یادنامه شهدای دانشجو
عنوان : شهيد اسماعيل دقايقي
براي شما آرزوي صبر و استقامت و پيگيري اهداف اسلامي را دارم. انشاءالله بتوانيد با كار و فعاليت، خود را بيش از پيش وقف راه خدا و اسلام كنيد. پيش بردن اسلام در جهان – جهاني كه پر از فسق و فجور و خيانت ابرقدرتهاست – تلاش و ايثار ميخواهد. در راه امام حسين(ع) – حضرت سيدالشهداء(ع) – رفتن، حسيني شدن را ميخواهد.
... ان شاء الله در پيروي از راه امام امت خميني عزيز(ره) كه همان راه خدا، قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است، موفق باشيد.
شهيد اسماعيل دقايقي رهيده از خويشتن به ديار معبودش سفر كرد. او با كوله باري از عشق و ايثار به منزلگه پاكان راه يافت .
او فرزند مظلوم رمضان ، يار كربلائيان و همراه عاشورائيان بود . او مسلخ خود را از اوان عمرش ديد و سرود رهايي خويش را با گلوله خونينش بارها سرداد .
اودلسوخته اي بود كه هرگز آرام نداشت . او موجي از درياي حماسه و فرياد بود . او دلداد ديار يار بود او بزرگمردي از كربلاي خوزستان بود .
شهيد اسماعيل دقايقي انساني متعهد پاك باخته عاشق و مخلص اسلام و انقلاب اسلامي بود .
قبل از انقلاب با رژيم ستم شاهي سابقه مبارزاتي داشت ، در منزل ايشان بيانيه ها و اعلاميه هاي امام تكثير و توزيع مي شد .
شهيد اسماعيل دقايقي در بنيانگذاري نيروهاي نظامي سازمان يافته ملت عراق سهم بسزائي داشت . اولين يگان رزمي مجاهدين عراقي تحت عنوان تيپ بدر ثمره تلاشهاي خالصانه اوست .
شهي اسماعيل دقايقي نه تنها در انقلاب اسلامي كشور ما ستاره اي پرفروغ بود بلكه جوانان برومند عراق هم از او به عنوان يك سردار بزرگ در نهضت عراق ياد خواهندكرد .
شهيد دقايقي علاقه وافر به ادامه تحصيل داشت، اما با توجه به ضرورتي كه در عرصه انقلاب و دفاع احساس ميكرد دانشگاه و تحصيل را ترك كرد و در سال 1358 با يك نسخه از اساسنامه جهاد سازندگي (كه دانشجويان انجمن اسلامي دانشگاهها آن را تنظيم كرده بودند)، به آغاجاري رفت و به اتفاق عدهاي از دوستان، جهادسازندگي را راهاندازي كرد. هنوز چند ماه از فعاليت و تلاش همهجانبه او در اين ارگان نگذشته بود كه طي حكمي (در اوايل مرداد ماه 1358) مسئول تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در منطقه آغاجاري شد. با دقت و دلسوزي تمام به عضوگيري نيروهاي انقلابي پرداخت و در زمان تصدي فرماندهي سپاه، نمونه و الگويي شد از يك فرمانده متقي ومدبر و كاردان. يك سال از فرماندهياش در اين منطقه ميگذشت كه به دليل لياقت و شايستگي زياد، براي تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خوزستان به كمك برادر شمخاني و سايرين شتافت و با عهدهدار شدن مسئوليت دفتر هماهنگي استان، شروع به تشكيل و راهاندازي سپاه در شهرستانهاي اين استان نمود. با انتخاب و معرفي فرماندهان صالح و لايق توانست خدمات ارزندهاي را به اين نهاد مقدس ارائه دهد. در همين مسئوليت و قبل از تجاوز نظامي عراق،زماني كه از درگيري خرمشهر با خبر شد سريعاًخود را به آنجا رساند و با انتقال سلاح و مهمات (به اتفاق شهيد جهانآرا) نقش اساسي در آمادگي رزمي مردم منطقه ايفا كرد.
به سال 1333 ه.ش در بهبان درخانوادهاي كه به پاكدامني و التزام به اصول و مباني اسلام اشتهار داشت به دنيا آمد. روح و روان اسماعيل در اين كانون كه ارزشهاي اسلامي در آن به خوبي مشهود بود پرورش يافت و زمينهاي براي شخصيت والاي آينده او شد.
اين خانواده با توجه به مشكلاتي كه داشتند، مجبور شدند به آغاجاري مهاجرت و با پايبندي به اصول انساني و اسلامي، در آن شهر زندگي كنند. شهري كه بنا به موقعيت خاص جغرافيايي و منابع زيرزميني خود نه تنها مورد طمع غرب (بويژه آمريكا) بود، بلكه غارت ارزشهاي فرهنگي و سنتهاي اجتماعي آن نيز در برنامههاي استكبار جهاني قرار داشت. اما خانواده اسماعيل نه تنها خود از اين تهاجم، سرافراز بيرون آمدند، بلكه در اجراي فريضه امر به معروف و نهي از منكر نيز تلاش ميكردند. در نتيجه،اسماعيل نيز تمامي ارزشهاي وجودي خود را كه از كودكي به آنها پايبند بود از خانواده خود فراگرفت.
او كه از هوش و ذكاوت سرشاري برخوردار بود، مورد توجه خانواده قرار گرفت و پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن اين مرحله و اتمام دبيرستان، در سال 1349 در كنكور هنرستان شركت ملي نفت (كه تنها شاگردان ممتاز و باهوش و نمونه را ميپذيرفت) شركت كرد و پس از قبولي، به ادامه تحصيل در آن هنرستان پرداخت.
پس از بازگشت مجدد به جبهه، مسئول راهاندازي دوره عالي مالك اشتر (ويژه آموزش فرماندهان گردان) گرديد. اين اقدام ضروري در جهت آشنايي هرچه بيشتر برادران عزيزي كه در جنگ تجارب زيادي را كسب كرده و استعداد فرماندهي را داشتند توسط شهيد دقايقي صورت گرفت. ايشان با دقت، يكايك آنها را شناسايي و انتخاب كرد تا ضمن آموزش به اصول و مباني جنگ و آرايش و تاكتيكهاي نظامي، افراد نخبه و توانمند را براي بكارگيري در مسئوليتهاي فرماندهي معرفي كند. البته خود ايشان هم در اين دوره شركت كرد.
در زمان اجراي طرح مالك اشتر، عمليات خيبر در منطقه عملياتي جزاير مجنون انجام شد و شهيد دقايقي نيز با حضور در اين نبرد فراموش نشدني، فرماندهي يكي از گردانهاي خط مقدم را به عهده داشت. بعد از عمليات خيبر به پشت جبهه بازگشت و دوره ياد شده را در تابستان 1363 به پايان رسانيد.
پس از مدتي در لشكر 17 عليبن ابيطالب(ع) در كنار شهيد دلاور مهدي زينالدين قرار گرفت و در نظم بخشيدن و سازماندهي لشكر، يار ديرينه خود را كمك كرد وبا پذيرش مسئوليت طرح و عمليات لشكر، خدمات ارزندهاي را به جبهه و جنگ ارائه كرد.
هنگامي كه ماموريت تيپ يادشده به ايشان واگذار گرديد همانگونه كه شعار هميشگياش در زندگي اين بود كه هيچوقت نبايد آرامش خودمان را در آرامش مادي بدانيم، براي عملي ساختن و تحقق آن، تلاشي شبانهروي داشت و تمامي قدرت و امكانات خود را وقف انجام وظيفه الهي كرد و با توكل به خدا و پشتكار و جديت در مدت كوتاهي موفق شد يگان رزم منسجم و قدرتمندي را پايهگذاري نمايد.
نيروهاي رزمنده تيپ همه عاشق او بودند. او در قلوب يكايك آنان جا گرفته بود و آنها اسماعيل را از خودشان و جزو جامعه خودشان ميدانستند و وجودش را نعمت الهي تلقي ميكردند.
او فقط از نظر تشكيلاتي فرمانده نبود، بلكه بر قلوب افراد فرماندهي ميكرد. درحيطه مسئوليتي او نظارت بر نيروهاي تحت فرماندهي امري بديهي بود. از سركشي به خانوادههاي شهدا نيز غافل نبود.
به دنبال شروع تهاجم سراسري و ناجوانمردانه عراق، به عنوان نماينده سپاه در اتاق جنگ لشكر92 زرهي اهواز حضور يافت و در شرايطي كه با كارشكنيهاي بنيصدر خائن مواجه بود در سازماندهي نيروها و تجهيز آنها تلاش گستردهاي را آغاز كرد. او به لحاظ احساس مسئوليت ويژهاي كه داشت در برخي مواقع در مناطق عملياتي حاضر ميشد و به سر و سامان دادن نيروها ميپرداخت.
در جريان محاصره شهر سوسنگرد توسط عراقيها، با مشكلات زيادي از محاصره خارج شد. بعدها به همراه شهيد علمالهدي در شكستن محاصره سوسنگرد دليرانه جنگيد. در عمليات فتحالمبين نيز در قرارگاه لشكر فجر با سردار شهيد بقايي (كه در آن زمان فرماندهي قرارگاه فجر را به عهده داشت) همكاري كرد.
دانشآموزان متعهد، از اين آموزشكده – كه در آن زمان يكي از مراكز فعال و مهم منطقه بشمار ميآمد – براي مبارزه با رژيم استفاده ميكردند. اسماعيل در همين هنرستان با برادر محسن رضائي (سردار فرمانده محترم كل سپاه) – كه از ديرباز آشناي وادي مبارزه بود – آشنا شد و به همراه ايشان و ديگر همرزمانش مبارزه پيگيري را عليه رژيم و مفاسد اجتماعي آن آغاز كردند.
اسماعيل در سال دوم هنرستان – كه با برپايي جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي مصادف بود – در اعتصاب هماهنگ همرزمانش شركت فعالي داشت و در همان سال با هدف منفجر كردن مجسمه رضاخان ملعون، كه در خيابان 24 متري اهواز نصب شده بود، به اقدامي شجاعانه دست زد و قصد خود را عملي نمود، اما متاسفانه چاشني مواد منفجره عمل نكرد.
مبارزات و تلاشهاي اسماعيل، منحصر به مسائل سياسي و نظامي نبود، بلكه به علت هوش سرشار و علاقهمنديش به مسائل فرهنگي در فرصتهاي مناسب از طريق داير كردن كلاسهاي مختلف، با جوانان اين منطقه ارتباط فكري و روحي پيدا ميكرد و در خلال مطالب علمي، آنان را با فرهنگ اصيل اسلام كه در آن خطه، سخت مورد تهاجم واقع شده بود آشنا ميساخت و آنان را به تعاليم روحبخش اسلام جذب ميكرد.
از اين رو همان گونه كه فعاليتهاي سياسي نظامي اسماعيل و دوستانش گام موثري در مبارزات مسلحانه عليه رژيم ستمشاهي در آغاجاري و بهبهان به شمار ميرفت، فعاليتهاي فرهنگي او در حد بسيار موثر،عامل بازدارندهاي در مقابل روند سريع ترويج فرهنگ مبتذل غربي در اين منطقه شد، تا نه تنها از بي قيدي و لامذهبي جوانان (كه تلاش فراواني براي آن صورت ميگرفت) جلوگيري به عمل آيد، بلكه در اثر تلاشهاي زياد اين عزيزان، جوانان منطقه در مبارزه با رژيم، گوي سبقت را از ديگر مناطق بربايند.
در سال 1353 دوبار (همراه با برادر محسن رضائي و جمعي از ياران) به زندان افتاد و هربار پس از چند ماه كه همراه با شكنجه بدني و عذاب روحي بود، از زندان آزاد شد. پس از آزادي از زندان، از هنرستان نيز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبياري دانشكده كشاورزي دانشگاه اهواز قبول شد و پس از دو سال تحصيل در اين رشته، دوباره در كنكور شركت كرد و به دانشكده علوم تربيتي دانشگاه تهران – كه از لحاظ فضاي مذهبي، سياسي و علمي براي او مناسبتر از ديگر مراكز علمي و آموزشي بود – وارد شد.
در اين دو محيط دانشگاهي (اهواز و تهران) نيز به مبارزات عقيدتي،سياسي و نظامي خود ادامه داد. دقايقي در زماني كه اغلب دانشجويان دانشگاهها آشنايي چنداني با اصول و مباني اسلام نداشتند از دانشجويان متعهد و متشرع به شمار ميرفت. تمام واجبات و مستحبات خود را به نحو احسن به جا ميآورد و از انجام هرگونه عمل خلاف شرع كه توسط ديگران انجام ميگرفت، در حدود وسع خود با حوصله و برخورد اسلامي جلوگيري ميكرد واين ويژگي خاصي بود كه در تمام مسير زندگي پرافتخار خود، بدان پايبند بود. در دانشگاه تهران براي مقابله با جريانات التقاطي و غيراسلامي موضع قاطعي داشت و در بحثهاي آنان از مواضع اصلي اسلام دفاع ميكرد و در جهت ملموس و عيني ساختن حقايق اسلامي براي همگان بسيار تلاش ميكرد.
در سال 1357 ازدواج نمود و در اولين صحبت با همسرش، از اين كه وي فقط به خود و خانوادهاش تعلق ندارد گفتگو نمود.
