شهید فهیده
«دست حق پشت و پناهت ای پسر
دین و ایمان تکیه گاهت ای پسر»
آن بسیجی نبض فردا را گرفت
نبض فردایی فریبا را گرفت
رفت تا در جبهه ها زیبا شود
نیمه گم گشته اش پیدا شود
خاک ایران را حمایت می نمود
خونفشانی را روایت می نمود
بقیه ی این شعر زیبا را در ادامه مشاهده نمایید.
«دست حق پشت و پناهت ای پسر
دین و ایمان تکیه گاهت ای پسر»
آن بسیجی نبض فردا را گرفت
نبض فردایی فریبا را گرفت
رفت تا در جبهه ها زیبا شود
نیمه گم گشته اش پیدا شود
خاک ایران را حمایت می نمود
خونفشانی را روایت می نمود
«تکه ای از آسمان مال من است
راه پرواز من از این روزن است»
جبهه درها را به رویش باز کرد
او خودش را تا خدا آغاز کرد
بوی باروت و مسلسل، بوی خون
جانفشانی های پی در پی، جنون
واحد پول جنون پروانگی است
شعله های آتش و دیوانگی است
یورش دشمن، شقایقهای سرخ
عشق تا اوج دقایقهای سرخ
تانکها ناگاه پیدا می شوند
بی خدا یی ها هویدا می شوند
جز اسارت چاره ای دیگر نبود
نوجوان اما پر از دلدادگی است
او پر از انگیزه آزادگی است
داخل دستان او نارنجکی است
وای! این با زندگی بیگانه کیست؟
او که این سان مست و بی پروا شده
او که این سان عاشق و شیدا شده
سنگر خود را رها کرد و پرید
پرده های خواب و رویا را درید
تانک دشمن ناگهان آتش گرفت
نقشه گردنکشان آتش گرفت
یک کبوتر از میان شعله ها
آسمان – پرواز آبی تا خدا
رضا حدادیان
شهید فهمیده بسیار خوش برخورد و خنده رو بود و با همه با چهره ای گشاده و باز برخورد می کرد . خیلی زود با افراد می جوشید و صمیمی می شد . نسبت به همه به خصوص در برابر بزرگترها مودب بود و احترام می گذاشت . با برادر ( شهیدش) داود علاوه برروابط برادری متعارف ، رفیق نیز بود و به او احترام خاصی می گذاشت . خیلی رک و صریح بود اگر نمی خواست کاری را انجام دهد صریحا می گفت : انجام نمی دهم . تظاهر و خودنمایی نمی کرد و به طور کلی بی غل و غش بود و آنچه بود خودش بود و در یک جمله یک رنگ و صادق بود . قولی را که میداد عمل می کرد و نسبت به وفای به عهد حساس بود و هرگز تخلف نمی کرد .
در هفتمین روز رحلت مرحوم آیت الله طالقانی برای شرکت در مراسم هفت ایشان به تهران رفته بود و در بین مراسم به دلیل فشار جمعیت و گرسنگی حالش به هم خورده و حتی تلویزیون نیز یک لحظه تصویر او را که بر دوش مردم بوده و از داخل جمعیت خارج می کنند نشان داده بود ، ولی علیرغم بدحالی صرفا به دلیل قولی که به مادرش داده بود که تا شب حتما به خانه برمی گردد به هر شکل ممکن خود را همان شب به منزل می رساند .
