جملات زیبا و خواندنی
انکار نکنید
به سلامتی مادر
به سلامتی مادر...
که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...
شکر نعمت
قیمت چشم و گوش و دست و پا...
يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مىكرد و سخت مى ناليد . گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى كنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى كنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شكايت دارى و گله مى كنى؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوشتر و خوش بختتر از بسيارى از انسانهاى اطراف خود مى بينى . پس آنچه تو را داده اند، بسى بيشتر از آن است كه ديگران را داده اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيشترى هستى!
هواي آلوده....ظنز
در این دیار سربی ، یک استکان، هوا نیست
درد و غم و مرض هست، یک جرعه ی دوا نیست
معشوقه های این شهر بر چهره، ماسک دارند،
احوال عاشقان نیز، چندی ست روبِرا نیست
فرهاد آسم دارد ، خسرو، سیاه سرفه
هیچ آدمی به فکرِ شیرین بینوا نیست
"اطفال و سالمندان" در خانه ها اسیرند
ویران شود هر آنجا ، غوغای بچه ها نیست
تاوان دیدن تو ، سنگین تر از جریمه ست
من زوجم و تو فردی ، این شهر جای ما نیست
بازهم نيامدي ......اللهم عجل الوليك الفرج ...
عشق يعني ...................
دغدغه های فکری یک پسر ایرونی
دغدغه های فکری یک پسر ایرونی
۱ چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟
۲ چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟
۳ چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟
۴ چرا تو خونه ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟
۵ چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟
۶ چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟
سفره خالي
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟
غم
تو اگر میدانستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
هابیل وقابیل .... انسان وانسانیت..
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است...
واقعا...بگم چی ...
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!