جملات دکتر شریعتی
اخلاص :
يكتايي در زيستن
يكتايي در بودن
يكتايي در عشق!
دوست داشتن از عشق برتر است.
و من هرگز خود را
تا سطح بلند ترين قله ي عشق هاي بلند
پايين نخواهم آورد.
چه تنگناي سختي است!
يك انسان يا بايد بماند يا برود.
و اين هر دو
اكنون برايم از معني تهي شده است.
و دريغ كه راه سومي هم نيست!
عشق تنها كار بي چراي عالم است
چه آفرينش بدان پايان مي گيرد.
معشوق من چنان لطيف است
كه خود را به بودن نيالوده است
كه اگر جامه ي وجود بر تن مي كرد
نه معشوق من نبود.
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ،
ولی در نماز پایان است .
شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است
در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند،
و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست و آزادانه مرد.
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم چرا که سالها به اجبار خواهیم خفت.
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز وپی درپی،
دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند درمن، سکوت مرگبارم را
آتش و دریا
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟
هنگامی دستم را دراز کردم
که دستی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!
« دکتر علی شریعتی »
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است.
اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلما" آن روز نوروز بوده است.
مسلما" بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز ، روز آفرینش است .
هرگز خدا جهان را و طبیعت را ، با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.
مسلما" اولین روز بهار سبزه ها روییدن آعاز کرده اند و رود ها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن
و این همه یعنی نوروز
ای خدای بزرگ تو چه باشی و چه نباشی ، من اکنون سخت به تو نیازمندم.تنها به این نیازمندم که تو باشی.
اگر ایمان نباشد،زندگی تکیه گاهش چه باشد؟اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند؟اگر نیایش نباشد،زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟
آدمی تا به راه خویش است ، هیچ است و حقیر. در توکل به مطلق می رسد و در عشق لایتناهی،متناهی می شود.
به هر حال سه ره پیداست :
"پلیدی" ، "پاکی" و "پوچی"
این سه راهی است ، که پیش پای هر انسانی گشوده است ، و تو یک کلمه نامفهومی ، و "وجود"ی بی "ماهیت"ی و هیچی ، که بر سر این سه راه ایستاده ای ، تا ایستاده ای ، هیچی ، چون ایستاده ای ، هیچی . یکی را انتخاب می کنی ، براه میافتی ، و با انتخاب راه "رفتن"ات ، "خود"ت را انتخاب می کنی ، معنی می شوی ...