گفت: ترسيدم که "وفاي به عهد" از بين مردم برود.
اميرالمومنين(عليه السلام) از ابوذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردي؟
ابوذر گفت: ترسيدم که "خير رساني و خوبي" از بين مردم برود.
پسران مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از قصاص او گذشتيم... اميرالمومنين (عليه السلام) فرمود: چرا؟
گفتند: مي ترسيم که بخشش و گذشت از بين مردم برود.
و اما من اين پيام را براي شما فرستادم تا "دعوت به خير" از ميان مردم نرود.
🍃🍀🍃
دو همسفر
💎دویست سال پیش دو دوست همسفر شده بودند از کوهها و دشتها گذشتند تا به جنگلی پر درخت رسیدند کمی که در جنگل پیش رفتند صدای خرناس یک خرس قهوه ایی بزرگ را شنیدند صدا آنقدر نزدیک بود که آن دو همسفر از ترس گیج شده بودند یکی از دوستان از درختی بالا رفت بدون توجه به دوستش و اینکه چه عاقبتی در انتظار اوست دوست دیگر که دید تنهاست خود را بر زمین انداخت چون شنیده بود خرس ها با مردگان کاری ندارند .
خرس که نزدیک شد سرش را نزدیک صورت مسافر بخت برگشته روی زمین کرد و چون او را بی حرکت دید پس از کمی خیره شدن به او راهش را گرفت و رفت .
دوست بالای درخت پایین آمد و به دوستش که نشسته بود گفت آن خرس به تو چه گفت ، چون دیدم در نزدیکی گوشت دهانش را تکان می دهد . دوست دیگر گفت : خرس به من گفت : با دوستی همسفر شو که پشتیبان و یاورت باشد نه آنکه تا ترسید رهایت کند . به قول حکیم ارد بزرگ : «دوستی تنها برآیند نیاز ما نیست ، از خودگذشتگی نخستین پایه دوستی است» .
💎شخص ساده لوحي مكرر شنيده بود كه خداوند متعال ضامن رزق بندگان است و به هر موجودي روزي رسان است.
به همين خاطر به اين فكر افتاد كه به گوشه مسجدي برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزي خود را بگيرد.
به اين قصد يك روز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد همين كه ظهر شد از خداوند طلب ناهار كرد.
هرچه به انتظار نشست برايش ناهاري نرسيد تا اينكه شام شد و او باز از خدا طلب خوراكي براي شام كرد و چشم به راه ماند.
چند ساعتي از شب گذشته درويشي وارد مسجد شد و در پاي ستوني نشست و شمعي روشن كرد و...
از «دوپله» خود قدري خورش و چلو و نان بيرون آورد و شروع كرد به خوردن.
مردك كه از صبح با شكم گرسنه از خدا طلب روزي كرده بود و در تاريكي و به حسرت به خوراك درويش چشم دوخته بود
ديد درويش نيمي از غذا را خورد و عنقريب باقيش را هم مي خورد بي اختيار سرفه اي كرد. درويش كه صداي سرفه را شنيد گفت:
«هركه هستي بفرما پيش» مرد بينوا كه از گرسنگي داشت مي لرزيد پيش آمد و بر سر سفره درويش نشست و مشغول خوردن شد
وقتي سير شد درويش شرح حالش را پرسيد و آن مرد هم حكايت خودش را تعريف كرد. درويش به آن مرد گفت:
«فكر كن اگر تو سرفه نكرده بودي من از كجا مي دانستم كه تو اينجايي تا به تو تعارف كنم و تو هم به روزي خودت برسي؟
شكي نيست كه خدا روزي رسان است اما يك سرفه ای هم بايد کرد!
ﺭﻭﺯﻱ ﺍﺣﻤﺪ ﺟﺎﻣﻲ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﺎﻱ ﻣﻨﺒﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻲﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﭙﺮﺳﻴﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺯﻧﻲ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ ﻛﻪ: ﺍﻱ ﻣﺮﺩ ﺍﺩﻋﺎﻱ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﻧﻜﻦ. ﺯﻳﺮﺍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺳﻮﺍﻳﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ. ﻫﻴﭽﻜﺲ ﺟﺰ ﻋﻠﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﮕﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺆﺍﻟﺎﺕ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﺪ.
