یادنامه شهدای روحانی
عنوان : شهيدعطاءالله اشرفي اصفهاني
شهيد آيتالله عطاءالله اشرفي اصفهانيچهارمين شهيد محراب در سال 1279 در ميان خانوادهاي روحاني در خمينيشهر اصفهان متولد شد. پدرش مرحوم حجت الاسلام والمسلمين ميرزا اسدالله،و جد پدري ايشان مرحوم حجتالاسلام و المسلمين ميرزا جعفر،از علماي معروف و از روحانيون معظم بوده اند که نسبت آنها به يکي از علماي جبل عامل که در صدر اسلام به برکت وجود حضرت ابوذر اسلام را برگزيده، ميرسد.
شهيد اشرفي اصفهاني دوران مقدماتي علوم اسلامي را در خميني شهر نزد ميرزا مصطفي گذراند و سپس در سن دوازده سالگي رهسپار حوزه علميه اصفهان شد.وي در مدرسه لوزيه به تحصيل و کسب علوم اسلامي مشغول شد و دروس ادبيات و سطح را نزد اساتيد معروف حوزه علميه اصفهان، حضرت آيتالله مرحوم فشارکي و مرحوم حاج سيد مهدي درچه اي،کسب فيض نمود.
پس از پايان تحصيلات دروس سطح و فقه و اصول،به اصرار زياد دوستان جهت ادامه تحصيل وکسب علوم اسلامي، پس از ده سال تحصيل متوالي در اصفهان، در سن 22سالگي رهسپار حوزه علميه قم شد و ازمحضر مرحوم آيتالله حائري،مؤسس حوزه علميه قم کسب علم نمود. پس از وفات مرحوم آيتالله حائري به مدت ده سال از محضر اساتيد عظام آيات ثلاث(مرحوم آيتالله حجت، مرحوم آيتالله صدر و مرحوم آيتالله حاج سيد محمد تقي خوانساري) بهره گرفت. دراين ايام شهريه متداولي نداشتند ومرحوم آيتالله خوانساري که علاقه و لطف شديدي به ايشان داشتند، توسط آيتالله شهيد صدوقي مبلغي به ايشان کمک ميکردند. وي هم چنين در اين مدت از محضر مرحوم آيتالله فيض کسب علم نمود و اکثر استفادههاي علمي ايشان از دروس مرحوم آيتالله حجت و خوانساري بوده است که تمامي دروس اين دو بزرگوار را نوشتهاند و همه جزوات آن درکتابخانه وي موجود ميباشد.
آيتالله اشرفي اصفهاني يکي از شاگردان معروف آيتالله العظمي بروجردي بودند در اکثر درسهاي ايشان در قم شرکت کرده و حدود دوازده سال از محضر ايشان بهره گرفتند، همچنين هشت منظومه حکمت واسفار(فلسفه) را نزد امام خميني(ره)آموختند.
شهيد اشرفي اصفهاني اکثر شبها را تا صبح به فراگيري علوم حوزوي سپري ميکرد و در تمام اين مدت، نماز شب ايشان ترک نميشد.
در سرماي سخت زمستان نيمههاي شب يخهاي حوض مدرسه را شکسته و وضو ميگرفت و به تهجّد ميپرداخت، هر روز بعد از نماز صبح براي زيارت حضرت معصومه(س) به حرم مطهر مشرف ميگرديد و معمولا زيارت وارث يا جامعه کبير را در آن حرم با صفا تلاوت ميکرد.از سن بيست سالگي تا روز شهادت، مدت شصت سال زيارت عاشوراي امام حسين(ع)را همه روزه ميخواند.
در قسمتي از مصاحبه شهيد محراب اشرفي اصفهاني در باب شهيد و شهادت ميخوانيم:
«در اسلام مافوق مقام شهادت مقامي بالاتر نداريم.براي اينکه در قرآن خداوند عالم در چند جا خطاب به مردم و خطاب به پيغمبر اسلام(ص)ميفرمايد: گمان مبريد شهداي در راه خدا،آنهايي که جان خودشان را در راه خدا داده اند و هدفشان اسلام بوده، مردهاند،بلکه اينها زندهاند، چون جان خودشان را در راه خدا دادند و با خدا معامله کردند و اينها حيات محدود دنيوي را به حيات ابدي مبادله کردند. جان خود را داده اند و از خدا حيات ابدي گرفته اند.
ما تسليم قضا و قدر الهي هستيم وليکن اميدوار هستيم ما چهارمين شهيد محراب باشيم و خداوند از ما بپذيرد و در آن حال اخلاصي هم باشد.»
زنده ياد اشرفي اصفهاني دروس عاليه، جلدين کفايه، رسايل و مکاسب را براي طلاب تدريس مينمود. وي که مورد توجه خاص مراجع بزرگ و فضلا و دانشمندان حوزه علميه بود به دستور حضرت آيت الله العظمي بروجردي همراه با چند تن از مدرسين حوزه قم مأمور رسيدگي به دروس طلاب و محصلين اين حوزه شد و سه سال از جمله ممتحنين ممتاز رسائل و مکاسب در حوزه علميه قم بود. مقام علمي و معنوي شهيد به حدي بود که در سن چهل سالگي توسط مرحوم آيت الله سيد محمد تقي خوانساري براي ايشان گواهي اجتهاد صادر گرديد و همچنين ايشان هشت يا نه اجازه اجتهاد از علماي بزرگ همچون آيتالله فيض، آيت الله صدر،سيد ابو الحسن اصفهاني و آيت الله بروجردي را دريافت کرد. به دنبال تأسيس حوزه علميه کرمانشاه توسط آيت الله بروجردي در سال1335، به دستور ايشان مرحوم آيت الله شهيد اصفهاني و مرحوم آيت الله سدهي، حاج شيخ عبدالجواد جبل عاملي، حجتالاسلام فلسفي و بيست و پنج نفر ديگر از طلاب حوزه قم به کرمانشاه عزيمت نموده و به نشر معارف اسلامي در اين منطقه همت گماردند. پس از وفات آيت الله بروجردي همراهان وي به قم عزيمت نمودند، اما شهيد اشرفي اصفهاني که قصد مراجعت به قم را داشت با ممانعت شديد مردم کرمانشاه اقامت گزيد و از اين پس در امر تقليد، مردم را به امام امت رجوع ميداد.
در ساال 1342 از سوي امام خميني(ره) به سمت نماينده امام در کرمانشاه منصوب شد.
رژيم منحوس پهلوي به دليل فعاليتهاي پيگير و شبانه روزي شهيد سعي داشت تا ايشان را تبعيد کنند، اما به دليل نفوذ شديد وي در ميان مردم و همچنين علاقه شديد مردم کرمانشاه موفق به تبعيد نشد. لکن بارها وي را مورد تهديد قرار داد که چندين بار توسط ساواک و شهرباني دستگير شد. به دنبال شهادت فرزند برومند امام(ره) همراه با ديگر علماي کرمانشاه براي تشکيل بسيج، به سازماندهي تحصنها و راهپيمائيها که اکثرا در مسجد آيت الله بروجردي برگزار ميشد پرداخت.در شب هجرت امام(ره) از عراق به پاريس، مأمورين ملعون ساواک ايشان را دستگير و شبانه به تهران منتقل نمودند. پس از چند روز آزار و شکنجه در زندان کميته شهرباني، به دليل بيماري و ترس از شهادت اين مرد بزرگوار و همچنين فشار علما و مردم، ناچار ايشان را آزاد نمود.
پس از ورود حضرت امام(ره) به ايران، ايشان به اتفاق عدهاي از علماي کرمانشاه و جمع کثيري از مردم اين استان براي استقبال از حضرت امام(ره) به تهران عزيمت کردند. پس از بسته شدن فرودگاههاي کشور توسط بختيار مزدور و ممانعت او از تشريف فرمايي امام(ره)، به اتفاق جمع کثيري از علماي بزرگ ايران در مسجد دانشگاه تحصن کردند.
پس از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي در سال 1358 طي حکمي از سوي حضرت امام خميني(ره) به سمت امام جمعه کرمانشاه منصوب شد واز اين پس در سنگر نماز جمعه،به پاسداري از دستاوردهاي نظام اسلامي و حمايت از ولايت فقيه پرداخت و با تمامي خطوط انحرافي به مبارزه پيگير برخاست.
با آغاز جنگ تحميلي در جبهههاي حق عليه باطل حضور يافت و با رزمندگان اسلام ملاقات کرد و ايشان را مورد تفقد قرار داد. شهيد آيت الله اشرفي اصفهاني در تمامي اين مدت اکثر خطبههايش را اختصاص به مسائل جنگ داد و مردم را به حضور در جبههها و دفاع از حريم انقلاب اسلامي تشويق نمود. خود نيز شخصا لباس سپاه پوشيد و در تيپ المهدي ثبت نام کرد. وي همچنين پس از شنيدن خبر آزادي خرمشهر به اين شهر عازم شد و يک روز بعد در مسجد جامع خرمشهر همراه با رزمندگان اسلام نماز شکر به جا آورد. منافقين کوردل که از نفوذ و سلطه آيت الله در استان مرزي کرمانشاه در هراس بودند بارها وي را مورد تهديد قرار دادند تا اين که سرانجام خورشيد تابان حوزه را در 23 مهرماه سال 1361 در محل برگزاري نماز جمعه باختران، در محراب عبادت هدف تير کينه خود قرار داده و با انفجار بمب، او را که مشتاق لقاءالله بود، به آرزوي ديرين خود که ميخواست چهارمين شهيد محراب باشد رساندند.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد
عنوان : شهيد حجت الاسلام شيخ عبدالله ميثمي
عنوان : شهيد دكتر محمد مفتح
روحاني شهيد دكتر محمد مفتح فرزند محمود، در سال 1307 در همدان متولد شد. وي تحت سرپرستي خانوادهاي دانش دوست و محبّ اهل بيت(ع) رشد و تربيت يافت. پس از هجرت به قم به لحاظ علاقه وافر به كسب علوم الهي در حوزه علميه اين شهر به سرعت مدارج علوم ديني را طي كرد و در محضر اساتيد بزرگواري چون امام خميني(ره)، آيتالله بروجردي(ره)، آيتالله گلپايگاني، علامه طباطبايي و مرحوم داماد به كسب معارف پرداخت.
شهيد مفتح در علوم دانشگاهي نيز موفق به اخذ بالاترين مدرك علمي شد و پس از كسب معارف الهي و معلومات دانشگاهي از سنگر حوزه و دانشگاه، به تعليم و تدريس پرداخت و به پيوند دو قشر دانشجو و طلبه اهتمام ورزيد.
شهيد دكتر محمد مفتح از ابتداي تدريس در دبيرستان به روشنگري دانشآموزان پرداخت. با ارائه شناخت به طلاب علوم ديني، ايشان را به جرگه مبارزه با رژيم منحوس پهلوي سوق داد. وي كه از آغاز به پيوند دو قشر روحاني و دانشجو اعتقادي عميق داشت به رغم جو مخالف آن زمان در اين راستا گامهاي شايسته برداشت.