با اوجگيري نهضت خروشان و توفنده مردم مسلمان ايران به رهبري حضرت امام خميني(ره) همچنان به مبارزه ادامه داد و در اعتصابات كارگران شركت نفت نقش موثر و ارزندهاي را عهدهدار بود و در ترور دو تن از افسران شهرباني بهبهان به طور غيرمستقيم شركت داشت.
خانه اسماعيل همواره يكي از پايگاههاي فعال مبارزه با رژيم به شمار ميآمد و بسياري از بيانيهها و اعلاميههاي ضدرژيم در اين مكان تهيه و تكثير ميشد. شهيد دقايقي قبل از 22 بهمن به اتفاق يكي ديگر از دوستانش طبق برنامهاي كه داشتند به تهران آمد و با حضور در مبارزات مردمي، در فتح پادگانها نقش موثري ايفا نمود. پس از آن نيز با تلاش و جديت تمام، در جلوگيري از غارتگري گروهكها و به هدر رفتن اسلحهها نقش به سزايي داشت.
سردار سرلشكر محسن رضائي بااشاره به فعاليتهايي كه در منزل شهيد دقايقي در دوران انقلاب انجام ميگرفت، اظهار ميدارند:
خانه و خانواده ايشان يكي از خانوادههايي است كه انقلاب اسلامي در خوزستان مديون آنها است.
اين شهيد بزرگوار در عمليات عاشورا و قدس 4 و همچنين كربلاي 2، 4 و 5 در سمت فرماندهي تيپ خالصانه انجام وظيفه نمود و يگان او جزو يگانهاي موثري بود كه در موفقيت رزمندگان اسلام نقش چشمگيري داشت.
بالاخره هنگامي كه در عمليات كربلاي 5 براي انجام ماموريت شناسايي، با يك دستگاه موتور سيكلت عازم محور بود در مسير راه مورد اصابت بمباران هواپيماهاي رژيم متجاوز عراق قرار گرفته و به لقاي حق ميشتابد و در اوج اخلاص و ايثار، با نوشيدن شربت شهادت روح تشنه خود را سيراب ميكند. واقعه شهادتش در روز 28 دي ماه 1365 در منطقه عملياتي شلمچه روي داد.
در مطالعه و بالابردن آگاهي و معلومات خود جديت خاصي داشت و تا آخر عمر پربركتش از تحصيل دانش باز نماند. ايشان با استفاده از فرصتي كه برايش در قم و استان مركزي پيش آمده بود، در كنار وظيفه حساس و مهم فرماندهي و حفاظت از شخصيتها و كادرهاي انقلاب، به فراگيري ادبيات عرب، تفسير،اخلاق و تاريخ اسلام پرداخت.
انس با قرآن از شاخصترين خصوصيت او بود. حتي در اوج مشكلات و گرفتاريها از تلاوت قرآن نيز غافل نميشد. از همسر محترم ايشان نقل شده كه او سالي سه بار قرآن را ختم ميكرد.
روحيهاي كه بيش از هر خصيصه و صفت ديگر در تمامي مراحل زندگي بدان پايبند بود، پذيرش خطاي خود بود. بدين معني كه اگر احساس ميكرد كه با فعل و حركت خود در رابطه با فردي دچار خطا شده، هرچند كه از نظر مسئوليت و شرايط سني از طرف مقابل خود بالاتر بود، در صدد اعتراف به خطا بر ميآمد و از آن فرد پوزش ميطلبيد.
با افراد مختلف و خطاكار بشدت برخورد ميكرد و هميشه رعايت جوانب شرعي را در تنبيهات و برخوردها متذكر ميشد.
تواضع و فروتني او به نقل از همرزمانش چنان مشهود بود كه مثل يك بسيجي و يك رزمنده عادي در چادرها زندگي ميكرد. در كارها به آنان كمك ميكرد و در برخوردهايش خيليها تصور نميكردند او فرمانده يگان باشد. در اولين برخورد با او، صفت تواضع زودتر از صفات ديگر جلوهگر ميشد. رزمندگان اسلام او را الگوي واقعي يك انسان مجاهد و وارسته ميدانستند.
با همه مسئوليتهاي سنگين و دشواري كه برعهده داشت هيچگاه در چهرهاش آثاري از خستگي يا كسالت ظاهر نبود. لبخند مداوم او در مقابله با سختيها براي همه نيروها درس بود.
در اوج ناملايمات و فشارها و نارساييها، برخورد شايستهاي با نيروهاي تحت امر داشت.
ايشان عموماً در كارها با نيروهاي خود مشورت ميكرد و به راي و نظر آنها توجهي خاص داشت.
صبر و حوصله و سعه صدر از صفات بارز وي بود. در مقابل تمام مشكلات و مسائل با شمشير صبر به مقابله برميخواست.
خلوص و سكوت و وقارش در فرماندهي تحسين برانگيز بود. جاذبه او باعث شده بود كه در تمامي صحنهها حتي در داخل خانواده رزمنگان از مكاني ويژه برخوردار شود. تدبير و كارداني وي موجب تقويت روزافزون جايگاه او در بين افراد شده بود.
شهيد دقايقي اين صفات را از تلاشهاي مجدانهاش در راه حق به دست آورده بود و اين همه را در تمامي مراحل زندگي و مراتب آن به همراه خود حفظ نمود.
در زندگي مادي خود مرحله سادهزيستي را پشت سر گذاشته بود و به بذل و ايثار توجهي خاص داشت و در مواقع ضروري حتي حقوق خود را جهت رفع نيازمنديهاي نيروهاي تحت امر خود خرج ميكرد.
او انساني بود كه در راه حفظ نظام مقدس جمهوري اسلامي دست از آلايشهاي دنيا شسته بود و دل به محبت حق سپرده بود.
بعد از عمليات بيتالمقدس، از آنجا كه جنگ، حالت فرسايشي به خود گرفت و تحرك جبههها كم شده بود، منافقين و ضدانقلاب در راستاي اهداف استكبار جهاني، دست به ترور شخصيتها و افراد موثر نظام و حزبالهيها ميزدند تا نظام را از داخل تضعيف كرده و عقبه جنگ را مختلف نمايند.
ايشان در تاريخ 1/4/1361 به سپاه منطقه يك مامور گرديد و مسئوليت مهم يگان حفاظت شخصيتها را در قم و استان مركزي به عهده گرفت و با تدبير و درايت خاص خود و بكارگيري برادران سپاه مخلص و جان بركف، به گونهاي عمل كرد كه در دوران تصدي فرماندهان ايشان در اين مسئوليت، به لطف خدا هيچگونه ترور و سوءقصدي از جانب منافقين و ضدانقلاب در حوزه مسئوليتي او پيش نيامد.
پس از يك سال و اندي كار و تلاش صادقانه در جهت حفظ سرمايه انساني انقلاب، هنگامي كه حضرت امام خميني(ره) در سال 1362 طي فرماني تاكيد خاصي بر حضور افراد در جبههها نمودند، ايشان بيدرنگ طي نامهاي به فرماندهي، گزارش مشروح فعاليتهاي خود را منعكس و ضمن آن بدينگونه كسب تكليف كرد:
در شرايطي كه مساله اصلي سپاه و طبعاً كشور، جنگ است، آيا ماندن و عدم همكاري با سپاه در جنگ نوعي راحتطلبي نيست؟ و ضمن آن، درخواست خود را باتوجه به تجربياتي كه در جنگ اندوخته بود، براي خدمت فعال و حضور در جبهه مطرح ساخت.
1297458
دقايقى اسماعيل
بسمه تعالى
ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين
خدايا امت اسلام را صبر و استقامت عطا فرما تا در مقابل دشمنان خدا و كافران پايدارى كنند و سپس بر آنان غلبه كنند. خدايا شهادت ميدهم كه غير از تو خدا يى نيست و محمد (ص) رسول و فرستاده توست و على (ع) وصى رسول خداست . سلام بر خاندان عصمت و طهارت ، درود بر خمينى كبير، سلام بر روحانيت متعهد و امت حزب ا...
خدايا از تو ميخواهم در هنگاميكه شيطان سستى بر سراغم مىآيد او را دور سازى و مرا قوت و آرامش عطا فرمائى كه :
لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم
پدرو مادر گرامى :
درمقابل شما شرمندهام كه توفيق خدمت به شماواجراى حقوق شما خيلى كم نصيبم گشت بدانيد كه :
انالله و انااليه راجعون
خداوند به شما صبر فرمايد و شما از جمله كسانى باشيد مردم و خصوصا خانواده شهدا و اسرا و معلولين را دلدارى بدهيد، من هم دعاگوى شما هستم.
همسر محترمه : در مدت 5 سال زندگى از خصوصيات خوب تو بهره بردم مرا بسيار احترام كردى كه لايق آن نبودم ، پيوندمن و تو با شعاراسلام و قرآن شروعشدو بعد سعى نموديم كه هرروزمان با
روز ديگر متفاوت باشد و كلام اسلام را پياده كنيم و خوب ميدانى كه راه من هم در ادامه اين زندگى در بعمل در آوردن عقيده به اسلام بودهاست ،چطور ميتوانستم در خانه مانده باشم و كارى نكنم در صورتى كه جان و مال امت مسلمان ايران به سوى ، جبهه سرازير است ،انسان در برخورد با مصائب و مشكلات است كه لذت ايمان و توجه بخدا را درك مىكند و اگر رفتن من مصيبتى برايت باشد ميدانى كه:الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون
در تربيت ابراهيم و زهرا سعى خود را بنما، براى آنها دعا مىكنم و اميدوارم افرادى مفيد براى اسلام و خط ولايت اهل بيت عصمت و طهارت و ولايت فقيه باشند و بعد از من سعى كن با مشورت آقايان علما منطقىترين راه را براى خود انتخاب بنمائى كه انشاءا... اگر بهشت نصيبم شد يكديگر را در آنجا ملاقات كنيم ، انشاءا... با صبر و استقامت خود كه داشتهاى و خدا بيشتر به تو بدهد اسوهاى در جامعه خود باشى.
برادران و خواهران محترمه:
براى شما نيز آرزوى صبر و استقامت در پى گيرى اهداف اسلامى دارم انشاءا... بتوانيد با كار و فعاليت خود را بيش از پيشرفت راه خدا و اسلام كنيد، پيش بردن اسلام در جهان ، جهانى كه پر از فسق و فجور است تلاش و ايثار ميخواهد درراه حسين (ع) سيدالشهد رفتن ، حسينى شدن ميخواهد.
انشاءا... در پيروى ازراه امام امت خمينى عزيز كه همان راه خدا و قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت است موفق و مويد باشيد.
ديدن برادران رزمنده در خطا و اول كه با آرامش مشغول نماز هستند و با متانت نيروهاى دشمن و تانكهاى آن را مىبينند و با سلاح مختصر با آنان مقابله مىكنند، از تجليات حسينى شدن اين امت است كه مرا به وجد آورده است ، حقوق شما را آنطوريكه بايد رعايت ننمودهام انشاءا... مرا ببخشيد، من هم دعاگوى شما هستم .
خدمت كليه اقوام و فاميل و دوستان و آشنايان سلام عرض مىكنم و براى آنان توفيق در خط اسلام و قرآن بودن را آرزومند هستم از اينكه نتوانستم حقوق شما را بخوبى رعايت كنم انشاءا... مرا ببخشيد. از همه شما التماس دعا دارم .
والسلام على عباد ا... الصالحين
جمادى الثانى 1404 روز وفات فاطمه زهرا (س) اولين منادى حق ولايت و وصايت اهل بيت عصمت و طهارت.
دقايقي به روايت همسر شهيد (نيمه پنهان ماه ها )
كتاب «نيمه پنهان ماه» در سال 1380 توسط انتشارات روايت فتح به چاپ رسيده است.
اين كتاب 64 صفحه اي كه راوي آن همسر شهيد دقايقي است از دوران نوجواني شهيد دقايقي آغاز گرديده است و در مورد فعاليتهاي شهيد دقايقي و چگونگي دستگيري شهيد توسط ساواك و سپس عضويت شهيد در گروه منصورون و پس از آن پيروزي انقلاب و ازدواج شهيد صحبت كرده است .
- انقلاب پيروز شده بود و ما خيلي خوشحال بوديم و خودمان را در پيروزيش سهيم ميدانستيم. با پيروزي اين انقلاب قرار بود تكليف خيلي چيزها روشن شود كه شد. يكي از آنها ازدواج ما بود. سال 1358 كه سرمان كمي خلوت تر شد تصميم به عقد رسمي گرفتيم....
- صبح 31 شهريور سال 1359 با صداي مهيب و خيلي بلندي از خواب پريدم. صداي شروع جنگ.... هواپيماهاي عراقي ديوار صوتي اهواز را شكسته بودند.... با شروع جنگ ادامه زندگي ما معلوم شد. اسماعيل مسئوليتهاي مختلفي به عهده گرفت كه هر كدامشان به نوعي سر از جبهه در مي آوردند. منطقه كاريش تمام خوزستان بود و دائم در سفر.