هنگامی که از چیزی ناراحت می شد در خود فرو می رفت و سرو صدا نمی کرد . وی بسیار رازدار و تودار بود بسیاری از اسرارش نمی گفت و اساسا همه حرفهایش را برای همه نمی زد . لباس تمیز و شیک می پوشید . او مردم را به خصوص انقلابی ها را دوست داشت و همیشه سعی می کرد با همه مردم همدردی کند . شهید فهمیده نوجوانی فعال و کوشا بود . در خانه بسیاری از کارها را بر عهده داشت . از همان بچگی به گونه ای برخورد کرده بود که گویا اختیار دار خانه و مرد خانواده اوست . از خرید خانه گرفته تا ثبت نام بچه ها در مدرسه و گرفتن و جابجا کردن پرونده ها و کارهای اداری بود . اصلا نمی گذاشت خواهران و مادرش در صف برای خرید بایستند . او ورزش نیز می کرد . فوتبال و دوچرخه سواری دو ورزش موردعلاقه او بود . رشد جسمی و بدنی خوبی داشت و نوجوانی رشید و قوی و خوش چهره و زیبا بود .
او به درس خواندن و مطالعه علاقه وافری نشان می داد . از بچگی علاقه شدیدی به مدرسه رفتن داشت . هنگامی که درس داشت حاضر نمی شد به کار دیگری بپردازد . غیر از کتب درسی کتب دیگر را نیز مطالعه می کرد و گاهی به بعضی از دوستانش کتاب هدیه می داد . شهید فهمیده با آن که به سن تکلیف نرسیده بود نماز می خواند و به مسجد رفت . همچنین قرآن تلاوت می کرد و اذان نیز می گفت و همیشه خواهرانش را به نماز خواندن دعوت می کرد . او در غیبت و حضور برای پدر و مادر خود احترام خاصی قایل بود . در خانه اگر از پدرش انتقادی می شد از پدرش دفاع می کرد و هرگز در مقابل پدرش بی احترامی نمی کرد . به مادرش به خصوص بیشتر احترام می گذاشت حتی گاهی خواهرانش را وادار می کرد که کارهای خانه را انجام دهند تا مادرش مجبور نباشد به زحمت بیفتد .
یکی از ویژگیهای او علاقه شدید او به امام خمینی و روحانیت بود . از بین روحانیون مرحوم آیت الله طالقانی را نیز خیلی دوست داشت و در کاغذهایی که از او مانده عکس و جملات او به همراه بعضی از پیامهای حضرت امام و از جمله پیام نوروزی ایشان و همچنین شعارهای اسلامی وجود دارد که نشان دهنده توجه او به امام و روحانیت است . در واقع شیفته حضرت امام بود و می گفت :" امام هرچه اراده کند همان را انجام خواهد داد و من تسلیم او هستم " هنگام ورود امام به ایران به دلیل تصادفی که کرد نتوانست به زیارت و استقبال امام برود . به همبن سبب بلافاصله پس از بهبودی در اولین فرصت به قصد زیارت امام به شهر مقدس قم رفت و بالاخره موفق به دیدار آن حضرت شد .
آغاز زندگی
لحظهها می گذشتند و نگرانی و اضطراب محمد تقی بیشتر میشد . او دائم به این سو و آن سو میرفت . با خود فکر کرد و گفت : « اگر پسر باشد، اسمش را محمدحسین میگذاریم . زمان به سختی طی میشد ... ناگهان صدای فریاد کودکی چشم سیاه ، خوشمزه و سالم ، محمد تقی را سرشار از سرور و شادی کرد . خدا را شکر که سالم است ... آرام محمدحسین را در آغوش گرفت و اذان و اقامه را در گوشش زمزمه کرد ... آری پسرم ! خدای تو همان یکتائیست که لیاقت امانتداری تو را به ما عطا فرمود و محمد (ص) رسولی است که اسلام را برایمان به ارمغان آورد و علی (ع) شیرخدا و رهبر خداشناسان . تو را به نام فرزند فاطمه (س) میخوانیم تا از یارانش باشی ..... روزها میگذشت و محمدحسین در کوچههای قدیمی و باصفای روستای سراچه قم ، زندگی را تجربه میکرد و در سایه حرم مطهر فاطمه معصومه (س) الفبای ایمان به یکتای بیهمتا و تلاش برای رسیدن به حقیقت را میآموخت . هنگامی که برای اولین بار، پا به عرصه پرخاطره علم و دانش نهاد، معلم او که یکی از طلاب بود ، روح جسور و انگیزه انقلابی اش را کشف کرد و سعی کرد تا حسین را با اوضاع حاکم بر جامعه بیشتر آشنا کند.