با اوجگيري مبارزه روحانيت، شهيد مفتح به مبارزه در ابعاد مختلف آن ادامه داد تا اينكه رژيم منحوس پهلوي براي جلوگيري از اين فعاليتها وي را از آموزش و پرورش اخراج و به زاهدان و ديگر مناطق دورافتاده كشور تبعيد نمود. پس از اتمام دوره تبعيد و در پي ممانعت ساواك از ورود ايشان به قم، شهيد مفتح در تهران ساكن شد و با اقامت در تهران فصل ديگري از زندگي سراسر مبارزه خويش را آغاز كرد.
شهيد مفتح در سال48 به اتفاق استاد شهيد مطهري در دانشكده الهيات به تدريس پرداخت. در سال52 امامت مسجد جاويد را عهدهدار شد و هستهاي جهت تجمع نيروهاي مسلمان مبارز ايجاد كرد. استقبال فراوان از برنامههاي مسجد و فعاليتهاي گسترده شهيد مفتح موجب شد كه سال52 ساواك وي را دستگير و مسجد جاويد را تعطيل نمايد.
پس از آزادي از زندان در سال55، دكتر مفتح امامت مسجد قبا را عهدهدار شد و به اين ترتيب پايگاه ديگري براي پيشبرد اهداف نهضت اسلامي تشكيل داد. با داير كردن كلاسهاي معارف اسلامي و ايراد سخنراني و تشكيل كتابخانه و اردوهاي ويژه جوانان، حركت پر شور اسلامي را با آگاه سازي نسل جوان و قشر دانشجو تداوم بخشيد.
شب اول ماه مبارك رمضان سال57 كه مسجد قبا و خيابانهاي اطراف آن مملو از جمعيت بود، شهيد دكتر مفتح به افشاگري حادثه آتش سوزي سينما ركس آبادان پرداخت و با شجاعت و صراحت رژيم پهلوي را مسبب اين فاجعه دردناك معرفي كرد.
در روز سيزدهم شهريور ماه57 كه مصادف بود با عيد فطر، اعلام كرد كه نماز عيد فطر را امسال نيز چون سالهاي قبل در اراضي قيطريه اقامه خواهد كرد. صبح روز سيزدهم شهريور ماه جمعيتي انبوه به سوي قيطريه حركت كرد. نماز عيد با شكوهي وصفناپذير به امامت شهيد مفتح اقامه گرديد و پس از اتمام نماز و ايراد سخنراني اين اجتماع عظيم به راهپيمايي شكوهمند عليه رژيم پرداخت كه در روزنامه عصر از اين راهپيمايي به عنوان بزرگترين راهپيمايي مذهبي، سياسي تاريخ ايران ياد شد. سفير آمريكا در ايران(سوليوان) نيز معتقد بود كه اين تظاهرات به عنوان يك نمايش خياباني در تاريخ نوين ايران بيسابقه بوده است. وي اين حركت را كار يك سازمان مجهز و مجرب ميدانست.
در پي اين جريان رژيم با هر گونه اعتراض خياباني به شدت مقابله كرد و كشتار هفدهم شهريور را در ميدان شهداي تهران طراحي كرد كه اين كشتار نمونه بارز ترس و وحشت رژيم از اقدامات انقلابي بود.
تدريس كتاب منظومه حاج ملّاهادي سبزواري آغازي بود كه او را در رتبه فضلاي حوزه علميه قم قلمداد كنند. تدريس دروس ديني در دبيرستانهاي قم جزء برنامههاي علمي اين بزرگوار بود.
دبيرستان دين و دانش قم، محل تدريس اين عالم عاليقدر بود كه اين مدرسه را شهيد مظلوم آيتالله دكتر بهشتي تأسيس نمودند.
شهيد مفتح با همكاري شهيد دكتر بهشتي، مقام معظم رهبري به مناسبت تقويت پيوند دانشاموزان، فرهنگيان، دانشجويان و روحانيون اقدام به تأسيس كانون اسلامي دانشآموزان و فرهنگيان در قم نمودند كه مسؤوليت مستقيم اين كانون به عهده آن شهيد بزرگوار بود.
حوزه و دانشگاه تا زمان ورود عناصر انديشمندي چون شهيد مطهري و دكتر مفتح سه دوره را پشت سر نهاده بود. اوّلين دوره، وحدت بود كه در يك مدرسه دانشمندان و متفكران ديني و علمي آن زمان به فراگيري علوم مذهبي و علمي ميپرداختند.
دوره دوم جدايي اين دو كانون از يكديگر بود، ولي اين دوري از هم توأم با خصومت و كينه از همديگر نبود. در دوره سوم شاهد ضديت اين دو مركز علمي، نسبت به هم بوديم.
دشمنان حوزه و دانشگاه قبل از پيروزي انقلاب همواره به اين اختلاف دامن ميزدند به گونهاي به طراحي نقشه ميپرداختند كه هر از گاهي عالمي وارسته در حوزه مظان سازش و اتهام قرار ميگرفت و طرد ميشد و دانشمندي متفكر به بي ديني و الحاد محكوم ميگرديد و مرتد به شمار ميرفت.
با تلاش متفكراني چون استاد شهيد مرتضي مطهري و استاد ارجمند دكتر محمد مفتح، دو قشر دانشجو و روحاني نياز به هماهنگي و وحدت را در خود احساس كردند. قشر دانشگاهي درك كرد كه بدون هماهنگي با روحانيتي كه بر عموم تأثير همه جانبه دارد و ناشر فرهنگ اسلام است، هيچ اقدام مثبتي نميتواند انجام دهد. آنچه سبب شد تا روحانيت به دانشگاهي توجه كند اين واقعيت بود كه بدون در نظر گرفتن اقشار صاحب تخصص و داراي توانائيهاي علمي و فني و برخوردار از مهارتهاي پژوهشي رشد و توسعه علمي، فرهنگي و رونق و شكوفايي جامعه ميسر نخواهد شد.
شهيد مفتح راه سعادت امت را در اسلام ميديد و معتقد بود كه برنامههاي عبادي اين آيين انسانها را نجات ميدهد. او طي سخناني فرموده است: «ماه مبارك رمضان يكي از چهرههاي عبادي ما است و ماه دعا، ماه التماس، ماه خودسازي. ديديم چگونه عامل ما بود، بعد از ماه رمضان مردم يكپارچه آتش شدند و جريان هفدهم شهريور نتيجه برنامههاي ماه رمضان بود. آن راهپيمايي عظيم شكننده تاسوعا و عاشوراي ما كه دشمن را به زانو درآورد و در دنيا صدا كرد، در لواي اسلام بود، در برنامه عزاداري حسين(ع) بود، به بركت تاسوعا و عاشوراي حسيني بود.»
توجه به دعا و نيايش جزو انديشههاي تابناك آن شهيد بزرگوار بود. ايشان دعا را يكي از سرمايههاي بسيار ارزنده و از حقايق مسلم قرآن و اسلام ميدانست.
عشق به اهل بيت(ع) جزو برنامههاي تربيتي استاد شهيد بود خود ايشان در مكتب تربيتي پدر اين درس را آموخت و به خوبي به شاگردان تفهيم كرد. آن مجتهد عاليقدر و ژرفانديش و استاد تواناي دانشگاه اعتقاد داشت:
«يكي از مسائل، زيارت و رفتن كنار قبور بزرگان دين و توسل است كه اصل آن از نظر روايات اسلام و روش پيشوايان مسلمين عملي است مقدس و محترم، بديهي است كه اين اعمال خاطره قيام و انقلاب و شجاعت آن بزرگواران را در دلها زنده ميدارد و به ما درس قيام و فداكاري در برابر اسارت و ستم را ميآموزد.
شهيد دكتر مفتح ضمن مبارزه در سنگرهاي گوناگون، تدريس در مراكز آموزشي و دانشگاهي را جهت تربيت نسل جوان و آيندهساز سرلوحه زندگي مبارزاتي خويش قرار داده بود. او اغلب تلاش خود را صرف انجام پژوهش در علوم مختلف مينمود كه مجموعه اين تلاشها، ميراث ارزشمندي شد كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1. روش انديشه
2. حكمت الهي و نهجالبلاغه
3. آيات اصول اعتقادي قرآن
4. ويژگيهاي زعامت و رهبري پيشرفت علوم
5. حاشيه براسفار ملاصدرا
6. ترجمه بعضي از جلدهاي تفسير مجمع البيان
صبح روز سه شنبه 27 آذرماه 58، دكتر مفتح به قصد رفتن به دانشكده الهيات دانشگاه تهران از منزل خارج شد و زماني كه جلوي در دانشگاه حضور يافت، به دست منافقين كوردل، شهد گواراي شهادت را نوشيد و به لقاء يار رسيد.
«اميد بود از دانش استاد محترم و از زبان علم او بهرهاي براي اسلام و پيشرفت نهضت برداشته شود. و حال اميد است كه از شهادت امثال ايشان بهرهاي برداريم.»
امام خميني(ره)
رهبر عظيم الشأن انقلاب، حضرت آيتالله خامنهاي در مورد ايشان فرمودهاند: «ياد شهيد عزيز، مرحوم آيتالله مفتح، آن شمع پر سوز و گداز و روشنيبخش، روحاني پر جد و جهد و صبور، آن مبلّغ دانا و سخنور، آن مبارز شجاع و خستگيناپذير و آن شخصيت متواضع و محبوب گرامي باد. خداوند آن عزيز و يارانش را با شهداي صدر اسلام محشور فرمايد.»
روحش شاد و راهش پررهرو باد
عنوان : شهيد سيد محمد باقر صدر
عنوان : شيخ محمد خياباني
و سرانجام در دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۲۹۹ برابر با ۲۹ ذیحجه ۱۳۳۸ق شیخ محمد خیابانی در خانه یکی از دوستانش به شهادت رسید .
