جملات دکتر شریعتی
خدایا : در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند , مرا با "نداشتن"و " نخواستن " رویین تن کن
خدايا زيستنی به من بياموز که از بيثمري لحظهي مرگ حسرت نخورم. خدايا: تو چگونه زيستن را به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!
خدايا: بر اراده،دانش،عصيان،بي نيازي،حسرت،لطافت روح،شهامت و تنهايي ام بيفزاي
خدايا:مرا ياري ده تا جامعه ام را بر سه پايه "کتاب"،"ترازو" و "آهن" استوار کنم و دلم را از سرچشمه حقيقت،زيبايي و خير سيراب ساز
راه گلو را ، بغض مي بندد
راه چشم را ، خيمه ي اشک
راه دانش و فرزانگي را ، جهل
راه آزادي و کمال را ، تعصب
من معتقدم
که همه ي انحرافات ، جنايات
مفاسد ، پستي ها
انحطاط ها و هر چه بد است
زاييده سه عامل است
جهل ، ترس ، نفع
و توحيد هر سه را زايل مي کند
دکتر علي شريعتي
دوست داشتم گوشه اي بنشينم
و به گوشه اي از اين آسمان بنگرم
و به نگريستن ادامه دهم
تا آنگاه که خداوند جان مرا بستاند ، بميرم
اما چه کنم باز هم چون او مامور بودم که با خلق درآميزم
و با جمع ، زندگي به سر برم
خدايا! مرا در ايمان "اطاعت مطلق" بخش
تا در جهان "عصيان مطلق" باشم
حسين(ع) بيشتر از آب تشنه لبيك بود. افسوس كه بجاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند
آدم ها غالبا پيش از مرگشان می ميرند وکم اند آنها که هر دو مرگشان يکی است
"سه ره پیداست" :
"پلیدی" ، "پاکی" و "پوچی"
این سه راهی است، که پیش پای هر انسانی گشوده است، و تو یک کلمه نامفهومی، و" وجود"ی بی "ماهیت"ی و هیچی، که بر سر این سه راه ایستاده ای. تا ایستاده ای ، هیچی، چون ایستاده ای،هیچی. یکی را انتخاب میکنی، به راه میافتی، و با انتخاب راه " رفتن" ات، "خود"ت را انتخاب میکنی معنی میشوی "ماهیت وجودی"ات معین میشود چگونه "بودن"ت شکل میگرد و این چنین است که آدمیکه با "تولد" "وجود" یافته است با "انتخاب" "ماهیت " می یابد.
در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
عده اي مثل قرص جوشانند؛ در ليوان آب كه بياندازيشان طوري غليان كرده و كف مي كنند كه سر مي روند اما كافي است كمي صبر كني بعد مي بيني كه از نصف ليوان هم كمترند.
خلوت هراس انگيز و مبهوتي در بحبوحه ي جمعيت،سكوت سنگين و خفقان اوري در سرسام قيل و قال ،غربت در وطن،بيگانگي در جمع اقوام و دوري در حلقه ي نزديكان،تنهايي و بي كسي در ازدحام همگي و اجتماع همه كس!.هبوط در كوير
غرق حیرت و هیجان می شوم که این موجود انسانی چه شگفت مخلوقی است! گاه در پستی چنان می شود که هیچ جانور کثیفی به پای او نمی رسد و گاه در عظمت تا آنجا اوج می گیرد که در خیال نمی گنجد!
حرفهائی هست برای "نگفتن"، حرفهائی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند. حرفهای شگفت و اهورائی همین هایند و سرمایه ماورائی هرکسی به اندازه حرفهائی است که برای نگفتن دارد