شعرحجاب
گوهری باش ولی در صدف و پوشیده
باورت نیست که زن حجب و حیا می خواهد؟
دامنی پاک چو گل های خدا می خواهد؟
گوهری که صدفش نیست، شود سرگردان
صید گردد به کف و توطئه ی دلالان
بی حجابی هنری نیست، شوی بی فرهنگ
عاقبت بر چمن بی هنران بارد ننگ
عاری از جامه گوید چه کتابی دارد؟
قامت لخت، قیامت چه جوابی دارد؟
سفره ی تن ز چه روباز نمودی ای زن؟
ز چه تقدیم نمائی به شغال آن دامن؟
اینکه امروز جوانی و کنی بد مستی
ته آزاد رهت هست عذاب و پستی
رخ زیبا که نیازش به گریسکاری نیست
مصرف روژ و گریس عاقبتش بیماریست
گوهری باش ولی در صدف و پوشیده
زرشناس آید و جایت بدهد بر دیده
گُل خلقت، شرف خویش به حراج مده
به گرازی که کمین کرده به تاراج مده
هدفِ خلقتِ سرکاره هوسبازی نیست
به خدا خالق از این بندگی ات راضی نیست
تو مگر سکه ی خواری که به ره افتادی؟
یا مگر کمتر از آن بامیه ی قنادی؟
بامیه، روی بپوشیده ز آفات و مگس
تو چرا لخت شدی در پی شیطان هوس؟
آنچه شد بر همگان مایه ی رنج و حیرت
اینکه فرهنگ در این جامعه شد بی غیرت
هر چه ما می کشیم از پوچی فرهنگ آمد
بر سر سرو اصالت ز هوا سنگ آمد
از مثنوی ریحانة الرسول: زندگانی منظوم حضرت فاطمه زهراعلیها السلامزن درونِ دین حق با ارزش اســـت
در بُرونِ دین ذلیلِ خواهش اســت
قومِ عیسی قومِ موسی هم حَنیف
داشـت عریانی زن را بس سخیف
شرک عریان کرده بودش آن نساء
لیک امر دین بشـد سِتر و کَسا
بر حجـــاب آیات آمــــد آن زمـــان
گشــت واجــب بر تمــــام بانوان
زان زنان را این چنین گفتا رسـول
اُسوِهء پوشش شما را شد بتول
فاطـــــمه بودش نـمونه بر زنــان
تا کننــــد آنان هـــمه زینت نهان
شــــــد تَبَرّج از برای زن حـــرام
زان بیـــــاید عــــــزّت آنان دوام
چون صدف باشد زنان را این حجاب
حفظ گـــردد دُرِّ آن از منجـــلاب
پوشـش زن از برای حفظ اوسـت
حُجب زن او را ملاک آبروســت
امر شــد اندام پوشــندی ز غیر
در برونِ خانه در هنگام ســــیر
صورت و دســـتان تا مچ شد جدا
گشـــت بی زینت عـــیانِ آن روا
آیهءدیگـــــــر بیامد بر امـــــــین
گفت: چشمان را یَقّضَّوا مؤمنین
شــــــد مکـمِّل آیه بر امر حجاب
مرد و زن را می برد این بر صواب
بانوان را شـــد معلّم پس بتــول
یاد می داد او به آنان این اصـول
فاطــــمه می گفت این بر بانوان
خیرتان باشد همیشـه این چنان
بر ضــرورت سویِ نامـحرم روید
دور در غیرش ز نامحرم شـوید
کرد زهرا این چنین نسـوان خطاب
هست زینت بر شما حفظ حجاب
