لطیفه های ادبی 1
۱ـ .شخصي نزد طبيبي رفت و گفت : دردي دارم آن راعلاج کن
طبيب پرسيد چه دردي داري ؟
مريض گفت : چند روز است که موي من درد مي کند!
طبيب پرسيد : امروز چه خورده اي ؟
مريض گفت : نان و يخ!
طبيب گفت : سبحان الله نه دردت به درد آدميان مي ماند و نه غذايت به غذاي عالميان!
۲ـ پيرزني در آينه نگاه مي کرد ديد چشم هايش گود رفته , صورتش چين خورده و رنگش پريده است
با خود گفت: معلوم ميشود ديگر مثل قبلاً آينه نمي سازند!
پس گردني فضيلتش آن است که حسن خلق مي آورد , خمار از سر به در مي کند , بد رامان
را رام مي سازد و ترش رويان را منبسط مي سازد و ديگران را مي خنداند , خواب از چشم
مي ربايد و رگ هاي گردن را استوار مي سازد !!
1- يکي از افسران خارجي به ناپئون گفت : ما براي کسب شرف و فرانسوي ها براي پول جنگ ميکنند .
ناپلئون گفت : بله ؛ انسان هميشه طالب چيزي است که ندارد !
2 - يکي از دانشمندان گوش بزرگ و درازي داشت ، شخصي از راه استهزاء و مسخره به او گفت : گوش هاي شما براي يک انسان دراز است .
دانشمند گفت : بله ؛ گوش هاي شما هم براي يک جثه ي يک الاغ کوتاه است .
گفت : هر دو پاي يک نفر دشمن را از قوزک بريدم .
گفتند : چرا سرش را نبريدي ؟
گفت : سرش را کس ديگري بريده بود !
1 - حسودي شب در خواب ديد که با حاتم طائي رو برو شده است و از او طلب کمکي کرد . حاتم گفت هرچه از من بخواهي به تو خواهم داد به شرط آنکه دو برابر آن را به همسايه ات بدهم ، حال هرچه مي خواهي بگو . حسود کمي فکر کرد و گفت حالا که هرچه به من مي دهي و دو برابرش را نصيب همسايه ام مي کني از تو مي خواهم که يک چشم مرا کور کني !
2 - انيشتين روزي به چارلي چاپلين نابغه ي سينمايي گفت : آنچه که باعث شهرت عظيم تو شده است و در همه جاي دنيا تو را مي شناسند اين است که با حرکات تو همه زبان تو را مي فهمند .
چارلي در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده اين است که اغلب مردم حرف هاي تو را نمي فهمند !
3 - روزي مظفردين شاه وارد مجلسي مي شد ، جلوي در ورودي دو نفر مأمور ايستاده بودند ، شاه روي به يکي از آن ها کرده و پرسيد : اسم تو چيست ؟
مأمور گفت : قربانعلي .
پرسيد : اين چيه که در دست داري ؟
گفت : اسلحه است .
شاه گفت : بايد از آن به خوبي مواظبت کني ، اين تفنگ مثل مادر توست .
بعد شاه از ديگري پرسيد : نام اين چيه ؟
مأمور دوم گفت : قربان اين مارد قربانعلي است .
4 - سر کلاس درس جغرافيا معلم رو به يکي از بچه ها کرد و گفت : احمد بگو ببينم که نصف النهار يعني چه ؟
احمد گفت : آقا اجازه نصف النهار يعني شام !
معلم گفت : احمد ! يعني چه ؟
احمد گفت : آقا اجازه ، مادرم نصف نهار را براي شام نگه مي داره تا بخوريم !!
5 - بر سر سفره اي ناگهان صاحبخانه ديد که در يک بشقاب مگسي افتاده است .
آشپز را صدا کرد و در اوج عصبانيت گفت : مگر نديدي مگس توي آش افتاده است ؟
آشپز با کمال سادگي و وقار گفت : اي آقا ! مگر يک مگس چقدر مي تواند آش بخورد .