- شب عمليات بود. خواب عجيبي ديدم: جماعت زيادي از زنهاي آشنا انگار در صحرايي لب حوضي ايستاده بودند و وضو ميگرفتند و من انگار منتظر نوبتم بودم كه وضو بگيرم. به او ( خانم شهيد عليدادي) گفتم كار تمام شد؟ گفت " آره الآن نوبت شما هم ميشود" گفتم : بله چيزي نمانده.
وصيتنامه:.... اول از همه تاريخش را نگاه كردم مال سه سال پيش بود. روز شهادت حضرت زهرا. ( شهادت خودش هم در ايام فاطميه بود ) بعد از سفارش به تقوي و تشكر از پدر و مادرش به قسمت مربوط به خودم كه رسيدم خشكم زد. نوشته بود: اگر بهشت نصيبم شد منتظرت مي مانم.
عنوان : محسن وزوايي
|
محسن پس از دريافت مدرك ديپلم با معدل بالا در سال 1335 در كنكور شركت كرده و شاگر اول كنكور مي شود و در رشته شيمي دانشگاه صنعتي شريف به تحصيل مي پردازد . پدرش از همرزمان آيت الله كاشاني بود ، از اين رو پسر را با الفباي مبارزات سياسي آشنا مي كند . شركت در جلسات آموزش معارف اسلامي و هياتهاي مذهبي تهران از جمله فعاليتهاي عمده محسن در پيش از ورود به دانشگاه به شمار مي رود . محسن در دانشگاه با شناخت صحيحي كه از مكتب اسلام داشت ، از طيف گوناگون و منحرف سياسي پرهيز مي كند و به انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه مي پيوندد . وي همزمان با شركت در فعاليتهاي سياسي و عقيدتي ، از سال 1365 مسووليت هدايت مبارزات دانشجوي را در دانشگاه شريف عليه رژيم به عهده مي گيرد . محسن در تابستان 1359 به عضويت سپاه پاسداران در مي آيد ومدتي به عنوان « فرمانده گردان مخابرات سپاه پاسداران » انجام وظيفه مي كند . سپس « سرپرستي اطلاعات عمليات » به او محول مي "گردد . وي در عمليات سرنوشت ساز « پارتيزاني » به عنوان فرمانده گردان نهم مسووليت محور « تنگ كورك » تا حد فاصل « تنگ حاجيان » را به عهده مي "گيرد . در ارديبهشت ماه 1360 طرح آزادسازي ارتفاعات بازي دراز در دستور كار قرار مي گيرد . محسن در تمامي مراحل شناسايي اين حمله حضور مي يابد و در طراحي اين عمليات نقش فعالي ايفا مي كند . در همين مقطع رابطه صميمانه ميان محسن و خلبان شهيد « علي اكبرشيرودي » به وجود مي آيد . در اين عمليات فرماندهي محور چپ به وزوايي واگذار مي شود و فرماندهي محور سمت چپ نيز توسط « محسن حاجي بابا » صورت مي پذيرد . محسن در اين عمليات ايثاري جاودانه خلق مي كند و موفق مي شود با تعداد اندك نيرو 350نفر از نيروهاي گردان كماندويي دشمن را به اسارت در آورد . محسن در پايان عمليات از ناحيه فك و دست مجروح مي شود و به بيمارستان منتقل مي گردد . موقع عمل جراحي اجازه نمي دهد كه او را بي هوش كنند و به دكتر مي "گويد : « من هرچه بيشتر درد مي كشم ، بيشتر لذت مي برم حس مي كنم از اين طريق به خدا نزديك مي شوم . » او تاب نمي آورد كه درمانش كامل شود . دلتنگي دوري از جبهه به سراغش مي آيد و او هنوز بهبودي كامل نيافته به جبهه « گيلانغرب » باز مي "گردد و فرماندهي عمليات سپاه «سرپل ذهاب » را بر عهده مي گيرد . وزوايي در 20 آذرماه 1360 در عمليات « مطلع الفجر » به عنوان عمليات شركت مي كند و در آن جا نيز همچون بازي دراز حماسه مي آفريند . بار ديگر در اين عمليات زخمي شده به تهران منتقل مي گردد . وقتي از جبهه به مرخصي مي آمد به خانوا ده هاي شهدا و بچه هاي گردان سركشي مي كرد و مشكلات آنان را مرتفع مي نمود .او با همه به احترام و ادب برخورد مي كرد ، بويژه به پدر و مادرش احترام قائل بود . به قرائت قرآن مداومت داشت . به حضرت امام خميني(ره) عشق مي ورزيد و اطاعت از معظم له را واجب مي دانست . شهيد وزوايي اين عاشق وارسته و مجاهد آ"گاه پس از ماهها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفرينهاي فراوان سرانجام در روز 10 ارديبهشت 1360 در عمليات « بيت المقدس » هنگام هدايت نيروهاي تحت امر : بر اثر اصابت گلوله و تركش به فيض عظماي شهادت نايل آمد ، سر و جان در گرو محبوب و معشوق نهاد و به خيل عشاق ره يافت . اگر توانستيد جنازه ام را به دست بياوريد ، آن را به روي مينهاي دشمن بيندازيد تا جنازه من كمكي به حاكميت اسلام كرده باشد . ان شاءالله . خدايا : الان تمام مردم ايران چشم انتظارند . مادران و پدران شهداء در التهابند . قلب امام نگران اين حمله است . در اين حمله آبروي اسلام در ميان است . خدايا اگر مي داني كه نيتهاي ما خالص و فقط براي تو است ، ياريمان كن . راه را نشانمان بده . خدايا تو براي موسي(ع) دريا را شكافتي و راهش دادي . تو براي محمد(ص) غاري را قرار دادي و به امر تو عنكبوت بر در آن تار تنيد . خدايا ما كوچكتر از آنيم كه درخواست كنيم براي ما كاري انجام بدهي . خداوندا تو را به حق امام زمان(عج) ، تو را به حق نايبش خميني ، ترا به حق حسين(ع) كه ما به خونخواهي او قيام كرده ايم ، قسم ات مي دهم ما بندگان حقير و ضعيف را از اين درماندگي نجات ببخش . 1811037- محسن وزوايى بسم الله الرحمن الرحيم صفحه اول اين وصيت نامه بدست نيامده است ما ترس از شهادت نداريم و اين تنها آرزوى ماست در اين جبهه ها خداوند را مشاهده مى كنيم كه چگونه ملتمسانه به كمك رزمندگان اسلام مى شتابد و آنها را نصرت مى دهد و به مصداق آيه شريفه كه مى فرمايد كم من فئة قليله غلبت فئة كثيرة را مى بينيم كه تعداد محدود لشكريان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نيروهاى مردمى بر تعداد كثيرى از نيروهاى دشمن غلبه مى نمايد بياد دارم در عمليات بازى دراز در قسمتى از عمليات مقداد ما 6 نفر بوديم و بر 300 نفر غلبه پيدا نموديم . در جبهه ها چنان روحيه ايمان و ايثار مفهوم پيدا ميكند كه گويى اصلا قابل تصور نيست هنگاميكه در قسمتى از عمليات صحبت از داوطلب شهادت مى شود دعوا بين برادران مى افتد اينها ارزشهايى است كه ملت ا. . . ارزانى بشريت داشته است حقير بزرگترين افتخار خودم را عبوديت به در گاه احديت مى دانم . مى خواهم بگويم اى عازمان و اى عاشقان لقاء الله اى مخلصين اخلاق و اى كسانى كه مشغول رياضت كشيدن جهت نزديكى به درگاه خدا هستيد بياييد تا ببينيد در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزديكى به درگاه خداوند رسيده اند كه نوجوان تازه داماد پس از 3 ساعت كه از عروسيش ميگذرد در جبهه حاضر مى شود آخر در كدامين مكتب چنين ارزشهايى را سراغ داريد خدا را شاهد مى گيريم هنگامى كه در 14 شهريور 1360 در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانك زخمى شده بودم خون زيادى از بدنم رفته بود وقتى به كمك الهى نجات پيدا كردم در بيمارستان زجر زيادى مى بردم آنگونه كه شايد قابل تصور نباشد بطوريكه در يك شب ده عدد واليوم 10 به من تزريق شد تا كمى آرام گرفتم اما هنگامى كه درد مى كشيدم در عين زجر بدنى از لحاظ معنوى و روحى لذت مى بردم حس مى كردم كه بار دوشم سبك مى شود و هنگامى كه شخص پرستار مراقب من به مسخره مى گفت چرا اين كارها را كردى و خودت را به اين روز انداختى به خمينى بگو تا بيايد درستت كند به او گفتم خدا خودش درست مى كنه و همينطور هم شد . وا... قسم وقتى كمى از فشار كارم كم مى شود در خود احساس ضعف و كوچكى مى كنم . آخر ميدانيد اى امت شهيد پرور ايران امروز در شرايطى هستم كه لحظه اى غفلت خيانت به اسلام و قرآن است بايد با هم براى خدا تا آنجا كه در توان داريم كوشش كنيم امروز تمام مزدوران و طاغوتيان به مقابله با انقلاب عزيز اسلامى پرداخته اند در راس آن به تعبير امام شيطان بزرگ آمريكا و به دنبال او تمامى وابستگان ديگرش پس از خدا غافل نشويد كه پشيمانى سودى ندارد و ما بايد به تعبير امام تكليف را عمل كنيم اگر توانستيم پيروز مى شويم و اگر كشته هم بشويم شهيد هستيم و اين نيز خود پيروزى است . پس ما نبايد نگرانى داشته باشيم اين منافقان از خدا بى خبر بايد بدانند كه ملت آنها را شناخته است اكنون كه ملت در جبهه ها حاضر شده است شمابيشتر ملت بيگناه را ترور مى كنيد شما نامردان تاريخ هستيد كه روى تمامى جباران تاريخ را از يزيد بن معاويه گرفته تا به هيتلر سفيد كرده ايد شرمتان باد اى خود فروختگان به اجنبى آخر چگونه حاضر مى شويد از كودكان شيرخوار گرفته تا روحانيون معظم و جان بر كف اين راهيان راه ا... را ترور نماييد . اين امت بايد بداند از بزرگترين خطراتى كه انقلاب را تهديد مى كند آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب يعنى همانا خط امام است پس خط امام را دنبال كنيد و امام را تنها نگذاريد كه نمى گذاريد شما امت مسلمان ايران در تاريخ جهان نمونه هستيد شما فرزندانى تربيت نموده ايد كه شهادت را بالاترين سعادت خود مى شمارند و فقط روى پشتوانه الهى حساب مى كنيد و شكست در راه چنين حركتى مفهومى ندارد خدا را شكر مى كنم كه نعمت زجر كشيدن در راهش را نصيبم نمود خدا را شكر مى كنم كه نعمت شركت در عمليات بمنظور روشن كردن سرزمينهاى سرد و بيروح گشته از وجود صداميان به نور خدايى نصيبم شد و از خدا مى خواهم كه شهادت در راهش را نصيبم فرمايد و آنگاه كه به مشيت الهى از اين دنياى فانى رفتم در زمره شهدا به حساب مى آيم و از خدا مى خواهم كه مرا به حال خود وا مگذارد كه بنده اى حقير و زبون هستم و به درگاه كسى غير از تو نميتوانم رو بياورم اللهم الرزقنا شهاده فى سبيلك و اما پدر و مادرم از وجود داشتن چنين پدر و مادرى بر خود مى بالم كه افتخارش بر پايه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهى است . پدرم ! هنگامى كه بياد مى آورم در سنين كودكى صداى فرياد شما در سحر بمنظور نماز در گوشم مى پيچيد كه محسن نمازت قضا نشود . امروز هم همچون نوايى دلنشين در گوشم طنين مى افكند و شكر نعمت خداى را مى نمايم سفارش مى كنم همانگونه كه تا به حال عمل كرده ايد به يارى امام بشتابيد و او را تنها نگذاريد . و در آخر برادران و خواهرانم به اميد اينكه انقلاب حركتى است بمنظور اثبات حق و اين مسئوليت بر گردن همگى ماست دستورات الهى را فراگيريد و در عمل نيز آنها را بكارگيريد . بخصوص عبدالرضا و محمود و حميده شما فرزندان انقلاب هستيد من هر چه باشد مدت زيادى از سنم در زمان طاغوت گذشته است اما شما امروز نعمت حكومت اسلامى بر خور داريد و اين بزرگترين موهبتى است كه خداوند به شما ارزانى داشته است قدر آنرا بدانيد و شكر نعمتش را بجا آوريد . در آخر مى خواهم كه 14 روز روزه و سه ماه نماز قضا برايم بجا آوريد و راجع به آنچه كه دارايى من محسوب مى شود آنطور كه پدرم تصميم بگيرد اجرا شود منتهى سعى شود اين مقدار محدودى كه دارم در جهت كمك به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شوددر ضمن اگر نتوانستيد جنازه ام را به عقب بياوريد آنرا به روى مينهاى دشمن بيندازيد تا اقلا جنازه من كمكى به اسلام كرده باشد . انشاءالله و من الله التوفيق 26/12/1360 ساعت يازده شب جبهه بلد - دزفول |
عنوان : سردار سرتيپ پاسدار سيد كاظم كاظمي
شما (پاسداران) سمبل انقلاب هستيد، لحظه اي از جانفشاني در راه انقلاب اسلامي كوتاهي نكنيد. سعي كنيد هميشه در خط امام(ره) و مردم باشيد.