عــــاملِ احکام بودش فاطــــمه
زان اطاعت کرده از زهــرا همه
ســخت گیری داشت زهرا در حجاب
چون که عــریانی کند دین را خراب
رفت روزی بیت زهـــرایِ بـــتول
مرد کوری در معیّت با رســــول
مرد نابینا گـــرفت اذن حضــــور
گشت زهرا ملتفت بر مردِ کــور
غیر او نامحــرمی آن جا نــــبود
لیک زهـــرا چادری بر سر نمود
چون که پرسیدش ز زهرا مصطفی
علّت آن چیسـت باشی در خفا؟
پاســخی اینگونه گــفتا بر پدر
چـادرم را زان نمودم من به سر
گر چه من را او نمی بیند کنون
لیک باشــم شاهد او با عُیون
او یَشِـــمُ الرِّیح از من اِی پدر
زان شود اعمالِ نیکِ من هَدر
چون شنید احمد ز زهرا این سخن
گفت:باشی پاره ای از جسم من
فاطـــمه همچون معلّم بر زنان
یاد دادی با عـــمل هم با زبان
داد آموزش ز قـــــــرآن مجــــید
با بیانی توأم از بیــم و امـــــید
او بیان می کرد احــکام زنـــــان
مسـتمع او را همه پیر و جوان
گفت بر زن ها شوید از صالحات
از زنانِ قانِتـــاتٌ حافِظـــــــات
چون که با مردان خود خوبی کنید
میشود همسر شما را چون مُرید
در نبود همسران چون حافِظات
حفظ گردانید خود از منکــــرات
محسن سید اسماعیلی
در گلستانی گلی دیدم شگِفت
شبنمی بر صورتش همچون شراب
بلبلانی شیفته بر گرد او
در میان عنبر و مشک و گلاب
چیدنش شد آرزویم ناگهان
دست بردم سوی او بس با شتاب
کاینچنین زیبا گلی را تا کنون
نه به بیداری بدیدم نه به خواب
بهر چیدن تا بشد دستم دراز
گشت دل از سوز خار او کباب
گفتم ای گل این چنین کبر و غرور
کی بود شایسته این رنگ و آب
روی سوی دیده ی گریان نمود
وز سر مهر این چنین دادم خطاب
گر نبود این خارها بر پیکرم
بر رخم کی ماند این رنگ و لعاب
در تامل گشت عقل و جان من
دل ربود از من به یغما آن جواب
خارها باید ملازم لاله را
تا مصون ماند ز خشم و از عتاب
آن چه موجب شد که گل باشد امان
آن حجاب است آن حجاب است آن حجاب
مهدی صادقی
یه دختر نمونه
چه خوب و مهربونه
نمازشو همیشه
اول وقت میخونه
حجابشو همیشه
حفظ میکنه میدونه
هر کسی با حجابه
پیرو انقلابه
محمد حسین اکبری
رونق مغرب نه از چنگ و رباب
نی ز رقص دختران بیحجاب
محکمی او نه از لا دینی است
نی فروغش از خط لاتینی است
رونق مغرب هم از علم و فن است
از همین آتش چراغش روشن است
علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ
عقل میباید نه ملبوس فرنگ
شعر حجاب
هدف دشمن سنگ افکن، پیشانی ماست
کسب جمعیتش از زلف پریشانی ماست
پدرم گفت گل از رنگ و لعابش پیداست
و زن مومنه از طرز حجابش پیداست.