عنوان : محمد حسن شريف ( قنوتي)
عنوان : آيت الله محمد صدوقي
اينجانب دوستي عزيز كه بيش از 30 سال با او آشنا و روحيات عظيمش را از نزديك درك كردم از دست دادم و اسلام خدمتگزاري متعهد و ايران فقيهي فداكار و استان يزد سرپرستي دانشمند را از دست داد . شهيد آيت الله صدوقي از ياران صديق و باوفا و سيساله امام امت بود او يار امام و ياور ملت محروم بودكه بحق در عمل نشان داده بود وي نمونهاي از امام امت بودكه بدون ترديد همه خصائل اخلاقي و روحي و ابعاد حضرت امام وانبياء و صلحاء در وي جمع و خلاصه شده بود او مردي از سلاله پاك تشيع علوي و ادامه دهنده راه حضرت علي( ع) وحسن (ع) و حسين (ع) و ائمه بود شهيد صدوقي عابدي مخلص و زاهدي بيريا بود از كار شبانهروزي و در خدمت مردم بودن هيچ احساس خستگي نميكرد و مقاوم بود . بنده محمد صدوقي در سال 1327 ﻫجري قمري ، 75 سال پيش ، در خانوادهاي روحاني در يزد متولد شدم پدرم مرحوم آقاميرزا ابوطالب يكي از روحانيون معروف اين استان بود . پدرم ، فرزند مرحوم ميرزا محمد رضا كرمانشاهي يكي از علما و بزرگ اين استان بود و ايشان هم فرزند آخوند ملا محمد مهدي كرمانشاهي بودند. سال ورود آخوند ملا محمد مهدي به يزد ، روشن نيست چرا كه ايشان بوسيله فتحعلي شاه از كرمانشاه به يزد تبعيد شدند . تنها مدركي كه ما براي صدوقي بودن داريم و اينكه از نوادههاي مرحوم صدوق بزرگ ميباشيم همان لوح تاريخي جد بزرگ و جد دوم ماست . كه در لوح قبرشان اين جمله هست «الذي كان بالصدق نطوق كيف و هو من نسل الصدوق » كسي كه به صدق و راستگوئي سخن گفت چگونه چنين نباشد و حال آنكه او از نسل صدوق ميباشد . و به اين جهت نيز شهرت ما صدوقي ميباشد . در سال 1348 قمري ، براي ادامه تحصيلات به اصفهان رفتم و رد مدرسه چهار باغ كه حالا مدرسه امام صادق (ع) نام دارد مشغول تحصيل بوديم و پيشرفتمان هم خيلي خوب بود ، كه متأسفانه يك زمستان بسيار سردي پيش آمد و توقف براي ما خيلي سخت شد . شايد متجاوز از بيست روز برف سنگين آمد و كسب و كار و تقريباً همه چيز از دست مردم گرفته شد . هر روز صبح دنبال ذغال و چوب ميرفتيم و ظهر دست خالي برميگشتيم تا اينكه مرحوم سيد علي نجف آبادي يك روز وارد مدرسه چهار باغ شد و ديد كه همه طلبهها دچار كمبود سوخت هستند و بعد دستور داد تا يكي از چنارهاي بزرگ مدرسه را بياندازند و بين طلبهها تقسيم كنند . پس ازمدتي كه خيلي به سختي گذشت از طريق قمشه وآباده بطرف يزد حركت كرديم و اين سفر قريب 29 روز طول كشيد وبالاخره با هرزحمتي كه بود خودمان را به يزد رسانديم . يكسال بعد يعني در سال 1349 قمري براي ادامه تحصيلات با خانواده بطرف قم رفتيم و اقامت ما در شهر قم 21 سال بطول انجاميد مرحوم شيخ عبدالكريم حائري يزدي مؤسس و مدير حوزه علميه قم وقتي كه در قم ما را شناختند مورد لطف و محبت خود قرار دادند و كم كم كار بجائي رسيد كه رفتن خدمت ايشان براي بنده مثل واجبات بود و بعضي ازگرفتاريها كه براي طلاب پيش ميآمد ، خدمتشان عرض ميكردم و ايشان هم كمكهائي توسط بنده به اهل علم نمودند پيشرفت ما در تحصلات خيلي خوب بود تا اينكه در سال 1355 قمري آيت الله حائري از دار دنيا رفتند . بعد از درگذشت ايشان در اثر فشار پهلوي كه ميخواست همه اهل علم را از لباس روحاني خارج كند اوضاع بر اهل علم خيلي سخت شد كه بعداً توسلاتي از اهل علم شد و خيلي مؤثر افتاد . تحصيل درآن دوره خيلي سخت بود بجهت اينكه در آن زمان قم مرجعي نداشت چرا كه مرجع تقليد مرحوم آسيد ابوالحسن اصفهاني بودند كه ايشان هم در نجف اقامت داشتند .آقايان مرحوم آيت الله حجت اين سه سرپرستي حوزه را داشتند و خيلي هم زحمت كشيدند تا وقتيكه مرحوم آيتالله بروجردي بعلت كسالت در بيمارستان فيروزآبادي بستري شدند و درهمين خلال بعضي از اهل قم و مدرسين بفكر افتادند كه ايشان را به قم بياوردند و به همين خاطر نامههائي ازقم بخدمتشان ارسال شد و اشخاصي بنمايندگي از روحانيت با ايشان ملاقات كردند .بنده هم به اتفاق داماد آقاي صدر به بيمارستان رفتيم و بعد همراه مرحوم آيت الله بروجردي به قم آمديم ، عمده سعي و كوشش براي آمدن آقاي بروجردي به قم از ناحيه حضرت آيت الله العظمي امام خميني بود و ايشان خيلي اصرار داشتند كه اينكار انجام بشود . در سال 1330 شمسي كه براي انجام كاري به يزد آمدم ، مرحوم حاج آقا وزيري ، از روحانيون سرشناس يزد پيشنهاد ماندن ما را داد و در اين باره خيلي سعي و كوشش نمود و تلگرافاتي هم به قم شد . آقايان هم با اينكه در پاسخ تلگراف نوشته بودند كه ماندن من درقم ضرورتش بيشتر است مع الوصف پذيرفتند و ما براي هميشه وارد يزد شديم . در اينجا كه ماندني شديم در كنار درس و بحث بعضي از كارها را شروع كرديم از جمله تعمير مدارس مدرسه خان خيلي خراب بود و مدرسه عبدالرحيم خان هم مركز زباله بازار شده بود و مسجد روضه محمديه را هم تعمير نموديم و خلاصه اينكه كارهائي را كه مربوط به روحانيت ميشود شروع كرديم . در آن وقت امام خميني يكي از مدرسين خيلي مبرز حوزه بودند كه همه ايشان را بعنوان اينكه يك مرد فوق العاده است ميشناختند تدريسشان هم خيلي بالا گرفت و با اينكه آقايان مراجع هم بودند ولي تدريس ايشان در قم اولويت پيدا كرد يادم هست كه امام خميني در مسجد سلماسي نزديك محله يخچال قاضي ، تدريس ميكردند و مسجد تقريباً پر ميشد و ايشان يك آقاي معروفي مشتهر به فلسفه و عرفان فقه و اصول و استاداول شناخته ميشدند . بنده در سال 1349 قمري كه وارد قم شدم ، دوسه روز پس از ورود ، با امام خميني آشنا شدم و كمكم آشنائي ما بالا گرفت وبه رفاقت كشيد و گاه در تمام مدت شبانهروزي با ايشان بودم و نميشد مدت طولاني كه در قم بوديم ، انس ما عمده با ايشان بود ونميشد هفتهاي بگذرد و دوسه جلسه در خدمتشان نباشم و يادم نميرود كه يك ماه رمضان حديث «طيرمشوي» از كتاب عبقات را و دوره اين كتاب را در شب نشينيها ئي كه با ايشان و چند تن ديگر از دوستان داشتيم از اول تا آخر مفصلاً خوانده شد . از جمله كساني كه براي آمدن من به يزد سفارش زياد كردآقاي خميني بودند . سال 1341شمسي كه قضيه انجمنهاي ايالتي و ولايتي شروع شد . من با امام خميني تماس مستقيم داشتيم و خيليها اينجا رفت و آمد ميكردند و مديريت جمع كردن آقايان روحانيون و تلگراف كردن راجع به اين انجمنها تقريباً زير نظر بنده بود . مجالس فوق العاده هم و تقريباً هر روز و شب يك اجتماع روحاني تشكيل ميشد و الحمدلله در اثر سعي و كوشش و فشار آقاي خميني دولت مجبور شد كه اين پيشنهاد را لغو كند . بعد از اينكه اين قضيه تمام شد قضيه آن شش ماده پيش آمد كه ازطرف شاه پيشنهاد شده بود و همه ديدند كه اين بدتر از آن قضيه انجمنهاي ايالتي و ولايتي است و كسي هم كه از اول با آن مخالفت كرد آقاي خميني بود بعضي ازآقايان هم از اول حاضر به همكاري نبودند ولي كم كم كار به جائي رسيد كه آنها هم مجبور شدند و گوشه كنار تلگرافهائي ميزدند و اعلاميههائي صادر گرديد در آن موقع از طرف ساواك يك كسي پيش من آمد و گفت كه مأمور مراقب شما هستم . شما چه نقشي داريد ؟ ما هم علناً نقش خود را گفتيم و كارهائي را هم كه انجام داده بوديم گفتيم و اطلاعيهها و تلگرافات را همه را نشانش داديم و گفتيم كه در اين جا تا آخر هم هستيم ، هراقدامي كه قرار است از طرف ساواك نسبت به ما بشود زود انجام بدهيد ولي چون بهانه صحيحي نداشتند نتوانستند ما را تعقيب كنند . در حدود 10 سال است كه بنده خدمت ايشان بودم واقعاً فردي غمخوار براي ملت به نظر ميرسيد بله ايشان تا 5-6 سال قبل كه حالشان مساعدتر بود سعي مينمودند و علاقه داشتند كه كارهاي مردم را خود مستقيماً انجام دهند وبا مردم روبرو شوند ولي از 5-6 سال به اين طرف كه نسبتاً حالت ضعفي پيدا كردند قرار شد دفتر باز كنند و كارها كه سنگين شد به آنجا رجوع شود و سپس مسئول دفتر با ايشان در تماس دائم باشند و مسائل و مشكلات مردم را حل نمايند تا اينكه مسئله انقلاب پيش آمد و در سال 57 كه چهلم تبريزيها در يزد گرفتهشد و ايشان از آن به بعد و هر شب درمسجد حظيره و پس از اقامه نماز صحبت ميكردند و مردم هم سراپا گوش و آماده براي همه چيز ميآمدند و از بيانات ايشان بر عليه رژيم منفور پهلوي استفاده ميكردند و اكثر شبها مردم خبر ميآوردند كه ساواك ميگيرد و ميبندد و تبعيد ميكند و چنين و چنان ميكند و ايشان ميفرمودند من براي همه كار آمادگي دارم و لباسهاي مراآماده كنيد كه اگر قرار است من تبعيد شوم بروم و در اين ايام مرتب جوانهاي پرشور و انقلابي و مسلمان يزد هر شب با