... اگر مي خواهيد من آرامش داشته باشم، لحظه اي از دشمن داخلي، منافقين و ملحدين غافل نباشيد. من هم يعي كردم اينگونه باشيم و در اين راه به سهمن خود تلاش نمودم.
... ديگر وصيتم اينست كه قرآن را زياد بخوانيد، دعا را فراموش نكنيد، نيتهايتان را خالص كنيد، اخلاق اسلامي را ياد بگيريد و حتماً عمل كنيد، بخصوص خوش اخلاق باشيد.
در سال 1336 ه.ش در بخش «آرادان» شهرستان گرمسار، ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران كودكي در زادگاهش، در سن شش سالگي، به همراه خانواده به شهرستان گرگان نقل مكان كردند.
با توجه به نوع كار پدر كه به شغل شريف كشاورزي مشغول بود، سيد كاظم از همان ابتدا با مشكلات و سختيهاي زندگي آشنا شد و از زماني كه خود را شناخت در كمك به خانواده كوتاهي نكرد.
او در خانواده اي مؤمن و متقي پرورش يافت و از همان دوران كودكي و نوجواني، اهميت خاصي براي اداي فرايض ديني و مذهبي قايل بود. در دوران تحصيل نيز دانش آموزي كوشا، فعال و اهل مطالعه بود.
شهيد كاظمي علاقه شديدي به مطالعه كتاب داشت، از سن شانزده سالگي برايش از قم مجلات مذهبي مي فرستادند. او با تشكيل كتابخانه كوچكي به نام «حر» بسياري از كتابهاي مذهبي ممنوعه (از نظر نظام شاهنشاهي) مانند كتاب حكومت اسلامي حضرت امام خميني(ره) و رساله ايشان را همراه زندگينامه ائمه اطهار(ع) و ... جمع آوري در اختيار جوانان قرار مي داد. در اين دوران عوامل ساواك به وي مشكوك شده و به منزلشان يورش بردند و دستگير گرديد.
شهيد كاظمي علاقه خاصي به روحانيت داشت و در گرگان با بعضي از علماي آن خطه در تماس بود و بيشتر اوقات فراغت خود را در مسجد و حوزه علميه اين شهر مي گذراند.
در سال 1354 موفق به اخذ ديپلم رياضي شد. با توجه به وضعيت جسماني، در همان سال به نظام وظيفه مراجعه و با دريافت معافيت پزشكي از خدمت سربازي معاف گرديد. سپس جهت كار و آمادگي براي ورود به دانشگاه، به تهران عزيمت كرد. ابتدا دوره كوتاه مدت نقشه كشي ساختمان را پشت سر گذاشت و بعد از آن در سازمان تربيت بدني استخدام شد.
در اين ايام از طريق يكي از دوستان، با تعدادي از دانشجويان فعال دانشگاه مرتبط بود و در فعاليتهاي مخفي دانشجويي شركت داشت، تا اينكه دومين بار توسط ساواك دستگير شد و به مدت 10 روز در كميته ضد خرابكاري نگه داشته شد و مورد اذيت و شكنجه قرار گرفت.
سيد كاظم با همه رنج ها و مشكلاتي كه متحمل شد، با جديت و پشتكار، موفق به قبولي در كنكور سال 1355 گرديد، اما به دليل وجود سوابق در سازمان امنيت، از ادامه تحصيل وي جلوگيري به عمل آمد.
تحصيل در خارج از كشور و فعاليتهاي دانشجويي
پس از چندي با كمك و تشويق پدرش براي ادامه تحصيل به آمريكا رفت و موفق به تحصيل به رشته مهندس مكانيك گرديد، بعدها از طريق دوستان قديمي اش به انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا و كانادا راه يافت و در فضاي جديد، فعاليتهاي سياسي – مذهبي خود را ادامه داد.
با توجه به شرايط خاص خارج از كشور و شكل مبارزه در آنجا، ايشان همزمان با قيام امت اسلامي ايران، در تظاهرات دانشجويي عليه رژيم منحوس پهلوي شركت مي كرد و از هر فرصتي در افشاي ماهيت رژيم و پخش اعلاميه و ... بهره مي جست. با اوجه گيري نهضت، تمام اوقات خود را صرف مبارزه كرد، كه در نتيجه دوبار توسط پليس آمريكا به دليل همين فعاليتها دستگير شد.
شهيد كاظمي از جمله كساني بود كه در جذب و آگاه كردن جواناني كه براي ادامه تحصيل به آمريكا مي آمدند، نقش موثري داشت. به دليل زحمات و تلاش مخلصانه و شبانه روزي، وي را به عنوان معاون انجمن اسلامي ايالت محل زندگي انتخاب كردند، كه بعدها مسئوليت همين انجمن به عهده او گذاشته شد.
از نكات بارز زندگي مبارزاتي وي، بينش عميق فكري و شناخت حركتهاي سياسي اوست كه در اين مرحله ايشان در كنار مبارزه با رژيم شاهنشاهي، از مبارزه با گروهكهاي منحرف چپ، راست و التقاطي نيز غافل نبود و با توجه به ارتباط نزديك و تنگاتنگي كه با آنها داشت، دقيقاً به ماهيت ضداسلامي و انساني و منفعت طلبي آنان پي برد و شناخت عميقي از آنها به دست آورد.
ايشان در نامه اي از (آمريكا) خطاب به خواهر و برادران مي نويسد:
مواظب گروهكها باشيد، مبادا در دامان آنها بيفتيد، با تمام توان از امام خميني(ره) پيروي كنيد كه اسلام راستين در وجود اين مرد خدا نهفته است.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، در دوازدهم اسفند سال 1357، تحصيل در خارج كشور را رها كرده و به ميهن اسلامي بازگشت و با شور و شعف وصف ناپذيري در خدمت انقلاب شكوهمند اسلامي قرار رفت.
سيد كاظم در فروردين سال 1358 با گذراندن دوره آموزش عمومي سپاه در پادگان امام علي(ع) به عضويت سپاه در آمد و پس از اتمام دوره، با توجه به اينكه كردستان توسط ضدانقلاب دچار آشوب شده بود به نقده اعزام گرديد. او در اين ماموريت تجربيات ذيقيمتي در ارتباط با كار اطلاعاتي و مبارزه با ضدانقلاب كسب كرد و بعدها با همين تجارب، مسئوليتهاي خطيري را به عهده گرفت.
حضور در دانشگاه و مقابله با توطئه ها
با بازگشايي دانشگاهها، ايشان در اولين كنكور سراسري بعد از انقلاب (كه در سال 1358 برگزار شد) شركت كرد و در يكي از رشته هاي علوم انساني دانشگاه تهران پذيرفته شد. او با حضور در محيط دانشگاه، اوضاع را نامساعد يافت و احساس كرد كه دانشگاه جولانگاه مشتي فريب خورده شده است. برايش قابل تحمل نبود كه به نام فعاليت دانشجويي و آزادي، مقاصد استكبار جهاني از طريق عده اي بازي خورده كه اعتقادي به اسلام و نظام نداشتند، دنبال شود. لذا دست به كار شد و تلاش همه جانبه اي را در جهت افشاي چهره گروهكهاي از خدا بي خبر خصوصاً پيشگام، پيكار، توده، راه كارگر، منافقين و ... با كمك دانشجويان مسلمان و مومن و وفادار به نظام شروع كرد.
يكي از دوستان دوران دانشجويي ايشان عنوان مي كند:
در شرايطي كه گروهكها با ائتلاف قبلي به منظور به دست گرفتن جو دانشگاه قصد داشتند اعضاي شوراي دانشكده را به اصطلاح در جوي دمكراتيك و آزاد، از طريق انتخابات مشخص كنند – تا بتوانند بر امور دانشگاه و دانشجويان مسلط شوند و دانشگاه را به سنگري عليه انقلاب و نظام تبديل نمايند – او در آگاه سازي دانشجويان نقش به سزايي ايفا كرد.
نقل مي كنند، در جلسه اي كه همه حضور داشتند و قرار بود پس از مشخص شدن اسامي كانديداهاي راي گيري صورت پذيرد، ايشان با شجاعت و صلابت برخاست و با قاطعيت گفت: ما نه شما را قبول داريم و نه انتخابات را.
بدين ترتيب آنها را در به اجرا گذاشتن نقشه شوم و از قبل طراحي شده شان ناكام گذاشت.
در جريان اشغال لانه جاسوسي، هنگامي كه آمريكاي جنايتكار با كمك عوامل داخلي اش در جهت آزادي گروگانها تلاش مي كرد و بيم آن مي رفت كه هر لحظه اتفاقي رخ دهد، اين شهيد بزرگوار با كمك دانشجويان انجمن اسلامي دانشكده، شبها تا صبح در هواي سرد اطرف جاسوسخانه، بيتوته كرده و رفت و آمدها را تحت نظر داشت.
نقش شهيد در شكل گيري واحد اطلاعات سپاه
شهيد كاظمي پس از مراجعت از ماموريت كردستان با تعدادي از برادران جان بركف و مخلص انقلاب و سپاه، واحد اطلاعات را با تشكيلات منسجمي پايه ريزي كرد. در آن زمان مسئوليت تشكيلات گروهكهاي چپ گرا به عهده ايشان گذاشته شد. او با آشنايي و شناختي كه از جريانات فكري و مشي گروهكهاي الحادي داشت و جديت و پشتكاري كه در به دست آوردن ترفتندها و تاكتيكهاي آنان از خود نشان داد، توانست به توكل به خدا، شيوه هاي جديد اين منحرفين را براي تخدير افكار جوانان و جدايي آنان از دين و به كار گيريشان در مقابل انقلاب و مردم شناسايي كند. او با افشار چهره واقعي آنها، اذهان افراد فريب خورده را كاملاً روشن و آنان را به دامان اسلام باز مي گرداند.
سعه صدر و گفتگوهاي دوستانه و محبت آميز ايشان و ساير برادران واحد اطلاعات با افراد دستگير شده وابسته به گروهكها و همچنين تسلط اين عزيزان به ديدگاههاي فكري و تاكتيكهاي كاري آنها، همه و همه باعث شد كه اعضاء و طرفداران چشم و گوش بسته، در فاصله كوتاهي دست از عقايد و مواضع سياسي خود برداشته و به اهداف شوم سازمانهاي وابسته به استكبار و اذنابش پي ببرند و همكاري خود را با سپاه اعلان نمايند، آنها وقتي برخوردهاي صادقانه و دلسوزانه را از افراد مخلصي چون شهيد كاظمي مي ديدند خجل و شرمسار مي شدند كه چگونه با بي اطلاعي از اسلام و عقايد پوچ ماركسيستي و مادي خودشان، آلت دست عده اي رياست طلب و وابسته به بيگانه قرار گرفته و در برابر امت انقلابي و حزب الله قد علم كرده و راه طغيان و مقابله با نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران را در پيش گرفته اند.
گروهكهاي مزدور براي فريب طرفدارانشان القاء مي كردند كه جوانان حزب الهي و سپاهي توان كار اطلاعاتي را ندارند و با كمك عوامل سابق ساواك و افسران اطلاعاتي شهرباني رژيم شاه و حمايت عوامل خارجي ديگر كار مي كنند تا بر روي ضعفهاي خودشان سرپوش گذاشته و مرگ تدريجي و اضمحلال تشكيلات و گروهشان را از ديد اعضاء و هواداران، مخفي نگاه دارند.
براي پي بردن به ارزش زحمات و تلاشهاي شبانه روزي اين شهيد بزرگوار، قسمتي از خاطرات يكي از مسئولين سپاه كه مربوط به اوج فعاليت گروهكها و بيان نقش واحد اطلاعات سپاه مي باشد را با هم مرور مي كنيم:
«... به ياد دارم كه در آن مرحله، اولين گوهي كه بعد از گروهك فرقان ضربه خورد، يكي از گروههاي چپ (كه الان به خاطر ندارم كدامشان بود) بود، اينها هم تجربه منافقين را داشتند و هم شگردها و شيوه هاي خاص خودشان را مغرورانه به اين امر مدعي بودند و ديگر گوهكها را نصيحت مي كردند كه ضربه خواهيد خورد، زيرا روش صحيح مبارزه را نمي دانيد و در برخورد با رژيم، پيچيدگي به خرج نمي دهيد و ...
اما به لطف خدا و تلاش مخلصانه اين شهيد بزرگوار و همكارانش در نفوذ به درون اين گروهكهاي پوشالي، ضربات كاري و موثري از سوي سربازان گمنام آقا امام زمان(عج)، به مركزيت تشكيلات آنها وارد گرديد و در فاصله كوتاهي بساط اين گروهكهاي الحادي برچيده شد.»
ايشان در ارتباط با اضمحلال ديگر گروهكهاي چپ مانند اكثريت و رنجبران و ... نيز نقش مهمي داشت و پشتكار و جديت چنين برادران مخلصي باعث شد كه با انجام كار اطلاعاتي حساب شده و دراز مدت، آخرين ضربه به تشكيلات حزب توده نيز وارد آيد.
در آن موقعيت به دليل گسترگي توطئه دشمنان و حجم سنگين كار، اكثر برادران واحد اطلاعات از جمله اين شهيد والامقام، فرصت سركشي از خانواده هايشان را نيز ماه به ماه پيدا نمي كردند.