مرحوم آغاسی
پدرم گفت: پدر جان زن اگر زن باشد
شیر در خانه و در کوچه و برزن باشد
پدرم گفت: که ای دخت نکو بنیادم
زلف بر بادمده تا ندهی بر بادم مرحوم آغاسی
حیف است گل من که چنین خوارشوی
با هفت قلم راهی بازار شوی
برگرد و گرنه عاقبت با آتش
همسایه دیوار به دیوار شوی رشیدیان
چادر به سرم چه باشکوه آمده است
شیطان ز و قارم (حجابم) به ستوه آمده است
خورشید اگر برهنه ازکوچه گذشت
تقلید نکن ز پشت کوه آمده است
رشیدیان
در کلاس حفظ تقوا و شرف
دختران درند و چادر چون صدف
بهترین سرمایه زن چادر است
زانکه زن را زینت زن ، چادر است
حفظ چادر ، حفظ دین و مذهب است
شیوه زهرا و درس زینب است
حفظ چادر نص قرآن مجید
قفل جنت را بود تنها کلید
حفظ چادر سد فحشا می کند
| دوش دیدم خود حکیمی تیز هوش | گفتمش گو حکمتی ای باده نوش |
| گفت با من پیر دانا از صفا | هر چه خواهی گویمت زین مدعا |
| گفتمش بر گو تو احوال زنان | تازحکمت گردد این معنا عیان |
| گفت آنان بر دو وجهند ای سئول | گویمت گر این سخن آری قبول |
| عده ای تسلیم حق چون بندگان | عده ای هم بنده ابلیسیان |
| کن رها ابلیسیان را زین مجال | بشنو از آن عابدان تو شرح حال |
| عبد حقند آن گروه در سیر حق | طالب وصلند و مشتاق فلق |
| در سلیمی و طهارت چون ملک | در عروج از خاک تا اوج فلک |
| حق پرست و در شریعت دین مدار | میگسار باده اوصاف یار |
| پاک همچون شبنم و چون گل لطیف | همچو گل اندر حجاب خود عفیف |
| دائما پوشیده چون در در صدف | زین نجابت غرق دریای شعف |
| همچو گوهر در حجاب از چشم دون | در امان از رهزن و قوم زبون |
| چون ملک پنهان ز اعیان و نظر | همچو سروی در حجاب از پا و سر |
| آنکه دین دارد کجا عریان شود | کی بساط محفل دیوان شود |
| آنکه دارد علم و حلم و عقل و دین | کی شود با خود نماییها قرین |
| کی برافشاند دو زلف و موی خویش | آنکه دارد رونق از آئین و کیش |
| کی تن زیبا نماید آشکار | آنکه دارد عقل زیبا در کنار |
| آنکه در اندیشه دارد صد سخن | کی برون سازد ز جامه جسم و تن |
| آنکه در جان دارد از خود صد هنر | کی ز زلف و جامه گردد مفتخر |
| کی شود در کوچه و بازار و شهر | چشم ناپاکان از این زن بهره رو |
| آنکه دارد روح زیبا چون حریر | کی شود در نام ابلیسان اسیر |
| زن چو از عرفان و معنا پر شود | در صدف پوشیده همچون در شود |
| آنکه باشد از حقارت بهرهور | می کند زین عقده عریان پا و سر |
| آنکه در خود عز سلطانی برد | کی نشاط زخم چشمان می خرد |
| ای زن اندر بزم سلطان شو انیس | تا طلا گردی ز اکسیر نفیس |
مزن زیاده بر این طعنه بر حجاب آخر
که حرف بیهوده را هم بود حساب آخر
مکن مغلطه کین مدعای برهانی
هزار شعر و مثل را دهد جواب آخر
به بیحجابی خورشید و بینقابی ماه
چه ارتباط که زن را بود حجاب آخر
برای کشف حجاب اینقدر مکوش و مجوش
به خاک میبری این فکر ناصواب آخر
که چهرۀ پردهنشینان پاک دامن را
کنی نگاه و نمایی دهان پر آب آخر
فراهانی
ای پری روی بنه چادر عفّت به سرت
وی سیهموی مران پردۀ عصمت ز برت
همچو گل باز مکن غنچهات ای مایۀ ناز
که خزان آید و ریزد همه برگ و برت
علم جو علم که از قید جهالت برهی
نه که آن علم دهد راه به هر شور و شرت
کاظم لاکانی
هوشیاری
دخترا میکنم از مغلطهکاران خبرت
که مبادا ببرند از ره عفّت به درت
تا خبردار شوی یا به قلم یا تبلیغ
برده چادر ز تو بنهند کلاهی به سرت
سورۀ نور بخوان آیۀ سی یک و بگیر
ز«خمر هُنَّ» نقابی به رخ چون قمرت
طلب از مهد همی علم و ادب تا به لحد
کاین بود امر خدا گفتۀ پیغامبرت
علم آموز ولی علم زنان نی مردان
فرض شد علم ز پیغمبر نیکو سیرت
اسماعیل دهقان