وسايل مختلف از قبيل سنگ و چوب و شيشه بنزين ميآمدند و ميرفتند پشت بام حضرت آيت الله و تا صبح آمادگي هر گونه دفاع در مقابل حمله خون آشامان يزيدي را داشتند . ايشان عادت داشتند هر شب بعد از نماز شب كه نزديك اذان صبح بود پياده ميرفتند تا مسجد حظيره براي اقامه نماز و پس از نماز صبح پياده برميگشتند منزل كه اين اواخر منهم سعي كردم بدنبال ايشان بروم و هنگاميكه از مسجد به منزل برميگشتند شروع به خواندن دعا و قرآن ميكردند و اگر خيلي خسته بودند يكي دو ساعت ميخوابيدند. درباره مرحوم آيت الله شهيد صدوقي گفتني بسياراست وفضايل اخلاقي و معنوي و روحي و فكري ايشان شايسته آن هست كه دربارهاش ساعتهاي متوالي بحث شود و من يك نفر هم براي بيان همه ابعاد شخصيت ايشان كافي نيستم بلكه بايد از مجموعه دوستان و آشنايان قديمي ايشان سخناني درباره ايشان شنيد تا بتوان چهرهاي از آن بزرگوار ترسيم كرد . و اما آنچه كه من در مورد ايشان در طول چند سال آشنائي خودم ميدانم اين است كه اين بزرگوار از كساني بود كه در انقلاب بزرگ اسلامي ما نقش قابل توجهاي داشت و دخالت و علاقمندي ايشان به فعاليتهاي انقلاب بيشتر اززماني اوج گرفت كه قضاياي بعد از شهادت مرحوم آيت الله سيد مصطفي خميني در ايران آغاز شده بود . همانطور كه ميدانيد در چهلم شهداي تبريز در يزد در مسجد ايشان يك مجلس بزرگي به رهبري و هدايت ايشان تشكيل شد . خود آن جلسه و پيامدهاي آن جلسه هم يه يكي ديگر از مقاطع حساس و برانگيزاننده انقلاب بزرگ اسلامي بود . در طول يكي دو سال قبل از پيروزي انقلاب مرحوم آيت الله صدوقي محوري بود براي بيشتر فعاليتهاي نه فقط يزد بلكه سراسر كشور و اين بخاطر اين بود كه آيت الله صدوقي شخصيت عيني روحاني محترم و معتبري بود . از خاطراتي كه از ايشان دارم اينكه در 13 محرم سال 1357 بود كه چون شايع شده بود در مسجد حظيره اسلحه هست از طرف رژيم منفور سابق آمدند و درب مسجد را بستند حضرت آيت الله شهيد صدوقي اول تأمل كردند وبعد گفتند اينطور هم كه نميشود كه درب مسجد بسته باشد وهيچكس به مسجد نرود و خودشان بلند شدند با عدهاي ديگر از دوستان و مردم و رفتند بطرف مسجد و تا كه رسيدند به مسجد به مأمورين ساواك و شهرباني و خلاصه عمال رژيم جنايتكار فرمودند درب مسجد را چرا ميبنديد و سينه راباز كردند و رفتند جلو و گفتند ، اگر كاري داريد من آمادهام بزنيد به مردم چكار داريد و اين يزيديان چون آن ابهت و عظمت را درچهره آن شهيد بزرگوار ديدند اصلاً ديگر نتوانستند عرض اندامي بكنند وفقط يكي دو تير هوائي شليك كردند . 1- تأسيس حوزههاي علميه شهرهاي بم تاكستان و شهر كرد. 2- احداث كتابخانه در مسجد حظيره 3- تأسيس دفتر تبليغات اسلامي در يزد و صندوق قرض الحسنه حضرت وليعصر (عج) 4- احداث صندوق خيريه امام رضا (ع) در جهت دادن مقرري و رسيدگي به امور رفاهي افراد بيسرپرست و يتيم . 5- احداث خانههاي رايگان براي اسكان جنگزدگان در محله تخت استاد و خواجه خضر. 6- خدمات پزشكي و درماني: الف – احداث بيمارستان سيدالشهداء(ع) با كليه تجهيزات پيشرفته ب – تأسيس درمانگاههاي زارچ و حيدرآباد و مشتاق. ج- تأسيس بيمارستان سوانح سوختگي آيت الله صدوقي و مركز تحقيقات اعصاب و روان . 7- كمك و خدمات شهيد و حضور مستمر آن بزرگوار در بروز زلزله شهرهاي طبس كرمان و مشهد . 8- آثار ديني و عمراني: الف : احداث مسجد حظيره كه اين مكان پايگاه مهم انقلاب اسلامي در جريان مبارزات ملت مسلمان يزد بشمار ميرفت و هم اكنون پايگاه امت مسلمان ميباشد . ب- مسجد ملااسماعيل كه محل برقراري نمازهاي جمعه و مكان شهادت آن بزرگوار بوده است به همت ايشان احداث شده است . ج- احداث مساجد طهماسب صاحب الزمان (عج) ولي عصر اتابكي قندهاري ابوالفضل سرجمع و دهها بناي ديگر آثار شهادت را بنده از روز دوشنبه در ايشان ميديدم اينطور كه در بين دعاهايشان كه ميخواندند مرتب ميشنيدم كه ميفرمودند خدايا شهادت را نصيب من بگردان و از اين فيض مرا محروم نگردان البته با اين خدماتي كه ايشان به اسلام كردند شهادت براي ايشان خيلي بجا بود ولي فعلاً زود بود وجود ايشان براي انقلاب خيلي ضروري بود ولي خدا لعنت كند دشمنان اسلام را كه كساني را چون قاتل ملعون روسياه تحريك كردند و اينطور باعث شهادت ايشان شد وايشان دو هفتهاي بود كه البته در يزد بودند و براي نماز جمعه حتي المقدور خودشان ميرفتند ولي اين دو هفته گذشته بعلت ضعف كه داشتند نرفته بودند ولي جمعه دهم ماه مبارك رمضان را ميخواستند خودشان بروند كه حتي از قرآن هم استخاره كردند خوب آمد كه ديگر عازم شدند كه بروند و حدود ساعت 5/11 بود كه ازخواب بيدار شدند و رفتند براي غسل جمعه و پس از آن سريعاً به مسجد رفته بودند خلاصه خودم را به مسجد رساندم و پس از اقامه نماز و خطبهها من تقريباً چند متري بيشتر با محل انفجار فاصله نداشتم و از جا بلند شديم كه ايشان از جلويم رد بشوند و بدنبالشان برويم تا پاي ماشين كه يكدفعه ديدم صداي آخي از ايشان بلند شد و گفتند آخ ولم كن و بلافاصله صداي انفجاري بگوش رسيدكه تقريباً همزمانبود و ناگهان ديدم بله جنازه ايشان را مردم ميبرند و پيراهن و لباس ايشان كاملاً غرق بخون شده و اصلاً ديگر چيزي نفهميدم و اينجا بود كه فكر كردم آن منافق ازخدا بيخبر هم يكي از افراد نمازگزار بوده كه بعد فهميدم كه اين جنايت را همين روسياه ملعون انجام داده است من هم شروع كردم به سرو سينه زدم و بيتابي ميكردم در اين حين مرا بردند دفتر آيت الله صدوقي و من ديگر تا شب هيچ چيزنفهميدم و حالت گيجي به من دست داده بود كه بعد آقازاده شهيد بزرگوار يعني حاج آقا شيخ محمد علي آمدند و من ايشان را بوسيدم سپس جنازه شهيد را از بيمارستان افشار آوردند و آقايان حجج اسلام جناب آقاي راشد و انوري جنازه را با نوار چسب و ديگر چيزها بستند يك غسل جبيره دادند و بعد تيمم دادند تا ساعت 6 صبح فردا يعني شنبه كه براي تشييع و دفن آماده شده بود . ایشان در تاریخ 11/4/61 به درجه رفیع شهادت رسیدند. انا لله وانا اليه راجعون – طبع يك انقلاب فداكاري است . لازمه يك انقلاب شهادت و مهيا بودن براي شهادت است . صدوقي عزيز رضوان الله عليه شهيد بزرگي كه در تمام صحنههاي انقلاب حضور داشت و يار و مددكار گرفتاران و مستمندان بود ووقت عزيزش صرف در راه پيروزي اسلام و رفع مشكلات انقلاب ميشد وبراي خدمت به خلق و انقلاب سر از پا نميشناخت . اينجانب دوستي عزيز كه بيش از 30 سال با او آشنا و روحيات عظيمش را از نزديك درك كردم از دست دادم و اسلام خدمتگزاري متعهد و ايران فقيهي فداكار واستان يزد سرپرستي دانشمند را از دست داد و در ازاء آن به هدف نهائي كه آمال اين شهيدان است نزديك شد . من به پيشگاه مقدس بقية الله الاعظم روحي فداه و ملت عزيز و اسلام عزيزتر تبريك و تسليت عرض ميكنم. روح الله الموسوي الخميني دهم رمضان المبارك 1042 |
عنوان : شهيد سيد محمد رضا سعيدي
گر شهادت و شهود
عنوان : شهيد محمد جواد باهنر
حجتالاسلام والمسلمين، دكتر محمدجواد باهنر فرزند علياصغر، در سال1312 در يكي از مناطق محروم شهرستان كرمان و در خانوادهاي ساده و كم درآمد پا به عرصه وجود نهاد. وي از پنج سالگي به مكتب رفت و همراه با خواندن و نوشتن با كلام خدا و قرآن آشنا شد از سن يازده سالگي در حوزه معصوميه كرمان به فراگيري علوم حوزوي پرداخت. شهيد باهنر در سال 1332 به حوزه علميه قم راه يافت و سطوح عالي تحصيلات ديني را در حوزه علميه قم ادامه داد. او در محضر اساتيد بزرگواري چون پير فرزانه انقلاب حضرت امام خميني(ره) و آيات عظام، آقايان بروجردي و علامه طباطبايي تلمذ نمود و دروس خارج، فقه و تفسير و فلسفه را نزد آن بزرگوار آموخت. وي در اولين سال ورود به قم، مدرك ديپلم كامل و پس از آن در سال 1337مدرك ليسانس ادبيات را اخذ نمود. او كه دانش پژوهي پويا و خستگيناپذير بود و همواره در راه تكامل گام برميداشت، با تلاشي چشمگير، موفق به اخذ مدرك فوق ليسانس امور تربيتي و دكتراي الهيات از دانشگاه تهران شد. شهيد باهنر، همواره آموختههاي ديني و الهي خود را در فعاليت و مبارزاتش عليه رژيم ستمشاهي عينيت ميبخشيد. سال37، مقارن با زماني كه دولت وقت، اسرائيل غاصب را به رسميت شناخته بود، وي به ايراد سخنراني پرداخت و با محكوم كردن اين اقدام رژيم، توسط عمّال پهلوي دستگير شد. در سال41 همكاري خود را با نهضت اسلامي به رهبري فقيه عاليقدر حضرت امام خميني(ره) آغاز كرد و در سال42 پس از اعزام به همدان و ايراد سخنراني در ماه محرم، به دفعات دستگير شد. وي همزمان با حمله