به گفته كارشناسان، سپاه در برخورد با گروهكهاي ملحدي كه به رغم خود در طي ساليان متمادي تجربه مبارزاتي كسب كرده و از سوي سرويسهاي اطلاعاتي نيز تغذيه مي شدند با ظرافت و قدرت عمل نموده به گونه اي كه همه شاهد بودند به قدرت الهي چگونه اين گروهكهاي معاند را چون برف در برابر خورشيد انقلاب ذوب نمود و اركان حياتشان توسط پاسداران جان بر كف انقلاب اسلامي و در پرتو انوار قدسي حضرت امام خميني(ره) فروريخته و پرونده سياهشان براي هميشه بسته شد.
سردار فرماندهي محترم كل سپاه در اين ارتباط مي گويند:
شهيد كاظمي از برادران قديمي و مخلص سپاه و يكي از افرادي است كه در شكل گيري سازمان اطلاعاتي كشور نقش به سزايي داشته است.
در آن زمان با اينكه حداقل فرصت براي آموزش و كادر سازي و تهيه مقررات وجود داشت، در سايه مجاهدتها و تلاش شبانه روزي افرادي مثل اين سردار گمنام و دلاور اسلام، تشكيلات اطلاعات شكل گرفت و در بحرانهاي اول انقلاب (بخصوص سالهاي 1358 تا 1360) عظمت و اقتدار انقلاب و اسلام در دنيا به نمايش گذاشته شد.
همكاري با استانداري سيستان و بلوچستان
شهيد كاظمي پس از گذراندن مراحل مختلف مسئوليتي در واحد اطلاعات سپاه و كاهش تهديدهاي داخلي، به درخواست استانداري سيستان و بلوچستان و موافقت فرماندهي سپاه به اين استان عزيمت كرد و در سمت معاونت سياسي – امنيتي استانداري سيستان و بلوچستان مشغول كار شد.
شهيد كاظمي در اين استان زحمات زيادي را متحمل گرديد و در مبارزه با اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر تلاش همه جانبه اي را انجام داد. پس از اتمام ماموريت در اين منطقه محروم، وزارت كشور و جهاد سازندگي از او تقاضاي همكاري كردند. اما هيچ يك از اين پيشنهادات، نمي توانست روح پرتلاطم او را اقناع سازد و با آنكه به وجود وي در آنجا نياز داشتند مجدداً به سپاه بازگشت و با همان شور و اشتياق اوليه در سمت سرپرستي واحد اطلاعات و عضو شوراي عالي سپاه فعاليت شبانه روزي خود را ادامه داد و تحرك قابل توجهي در شبكه اطلاعاتي سپاه ايجاد نمود.
سيد علاقه خاصي به جبهه و رزمندگان اسلام داشت. در مواقع ضروري خصوصاً هنگام عملياتها حضوري فعال داشت و براي اينكه از موقعيت مكاني و خطوط دفاعي رزمندگان دقيقاً آگاهي پيدا كند، در خطوط مقدم جبهه حاضر مي شد ودر مقابل برادراني كه مي گفتند نيازي نيست شما به خط بياييد، مي گفت:
آنچه انسان با چشم خود ببيند بهتر مي تواند تصميم گيري كند، تا اينكه روي كاغذ برايش توضيح دهند.
او به راستي از سربازان گمنام امام زمان(عج) در سپاه بود، نسبت به ائمه اطهار(ع) عشق و علاقه خاصي داشت. زيارت عاشورا را هميشه مي خواند. با قرآن مانوس بود. صبح ها بدون تلاوت قرآن از خانه خارج نمي شد. نسبت به حضرت امام خميني(ره) شناختي عارفانه داشت. به ايشان عشق مي ورزيد و وقتي نام امام را مي بردند، چهره اش برافروخته مي شد.
يكي از مسئولين اوليه ايشان نقل مي كند:
هرگاه به او كاري واگذار مي شد و مي خواستيم از انجام آن مطمئن شويم، مي گفتيم كه اين ماموريت قلب امام را شاد مي كند و وقتي خبر آن به حضرتشان برسد تبسم بر لبان ايشان مي نشيند. او خنده اي مي كرد و مي گفت: همه ما فداي يك تبسم امام. و تا پاي جان مي ايستاد و آن كار را به نتيجه مي رساند.
ايشان مانند رودي خروشان و دريايي متلاطم در تكاپو و تلاش و حركت بود.
اساس جديت او، ايمان، عشق و علاقه به اسلام، انقلاب، امام و مردم مستضعف و مظلوم بود.
شهيد كاظمي فردي خاكي، مردمي، خوش برخورد، متواضع، خودماني، صريح اللهجه، انتقادپذير و در كار و مسئوليت جدي، قاطع، صبور و مقاوم بود. هيچ گاه به واسطه مشكلات، از زير بار مسئوليتها شانه خالي نمي كرد و سعي مي كرد با مشكلات دست و پنجه نرم كند.
او عموماً به تدبير، راه حل مناسبي جهت رفع موانع پيدا مي كرد. زود از كوره در نمي رفت و كمتر ديده مي شد كه عصباني شود، همواره چهره اي خندان و بشاش داشت.
كارهايش را روي نظم و انضباط انجام مي داد و براي بيت المال اهميت و حساسيت خاصي قايل بود.
نحوه برخورد و سلوك او با اقوام و دوستان و همكاران باعث شده بود كه مورد علاقه و احترام همه باشد. نسبت به والدين خود احترام و محبت وافري داشت و هيچگاه جلوتر از آنها قدم برنمي داشت.
بنا به اظهار برادران، ايشان وصيتنامه اش را همزمان با بمباران مسجد جامع خرمشهر نوشت.
او همواره به مادرش مي گفت:
شما بايد مانند مادر وهب باشيد، اگر من به راه اسلام نرفتم، شيرتان را حلالم نكنيد.
بينش سياسي خوبي داشت و از قدرت تجزيه و تحليل بالايي برخوردار بود. او اخبار جهان اسلام و دنيا را با دقت دنبال مي كرد و نسبت به موقعيت انقلاب اسلامي به خوبي واقف بود. نقش رهبر را به عنوان ناخداي كشتي، خوب مي فهميد و به جايگاه و نقش روحانيت معظم در انقلاب آگاه بود. در يك كلام، لحظه لحظه زندگي و حيات او عشق بود تبعيت از ولايت.
سردار فرماندهي محترم كل سپاه در مراسم تشييع پيكر اين سردار رشيد اسلام او را پاسداري نمونه و واجد تمامي خصوصيات اخلاقي يك انسان خالص و وارسته توصيف كردند.
در سحرگاه روز دوم شهريور ماه سال 1364 و همزمان با شهادت مولا و جد بزرگوارش امام محمد باقر(ع)، همراه تعدادي از برادران رزمنده جهت بازديد از خطوط مقدم جبهه جنوب در منطقه طلاييه، از طريق آب در حال حركت بودند كه بر اثر اصبت تركش گلوله توپ به سختي مجروح و به درجه رفيع شهادت نايل گرديد.
شهيد حسيني فرمانده تيپ اطلاعات كه در لحظه شهادت كنار او حضور داشت، چنين نقل كرده است:
وقتي در داخل قايق، تركش به سر شهيد كاظمي اصابت نمود، از جاي خود برخاست و دستها را به سوي آسمان بلند نمود و با خدايش راز و نياز كرد و لحظه اي بعد در كف قايق به سجده رفت و آنگاه شهيد شد.
بدين گونه شهيد ديگري از تبار حسينيان زمان و از سلاله رسول الله(ص) به صف عاشوراييان پيوست و در محضر حق ماوا گرفت و به فوز ابدي دست يافت.
عنوان : ناصر كاظمي
ناصر كاظمي شروع كرد به تاختن و جوابگويي .
گفتم:« آدم چيزي را كه دوست دارد، در راه خدا مي دهد، آيا تو حاضري چنين كاري را انجام دهي؟»
عنوان : شهيد محمد ابراهيم همت
امام خميني(ره):
ملت ما نبايد هيچ وقت فراموش كند كه اگر فداكاري اين عزيزان و اگر جانفشاني بهترين عناصر اين ملت در ميدانهاي نبرد نبود،هيچ يك از اين آرزوهايي كه محقق شد تحقق نمي يافت.
رحمت سرشار خداوند متعال بر شهداي فضيلت،شهدايي كه با نثار خون خود،درخت با بركت اسلام را آبياري نمودند.
حالا كه سالها از پيچيدن عطر باروت در فضاي شهر ها و روستاهاي اين سرزمين گذشته،حالا كه ما در آرامش بعد از آن طوفان بزرگ،به ماندن و بودن دل خوش كردهايم ،گفتن وشنيدن از خصائل و خصائص مردان بي مثل جنگ،بي شباهت به بازخواني و بازشنوي حماسههاي اسطورهاي ايران كهن نيست. گاهي هم اين روايتها و حكايتها ممكن است در نگاه اول رنگي از اغراق نيز در خود داشته باشد اما بانگاههاي دقيق و عميق مي توانند و بااتكاء به قرائن و شواهد موجود درهمين روايتها پي به حقايقي انكار ناشدني ببرند،حقايقي كه هشت بهار از عمر انقلاب اسلامي ايران رادر خود و با خودعجين كردهاست. در هياهوي ايام پر مخاطره جنگ تماشاي كامل و درستي به جمال جليل سرداران صحنههاي نبرد ممكن نبود اما اكنون كه آن غبار به مدد گذشت زمان فرو نشسته مي توان به بهانههاي مختلف نگاهي به قامت رعناي آن باند بالاهاي بهشتي انداخت و به فرهنگ عاشورايي دفاع مقدس باليد.
اكنون يكي ازاين سروقامتان با هيبتي سترگ پيش روي ماست مردي كه از مردستان غيرت علوي سربرافراشت و نام خود و ايران اسلامي را برسرزبانها انداخت.
«محمد ابراهيم همت»همان نام رفيع و مينوي است كه اكنون سال ها در كنگرههاي آسمان هفتم زمزمه مي شود و بر خاكريزهاي خاطرات دفاع مقدس بيرقي به نشان جاودانگي است. اين شماره از يادنامه سطرهاي سرخ به يمن و تبرك نام او ترتيب يافته و در هواي نام عزيزش نگاشته شدهاست.
محمد ابراهيم همت درسال 1334در شهر قمشه اصفهاي به دنيا آمد.خانواده محمدابراهيم از راه كشاورزي امورات مي گذراندو او نيز از همان كودكي به نوبه خود در كارها به پدر و مادر كمك مي كرد. بعد از تحصيلات ابتدايي وارد دانشسراي تربيت معلم شد و پس از آن به خدمت سربازي رفت. شغل باارزش معلمي درروستارابعداز سپري شدن سربازي برگزيد. اين سالها مصادف بود با اوج گيري قيام مردم ايران عليه استبدادو استكبارپادشاهي. همت كه خود از خانوادهاي رنج كشيده و مستضعف بود همپاي ديگر مردم ستمديده پا در عرصه مبارزه پنهان و آشكار با رژيم ستمشاهي گذاشت و با توجه به نيروي جواني و هوشياري و شعور انقلابي كه داشت و به واسطه مبارزه آشكارش با رژيم ،حكم اعدام او صادر شده بود اما دست از مبارزه نكشيد تا طعم شيرين پيروزي را بامردم تجربه كند.
پس از انقلاب و با شروع جنگ،احساس كرد كه بايد در جبههها حضورپيداكندو او كردستان را براي مقابله و مبارزه با دشمنان پيدا و پنهان اين مرزو بوم برگزيد و به دنبال رشادتها و لياقتهايي كه از خود نشان داد به فرماندهي سپاه پاسداران پاوه منصوب شد.همت به خاطرضربات مهلكي كه به دشمنان وارد آورده بود به يكي از سرداران بزرگ جنگ تبديل شد. معاونت تيپ رسول الله (ص)و فرماندهي اين تيپ را به تدريج به عهده گرفت.
همت در سن 26سالگي به توفيق زيارت حج مشرف شد از آن پس لقب حاجي برازنده نامش شد. او در سال 1360ازدواج كرد و ثمره اين وصلت تولد دو پسر به نام هان مهدي و مصطفي بود هرچند اين فرزندان سايه پدر را چند صباحي بيش روي سرخود احساس نكردند. همت در سن28سالگي و درهنگام مقاومت در برابر تهاجم هاي پي درپي دشمن براي باز پس گيري جزيره مجنون كه چندي پيش از آن به دست نيروهاي اسلام آزدشده بود،در روز شانزدهم اسفند ماه شصت و دو به آرزوي هميشگياش نايل شد و با شهادتش به خيل مقربان الهي پيوست.
حتما بايد بروي؛همين الان!
ته قلبم فكر نمي كردم حاجي شهيد شود. چرا دروغ بگويم؟فكر مي كردم دعاهاي من سد راه او مي شود. گاهي كه از راه ميرسيد –دست خودم نبود-مينشستم و نيم ساعت بيوقفه گريه ميكردم . حاجي ميگفت«ناراحتي من ميروم جبهه »مي گفتم «نه،!اگر دلم تنگ ميشود به خاطر اين بود،دلم برايت تنگ نمي شد. همين خوبيهاي توست كه مرا بيقرار ميكند.»