ﺷﻴﺦ ﺍﺣﻤﺪ ﮔﻔﺖ: ﺑﭙﺮﺱ ﺍﮔﺮ ﺳﺆﺍﻟﻲ ﺩﺍﺭﻱ، ﺗﺎ ﻣﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻫﻢ. ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺁﻥ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻧﺒﻲ ﺁﻣﺪ، ﻧﺮ ﺑﻮﺩ ﻳﺎ ﻣﺎﺩﻩ؟ ﺷﻴﺦ ﮔﻔﺖ: ﺁﻳﺎ ﺳﺆﺍﻝ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻲ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﮕﺮ ﭼﻪ ﺳﺆﺍﻟﻲ ﺍﺳﺖ؟ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻧﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﻣﺎﺩﻩ. ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﻲ، ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻗﺮﺁﻥ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺩﺍﺷﺘﻲ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﺴﺘﻲ. ﺩﺭ ﻗﺮﺁﻥ ﺳﻮﺭﻩ ﻧﻤﻞ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ «ﻗﺎﻟﺖ ﻧﻤﻠﻪ» ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺁﻳﻪ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻧﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﻳﺎ ﻣﺎﺩﻩ. ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﻬﻞ ﺷﻴﺦ ﻭ ﺯﻳﺮﻛﻲ ﺯﻥ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﺪ.
ﺷﻴﺦ ﮔﻔﺖ: ﺑﮕﻮ ﺍﻱ ﺯﻥ ﺁﻳﺎ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺟﻠﺴﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻱ ﻳﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﻭ؟ ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﻲ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻱ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻛﻨﺪ. ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺑﮕﻮ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺁﻳﺎﺍﻡ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﺟﻨﺎﺏ ﻋﺎﻳﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻋﻠﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ؟ ﭘﺲ ﺷﻴﺦ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺷﺪ ﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﮕﻮﻳﺪ. ﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻱ ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪ.
-داستان های الغدیر: تجلی امیرمومنان علی علیه السلام ﺍﻟﻐﺪﻳﺮ، ﺝ 11، ﺹ 395
-داستان های الغدیر: تجلی امیرمومنان علی علیه السلام
سهل شوشتری از بزرگان عرفاست. او میگوید: سه ساله بودم که داییام «محمد بن سوار» شبی از بستر برخواست و مشغول نماز شب شد ـ همیشه کارش این بود ـ آن شب به من گفت: «پسرم! آیا آن خداوند که تو را آفرید یاد نمیکنی؟»
گفتم: چگونه او را یاد کنم؟ گفت: «هر گاه به بستر خواب رفتی، سه بار از دل بگو: خدا با من است و مرا مینگرد و من در محضر او هستم.»
چند شبی جملات فوق را از دل گفتم. سپس گفت: «این جملات را هر شب، هفت بار بگو!» من چنین کردم. شیرینی این ذکر در دلم جای گرفت. پس از یکسال گفت:«تا آخر عمر آن جملات را بگو که همین ذکر، دست تو را در دو جهان میگیرد.» به این ترتیب، نور ایمان به توحید در دوران کودکی در دلم راه یافت و بر سراسر قلبم چیره شد.
📎 كیمیای سعادت، ابو حامد غزالی، به نقل از داستان دوستان، ج 5، ص 257
ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻣﺤﺪّﺛﻴﻦ ﻭ ﻣﻮﺭّﺧﻴﻦ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ:
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﺣﻠﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺳﻮﻝ ﺻﻠّﯽ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ، ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﺰﺩ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﺍﺭﻗﻢ ﮐﻪ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻏﺪﻳﺮ ﺧﻢ ﻧﻴﺰ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﻮﺍﻫﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ؛ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺧﻄﺮ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻏﺪﻳﺮ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﮐﺮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻣﺪّﺗﯽ، ﻫﻤﻴﻦ ﺷﺨﺺ ﻣﺮﻳﺾ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﻴﻤﺎﺭﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺷﻨﻴﺪ ﮐﻪ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﺃﺭﻗﻢ ﻣﺮﻳﺾ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻭ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ.
ﻫﻤﻴﻦ ﮐﻪ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﺍﺭﻗﻢ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻝ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺣﺒﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺮ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ، ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻣﯽﻧﻤﺎﻳﺪ، ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻭﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻟﮕﻴﺮ ﻭ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽﺑﺎﺷﺪ.
ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﯼ ﺯﻳﺪ! ﺁﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺎﻧﻊ ﺁﻥ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺷﺮﻁ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴّﺖ ﻭ ﺣﻖّ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻮﺩﻩ؛ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﯼ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻧﮑﻨﻴﻢ. ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺰﻭﺩ: ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﻳﻀﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﮐﻨﺪ، ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﻳﺾ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺭﺣﻤﺖ ﻭ ﻟﻄﻒ ﺍﻟﻬﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﻳﺾ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻭﺩ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﻌﺎﻝ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﻣﺄﻣﻮﺭ ﻣﯽﻧﻤﺎﻳﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺩﺭﻭﺩ ﻭ ﺗﺤﻴّﺖ ﻓﺮﺳﺘﻨﺪ؛ ﻭ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﺭﺣﻤﺖ ﺍﻟﻬﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﮔﻴﺮﺩ. ﺳﭙﺲ ﺍﻓﺰﻭﺩ: ﺍﯼ ﺯﻳﺪ! ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻓﻀﻴﻠﺘﯽ ﺷﺎﻣﻞ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﺩﺩ؛ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻬﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ. (1).
(1) ﻣﺴﺘﺪﺭﮎ ﺍﻟﻮﺳﺎﺋﻞ: ﺝ 2، ﺡ 3، ﺩﻋﺎﺋﻢ ﺍﻟﺎ ﺳﻠﺎﻡ: ﺝ 1، ﺹ 218، ﺑﺤﺎﺭﺍﻟﺎﻧﻮﺍﺭ: ﺝ 81، ﺹ 228، ﺡ 41
ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﺰﺩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻓﺖ. ﺩﻭ ﻋﺪﺩ ﻣﺘﻜﺎ ﺭﻭﻱ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺷﻜﻞ ﻣﻨﺒﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺍﺵ ﺑﺮ ﻣﻨﺒﺮ ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻲ ﻛﻨﺪ. ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﻣﻲﺷﺪ، ﻳﻌﻨﻲ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺮ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﺶ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻭ ﻛﻤﺎﻝ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﻳﺎﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﻣﻲﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻜﻞ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺣﻲ ﺍﻟﻬﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻄﻠﻊ ﻣﻲﻛﺮﺩ. ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻱ ﭘﺴﺮ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﻣﻲﻧﺎﺯﻳﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻴﻮﺍﻳﻲ ﻛﻠﺎﻡ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﺶ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻲﻛﺮﺩ. ﮔﻮﻳﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺳﺨﻨﺮﺍﻥ
ﻛﻮﭼﻚ ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻗﺒﻞ ﻋﺎﺩﻱ ﻭ ﺭﻭﺍﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﻤﻲ ﻛﺮﺩ، ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺳﺨﻨﺎﻧﺶ ﻭﻗﻔﻪ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻣﻲﺷﺪ ﻭ ﮔﺎﻫﻲ ﻧﻴﺰ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﻲ ﻧﻤﻲ ﺭﺳﺎﻧﺪ... ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭘﺴﺮﻡ، ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺭﺍﺣﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻲ؟ - ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﺜﻞ ﺷﺎﮔﺮﺩﻱ ﺷﺪﻩﺍﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺣﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﺪ، ﮔﻮﻳﻲ ﺷﺨﺺ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺣﺮﻑﻫﺎﻱ ﻣﺮﺍ ﻣﻲﺷﻨﻮﺩ... ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ، ﻫﻮﻝ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻠﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﺵ (ﺣﺴﻦ) ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻮﺳﻴﺪ. ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ: ﺍﺣﺴﻨﺖ، ﻣﺮﺣﺒﺎ، ﭘﺲ ﺗﻮﺑﻮﺩﻱ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺁﻳﺎﺕ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻣﻲﺧﻮﺍﻧﺪﻱ.....
-حیات پاکان : قسمت مربوط به امام حسن مجتبی علیه السلام
ﻣﻨﺎﻗﺐ، ﺝ 4، ﺹ 7
#برگ_سبز
🌺 بصیرت و درک فقهی
🍃 در زمان آیت الله شاه آبادی، استفاده از بی سیم و رادیو در ایران تازه رایج شده بود، ولی چون وسایل ارتباط جمعی به دست حکومت رضاخان اداره می شد، بیشتر برنامه های آن مبتذل، ضد اسلامی و مروج فرهنگ غرب بود.