رژيم منحوس پهلوي به مدرسه فيضيه در فروردين سال42، به سخنراني عليه رژيم پرداخت و در پي آن با دستگيري توسط عمال رژيم به مدت چهار ماه در زندان قزلحصار به سر برد. او كه همواره در بين انجمن اسلامي مهندسين، انجمن پزشكان، مسجد هدايت، مسجد الجواد و حسينيه ارشاد به ايراد خطابه و افشاگري ماهيت رژيم پهلوي ميپرداخت، در سال50 توسط عمال رژيم، از ايراد سخنراني منع شد. وي كه عضو رسمي هيأت مؤتلفه بود و بدين وسيله مبارزات جدي عليه رژيم داشت، عليرغم حكومت نظامي و منع سخنراني، در سالهاي56 و 57 نيز به لحاظ فعاليت و ايراد سخنراني در دانشگاه بازداشت شد. شهيد دانشمند دكتر باهنر در سال57 به فرمان رهبر كبير انقلاب، مأمور تنظيم اعتصابات شد و به عضويت شوراي انقلاب در آمد. او به اتفاق شهيد دكتر بهشتي، رهبر عظيم الشأن حضرت آيتالله خامنهاي و ديگر همفكرانش، حزب جمهوري اسلامي را مبتني بر ايدئولوژي اسلامي و در خط امام، براي تشكيل و سازماندهي نيروهاي مؤمن به اسلام، بنيان نهاد. حجت الاسلام باهنر، پس از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي، در سمتهايي چون: عضويت در شوراي انقلاب، عضويت در تنظيم مدارس، مسؤوليت نهضت سوادآموزي، نماينده مردم كرمان در مجلس خبرگان، نماينده شوراي انقلاب در وزارت آموزش و پرورش و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي انجام وظيفه كرد. دكتر باهنر در كابينه شهيد رجايي، به سمت وزير آموزش و پرورش منصوب شد و نهاد امور تربيتي در آموزش و پرورش را بنيان نهاد. ايشان پس از فاجعه شوم بمبگذاري در دفتر حزب جمهوري اسلامي و شهادت دكتر بهشتي، به عنوان نخستوزير به مجلس معرفي شد و با رأي اعتماد نمايندگان، كابينه خويش را تشكيل داد. دكتر باهنر از سال1336 فعاليتهاي مطبوعاتي خود را آغاز و سالنامه مكتب تشيع را منتشر كرد. وي ضمن تدريس و برنامهريزيهاي گوناگون در جهت نشر فرهنگ اسلامي، به تأليف كتب درسي نيز اشتغال داشت و حدود سي كتاب و جزوه تعليمات ديني، براي تدريس از دوره ابتدايي تا دانشسرا تأليف كرد. از جمله تأليفات ايشان ميتوان جهان در عصر بعثت، شناخت اسلام، خداشناسي و تقاعدات را نام برد. دكتر محمدجواد باهنر، پس از سالها خدمت به اسلام و مسلمانان و عمري مبارزه در عرصههاي گوناگون فرهنگي، سياسي و اجتماعي، سرانجام در روز ميعاد ـ هشتم شهريور ماه 1360ـ در كنار يار و همرزم قديمياش(شهيد رجايي) بر اثر انفجار بمبي كه توسط يكي از عوامل نفوذي منافقين در جلسه شوراي امنيت ملي كشور كار گذاشته شده بود، شهد گواراي شهادت را نوشيد و به لقاءالله پيوست. فقيه عاليقدر و رهبر كبير انقلاب حضرت امام خميني(قدس) در مورد شخصيت برجسته باهنر فرموده است: «آقاي رجايي و آقاي باهنر، هر دو شهيدي هستند كه با هم در جبهههاي نبرد با قدرتهاي فاسد، هم جنگ و همرزم بودند.» همچنين رهبر عظيم الشأن انقلاب، حضرت آيتالله خامنهاي فرمودهاند: «شهيد رجايي و شهيد باهنر، اين دو عنصر خدمتگزار، بايد هميشه به عنوان عناصر فراموش نشدني در خاطرهها زنده بمانند.» در كلامي ديگر نيز فرمودهاند: «در مورد شهيد عزيزمان باهنر بگويم، ايشان يكي از چهرههاي برجسته و استثنايي انقلاب ما و تاريخ ما بوده است.» «هميشه نميتوان فرمولهاي مشابه در بحث به كار برد. سليقههاي مختلف، طرز بحث مختلف ميخواهد. گزاف نيست اگر بگوئيم، همانطور كه ميليونها قيام مختلف ميبينيم، ميليونها روحيه مختلف در زير آن نهفته است و ميليونها طرز برخورد براي تأييد قطعي ميخواهد. اعمالي مرتكب نشويد كه بعدها كه كساني مسلمان ميشوند، ببينند همين كارها، برخلاف دستورات اسلامي بوده است. لااقل نماز خودتان را هم كه هست در مسجد بخوانيد. در آداب معاشرت و اصول اخلاقي و اجتماعي بايد حتيالامكان ساخت تا جلب محبت كرد.» «اين اسلام بود كه به توده مردم، در اين كشور سياست و درس دخالت در سرنوشت را آموخت، اسلام نظارت دائم بر سرنوشت را به مردم تاكيد كرد، تا مردم بيتفاوت از كنار هيچ چيز نگذرند و انتقاد سازنده كنند.» «فرزندانمان به گونهاي آموزش گيرند تا در مبارزه براي گرفتن حقوق خويش كوشا باشند.» «فرزندانمان سياست نه شرقي نه غربي را طوري فراگيرند تا در جهت خودكفايي كشور عمل كرده و ايران را از وابستگي برهانند.» «فرزندانمان بياموزند تا به ملت و كشور خود خيانت نكنند. چگونه خلّاق شدن را ياد بگيرند. از طريق پرورش اسلامي بياموزند كه صادقانه به انقلاب خود خدمت كرده و در تداوم آن بكوشند.»
آثار شهید دكتر محمد جواد با هنر دين شناسي تطبيقي مجموعه آثار(1) مواضع ما در ولايت و رهبري مجموعه آثار(2) گسترش نهضت حسيني مجموعه آثار (3) گذرگاه هاي الحاد مجموعه آثار(4) انسان و خودسازي مجموعه آثار(5) گفتارهاي تربيتي مجموعه آثار(6) سيري در عقايد و اخلاق اسلامي مجموعه آثار(7) مباحثي پيرامون فرهنگ انقلاب اسلامي مجموعه آثار (8) كتاب شناسي شهيد دكتر محمد جواد باهنر
روحش شاد و راهش پر رهرو باد |
عنوان : شهيد مرتضي مطهري
عنوان : شهيد حجت الاسلام مصطفي رداني پور
عنوان : شهيد آيت الله دستغيب
دست جنايتكار آمريكائيان يك شخصيت ارزشمند كه مربي بزرگ و عالمي عامل كه گناهش فقط تعهد به اسلام بود از دست ملت ايران و اهالي محترم فارس گرفت .
بسم الله الرحمن الرحيم بنده سيد عبدالحسين دستغيب ، پدر ما مرحوم آقاي آسيد محمد تقي دستغيب تولد بنده روز عاشوراي محرم 1332 مطابق با 1922 شمسي.
بنده تا سنه 1343 ﻫ . ق كه پدرمان مرحوم شد مقداري از مقدمات را خدمت ايشان ميخواندم بعد از فوت والد كه تقريباً 11-12 ساله بودم تحصيلات را در شيراز ادامه دادم كه عبارت بودند از صرف و نحو بيان ومنطق فقه و اصول ....
آن دوران به علت اينكه مصادف بود با اوايل سلطنت رضا خان قلدر ملعون و جنگ با روحانيت واز بين بردن روحانيت و ضديت با آن نميگذاشتند كسي طلبه شود و تحصيل علم بكند ، و با فشارهاي زيادي كه ميآوردند كمتر كسي ديگر حاضر ميشد تحصيل علم كند و در رشته طلبگي بيايد . به طوري اين ملعون جو را بر عليه روحانيت درست كرده بود كه ميگفتند روحاني عضو فلج اجتماع است و در نتيجه كسي اصلش رغبت خواندن درس طلبگي نكند ، لكن در همان حال خداي تعالي شوقي عنايت كرده بود كه ما به همه سختيها ساختيم و با همه فشارهايي كه تحمل كرديم و بحمدالله تحصيلات را ادامه داديم و در همان اوقات هم دوش به دوش تحصيلات كه ميكرديم در مسجد باقرخان آنجا نيز بعد از نماز به تبليغ اسلام وبر عليه دستگاه پهلوي مشغول بوديم و لذا در همان وقت هم چندبار ما را در زندان كردند ويك دفعه هم بناشان تبعيد بود وبعد فشار آوردند كه اصلش بايد از روحانيت بيرون بروي و 24 ساعت مهلت دادند كه بنده خود را خلع لباس كنم و از روحانيت بيرون روم و مسجد و منبري نباشم . بنده بناچار رفتم نجف اشرف البته اين هم وسيلهاي بودكه خداي تعالي خيري ميخواست براي ما كه آنجا مشرف شويم . درآنجا مدتي خدمت آيت الله شيخ محمد كاظم شيرازي و مرحوم آيت الله اصطهباناتي خدمت اين بزرگان استفاده ميكردم تابعد از شهريور 20 و سقوط پهلوي در سنه 21 به شيراز مراجعت كردم . به شيراز كه آمديم دوستان آمدند براي اينكه در مسجد جامع عتيق اقامه جماعت بشود و منبر در آن برقرار گردد . زيرا اين مسجد جامع عتيق در آن وقت از طرف پهلوي دستور داده شده بود كه تمام مصالحش را بفروشد و دوستان آمدند كه اگر بشود اينجا را يك ادارهاي بكنند شبستانها و صحن مسجد تمام خراب شده بود و ديگر كسي مانع نشد و ما هم رفتيم شبستان وسط را براي انجام برنامهها آماده كرديم كه الحمدلله اجتماع مؤمنين در آنجا روزبه روز زيادتر ميشد و هر روز مقداري از سطح مسجد را تسطيح ميكردند كه بشود نماز خوانده شود بعد هم در ماه مبارك تشويق كرديم مردم را به اينكه از نماز يك ساعت تفسير قرآن مجيد و بيان اخلاق و قواعد و ... داشته باشيم ووقتي از سنه 42 كه حضرت امام خميني اطال الله عمره الشريف در قم نهضت فرمود و امر فرمود كه همه قيام كنند ماهم اجابت كرديم و در اينجا مشغول شديم به مبارزات و آن پيشامدهائي كه شد .
بسم الله الرحمن الرحيم .
خدمت حضرت مستطاب حجت الاسلام والمسلمين آقاي حاج سيد عبدالحسين دستغيب دامت بركاته .
مرقوم محترم كه حاكي از صحت مزاج شريف بود واصل گرديد طوماري هم از اهالي محترم شيراز بوسيله حامل نامه رسيد كه خواستار شده بودند جنابعالي دعوت آقايان را جهت اقامه نمازجمعه بپذيرد و بدين ترتيب مناسب است جنابعالي اقدام فرموده و نماز جمعه را در شيراز بخوانيد ، از خداي تعالي ادامه توفيقات و سلامتي آنجانب را خواستارم .