ظاهرا همه بسيجي ها هم همين احساس را نسبت به حاجي داشتند . خودش چيزي نميگفت اما دفترچه يادداشتي بود كه من ميديدم هميشه زير بغل حاجي است و هر جا ميرود آن را با خودش ميبرد. يك روز غروت كه حاجي آمده بود به من و مهدي سر بزند-هنوز انديمشك بوديم-خيلي اصرار كردم بماند و حاجي قبول نميكرد. در همان حين از نگهباني مجتمع آمدندگفتند حاجي تلفن فوري دارد. ايشان لباس پوشيد،رفت و دفترچه را جاگذاشت. تابرگردد،من بي كار بودم ،دفترچه را باز كردم چند نامه داخلش بودكه بچه هاي لشكر براي او نوشته بودند. يكيشان نوشته بود«من سر پل صراط جلو تو را ميگيرم. سه ماه است توي سنگرم نشستهام به عشق رويت روي تو...»نامههاي ديگر هم شبيه اين . وقتي حاجي برگشت گفتم«تو همين الان بايد بروي!»گفت«نه. رفتم اتفاقا تلفن از طرف بچه هاي خودمان بود،بهشان گفتم امشب نميآيم.»گفتم «نه،حتمابايد بروي ،همين الان!»حاجي شروع كرد مسخره كردن من كه «ما بالاخره نفهميديم بمانيم يا برويم؟ چه كنم؟تو چه ميخواهي؟گفتم«راستش من اين نامه ها را خواندم. »
حاجي ناراحت شد،گفت«اينها اسراري است بين من و بچه ها،نمي خواستم اينها را بفهمي.»بعد سر تكان داد،گفت«تو فكر نكن من اين قدر آدم بالياقتي هستم .اين بزرگي خود بچههاست. من يك گناهي به درگاه خدا كردهام كه بايد با محبت اينها عذاب پس بدهم.»گريهاش گرفت،گفت«وگرنه ؛من كيام كه اين ها برايم نامه بنويسند؟»خيلي رقت قلب داشت و من فكر ميكنم اين از ايمان زياد او بود.
حاجي براي رفتنش دعا ميكرد ، من براي ماندنش. قبل از عمليات خيبر آمد به من و بچه ها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابي پيداكرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمد عباديان –كه بعدهاشهيد شد. حاجي كه آمدند دنبالم ،من در راه برايش شرح و تفصيل دادم كه خانه اين طور شده ،بنايي كردهاند و الان نميشود آنجا ماندو اما حاجي وقتي كليد انداخت و در را بازكرد جا خورد،گفت»خانه چرا به اين حال و روز افتاده؟»
انگارهيچ كدام از حرف هاي مرا نشنيده بود. خانم حاج عباس كريمي خيلي اصرار كرد آن شب برويم منزل آنها. حاجي قبول نكرد،گفت«دوست دارم خانه خودمان باشيم.»رفتيم داخل خانه. وقتي كليد برق رازد و تو صورتش نگاهكردم،ديدم پير شده . حاجي باآن كه بيست و هشت سال داشت همه فكر ميكردند جوان بيست و دو سالهاست، حتي كمتر،اماآن شب من اولين بار ديدم گوشه چشمهايش چروك افتاده،روي پيشانياش هم. همان جا زدم زير گريه گفتم «چه به سرت آمده؟ چرا اين شكلي شدهاي؟» حاجي خنديد،گفت«فعلا اين حرف ها را بگذار كنار كه من امشب يواشكي آمدهام خانه. اگر فلاني بفهمد،كلهام را ميكند!»و دستش را مثل چاقو روي گلويش كشيد. بعد گفت«بيا بنشين اين جا،با تو حرف دارم.»نشستم. گفت«تو ميداني من الان چي ديدم؟»گفتم «نه!»گفت«من جدايي مان را ديدم. »به شوخي گفتم «تو داري مثل بچه ها حرف مي زني!»گفت«نه،تاريخ را ببين. خداهيچ وقت نخواسته عشاق ،آنهايي كه خيلي به هم دل بستهاند،با هم بمانند»من دل نميدادم به حرفهاي او ،و جدي نميگرفتم ،گفتم «حالا ما ليلي و مجنونيم؟»حاجي عصباني شد،گفت«من هر وقت آمدم يك حرف جدي بزنم تو شوخي كن!من امشب ميخواهم با تو حرف بزنم . در اين مدت زندگي مشتركمان يا خانه مادرت بودي يا خانه پدري من،نميخواهم بعد از من هم اين طور سرگرداني بكشي. به برادرم ميگويم خانه شهرضا را آماده كند،موكت كند كه تو و بچهها بعداز من پا روي زمين يخ نگذاريد،راحت باشيد»بعد من ناراحت شدم ،گفتم «تو به من گفتي دانشگاه را ول كن تا با هم برويم لبنان،حالا...»حاجي انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مي زند،گفت«نه ،اين طورها كه نيست ،من دارم محكم كاري ميكنم،همين.»
فرداصبح،راننده بادو ساعت تاخيرآمد دنبالش ،گفت«ماشين خراب است بايد ببرم تعمير.»حاجي خيلي عصباني شد ،داد زد«برادر من ،مگر تو نمي داني آن بچه هاي زبان بسته تو منطقه معطل ما هستند. من نبايد اينها راچشم به راه ميگذاشتم.»از اين طرف ،من خوشحال بودم كه راننده تا برود ماشين را تعمير كند حاجي يكي دو ساعت بيشتر ميماند.با هم برگشتيم خانه. اما من ديدم اين حاجي با حاجي دفعات قبل فرق ميكند. هميشه مي گفت«تنها چيزي كه مانع شهادت من ميشود وابستگيام به شماهاست. روزي كه مساله شما را براي خودم حل كنم مطمئن باش آن وقت،وقت رفتن من است.»
نقش شهيد در كردستان و مقابله با ضد انقلاب
شهيد همت در خرداد سال 1359 به منطقه كردستان كه بخشهايي از آن در چنگال گروهكهاي مزدور گرفتار شده بود اعزام گرديد. ايشان با توكل به خدا و عزمي راسخ مبارزه بيامان و همه جانبهاي را عليه عوامل استكبار جهاني و گروهكهاي خودفروخته در كردستان شروع كرد و هر روز عرصه را بر آنها تنگتر نمود. از طرفي در جهت جذب مردم محروك كرد و رفع مشكلات آنان به سهم خود تلاش داشت و براي مقابله با فقر فرهنگي منطقه اهتمام چشمگيري از خود نشان ميداد. تا جايي كه هنگام ترك آنجا، مردم منطقه گريه ميكردند و حتي تحصن نموده و نميخواستند از اين بزرگوار جدا شوند.
رشادتهاي او در برخورد با گروهكهاي ياغي قابل تحسين و ستايش است. براساس آماري كه از يادداشتهاي آن شهيد به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 1359 تا دي ماه 1360 (با فرماندهي مدبرانه او)، 25 عمليات موفق در خصوص پاكسازي روستاها از وجود اشرار، آزادسازي ارتفاعات و درگيري با نيروهاي ارتش بعث داشته است.
-
همت و عشق به شهادت
توي راه پله نشسته بود و به پهناي صورت اشك ميريخت و ميگفت:«امروز توي راهپيمايي من رو نشونه رفتن ولي اشتباهي غضنفري رو زدن»
انگار چيزي به ذهنش رسيده باشد. اشكهايش را پاك كرد و بلند شدو گفت:«فكركردن با كشتن من نميتونن جلوي مارو بگيرن»جلو آمد. دستم را فشردو گفت«حالا به هشون نشون ميديم.»و از خانه زد بيرون.
-
خدمت به مردم عبارت است!
دو ساعت بود پيچ را با پيچ گوشتي سفت نگهداشتهبودم. موتور برق بايد روشن ميماند كه مردم فيلم را ببينند. نميدانم چه اشكالي پيداكرده بود. هي خاموش ميشد من هم مامور روشن نگهداشتنش بودم هرچي گفتم:«ابراهيم!بذار اين رو بديم تعمير،بعدا...»ميگفت:«نه!همين امروز بايد مردم اين فيلم رو ببينن. »داشت موتور برق راميگذاشت پشت ماشين.ميخواست برود يك روستاي ديگر. ميگفت جمعيت زيادي دارد،ميخواست آنجاهم فيلم را نشان بدهد.رفتم جلو و دستم را روي شانهاش گذاشتم و گفتم «داد!الان دو ساله داري توي دهات فيلم نشون ميدي،تا حالا ديگه هر چي قرار بود از انقلاب بدونن فهميدن. اگه راست ميگي بيا برو پاوه. »
-
همت مرد جبهه ها بود
اولين دوره نمايندگي مجلس شوراي اسلامي در حال شكلگيري بود.به ابراهيم گفتم:«خودت و آمادهكن،مردم تو رو مي خوان.»چند باري بود كه راجع به اين مساله با او صحبت كردهبودم ولي او جوابي نميداد. آن روز گفت«نميتونم . خداحافظي شب عمليات بچههارو با هيچي نميتونم عوض كنم.»
-
آيا همت مستجاب الدعوه بود؟
«بابايي،اگه پسر خوبي باشي،امشب به دنيا ميآي. وگرنه،من همهش توي منطقه نگرانم. »تا اين راگفت،حالم بدشد. دكمههاي لباسش را يكي در ميان بست مهدي را به يكي از همسايهها سپرد و رفتيم بيمارستان . توي راه بيشتر از من بيتابي ميكرد. مصطفي كه به دنيا آمد. شبانه از بيمارستان آمدم خانه . دلم نيامد حالا كه ابراهيم يك شب خانه است،بيمارستان بمانم. از اتاق آمد بيرون،آن قدر گريه كردهبود كه توي چشم هايش خون افتادهبود. كنارم نشست و گفت«امشب خدامن رو شرمندهكرد. وقتي حج رفته بودم،توي خونه خداچند آرزو كردم . يكي اينكه در كشوري كه نفس امام نيست نباشم،حتي براي يك لحظه . بعد،از خداتورو خواستم و دو تاپسر. براي همين،هر دو بار ميدونستم بچهمون چيه. مطمئن بودم خداروي من رو زمين نمي اندازه. بعدش خواستم نه اسير بشم و نه جانباز . فقط وقتي از اوليائ الله شدم ،در جاشهيد شوم.»
-
در انتظار وصل
چنگ زد توي خاكها و گفت«اين آخرين عملياتيه كه من دارم ميجنگم»اصلا همت چند روز پيش نبود. خيلي گرفته بود،هميشه ميگفت:«دوست دارم بمونم و اونقدر دردبكشم كه همه گناهام پاك بشه »ميگفت:«دلم ميخواد زياد عمركنم و به اسلام و انقلاب خدمت كنم.»ولي اين روزها از بچه ها خجالت ميكشيد. ميگفت:«نميتونم جنازههاشون رو ببينم»ماندن برايش سخت شدهبود. گفتم :« اين چه حرفيه حاجي؟قبلاهر كي از اين حرفها ميزد؛ميگفتي نگو.حالاخودت دارن ميگي.»انگار دردوجودش را گرفته باشد،مشتش را محكم تر كرد و گفت:«نه. من مطمئنم.»
-
همت ،عباس هور
آقامرتضي! يه نفر رو بفرست خط ببينيم چه خبره. هركس ميرفت،ديگه برنميگشت و همان سه راهي كه الان ميگويند سه راهي همت. خيلي كم ميشد بچهها بروند و سالم برگردند. آقامرتضي سرش راپايين انداخت و گفت«ديگه كسي رو ندارم بفرستم شرمنده»حاجي بلندشد و گفت«مثل اين كه خدا طلبيده»و با ميرافضلي سوار موتور شدند كه بروند خط. عراق داشت جلو ميآمد. زجاجي شهيد شده بود و كريمي توي خط بود. بچه ها از شدت عطش ،قمقمه ها راميزدند لب هور،جايي كه جنازه افتاده بود و از همان استفاده ميكردند. روي يك تكه از پلهاي كه آن جاافتاده بود سوارشد .هفت،هشت تا از قمقمههاي بچهها دستش بود. با دست آب راكنار ميزد و ميرفت جلو؛وسط آب،زيرآتش. آن جاآب زلال تر بود. قمقمههاي را يكي يكي پر كرد و برگشت.
-
روز وصل
از موتور پريديم پايين جنازه را از وسط راه برداشتيم كه له نشود. بادگيرآبي و شلوار پلنگي پوشيده بود. جثهريزي داشت،ولي مشخص نبود كياست و صورتش رفته بود. قرارگاه وضعيت عادي نداشت و آدم دلش شور ميافتاد. چادر سفيدوسط سنگر رازدم كنار. حاجي آن جاهم نبود. يكي از بچههاش راكشيدطرف خودش و يواشكي گفت«از حاجي خبرداري؟ميگن شهيد شده. »نه امكان نداشت خودم يك ساعت پيش باهاش حرف زده بودم. يك دفعه برق از چشمش پريد. به پناهنده نگاه كردم. پريدم پشت موتوركه راه آمده رابرگرديم . جنازه نبود،ولي رد خون تازه تا يك جايي روي زمين كشيده شده بود. گفتيد«برويد معراج،شايد نشاني پيداكرديد. »بادگير آبي و شلوار پلنگي ،زيپ بادگير را باز كردم،عرقگير قهوه اي و چراغ قوه. قبل از عمليات ديده بودم مسوول تداركات آنها را داد به حاجي. ديگر هيچ شكي نداشتم. هواسنگين بود. هيچ كس خودش نبود. حاجي پشت آمبولانس بود و فرماندهها و بسيجيها دنبال او. حيفم آمد دو كوهه براي آخرين بار حاجي رانبيند. ساختمان ها قد كشيده بودند به احترام او . وقتي برميگشتيم،هر چه دور ترميشديم ،ميديديم كوتاهتر ميشوند. انگار آنها هم تاب نمي آورند.