6 - در هياهوي فرضيه ي نسبيت - روزي در شهر نيويورک مسافري از راننده ي اتوبوس مي پرسد : آيا ميدان واشنگتن تا اينجا دور است يا نزديک ؟
راننده جواب مي دهد : طبق اظهارات انيشتين کلمه ي دور مفهوم نسبي دارد . بستگي به اين دارد که شما عجله داشته باشيد يا خير !!
1 - شخصي در مراسم ختم پدرش در حالي که از شرکت کنندگان در مراسم ختم تشکر مي کرد ، گفت : دوستان خوبم نمي دانم چطور از شما تشکر کنم . انشاءالله در فوت پدرتان جبران خواهم کرد .
2 - پروفسور کم حافظه وارد خانه شد و کفش هاي خود را گذاشت داخل يخچال ، کتش را به لوستر آويزان کرد و ليوان را آب کرد که بخورد اما آب را از پنجره بيرون ريخت . شخصي که در بيرون در حال عبور بود ، آب بر سر و صوتش ريخت و گفت : اي عمو مگر مرض داري آب را مي ريزي بيرون ؟
پروفسور گفت : خيلي مي بخشيد من نمي دانستم که شما در ليوان هستيد !
3 - شخصي هفت تيري پيدا کرد و آن را به نزد ملا برده و از او پرسيد :
ملا جان بگو اين چيست ؟
ملا نگاهي به هفت تير انداخت و گفت :
اين چپق فرنگي است .
مرد خوشحال شد و آن را به دهان برد و خواست بکشد که ناگهان تيري در رفت ودودي بلند شد و مرد بيچاره نقش بر زمين گشت .
ملا نگاهي به جسد بي جان مرد انداخت و گفت : (( عجب توتون خوبي توي چپق بود تا يک پک کشيد ، افتاد ! ))
4 - جواني داراي زني بد اخلاق بود و ناچار هر روز او را کتک مي زد . زن شکايت شوهر را پيش پدر برد . پدر نيز او را کتک بيشتري زد و روانه ي خانه ي شوهر نموده و گفت : حالا برو به داماد بگو که اگر تو دختر مرا کتک زدي ، من هم تلافي نموده ودر عوض زن تو را کتک زدم !
5 - اولي : هفته ي پيش يک شاخه ي درخت به چشم زن من خورد و سه هزار تومان خرج روي دستم گذاشت .
دومي : برو خدا راشکر کن . هفته ي پيش يک دستبند طلا به چشم زن من خورد و هفتاد هزار تومان خرج روي دستم گذاشت !
1 _ شبی ملانصرالدين خواب ديد که کسی 9 دينار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دينار بدهد که عدد تمام باشد . در اين وقت ، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد . پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دينار را بده ، قبول دارم . ))
2 _ کسي از خط برناردشاو ايراد گرفت که خط شما هم مثل خط موريس نقّاد معروف تئاتر ناخواناست . شاو گفت : بله فقط يک اختلاف در ميان است و آن اينکه آنچه موريس مي نويسد حتي پس از چاپ هم قابل خواندن نيست ولي مال من پس از چاپ خواندني است .
3 _ روانشناسي درباره ي نقص عقل مي گفت : انسان غالباً سعي مي کند از ناحيه اي که نقص دارد پيشرفت کند و به جبران آن بپردازد مثلاً کسي که چشمش خوب نمي بيند مي کوشد نقاش شود . کسي که فقير است مي کوشد ميليونر شود . . . در اينجا کسي حرف او را قطع کرد و پرسيد در اين صورت آيا شخص ناقص العقل نمي کوشد روانشناس شود !
4 _ جواني پيش پدر خود رفت و گفت : پدر يادت هست که مي گفتي اولين دفعه اي که ماشين پدرت را سوار شدي ، تصادف کردي وماشين خرد شد .
گفت : بله ، به ياد دارم .
گفت : باز هم به ياد داري که هميشه به من مي گفتي ، تاريخ تکرار مي شود ؟
گفت : آن را هم به ياد دارم . مقصودت چيست ؟
گفت : امروز باز هم تاريخ تکرار شد .