والسلام عليكم ورحمه الله بركاته
پس از اتصاب شهيد دستغيب دراين سنگرهابا وحدت مردم غيور و مبارز شيراز بسيراري از مشكلات را پشت سر نهادند.
1- بهشت جاودان
2- نقش مطمئنه
3- ايمان
4- معاد
5- خطبه شعبانيه
6- قيام حسيني (ع)
7- گناهان كبيره
8- صلوة الخاشعين
9- فاطمه زهراء و زينب كبري
10- معراج
11- نبوت
12- قلب قرآن
13- معارفي از قرآن
14- سراي ديگر
15- اخلاق اسلامي
16- 82 پرسش
17- رازگرائي قرآن
18- امامت
19- حقائقي از قرآن
20- قيامت
21- خطبههاي جمعه
22- قلب سليم
23- آدابي از قرآن
24- مظالم
25- توحيد
26- داستانهاي شگفت
27- سيدالشهداء
اين كتاب از 148 داستان تنظيم شده كه در هيچ كتابي نوشته نشده است و همراه هر داستاني با نتيجه گيريهاي جالبي كه مؤلف محترم شهيد محراب آيت الله دستغيب نمودهاند علاوه بر اينكه براي خواننده بسيار سرگرم كننده است دانشي بر معلوماتش ميافزايد و ايمانش را به خدا و عالم غيب بيشتر و اميدش را به پروردگارش زيادتر مينمايد .
از خوابهاي صادقي كه نشانههايي از احاطه علمي و قدرتي خداونداست و شفاي بيماران توسط قبور ائمه و بركاتي كه از توسل به ايشان حاصل شده روح ولايت را در دلها ميدمد و درخت دوستي اهل بيت را آبياري ميكند و نشاط تازهاي به جانها ميبخشد .
هر آينه اهل ايمان رستگار شدند آنانكه درنمازشان خاشع ميباشند .
قرآن مجيد
كتاب بينظيري كه از مختصري از اصول عقايد و بخشي از رواياتي كه درفضيلت نماز رسيده شروع ميشود و شرايط قبولي نماز كه موجب نجات از آتش و از هر حج و صدقهاي برتر است برميشمارد . از حضور قلب و چگونگي تحصيل آن و التفات بالفعل و اقوال نماز سخن ميگويد و براي طهارت معنوي كه از مقدمات نماز مقبول است ، پاكي از كبرو فخر و هوي حقد و حسد و عداوت سخن ميگويد ، از معاني باطني نماز و موانع قبولي آن از بيم و اميد در نماز و در خاتمه بخشي از دستورات سير و سلوك را يادآور ميشود .
شهيد آيت الله دستغيب در سال 1341 فعاليت ضد رژيم را در راستاي مبارزات حضرت امام خميني (ره) آغاز كرد و از آن تاريخ مستقيماً با امام در تماس بود واز جانب ايشان در امور مختلف راهنمايي ميشد . پس از جريانات 15 خرداد سال 42 توسط عوامل رژيم آمريكايي شاه دستگير و پس از مدت كوتاهي بطرز معجزهآسايي آزاد گرديد . درسال 1342 مجدداً دستگير و زنداني شد .
شهيد آيت الله دستغيب ازاين تاريخ به بعد كه موج خفقان بر جامعه ايران سايه شوم خود را گسترده بود با زيركي و پايمردي هر چه تمامتر مبارزات ضد رژيمي مسلمانان بخصوص اهالي محترم فارس را رهبري ميكرد .مبارزات پنهاني و سازش ناپذير ايشان درطول حيات رژيم طاغوت به هيچكس پوشيده نيست و در زمان تبعيد امام خميني (ره) ايشان به كرات در سخنرانيها رژيم شاه را زير سؤال قرار ميدادند.
مسجد جامع عتيق كه به همت ايشان پس ا ز سالهاي طولاني مرمت و تجديد بنا گرديد مركزي براي هدايت و ارشاد اقشار مختلف مردم خصوصاً جوانان مشتاق و تشنه معارف اسلامي بود و شهيد دستغيب در حدود40 سال از اين سنگر بذر اعتقاد و ايمان وجهاد و مبارزه و آگاهي واخلاق اسلامي در دلهاي مستعد و جانهاي باطراوت ميكاشت و چه بسيار نهالهاي بارور و پرثمر كه در سايه تربيت و مراقبت اين عارف والامقام ريشه گرفته و به بارنشستند . رژيم كه متوجه شده بود جوانان مسلمان و دانشگاهي و بازاري و ديگر اصناف و اقشار گرد ايشان جمع شده و از اين مركز ارشاد وهدايت ميشوند شهيد دستغيب را در سال 56 ممنوع الملاقات كرد و منزل وي را تحت محاصره خود درآورد اما بلافاصله با عكس العمل شديد مردم روبرو شد و مفتضحانه عقب نشست .
شهيد آيت الله دستغيب همواره در سالهاي اوجگيري انقلاب اسلامي منشاء و محرك خروش انقلابي مردم فارس بود و با مجاهدات و روشنگري هاي خود نقش مهمي در سرنگوني رژيم سفاك و غاصب شاه معدوم ايفا نمود .
شهيد آيت الله دستغيب پس از پيروزي انقلاب به عنوان نماينده مردم استان فارس در مجلس خبرگان شركت كرد و در همين ايام بنا به درخواست كتبي اهالي و بفرمان امام به سمت امام جمعه شيراز منصوب گرديد .
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيهً مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي .
مردم دلير و مقاوم فارس و برادران و خواهران انقلابي شجاع آيت الله حاج سيد عبدالحسين دستغيب اين روحاني مبارز پرهيزگار بدست جنايتكار و دشمنان قسم خورده اسلام و انقلاب شهيد شد و شما بيش از هر كس ميدانيد كه او شخصيت مغتنم و ارزشمند براي عالم اسلام بود آنان كه از سوابق زندگاني اين شهيد بزرگوار آگاهند ميدانند كه او از نخستين كساني بود كه پرچم تبليغ انقلاب اسلامي را در سخت ترين شرايط در استان فارس برافراشت و برمعابر و مجامع نام امام امت را بر زبان جاري ساخت و با دستگاه ظلم وجور به مبارزه برخاست اين چهره پارسا و پرهيزگار در بهترين بخش از عمر پربركتش بياعتنا به زخارف دنيوي همت و نيروي خود را در راه استقرار حاكميت الله صرف كرد و به ياد خدا دل خوش بود كه الابه ذكرالله تطمئن القلوب چهره معظم و دوست داشتني اين مرد خدا محبوبترين چهره در ميان مردم فارس و مورد احترام عميق مردم در سراسر ايران بود روح و بيكينه و صفاي باطن ولحن روحاني او گرميبخش دل مردم بود مردمي كه او را صميمانه دوست داشتند به شخصيت والاي اين روحاني و مبارز و متقي احترام ميگذاشتند هفتاد سال زندگي همراه با طهارت و تقوا وسالها صرف عمر در راه اسلام و انقلاب از اين مرد بزرگوار چهرهاي ساخته بود مورد علاقه و احترام مردم چنين مردي از سلاله پاك پيامبر و از خدمتگزاران صادق و فداكار اسلام وازياران باوفا مهربان امام و امت امروز در شيراز و همراه تني چند از ياران و شاگردان خويش در راه اسلام و قرآن به شرف شهادت نائل آمدند . شهادت اين عالم رباني وسيد بزرگوار سند ديگري است بر پليدي و ناپاكي روح و ماهيت رسواياني كه بقاي خود را در فناي مردان خدا ميجويند.
شهادت اين مرد ميدان تقوا و مبارزه را به مردم شهيد پرور ايران خصوصاً به اهالي غيور فارس و فرزندان و بازماندگان و شاگران آن شهيد تسليت وتبريك ميگويم .
سيد علي خامنهاي
از قول همسرشهيد آيت الله دستغيب نقل ميگردد :
كه ايشان شب جمعهاي كه فرداي آنروز به شرف شهادت نائل شده وبه لقاءالله شتافت دچار حالتي كم سابقه شده و مضطرب بنظر مي رسيدند و آن شب را تا صبح در رختخواب غلطيده و بخواب نميرفتند . اضطراب آن شهيد بزرگوار بحدي بود كه توجه همسرش به وي جلب شده و علت اضطراب را جويا ميشود شهيد آيت الله دستغيب خطاب به همسرش اظهار ميدارد فردا صبح سري ميگويمت.
صبح آن شب وي هنگام عزيمت براي اقامه نماز دشمن شكن جمعه برخلاف معمول عطر زيادي مصرف نموده و خودرا خوشبو و معطر مينمايند وباز هم بر خلاف دفعات پيش هنگام رفتن با علامت دست رفتن خود را اعلام ميكنند وبه نقل از يكي از پاسداران ايشان هنگامي كه از آستانه قدم به درون كوچه ميگذارند آيه شريفه انا لله و انا اليه راجعون را تلاوت ميكنند و بيش از چند قدم از منزل دور شده دچار حادثه و شهيد ميگردند و اینچنین سومین شهید محراب به خیل شهدای جنگ وانقلاب پیوستند.
ديدههابارد
سينهها نالد
دستغيب صد پاره شد ديگر نميآيد
خطبههاي جمعه را ديگر نميخواند
امام جمعه ما به لطافت گل بود و به ملاحت نسيم سحري و به مهرباني باران بهاري ، امام جمعه ما به پاكي سپيده بود . مثل نور جاري بود . آواي الهي او حسين حسين او صداي پاي ياران بود برقلب تفته كوير روح امام جمعه ما جوشش چشمهسار عشق بود بر سنگواره قساوت دل امام جمعه ما پير ديار ما بود نماينده امام بود نمايانگر امام بود عاشق ديار ما بود امام جمعه ما ديگر نميآيد .
ديگر كوچههاي باريك پشت مدرسه خان صداي آشناي او را نميشنود . ديگر قلب خاك با لرزه نرم پاي او از شوق بيتاب نميشود ديگر گل و سنگ كوچه آواز نميخوانند.
خطبههاي جمعه آميزه مهرباني و خشم بود ، تبسم و فرياد مسيح و محمد سلام خدا بر شما مردم ، جانم به فداي شما مردم شما كه با تبعيت از امام امت اطال الله عمره عزت و افتخار را آفريدهاند . ننگ و نفرين بر همه منافقين ننگ بر آمريكا كه هرروز با توطئهاي تازه در صدد نابودي انقلاب الهي ما برآمدهاند امام جمعه ما خطبههاي جمعه را ديگر نميخواند.