بيسيمچي ،گوشي بيسيم را به دست حاج همت ميدهد . ميگويد:«باشماكار دارند.»حاج همت ،گوشي راميگيرد:همت...بگوشم...»
در همان لحظه ،خمپارهاي زوزه كشان ميآيد. بازهم بيسيمچي ميترسد. صداي زوزه دلخراش خمپاره،بازهم دل او را فرو ريخته. خمپاره كمي دورترمنفجرميشود. صداي مهيب انفجار،پردههاي گوش بيسيمچي را ميلرزاند و زمين از موج انفجار مثل گهواره ميارزد. غباري غليظ همراه باتركشهاي داغ به طرف آن دو پاشيده ميشود.همه اينها دريك چشم برهم زدن اتفاق ميافتد حاج همت بدون اين كه از جايش تكان بخورد،بالبخند به بيسيمچي نگاه ميكند و به صحبت ادامه ميدهد. بيسيمچه خودش رابه زمين چسبانده و با دو دست گوشهايش را چسبيده است وقتي گردو غبار مي خوابد،به ياد حاج همت ميافتد. از جا بر ميخيزد . وقتي حاج همت چشم در چشم او ميدوزد،از خجالت سرش را پايين مياندازد و در فكر فرو ميرود. او به ترس و دلهره خودش فكر ميكند و به شجاعت حاج همت. او خيلي سعي كرده ترس رااز خودش دور كند،اما نتوانسته. وقتي صداي سوت دلخراش خمپاره شنيده ميشود،انگار صداي سوت دلخراش خمپاره شنيده ميشو د. زانوها خود به خود شل مي شوند،قلب به تپش ميافتد و بدن نقش زمين ميشود. بيسيمچي خيلي با خود كلنجاررفته تا بر ترسش غلبه كند؛اما هيچ وقت موفق نشده. يك بار دل به تاريكي بيابان سپرد تا ترس را براي هميشه در خود سركوب كند. در بيابان ،حاج همت را ديد كه در خلوت و تاريكي به نماز ايستاده. وحشت تنهايي،وحشت كمي نبود.از حاج همت گذشت و اين وحشت و تنهايي را آن قدر تحمل كرد تاصبح شد؛اما باز هم ترسش نريخت. سرانجام تصميم گرفت موضوع را با حاج همت در ميان بگذارد؛ولي هربار كه ميخواست لب باز كند،شرم و خجالت مانع از اين كار ميشد. او حالا ديگر از اين وضع خسته شده. دل را به دريا زده،سؤالي را كه ميبايست مدتها پيش ميپرسيد،حالا ميپرسد:«من چراميترسم؟شما چرا نميترسي؟راستش خيلي تلاش ميكنم كه نترسم؛امابه خدادست خودم نيست. مگر آدم ميتواند جلوي قلبش رابگيردكه تندتندنزند؟اگرميتواند به رنگ صورتش بگويد زردنشو؟ اصلامن بياختيار روي زمين دراز ميكشم. كنترلم دست خودم نيست...»پيش از آن كه حرفهاي بيسيمچي تمام شود،حاج همت كه گويي از مدت ها قبل منتظر چنين فرصتي بوده ،دست ميگذارد روي شانه او و با لبخند. مهرباني ميگويد:«من هم يك روزن مثل تو بودم. ذهن منهم يك روزي پر بود از اين سؤالها؛اما سرانجام امام جواب همه سؤالهايم را داد. »
-امام،جواب سؤالهاي شمارا داد؟!
-بله...امام خميني!اوايل انقلاب بود. هنوز جنگ شروع نشده بود. يك روز باچند تا از جوانهاي شهرمان رفتيم جماران و گفتيم كه ميخواهيم امام را ببينيم . گفتيد الان نزديك ظهر است. امام ملاقات ندارند. خيلي التماس كرديم. گفتيم :از راه دور آمدهايم. به هر ترتيب كه بود،ما راراه دادند داخل. تعدادمان كم بود. دور تا دور امام نشسته بوديم و به نصيحتشان گوش ميداديم كه يك دفعه ضربه محكمي به پنجره خورد و يكي از شيشههاي اتاق شكست. از اين صداي غير منتظره،همه از جا پريدند،به جز امام. امام در همان حال كه صحبت ميكرد،آرام سرش را برگرداندو به پنجره نگاه كرد. هنوز صحبت هايش تمام نشده بود كه صداي اذان شنيده شد. بلافاصله والسلام گفت. از جا بلند شد...امام از دير شدن وقت نماز ميترسيد و ما از صداي شكستن شيشه . او از خداميترسيد. ما از غير خدا. آن جا بود كه فهميدم هركس واقعا از خدا بترسد،ديگر از غير خدا نمي ترسد...و هركس از غير خدا بترسد،از خدا نميترسد.
عنوان : شهيد غلامحسين افشردي (باقري)
امام خميني (ره): شهدا در قهقه مستانهشان و در شادي وصولشان عندربهم يرزقون اند.
به روز سوم شعبان 1375 ﻫ.ق مطابق با 25 اسفند سال 1334 ﻫ.ش در خانوادهاي مذهبي و دوستدار اهل بيت عصمت و طهارت (ع) در حوالي ميدان خراسان تهران چشم به جهان گشود.والدينش به عشق و محبت آقا ابا عبدالله الحسين(ع) و از باب تيمن و تبرك نام غلامحسين را بر او نهادند وبه دنبال آن در سن دو سالگي در سفر كربلا او را همرا ه خود بردند. پدرش كه در تربيت وي جديت زيادي داشت از همان طفوليت او را با خود به مسجد و هيأت و مراسم عزاداري سرور شهيدان ميبرد.اين حضور معنوي باعث شد كه او در آن ايام عضو فعال و موثر هيأت نوباوگان محبان الحسين گردد. غلامحسين دوره دبستان را درمدرسه مترجم الدوله و دوره متوسطه را در دبيرستان مروي تهران به پايان رساند. شهيد باقري همزمان با تحصيل در كلاسهاي حديث و مباحث مربوط به حضرت صاحب الزمان (عج) كه در مسجد صدريه داير ميگرديد شركت ميكرد. از كلاس سوم دبيرستان فعاليت فرهنگي خود را با ايجاد كتابخانه در اين مسجد به همراه تني چند از همفكرانش شروع كرد و در راستاي كسب آگاهيها و رشد فكري خويش ، ضمن مطالعه و تحقيق پيرامون مباحث مذهبي جلسات سخنراني را در جمع دوستانش برگزار مينمود. در سال 1354 پس از اخذ ديپلم رياضي در رشته دامپروري دانشكده كشاورزي شهر اروميه تحصيلات عالي خودرا آغاز كرد. در اين ايام علاوه بر مطالعه منظم و انسجام يافته در زمينه مسائل اسلامي با سخنراني درجمع دانشجويان و برقراري كلاسهايي در زمينه اصول عقايد براي دانشآموزان مدارس فعاليت مذهبي خود را دنبال ميكرد و بارها با بعضي از اساتيد غربزده كه فرهنگ اسلامي را انكار و مظاهر منحط غربي را ترويج مينمودند به بحث مينشست و ماهيت آن فرهنگ و عوامل غربزده را افشا ميكرد .از اين رو وي به عنوان يك عنصر مذهبي و فعال حساسيت مسئولان و گارد دانشگاه را برانگيخته بود ، كه در نهايت به دليل اين فعاليتها پس از يك سال ونيم تحصيل از دانشگاه اخراج گرديد . در اين ايام در جواب يكي از نزديكانش كه به او گفته بود : تو يك سال و نيم از عمرت را بيخود تلف كردي پاسخ ميدهد من وظيفهام را انجام دادم و اگر به دانشكده رفتم براي كسب مدرك نبود، بلكه براي رشد خودم بود و ميخواستم كه ديگران را هم به صحنه بياورم. شهيد باقري در اسفند ماه سال 1356 به خدمت سربازي اعزام شدو پس از طي دوره آموزشي در پادگان جلديان نقده به ايلام منتقل گرديد . در دوره كوتاه مدت سربازي با توجه به آشنايي كه با مسائل اسلامي داشت به ارشاد و هدايت فكري سربازان پرداخت و همزمان با علماي شهر ايلام ازجمله آيت الله صدري (امام جمعه قبلي ايلام ) ارتباط داشت و اخبار و مسائل پادگان را به ايشان اطلاع ميداد به دنبال اين فعاليتها تحت كنترل قرار گرفت و ضمن جدا كردن وي از جمع سربازان پادگان او را به عنوان راننده يك افسرجزء به كار گماردند.
همزمان با گسترش انقلاب اسلامي وفرمان حضرت امام خميني (قدس سره) مبني بر فرارسربازان از پادگانها خدمت سربازي را رها كرد وبه موج خروشان و توفنده امت حزب الله پيوست و به صورت تمام وقت در پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي به فعاليت پرداخت . به هنگام تشريف فرمايي حضرت امام خميني (قدس سره) به ميهن اسلامي در فعاليتهاي كميته استقبال شركت چشمگيري داشت و به دليل برخورداري از آموزش نظامي به همراه ساير اعضاي خانواده و دوستانش در تصرف كلانتري 14 و پادگان وليعصر (عج) عشرت آباد سابق در تهران نقش بارزي داشت.