این امر موجب شد که عده ای از علماء معتقد به حرمت تمام برنامه های آن شوند و به حرمت استفاده از آن فتوا دهند
🍃 در این حال عده ای از مردم نزد آیت الله شاه آبادی رفته، از ایشان درباره ی جواز استفاده از این وسایل سؤال کردند. ایشان ضمن اظهار تأسف از این که این وسیله ی تبلیغ خوب، در دست مسلمانان نیست فرمودند:
«رادیو، همچون زبان گویایی است که هم می تواند به دانش و فرهنگ خدمت کند، هم می تواند گفتارهای ناصواب بگوید. بنابراین، خرید و نگهداری آن برای استفاده از برنامه های مفید، مانعی ندارد.»
🍃 در دورانی که بلندگو تازه رواج یافته بود و تعدادی از علماء، استفاده از آن را مجاز نمی دانستند، ایشان در پاسخ عده ای از مردم که از ایشان پرسیدند: آیا اجازه می دهید بلندگویی خریده و در مسجد نصب کنیم؟
🍃جواب دادند: « این چه سؤالی است؟! حتما" آن را تهیه کنید که تا من زنده ام، حجت بر مردم تمام شود که این وسیله گناه ندارد و نگهداری آن و نیز استفاده از آن در موارد صحیح، نه تنها زیانی ندارد، بلکه لازم است.
مکالمه شوهر روستایی با تلفن ثابت بیمارستان وحکایتی واقعی و بسیار آموزنده :
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند. از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. به زودی برمیگردیم...»
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه میکرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچهها باش.»
مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.»
اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند.
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم، داشت میگفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد، مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد.
بعد آهسته به من گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود! بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود.
از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم میکرد :
♦️ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷـﺪ، ﺑﺎ ﺷﮑﺴـﺘﻦ ﭘـﺎﯼ ﺩﯾـﮕﺮﺍﻥ، ﻣـﺎ ﺑﻬﺘـﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﺨـﻮﺍﻫﯿﻢ ﺭﻓــﺖ!
♦️ﮐﺎﺵ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ خوشبخت ﺗﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ...
♦️ﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﺍﮔﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺷﮏ ﮐﺴﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻃﺮﻑ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺑﺎﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻃﺮﻓﯿﻢ...
ﻭ این ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩن است که زیباست.
آموزش مجازی دانشگاهیان]
#اندیشه | چرا زمان برای آدم ها متفاوت است؟
بسیار شده است که یک ساعت از نظر شما زمان خیلی کوتاه و از نظر طرف مقابلتان بسیار طولانی است. مثلا برای یک بیمار دم مرگ یک ساعت یک عمر است اما برای یک فرد عادی زمانی کوتاه آلوین تافلر در کتابش نوشته است:
وقتی پدر پنجاه سالهای از پسر پانزده سالهاش میخواهد، دو سال دیگر صبر کند تا صاحب اتومبیلی برای خودش شود، این فاصله ۷۳۰ روزه فقط ۴ درصد عمر پدر را تشکیل میدهد، اما این دو سال ۱۳ درصد از عمر پسر را در بر میگیرد. پس عجیب نیست اگر برای پسر این مدت سه یا چهار بار طولانیتر باشد.
به همین صورت دو ساعت از زندگی یک کودک ۴ ساله مساوی است با دوازده ساعت از زندگی مادر ۲۴ سالهاش. اگر از کودک بخواهیم که برای گرفتن یک آب نبات، دو ساعت صبر کند، مثل این است که از مادرش بخواهیم، برای خوردن یک فنجان قهوه، دوازده ساعت انتظار بکشد.
خوب است که تفاوتها را درک کنیم. این تفاوت، نه تنها بین بچهها و ما هست، بلکه بین ما و همه آدمهای دنیا هم هست.
#شوک_آینده
#الوین_تافلر
مترجم #حشمت_الله_کامرانی
#داستان_کوتاه|"ابلیس و طناب شیطان"
✅مردي کنار بيراهه اي ايستاده بود. ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش در گذر است. کنجکاو شد و پرسيد: اي ابليس، اين طنابها براي چيست؟
جواب داد: براي اسارت آدميزاد. طنابهاي نازک براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان، طناب هاي کلفت هم براي آناني که دير وسوسه مي شوند.
سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده را بيرون ريخت و گفت: اينها را هم انسان هاي با ايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند.
مرد گفت: طناب من کدام است ؟
ابليس گفت: اگر کمکم کني که اين ريسمان هاي پاره را گره زنم، خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم.
مرد قبول کرد.
ابليس خنده کنان گفت: عجب، پس با اين ريسمان هاي پاره هم مي شود انسان هايي چون تو را به بندگي گرفت!