هر وقت صحبت از امام ميشد پير مهربان ديار ما چهرهاش برافروخته ميشد بر چشمانش گلخند اشك مينشست گرمي اشك و ملاحت تبسم هميشهاش جانت را آتش ميزد . دو تن از ياران و شاگردان عزيز او دو تعبير دارند كه نغز است و پرلطف آقاي موحدي گفت اگر اين تعبير درست باشد آقاي دستغيب فاني در امام بود آقاي سيد علي اصغر دستفيب روحاني عزيز و دلسوز شهر ما ميگفت : به اتفاق آقاي دستغيب كه به حضور امام رسيديم برخورد ايشان و حالت ايشا ن مثل حالت عبد بود نسبت به مولايش
بچهها هر وقت دلشان براي امام تنگ ميشد بدين آقاي دستغيب ميرفتند.
سرانجام اين شهيد بزرگوار در روز جمعه 20 آذرماه 60 به دست منافقي كوردل به شهادت رسيدند .
عزيزان و نورچشمان ما در جبهههاي جنوب و غرب هر روز با سركوبي اشرار آمريكائي و عقب راندن وبه جهنم فرستادن جنود شيطان براي اسلام سربلندي و عظمت خلق مينمايند .
به طوري كه تاب تحمل اين پيروزيها را از آمريكائيان خارج و داخل منافق و منحرف سلب نموده و بر جنون و وحشيگريهاي آنان افزوده است شما فرضاً شهيد بهشتي را گناهكار بدانيد شهداي ديگر مثل شهيد مدني و شهيد دستغيب كه جز تربيت محرومان و هدايت مردم گناهي نداشتهاند با چه انگيزه شهيد ميكنيد .
دست جنايتكار آمريكائيان يك شخصيت ارزشمند كه مربي بزرگ و عالمي عامل كه گناهش فقط تعهد به اسلام بود ازدست ملت ايران واهالي محترم فارس گرفت و حوزههاي علميه و اهالي ايران را به سوگ نشاند حضرت حجة السلام و المسلمين شهيد حاج سيد عبدالحسين دستغيب را كه معلم اخلاق و مهذب نفوس و متعهد به اسلام و جمهوري اسلامي بود با جمعي از همراهانش به شهادت رساندند.
عنوان : سيد عبدالكريم هاشمي نژاد
در روز شهادت امام جواد (ع) يكي از فرزندان و تبار آن خانواده به شهادت رسيد من از نزديكي با او شهيد هاشمي نژاد و خصال و تعهدش آشنابودم و آن را لمس كرده بودم و مراتب فضل و مجاهدت او بر اشخاص آشنا پوشيده نيست .
از مهمترين سرچشمههاي حيات فكري در جامعه وجود عالمان مجاهد ونستوه است كه با خورشيد فروزان خود به پرورش استعدادها ميپردازند و جانها و روانها را سيراب و زنده ميكنند اين قبيل انسانهاي فداكار وانديشمند با سخن و بيان و قلم و نهايت با مرگ خويشتن تامين كننده حيات فكري و زندگي جامعه ميشوند ، شهيد عزيز ما حجت الاسلام والمسلمين دكتر هاشمي نژاد ازاين مصاديق است اين شخصيت برجسته براي كشور و انقلاب ذخيرهاي الهي بودند .
ايشان درسخن زباني چون شمشير مالك اشتر داشتند و در استدلال و منطق در دفع افكار التقاطي همانند هشام ابن حكم كوبنده بودند .
يادي از او در اين يادنامه شهيدان به ميان ميآوريم به اميد اينكه همه ما رهرو و ادامه دهنده خط او باشيم . انشاءالله
سيد عبدالكريم هاشمي نژاد در سال 1311 شمسي در يك خانواده فقير ، ديده به جهان گشود . پدر بزرگوارش مرحوم سيد حسن يك كاسب مسلمان و معمولي بود ، شهيد در وصف كسب و كار پدر ميگويد:
پدرم يك كاسب معمولي بود و مغازهاي داشت اما سطح فروش او كالاهايي كه عرضه ميكرد بسيار بسيار ناچيز بود ، مخصوصاً در اين اواخر بطور عمده ميشود گفت كه مغازه ايشان يك شعبه فروش نفت بود .
در سالهاي سياهي كه سلطه رضا خان قلدر بر همه مملكت سايه شوم خود را انداخته بود سيد عبدالكريم پا به محفل علم و دانش گذاشت . به اين نيت كه با فرهنگ دين و دانش ميتوان در مقابل ديكتاتوري ايستاد و با آن مبارزه كرد .
در كنار تحصيل علم ، با معرفتي كه پدر بزرگوارش نسبت به اسلام و اهل البيت (ع) داشت ، او هم در مجالس مذهبي و معنوي شركت ميكرد و به تهذيب روح خود نيز ميپرداخت ، عبدالكريم در پاي منابر روضه و با عشق به امام حسين (ع) تربيت شد . . بخوبي به اين نكته پيبرد كه بايد مثل جد بزرگوارش بر عليه ظلم فريادگر باشد .
سيد حسن پدر بزرگوارش آينده درخشان فرزند را دريافته بود جز به تحصيل و كسب علم او به چيز ديگري فكر نمي كرد . عبدالكريم هم چون رنج و زحمات پدر را شاهد بود . پس از تعطيلي مدرسه ، بعدازظهر هر روز به سوي مغازه پدر ميشتافت ، و با دستان كوچك و پرمحبتش ظرف بزرگ نفت را جابجا ميكرد و سردي هواي بهشهر را با گرمي كمك به پدر رفع و نياز مردم را برطرف مينمود .
عبدالكريم در ميدان جاذبه حوزههاي علوم اسلامي قرارگرفت و با شور وشوق فراوان و موافقت كامل پدر و مادر مومنهي خود ، به حوزه علميه مرحوم آيت الله كوهستاني در 6 كيلومتري بهشهر گام نهاد .
او با همتي بلند در اين مسير گام برداشت و حوزه كوهستان با آغوش بازپذيراي جوان چهاردهساله شد . از اينكه در حوزه علميه آيةالله كوهستاني و در محضر استادي بزرگ زانوي شاگردي ميزند بينهايت خوشحال بود . مرحوم كوهستاني در اوج خفقان رضا خان از نجف اشرف با كولهباري از علم به بهشهر آمدند ، بدون هيچ هراسي از قدرت ديكتاتور وقت به تأسيس حوزه علميه پرداختند و به ترويج مذهب شيعه همت گماشتند .
ساده زيستي استاد، درس بزرگي براي سيد عبدالكريم بود و شهيد بزرگوار اين درس را بخوبي آموختند . در كنار اين ساده زيستي روحيه مبارزه و علم و دانش را نيز استاد گرفتند . هنوز نيمي از عمر مباركش نگذشته بود ، طلبهاي جامع و كامل گرديد .
روستاي كوهستان با همه عظمت كه وجود آيت الله كوهستاني افتخار و زينت بخش آن بود ، اما براي شخصي چون هاشمينژاد ، بسان رودخانهاي بود كه بايد او را متصل به دريا كند، جلوه ميكرد .
دريايي كه سيد عبدالكريم بدنبال آن بود ، حوزه علميه مباركه و مقدسه قم شريف بود . علاقه هاشمي نژاد براي هجرت به حوزه علميه قم بر اعضاي خانواده پوشيده نبود . پدر كه شناختي كافي از پسر داشت و سعي مينمود تا از استعدادهاي خدادادي بهرهبرداري كند ، با اين هجرت مخالفت ننمود و شهيد هاشمينژاد با همه مشكلات خود را به قم رساندند . بسان ماهي كه به دريا رسيده باشد، احساس آرامش و سكون كرد .
آيت الله كوهستاني به شاگردان سفارش كرده بود كه در قم از محضر استاد اخلاق مرحوم شيخ علي كاشاني بهره بگيرند . براي عبدالكريم آيت الله كوهستاني و شيخ علي كاشاني حكم استاد و پدر داشتند . لذا در غم فراق آندو به شدت متأثر و غمگين شدند .
صله رحم را خيلي بها ميداد ، در اوقات تعطيلات و تبليغات كه در حوزه كلاسها درس تعطيل بود ، با همه مشكلات خود را به بعضي از اقوام و آشنايان ميرساند كه درروستاهاي صعب العبور بهشهر زندگي ميكردند ، تا تجديد ديدار و صله ارحاميباشد .
در قم با جديت تمام در درس خارج اصول و فقه حضرت امام خميني وآيت الله بروجردي شركت ميكردند و از چشمه زلال اين دو بزرگواربهره ميگرفتند .
درسال 1335 ازدواج كردند ، يكسال بعد از ازدواج ايشان پدر بزرگوارش را از دست داد . سالها از حضور سيد عبدالكريم در حضور علميه گذشته بود واز درياي بيكران علم و معنويت بهرهها گرفتند .
نگارش كتاب مناظره دكتر وپير بيان كننده بسياري از حقايق اسلام در قالب داستان بود.
بگونهايي كه به درجه عالي اجتهاد نائل گشتند .
مجتهد عاليقدر سيد عبدالكريم هاشمينژاد درسال 1337 در حاليكه بيست وشش سال از سن مباركش نگذشته بود اولين اثر علمي و قلمي خود را هنرمندانه و با شيوهاي نو و جذاب براي جامعه آنروز به سبك رمانتيك و داستاني نوشتند .
شهيد بزرگوار و دانشمند فرزانه پس از سالها تحصيل در حوزه علميه قم ، درسال 1340 به نيت تبليغ رسالت ديني و انقلابي به بارگاه ملكوتي حضرت رضا (ع) شتافتند و پايبندي كوي رضوي را انتخاب كردند .
سيد عبدالكريم در مشهد مانند جد بزرگوارش امام رضا (ع) غريب بودند اين غربت طولي نكشيد كه دوستاني بززگوار چون حضرت آيت الله خامنهاي و حجت الاسلام و المسلمين آقاي واعظ طبسي پيدا كردند و او را از تنهايي بيرون آوردند و جمعي صميمي شدند.
اولين بار با آقاي واعظ طبسي در مدرسه نواب يك برخورد كوتاه داشت . اين ديدار زمينه را براي دوستي عميق آن دو در آينده فراهم كرد . ديدارهاي بعد و مكرر در محضر استاد آيت الله حاج شيخ مجتبي قزويني و در درس معارف و فلسفه اين استاد بود كه آن دو را بيشتر با هم آشنا كرد و بعدها قرار گذاشتند براي تحكيم دوستي به منزل يكديگر بروند .
در حوزه علميه مشهد به تدريس دروس بالاي حوزه پرداختند مدتي نگذشت كه شيوه و اطلاعات وسيع ايشان و تسلط به تدريس زبانزد همگان گرديد .
جناب آقاي واعظ طبسي از آن دوران ميگويند : آشنايي من با شهيد هاشمينژاد به سالهاي قبل از رحلت مرحوم آيت الله بروجردي بازميگردد . اولين بار با ايشان در مدرسه نواب يك برخورد كوتاه داشتم كه اين ديدار زمينه را براي دوستي ما در آينده فراهم كرد ...