5 _ يک منتقد ادبي از نويسنده اي پرسيد : شما از اصطلاح خلأ دردناک زياد استفاده مي کنيد . مگه ممکنه چيزي هم خالي باشه هم دردناک ؟ نويسنده گفت : عجيبه ! مگه شما تا حالا سردرد نگفرته ايد ؟!!
1 _ همسر ساشاگيتري هنرمند شوخ و بذله گوي فرانسوي مي گويد : در اولين ماه هاي آشنايي با ساشا يک روز خيلي جدي به او گفتم : عزيزم ! من تو را خيلي دوست دارم . تو چطور ؟
او جواب داد : من هم مثل تو خودم را خيلي دوست دارم !
2 _ مشتري : اين چه وضع اداره کردن يک رستورانه ، غذاي من پر از مگسه .
پيشخدمت با خونسردي : مگس که چيزي نيست مگر شما از عنکبوت کمتريد ، خوب مگس ها شو بگيريد !
3 _ روزي مردي سيلي محکمي به گوش يکي از همسايگانش زد . مرد از او پرسيد : جدي زدي يا شوخي ؟ مرد همسايه با عصبانيت جواب داد : جدي ، جدي !
همسايه نفس راحتي کشيد و گفت : خدا رو شکر که جدي بود وگرنه من با کسي شوخي نداشتم .
4 _ مردي از دهي مي گذشت . پيرمردي را ديد که گوشه اي نشسته و گريه مي کند !
از او پرسيد : چرا گريه مي کني ؟
پيرمرد گفت : براي اينکه پدرم مرا کتک زده است !
مرد با تعجب گفت : مگر تو با اين سن و سال پدر هم داري ؟!
پيرمرد گفت : بله
مرد گفت : چرا پدرت تو را زده است ؟
پيرمرد گفت : چون به پدربزرگم زبان درازي کرده بودم !!
5 _ مرد خسيسي که سي سال قبل از يک فروشگاه کفشي خريده بود ، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت : ما باز آمديم !!
6 _ واعظي درباره ي تعداد زوجات سخن مي گفت : هرکس يک زن بگيرد ، روز قيامت يک لامپ برايش روشن خواهد شد و هرکس دو زن بگيرد دو لامپ و هرکس سه زن بگيرد ، سه لامپ و همين طور بالا مي رفت که ناگهان چشمش به زن خود که در ميان جمعيت نشسته بود افتاده و بلافاصله گفت : البته ، هرگز نشه فراموش ، لامپ اضافي خاموش !
1 _ هانري چهارم ، روزي از دهقاني پرسيد : چرا موهاي سرت سفيد شده و موهاي ريشت سياه مانده است ؟
گفت : قربان . به سبب آنکه موهاي سرم هيجده سال از موهاي ريشم مسن تر هستند !
2 _ پيرزني مشغول نماز خواندن بود . چند نفر نشسته بودند و از او تعريف مي کردند .
يکي گفت : اين زن ، خدا عمرش بدهد ، خيلي با ايمان است . در موقع نماز ، تمام حواسش به جانب خداست . آنقدر مومن است که اگر سر نماز صد نفر هم حرف بزنند ، انگار نه انگار .
پيره زن نمازش را قطع کرد و گفت : بله ! روزه هم هستم ، مشهد و کربلا و نجف هم رفته ام !
3 _ شخصي مي خواست ماست بخورد ، عادت داشت که براي هر کاري استخاره کند . استخاره کرد که ماست بخورد ، بد آمد . امّا او مي خواست هر طور که شده ماست بخورد . استخاره کرد که ماست را با نان بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که اوّل نان و بعد ماست را بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که نان را در ماست تليت کند ، بد آمد . استخاره کرد که ماست را به هوا بپاشد و سپس آن را بخورد ، خوب آمد . ماست را به هوا پاشاند و دهنش را زير آن گرفت و توانست ماست بخورد امّا قبلش ريش و سبيلش ماستي شده بود !