تا خرداد 1358 در كميته انقلاب اسلامي و برخي نهادهاي ديگر فعاليت داشت و با انتشار روزنامه جمهوري اسلامي ، همكاري فعال خود را با اين روزنامه در زمينههاي مختلف آغاز كرد. در اين مدت بنا به دعوت سازمان ملل از طرف روزنامه به عنوان خبرنگار سفر 15 روزهاي به لبنان و اردن انجام داد كه طي اين سفر گزارش تحليلي جامعي از اوضاع نابسامان مسلمين در آن منطقه تهيه كرد . در خرداد ماه سال 1358 موفق به اخذ ديپلم ادبي شد . سپس در امتحان ورودي دانشگاه شركت كرد و با رتبه صدوچهارم در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران قبول گرديد. او در مدت حضور در محيط دانشگاه نقش فعال و موثري درمقابله با توطئههاي ضد انقلاب و گروهكها داشت . شهيد باقري اوايل سال 1359 به عضويت سپاه درآمد. ابتدا در واحد اطلاعات مشغول به خدمت شدو در زمينه شناسايي و مقابله با گروهكهاي منحرف و وابسته فعاليت خودرا استمرار بخشيد و در اين واحد بود كه نام مستعار حسن باقري براي ايشان در نظر گرفته شد. انقلاب ما همچون تير زهر آگيني براي همه مستكبرين درآمده است . حضور در جبهههاي دفاع مقدس تهاجم دشمن بعثي به مرزهاي كشور اسلامي و آغاز جنگ تحميلي نقطه عطفي در زندگي شهيد باقري بود .با احساس تكليف در دفاع از اسلام و ميهن اسلامي بلافاصله پس از شروع جنگ – در روز اول مهر ماه سال 1359 – به همراه عدهاي از برادران پاسدار راهي جبهههاي جنوب شدو تا آخرين لحظه حيات در اين سنگر باقي ماند و در بسياري از صحنه هاي پيروز دفاع مقدس حضور فعال و تعيين كننده داشت . عمده عناوين فعاليتهاي وي در صحنه رزم با دشمن عبارتند از : - تأسيس و راه اندازي واحد اطلاعات و عمليات رزمي شهيد باقري از ابتداي ورودش به منطقه جنوب (اهواز) در پايگاه منتظران شهادت (گلف) به منظور دستيابي به اطلاعات مناسب از موقعيت دشمن به جمع آوري نقشهها و پياده كردن وضعيت مناطق عملياتي روي آنها اقدام كرد و شخصاً به همراه عناصر اطلاعاتي جهت كسب اطلاع دقيق از دشمن به شناسايي محورها و نقاط مورد نظر ميپرداخت ودر برخي از موارد نيز تا عقبه نيروهاي دشمن براي ارزيابي توان واستعداد آنها با چالاكي و شجاعت بينظيري پيش ميرفت . فعاليتهاي مثبت او در اين زمينه با سازماندهي عناصر اطلاعاتي و برگزاري آموزش مختصري براي آنها منجر به راهاندازي واحد اطلاعات عمليات در ستاد عمليات جنوب (گلف) گرديد. واحدهاي اطلاعات عمليات پس از گذشت حدود 3 ماه از شروع جنگ در تمامي محورهاي جنوب (ازآبادان تا دزفول ) با قدرت تمام مستقر شدند و نسبت به شناسايي و تعيين وضعيت دشمن و ارسال گزارش آن اقدام كردند . با اين تلاش اطلاعات چشم فرماندهي در ميدان جنگ شد و يكي از ضعفهاي بزرگ نداشتن اطلاع از وضعيت دشمن برطرف گرديد . شهيد باقري علاوه بر ارائه اطلاعات توان واستعداد ذاتي بالايي در تحليل اطلاعات دشمن داشت و اغلب حركات احتمالي دشمن در آينده را پيش بيني مي نمود و حتي به زمان و مكان آن هم اشاره ميكرد.از آن جمله پيش بيني وي در دي ماه سال 1359 مبني بر حركت دشمن جهت الحاق محور شمال – جنوب منطقه سوسنگرد براي ارتباط جفير و بستان بود ، كه دشمن در كمتر از يك هفته با نصب پلهاي نظامي متعدد و تلاش گسترده اين كار را انجام داد. (البته اين منطقه بعدها با عنايت الهي در عمليات طريق القدس آزاد گرديد.) از اقدامات بسيار موثر شهيد باقري كه در اين دوره پايه ريزي شد بايگاني اسناد جنگ ترجمه اسناد و بخش شنود بيسيمهاي دشمن بود. از ديگر فعاليتهاي وي طراحي گردانهاي رزمي و تعيين تركيب سازمان نفرات و تجهيزات و اوات رزمي و واحدهاي پشتيباني از رزم بود. معاونت ستاد عمليات جنوب شهيد باقري به دليل لياقت شجاعت و شهامت كه داشت در دي ماه سال 1359 به عنوان يكي از معاونين ستاد عمليات جنوب انتخاب شد و در شكست محاصره سوسنگردفرماندهي عمليات امام مهدي (عج) فتح ارتفاعات الله اكبر و دهلاويه نقش به سزايي داشت و همه اين نبردها در شرايطي اجرا ميشد كه عمليات منظم نيروهاي خودي با مشكل مواجه شده بود و اغلب بدون نتيجه ميماند. همه تلاش شهيد باقري و برادران سپاه اين بود كه ثابت كنند ميتوان دشمن را شكست داد. با بركناري بيصدر و با توجه به شرايط سياسي آن زمان در اجراي عمليات فرمانده كل قوا شركت داشت و پس از مجروح شدن سردار رحيم صفوي هدايت عمليات را به عهده گرفت و دراين عمليات به عنوان فرماندهي لايق و كاردان شناخته شد. فرماندهي محور دارخوين در عمليات ثامنالائمه(ع) شهيد باقري كه فرماندهي محوردار خوين را به عهده داشت در عمليات شكست حصر آبادان در طرح ريزي سازماندهي و كسب اخبار و اطلاعات دشمن نقش موثري داشت . معاونت فرماندهي عمليات طريق القدس در عمليات طريق القدس كه براي اولين بار قرارگاه مشترك بين سپاه و ارتش تشكيل گرديد شهيد باقري به عنوان معاونت فرماندهي كل سپاه در قرارگاه فرماندهي عمليات مشترك حضور يافت و در شناسايي محورهاي و تحليل و پيش بيني حركتهاي دشمن و پيگيري مسائل رزمي نقش مهمي را ايفا نمود. شهيد باقري در اجراي مرحله اول اين عمليات سه شبانه روز بيدار بود و در آمادهسازي مرحله دوم عمليات به دليل خستگي مفرط شب هنگام طي تصادفي به شدت مصدوم شد و به بيمارستان منتقل گرديد . برادر شهيد در اين مورد ميگويد : در بيمارستان در لحظاتي كه معلوم نبود زنده ميماند يا خيرو با اينكه به سختي سخن ميگفت ميپرسيد : پل سالبه كارش به كجا كشيد ؟ به شدت به فكر عمليات و نگران آن بود . با اينكه يك ماه دستور استراحت مطلق پزشكي به او داده بودند، پس از يك هفته بيمارستان را ترك كرد و به ستاد عمليات جنوب بازگشت و با وجود آثار جراحت و سردرد شديد به فعاليت خود ادامه ميداد. پس از عمليات موفق طريق القدس دشمن بعثي دست به يك حمله در تنگه چزابه زد شهيد باقري با وجود ضعف جسمي تلاش زيادي براي تثبيت اين نقطه استراتژيك و مهم به عمل آورد و با استقامت عجيبي چندين شب متوالي و بدون لحظهاي استراحت به هدايت عمليات پرداخت و حتي در يك مرحله به عنوان فرمانده گردان وارد عمل شد و تپهاي را ه 400 نفر از نيروهاي دشمن روي آن مستقر بود و برنيروهاي خودي تسلط داشت به تصرف درآورد. فرماندهي قرارگاه نصر در عمليات فتح المبين بيت المقدس رمضان
پس از عمليات رمضان درشهريور ماه 1361 كه مقارن با ايام حج بود ، در پاسخ به پيشنهاد يكي از دوستانش جهت عزيمت به سفر حج گفته بود: هنوز كه كار جنگ تمام نشده و دشمن بعثي در خاك ماست بروم به خدا چه بگويم ؟ وقتي ميروم كه حرفي براي گفتن داشته باشم. چند ماه پس از اين صحبت در نهم بهمن ماه 1361 در طليعه ايام مبارك دهه فجر در حالي كه تعدادي از همرزمان و همسنگرانش به ديدار حضرت امام خميني (قدس سره ) شتافته بودند ، او براي شناسايي و آماده سازي عمليات والفجر مقدماتي به همراه تعدادي از برادران سپاه در خطوط مقدم چنانه (منطقه فكه ) در سنگر ديده باني مورد هدف گلوله خمپاره دشمن بعثي قرار گرفت و همراه همسنگرانش شهيدان مجيد بقائي رضواني و ... به لقاءالله شتافت. آخرين كلامي كه از اين شهيد بزرگوار شنيده شد پس از ذكر شهادتين نام مبارك امام شهيدان حسين بود. شهيد باقري در همه مدت حضورش درجبهههاي جنگ تنها يكبار آن هم به مدت پنج روز براي ازدواج از جنگ جدا شد و به جهت عشق به حضرت امام زمان (عج) نام نرگس را براي تنها فرزندش برگزيد.
اتكال شهيد باقري به خداوند تبارك و تعالي بسيار بالا بود و درسايه اين توكل اطمينان و استقامت عجيب وي بخوبي مشهود بود و در سختترين شرايط و حساسترين موقعيتها ضمن حفظ صبر و آرامش و خونسردي با تدبير عمل ميكرد. او عشق و علاقه عجيبي به اهل بيت (ع) و آقا امام زمان (عج)و امام خميني (قدس سره) داشت . شهيد باقري بيريا و بيتكلف در مصائب امام حسين (ع) ميگريست و علاقه فراوان و مستمر به مطالعه كتاب ارشاد شيخ مفيد و مقتلهاي حادثه كربلا داشت استعداد و خلاقيت شهيد باقري با توجه به كمي سن و تجربه وي بسيار قابل توجه و مورد تحسين بود. يكي از برادران رده بالاي سپاه و (سابقه در جنگ) چنين ميگويد : با اينكه من دو سال از او بزرگتر بودم ولي به جرأت ميتوانم بگويم افكار او دو سال از من بالاتر بود . شهيد باقري همواره با هوشمندي و ذكاوت خويش شرايط رزمي و عملياتي خود را ارائه مينمود و بدون هراس از مشكلات به فعاليت و تلاش در اين زمينه ميپرداخت . هرگز نسبت به دشمن اظهار عجز و ناتواني نداشت ، بلكه همواره نسبت به برتري نيروهاي خودي بر دشمن با اطمينان صحبت ميكرد . قاطعيت و قدرت تصميم گيري شهيد باقري به عنوان يك فرمانده لايق و موفق چشمگير بود و در مراحل بحراني و شرايط سخت با جرأت كامل ضمن حفظ آرامش و خونسردي نظر لازم و موثر را ارائه و در اين باره تصميم گيري ميكرد . يكي از فرماندهان نظامي ارتش كه با وي همكاري مشترك داشت ميگويد : در مرحلهاي از عمليات بيت المقدس يكي از يگانها در شرايط سختي در مقابل پاتك دشمن قرار گرفته بود كه فرمانده آن واحد در تماس اعلام كرد در صورت مقاومت احتمالاً تلفات بيشتري خواهيم داشت . شهيد باقري در پاسخ گفت : در مقابل دشمن بايد مقاومت كنيد و مسئوليت تلفات را هم به گردن ميگيرم. كادر سازي و تربيت نيرو از خصوصيات بسيار بارز شهيد باقري بود .اهتمام زيادي به رشد و ارتقاي همراهان و همكاران خود داشت . در تربيت كادرهاي واحد اطلاعات و عمليات بسيار پرتلاش بود و در اين زمينه آموزشهاي نظري و عملي را توأم ميكرد . بيش از سه دوره آموزش فشرده 30 تا 40 نفره برگزار كرد كه بعدها اين برادران در واحد اطلاعات عمليات تيپها مسئوليتهاي مهمي را عهده دار شدند. پس از عمليات امام مهدي (عج) نگاهم به شخصي افتاد كه سطلي به دست گرفته بود و فشنگهاي روي زمين را جمع ميكرد . اين شخص كسي نبود جز برادر باقري كه ميگفت : اينها حيف است و بايد از آنها استفاده كرد. وقتي راجع به عمليات يا مسائل كاري انتقاد ميكرديم با مهرباني ميگفت : بسيار خوب حالا شما بياييد و كار را در دست بگيريد و درست كنيد چه فرقي ميكند. در عمليات بيت المقدس وقتي يكي از تيپها در وضعيت دشواري قرار گرفته بود . فرمانده آن در اثر فشار مشكلات ميگويد : مگر بالاتر از سياهي هم رنگي هست ؟ شهيد باقري پاسخ ميدهد : برادران مبادا غرور اين پيروزيها شما را بگيرد خودتان را گم نكنيد فكر نكنيد ما اين كار را كردهايم همهاش خواست خدا بوده است . حساسيت عجيبي به انتقال شهدا و مجروحين داشت وميگفت : ما جواب خانوادهاي را كه جنازه شهيدش روي زمين مانده چه بدهيم . سرانجام در اثر اين تأكيدها و ضرورت مدنظر قراردادن حقوق شهدا مسئول تعاون قرار گاه نيز شهيد شد .
دراين موقعيت زماني و مكاني جنگ ما جنگ اسلام و كفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت خيانت به پيامبر اكرم (ص) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به خون شهداست و ملت ما بايد خود را آماده هرگونه فداكاري بكند.در چنين ميدان وسيع و اين هدف رفيع انساني و الهي جان داد و فداكاري امري بسيار ساده و پيش پا افتاده است و خدا كند كه ما توفيق شهادت متعالي در راه اسلام را با خلوص نيت پيدا كنيم.
از آتش و عشق آب شد اين دل تنگ در جوشش ميخراب شد اين دل تنگ چون تيغ برهنه در تب و تاب وجنون با منطق خون مجاب شد اين دل تنگ
آئينه و آب حاصل ياد شماست آميزه درد و داغ همزاد شماست اين خاك كه از ترنم لاله پر است دفترچه خاطرات فرياد شماست سبزيم كه ازنسل بهاران هستيم پاكيم كه از تبار باران هستيم دور است زما تن به مذلت دادن ما وارث خون سربداران هستيم
ازخيل دلاوران گستن نتوان با روح خدا عهد شكستن نتوان اين است پيام خون ياران شهيد : جنگ است برادران نشستن نتوان
خصم شب تارو پاسدار سحرند شيران حريم بيشه زار سحرند با حنجره شان سرود سرخ فلق است فرياد بلند آبشار سحرند
سرداده منم كه سرفرازم گويند آهسته به اين و آن چو رازم گويند چون آيه رزم در جهادم خوانند چون سوره حمد در نمازم گويند
من همسفر باد سحر خواهم شد خاك گذر اهل نظر خواهم شد در آتش عاشقي بسر خواهم شد پولادم و آبديدهتر خواهم شد
تا خاك زخون پاك رنگين نشود اين دشت برهنه لاله آذين نشود تا لاله رخان بانگ اناالحق نزنند ديباچه سرخ عشق تدوين نشود
نام :غلامحسين |
عنوان : شهيد مجيد بقايي
عنوان : شهيد مجيد بقائي
|
شهيد مجيد بقائي در بهمن ماه سال 1337 در بهبهان چشم به جهان گشود رفتار متين او در خانواده و علاقه اش به مسائل مذهبي و رعايت آنها در سنين 10-12 سالگي رشد فكري و فرهنگي او را مشخص و نمايان ساخت.
|
عنوان : محمود شهبازي دستجردي
|
عنوان : مهدي رجب بيگي
|
شهيد مهدي رجب بيگي در سال 1336 در شهر دامغان بدنيا آمد و دوران كودكي و نوجواني را به همراه خانوادهاش در تهران سپري كرد. در محلههاي فقير نشين تهران، طعم فقر و محروميت را از همان آغاز نوجواني به وي چشاند. |
عنوان : غلامعلي پيچك
|
عنوان : احمد قندچي
شهيد «احمد قندچي» يكي از شهداي 16 آذر است. وی در سال 1312 به دنيا آمد و تحصيلات خود را تا سال اول دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه داد.
|
عنوان : مصطفي بزرگ نيا
|
عنوان : آذر (مهدي) شريعت رضوي
|