شهيد هاشمي نژاد در حوزه درس ميگفت و در درسها مسايل سياسي را به خوبي براي طلاب مطرح ميكرد و آنان نيز ديدگاههاي شهيد را ميگرفتند وبه ديگران منتقل ميكردند .
مقام معظم رهبري دراين خصوص ميفرمايند : وقتي مبارزات سال 1341 آغاز شد آقاي هاشمينژاد جزو فعالترين عناصر و فعال محسوب ميشد .
درسال 1342 بود كه وي در تهران سخنراني داشت كه پس از آن او را به همراه عده زيادي از ديگر علما و خطباي تهران دستگير كردند در مشهد دريكي از فصول منبرو سخنراني كه دقيقاً يادم نيست دهه فاطميه بود يا مناسبت ديگري . او سخنرانيهاي مفصلي ايراد كرد و در آن جا لوايح شش گانه شاه را كه آن روز با هياهوي بسيار از آن اسم برده ميشد و بنا بود كه به اسم انقلاب به زور به خورد افكار عمومي شود حلاجي كرد .
در گزارش ساواك خراسان آمده بود : طبق گزارش مأمورين آقايسيد عبدالكريم هاشمي نژاد فرزند سيد حسن در شب اخير (22-19/4/42) در جلسه مسجد فيل كه توسط عدهاي از اصناف پايين خيابان تشكيل گرديده بود شركت و مردم را عليه مقامات دولتي تحريك و تشويق ميكند و به جريان انتخابات آزاد شديداً حمله مينمايد . چون گفتن اين گونه مطالب در وضع موجود بر خلاف مصالح مملكت بود ، لذا در شب (23/7/42) مأمورين شهرباني به منظور جلب نامبرده به مسجد مراجعه مينمايند ، ولي اطرافيان مشاراليه كه از جريان مطلع شده بودند خودرا براي مقابله با قواي انتظامي آماده نموده و روي اين اصل با دستگيري نامبرده پليس با مقاومت شديد طرفداران وي روبرو شد كه مجبور به شدت عمل گرديده و در نتيجه دو نفر به اسامي مهدي يوسفي فرزند حسن و ماشاءالله ژاكت فروش مقتول و پنج نفر ديگر مجروح گرديدند .
در مشهد فشار و اختناق دستگاه خيلي زياد بود و ساواك روي او حساسيت زيادي داشت . وي ناگزير بود كه مقداري را به ملاحظه بگذارند و فقط در فصول منبر كه جهت سخنراني به شهرستانها مسافرت ميكرد به هدايت افكار و بسيج مردم مشغول باشد . البته ايشان دراين خلال دست به تأليفاتي زدند و كتبي را منتش كردند .
وي در حوزه تدريس ميكرد و هم فعاليت اجتماعي او در اين دوران بود او كانوني براي جوابگويي به پرسشهاي مذهبي جوانها تأسيس كرده بود كه در آن جا جوانان عقدههاي ذهني خود را باز مينمودند. از سال 1351 فعاليتهاي سياسي آقاي هاشمينژاد مجدداً گسترش پيدا كرد . با مسافرتهايي كه به شيراز و اصفهان داشتند به سخنرانيهاي افشاگرانه پرداختند ،در اصفهان دستگير شدند و روانه زندان گرديدند .
بعد از آن (ازسال 1351 ) فعاليتهاي مشترك ما شروع شد . اوبا جمع كوچكي كه آن روز كار ميكرديم و كارهاي پنهان از چشم دستگاه را سر وسامان ميداديم مشغل همكاري شد . با پيوستن آقاي هاشمي نژاد به آن جمع ما نيرو و نشاط تازهاي گرفت و فعاليتهاي گستردهتري را شروع كرد. در سال 1353 و 1354او مجدداً به دنبال فعاليتهاي سياسي تند وبيپروايي كه داشت به اتفاق آقاي طبسي در مشهد دستگير شد .
اين بار گرفتاري او در زندان 2 سال به طول انجاميد . در اواخر سال 1355 او در زندان مشهد ازنزديك با گروهكها آشنا شد .
از همان اوقات بود كه كينه آقاي هاشمي نژاد در اين گروهك منافق پديد آمد زيرا او از نزديك چم و خم كارهاي آنها را ديده بود و دورويي و نفاق آنها و انحرافات فكري آنها را از نزديك لمس كرده بود. وقتي از زندان بيرون آمد ضمن اين كه انحرافات اين گروه را به خوبي ميدانست درصدد آن بود كه شايد بتواند با ملاطفت و ملايمت و نصيحت به مسير صحيح بكشاند و در اين راه چه كوششها كه او نكرد .
در سال 1357 كه شعله انقلاب روشن شده بود به تدريج او در مشهد يكي از گردانندگان اصلي حركتهاي مردمي شد.
من وقتي كه در آن سال از تبعيد به مشهد بازگشتم ديدم كه شهر بر محور ايشان و آقاي طبسي ميگردد.
آقاي هاشمي نژادنقش بسيار مؤثري در جريانات پيش ازانقلاب داشت ، او به اتفاق برادر عزيز ديگرمان آقاي طبسي توانست كه پادگان مشهد و پادگان لشكر 77 را از دستبرد افراد فرصت طلب دور نگه دارد . و سلاحها را حفظ كند و شهر را آرام نگه دارد و اداره نمايد .
در انتخابات خبرگان شهيد هاشمينژاد انتخاب شدند و براي تدوين قانون اساسي به تهران رفتند . بعد از آن وي در مشهد مشاغل رسمي را قبول نكرد اداره كلاسهاي درس و اداره حزب جمهوري اسلامي شاخه مشهد واداره فكري جوانان آن سامان به عهده آقاي هاشمي نژاد بود اينها مسئوليت هايي بودند كه او با كمال قدرت از عهدهشان برميآمد .
پنجاه ونه سال از زندگي پربركت و پرفراز و نشيب سيد عبدالكريم در اين دنياي خاكي گذشته بود ، او با قلبي سرشار از اخلاص و ايمان گمشدهاش را در وصال يار جستجو ميكرد .
امام خطاب به او سالها قبل از پيروزي انقلاب فرمودند : من با اجل طبيعي ازاين دنيا ميروم تو به فكر خودت باش.
با اين وعده در انتظار روزي بودكه شربت گواراي شهادت را بنوشد چهره سرخش نيز گواه بود و اين سرخي پيراهن را خبر ميداد تا در مسير كاروان شهدا ء لقب سرخجامگان انقلاب اسلامي را بدست آورد.
جناب آقاي واعظ طبسي درعالم خواب ميبيند :
شهيد مظلوم بهشتي وارد مشهد شد ، و در صحن امام نشست وبا آقاي هاشمينژاد خيلي گرم و صميمي مشغول صحبت گرديد . وقتي من (واعظ طبسي ) وارد شدم تا با اين دو به عنوان مهمان صحبت كنم ناگاه شهيد بهشتي با همان حالت تواضع و فروتني و چهره بشاش جلو آمد و گفت شما فعلاً تشريف داشته باشيد با شما فعلاً كاري نداريم بلكه با آقاي هاشمي نژاد كمي كار خصوصي داريم .
امير يغمايي اين منافق روسياه و معاون اطلاعات سازمان منافقين ميگويد : طرح ترور به دست جلال و شهاب دو تن از اعضاي سازمان ريخته شده بود . در طرح بنابراين بود كل كلاسي را كه هاشمينژاد در آن تدريس ميكرد بزنند ولي بعداً متوجه شدند هادي علويان قابل شهيد هاشمينژاد لو رفته است گفتند : چون طبسي در حال حاضر در مكه است و هاشمينژاد فرد اول مشهد است اگر او را ترور كنيم كمر سيستم و رژيم در مشهد ميشكند به همين دليل نارنجكي به هادي علويان كه در دكه كتاب فروشي صحن حرم كار ميكرد دادند و قرار شد به بهانه خريد كتاب و پوستر به حزب برود و در دستشويي حزب ضامن نارنجك را بازكند و موقع خروج هاشمينژاد از كلاس او را از بين ببرد .
ساعت 8 صبح شهيد هاشمينژاد در حال خروج از حزب جمهوري اسلامي بودند ، كه بدست اين منافق كوردل به شهادت رسيد . منافقين قرار بر اين داشتند كه ترور را در كلاس انجام دهند كه عدهاي ديگر نيز به شهادت برسند كه به علت نرفتن شهيد هاشمينژاد در آن روز عمليات طرح ترور به روز بعد يعني روز سهشنبه هفتم مهر ماه 1370 موكول شد كه مصادف بود با شهادت حضرت جوادالائمه (ع) .
حضرت آيت الله خامنهاي ميفرمايد : منافقين كار نيمه تمام ساواك در به شهادت رساندن شهيد هاشمينژاد را به انجام رساندند.
او به خدا پيوسته و بر سفره انعام خاص پروردگار شهيدان نشسته بود :«ولاتحسبن الذين قتلوا فيسبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون»
كسانيكه درراه خدا كشته شدهاند مردهمپنداريد بلكه آنها زنده ونزد پروردگارشان روزي داده ميشوند.
وقتي بعد از شهادت برادرمان رجائي قرار شد از طرف حزب كانديدايي معرفي شود و آنروز هنوز تصميم نگرفته بوديم كه روحاني همميتواند رئيس جمهور بشود . مطرح بود كه شايد غيرروحاني باشد . آقاي هاشمينژاد از مشهد بخاطر همين مساله آمد تهران اين جا تلاش خيلي كرد كه اين فكر را تعقيب نكنيم و بگذاريم يك نفر مورد اعتماد مردم كه همه مردم بتوانند راي بدهند انتخاب بشود و ايشان ميگفت : فعلاً غير از روحانيت اين حالت را نميتواند داشتهباشد . اصرار داشت و اين كه آيت الله خامنهاي بالاخره حاضر شدند كه كانديدا بشوند ايشان را خيلي شادكرده
بود كه موفق شد .
من يك سال مسافرت كردم به بهشهر مرحوم هاشمينژاد به بهشهر آمد و من در جاي ديگري بودم و منزل كسي بودم كه با اصرار ايشان مرا دعوت كردند به منزلشان كه درمنزل ايشان يك اطاقي داشت يك اطاق ساده با همان حصيرهاي كه در آن روز در مازندران معمول بود و يك تختي داشت و اطاق بسيار سادهاي بود كه آنجا از ما پذيرايي ميكرد و در بهشهر شب و روز با ايشان بوديم و من از نزديك با روحيات و معنويات و افكار ايشان آشنا شدم و ديدم الحق انساني است با ارزش و ارزنده .
در يك سفر تبليغي بود كه ماه مبارك رمضان را در ساوه با هم در يك جا به تبليغات خوب دلسوزانه و توام با تحليل خوب مسايل روز كه اين هم براي من فراموش شدني نيست .
عنوان : حاج آقا مصطفي خميني
|
عنوان : حاج شيخ فضل الله محلاتي