4 _ مشتري : براي من آبگوشت بياوريد .
مستخدم : با کمال ميل !
مشتري : نخير آقا ، با ترشي !
5 _ خانم با عصبانيت به شوهرش گفت :
تو ديگه شورش را در مي آوري چون دائم مي گويي (( خانه ي من )) ، (( تلويزيون من )) ، (( پسر من )) !
شوهر گفت : حق با توست ديگر نمي گويم ! ولي حالا ممکن است بگويي (( شلوار ما )) کجاست ؟!
6 _ شوهر از زنش پرسيد : چرا وقتي که من آواز مي خوانم ، تو از پنجره بيرون را نگاه مي کني و مي خندي ؟
زن جواب داد : براي اينکه مردم تصور نکنند من دارم تو را کتک مي زنم و تو داري با جيغ و داد گريه مي کني !
7 _ به يک نفر گفتند وجه تشابه ژيان با بيژامه چيست ؟
گفت با هيچکدام تا سر کوچه نمي توان رفت !
چاپلوسي شيميايي
لويي هيجدهم دوست داشت علم شيمي بياموزد . معلمي آوردند تا به او شيمي ياد بدهد . هنگام آزمايش معلم چاپلوس گفت : اکسيژن و هيدروژن کمال افتخار را دارند که در حضور اعليحضرت همايوني با يکديگر ترکيب شده و توليد آب بنمايند !
اسب لاغر
شخصي اسبي لاغر داشت . به او گفتند : چرا اين را جو نمي دهي ؟
گفت هر شب ده من جو مي خورد . گفتند پس چرا اين چنين لاغر است ؟
گفت چون يک ماه جو به از من طلبکار است !
شعر بي معنا
شاعري غزلي بي معنا و بي قافيه سروده بود . آن را نزد جامي برد . پس از خواندن آن گفت : (( همان طوري که ديديد ، در اين غزل از حرف الف استفاده نشده است )) . جامي گفت : (( بهتر بود از ساير حروف هم استفاده نمي کرديد ! ))
1 - شخصي ادعاي خدايي مي کرد، او را پيش خليفه بردند. به او گفت: پارسال اين جا يکي ادعاي پيغمبري مي کرد، او را بکشتند . گفت : نيک کرده اند که او را من نفرستاده بودم!
2 - يکي در باغ خود رفت، دزدي را پشتواره ي پياز در بسته ديد. گفت : در اين باغ چه کار داري؟ گفت: بر راه مي گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پياز برکندي؟ گفت : باد مرا مي ربود، دست در به پياز مي زدم، از زمين بر مي آمد. گفت: اين هم قبول ولي چه کسي جمع کرد و پشتواره بست. گفت: والله من نيز در اين فکر بودم که آمدي!
3 - بازرگاني را زني خوش صورت بود که زهره نام داشت. عزم سفر کرد. از بهر او جامه اي سفيد بساخت و کاسه اي نيل به خادم داد که هرگاه از اين زن حرکتي ناشايست پديد آيد يک انگشت نيل بر جامه ي او زن تا چون بازآيم، اگر تو حاضر نباشي، مرا حال معلوم شود.
پس از مدتي خواجه به خادم نوشت که :
چيزي نکند زهره که ننگي باشد؟ بر جامه ي او ز نيل رنگي باشد؟
خادم بازنوشت که:
گر آمدن خواجه درنگي باشد چون بازآيد، زهره پلنگي باشد!
4 - گويند چون خزانه ي انوشيروان عادل را گشودند، لوحي ديدند كه پنج سطر بر آن نوشته شده بود:
هر که مال ندارد، آبروي ندارد.
هر که برادر ندارد، پشت ندارد.
هرکه زن ندارد، عيش ندارد.
هر که فرزند ندارد، روشني چشم ندارد.
هر که اين چهار ندارد، هيچ غم ندارد!
5 - فردي ميخي را سروته روي ديوار گذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
6 - شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد زد و گفت: اينطوري!