جملات دکتر شریعتی
اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.
استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.
۱ - دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری ٬ دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد٬تو دوستش نداري
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ٬
به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند .
و این رنج است
زندگی یعنی این .
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
عشق ريسمان طبيعت است و سرکشان را به بند خويش مي آورد تا آنچه را آنان ؛ خود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ستانده است به حيله عشق بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است.و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود مي آفريند ، خود بدان مي رسد ، خود آن را انتخاب مي کند
بدبختي براي يك متفكر دانشمند بالاتر از آن نيست كه زندگيش بسته به تشخصي و پسند عوام الناس بي تشخيص و بد پسند باشد. اين است عامل بسياري از انحراف ها و محافظه كاري ها و عوام گرايي ها و ريا كاري ها از يك طرف و حق كشي ها و پامال شدن ها و فاجعه هاي بسيار از طرف ديگر.
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد؛
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت؛
ولي آنقدر مشتاقم كه ازر خاك گلويم سوتكي سازد ؛
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ وبازيگوش
واو يكريز وپي در پي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد
بدين سان بشكند دائم
... سكوت مرگ بارم را
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
« دکتر علی شریعتی»
ای آزادی
ای آزادی،
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...
« دکتر علی شریعتی »
حرفهایی که باید زد
تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟
« دکتر علی شریعتی »
من دیگر ناله نمی کنم
نه...
من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است
می خواهم فریاد بزنم!
اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...
به من بگو نگو ، نمی گویم؛
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!
« دکتر علی شریعتی »