جملات دکتر شریعتی
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.
دکتر علی شریعتی
بمان تا کاری کنی، کاری نکن بمانی!
دکتر شریعتی
ایمان هرچه پنهانتر است، پاک تر است.
و عشق هرچه در پناه کتمان مخفی تر است، زلال تر است
در دردها دوست را خبر نکردن،خود یک عشق ورزیدن است.
خدایا در برابر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشد مرا با "نداشتن" و "نخواستن" رویین تن کن همه ی بدبختی اهی انسان بابت همین 2چیز است چون "داشتن" انسان را محافظه کار و ترسو میکند و "خواستن" آدم را بزدل و چاپلوس!
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود.
گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود . . .
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست،
گاهی . . . نگفته قرعه بنام تو می شود!
دکتر شریعتی
مادرم می گفت: عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب، اما هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام
بگذار هر روزت رویایی باشد در در دست نه در دوردست ، عشقی باشد در دل نه در سر و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمره گی.
تا سحر ای شمع بر بالین من امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش..
آه! ای یاران به فریادم رسید ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم آن شیرینتر از جانم ز راه چون به دام مرگ افتادم رسد ...
همدم من، مونس من، شمع من جز توام در این جهان غمخوار کو؟
واندرین صحرای وحشتزای مرگ وای بر من وای بر من یار کو؟...
دکتر شریعتی
شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی میخواند نمی شنیدم...
وقتی دیدم که نبود...
وقتی شنیدم که نخواند...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال،
در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد،
تشنه آتش باشی و نه آب ...
و چشمه که خشکید،
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد
و به هوا رفت،
و آتش، کویر را تافت
و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید
و از آسمان بارید
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،
و بعد ِعمری گداختن
از غم ِنبودن کسی که،
تا بود،
از غم نبودن تو میگداخت.
و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را،
در غربت این آسمان و زمین بیدرد،
دردمند میدارد و نیازمند
بیتاب یکدیگر میسازد،
دوست داشتن است.
و من در نگاه تو،
ای خویشاوند بزرگ من،
ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود
و در ارتعاش پراضطراب سخنت،
شوق فرار پدیدار
دیدم که تو تبعیدی این زمینی!
و اکنون تو با مرگ رفتهای ومن اینجا
تنها به این امید دم میزنم
که با هر نفسی گامی به تو نزدیک تر می شوم...
و این زندگی من است.
دکتر شریعتی
اگر می بینیم کسی که قلبش پر از محبت علی است و از محبت علی اشک می ریزد و سرنوشت جامعه آن سرنوشت خوبی نیست و دردناک است.این نشان دهنده آنست که علی را نمی شناسد.
این علی شناسی نیست،علی پرستی است.
علی را نشناختن و محبت علی داشتن مساوی است با محبت همه ملتها بر پیامبر و معبودشان ،نه چیزی بیشتر…
دکتر علی شریعتی
خدایا
در برابر انچه انسان ماندن را به تباهی می کشد
مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
عجب تفاوتی است بین دو نسل
سهعت چهارصبح پدرم صبحانه میخورد
ولی من شام
بوی یاس با آدمی حرف میزند
خیلی حرفها را من فقط از بوی یاس شنیدهام
گل یاس بویی ندارد
آنچه از او میتراود،
خاطرههای معطر است،
خیالهای لطیف و پنهانی و پاک و خوب شاعری است.
شاعری که هیچ کس او را نمیشناسد
شاعری که خود را هم اکنون،
در عمق متروک محرابی مخفی کرده است
آدمیزادهرچه انسانتر میشود
چشم بهراهتر میشود