چند سال بعد هنگامی که حسین همراه خانواده اش به کرج عزیمت کرد ، مبارزات مردم به اوج خود رسیده بود. شور انقلاب چنان تأثیری در او گذاشته بود که با وجود سن کم، در فعالیتهای علیه رژیم شاه شرکت میکرد و برای تهیه پیامها و اعلامیههای امام خمینی (ره) به قم رفته ، سپس آنها را در تهران و کرج پخش مینمود . در طول این مدت ، حسین سعی میکرد خانواده و اطرافیانش را با خواندن رساله امام (ره) و اعلامیههای ایشان ، از مسایل روز جامعه مطلع کند . حتی گاهی اوقات با اهل محل قرار میگذاشت که رأس ساعتی همه از خانهها بیرون بیایند و تکبیر بگویند و اگر هیچ کس هم نمیآمد ، او تک تک درها را میکوبید و تکبیر میگفت تا همه جمع شوند و بزرگی خدا را فریاد کنند و بارها و بارها به خاطر این اعمال مورد ضرب و شتم مأمورین رژیم قرار گرفت ، اما هیچ چیزی مانع جوشش این رود خروشان نمیشد و او را ناامید نمیکرد.
محمد حسین نوجوان
مرد 12 ساله ما همگام با فعالترین مبارزان ، برای نابودی طاغوت و استقرار نظام جمهوری اسلامی ایران، تلاش میکرد ؛ تا آنجا که فریادهای « مرگ بر شاه » به « درود بر خمینی » و « نه شرقی و نه غربی جمهوری اسلامی »، تبدیل شد . بعد از پیروزی انقلاب ، روح بیقرار حسین باز هم کالبد کوچکش را تاب نیاورد و همیشه در تلاش بود تا از این شکوفه بهاری که حاصل خون بسیاری از هم سن و سالانش بود، حمایت و دفاع نماید . او بهشت زهرا (س) را بسیار دوست میداشت و بیشتر اوقات به یاد دوستان شهیدش به آن جا میرفت . حسین در پاسخ به درخواست مادرش برای همراهی با او و رفتن به بهشت زهرا (س) میگفت: « بعد از من آنقدر به آنجا خواهی رفت که سیر بشوی ! »
انگار همه زندگی حسین ، انقلاب بود و بس . اما نه ، به سراغ خانوادهاش که میرویم ، میگویند : « او یار و یاورشان بوده است . اکثر اوقات مسؤولیتهای خارج از خانه حتی ثبت نام خواهرانش در مدرسه را بر عهده میگرفت و تابستانها برای کسب تجربه و کمک مالی به خانواده ، سرکار میرفت . بر قولی که میداد ، سخت پایبند بود و این را در عمل به اطرافیانش ثابت کرده بود.»
روزی که حسین برای مراسم شب هفتم ارتحال آیتالله طالقانی میخواست به بهشت زهرا برود ، مادرش گفت : « پسرم زود به منزل بیا . آن جا شلوغ است ، نگرانت میشویم . » و او پاسخ داد : « چشم ؛ هر موقع تلویزیون بهشت زهرا را نشان داد ، من میآیم.» شب شد ، اما او نیامد . تلویزیون مراسم را نشان میداد که صحنهای قلب نگران مادر را لرزاند . ... او دید پسربچهای را که کتانیهایش مثل کتانیهای حسین است ، بر روی دست میبرند . اشک در چشمانش حلقه زد و گفت : « نکند پسرم حالش به هم خورده باشد !؟ » اما خانواده ، این حدس مادر را به حساب نگرانی او گذاشتند و دلداریش دادند. ساعتی بعد حسین بارنگی پریده و چهرهای خسته به خانه آمد . نگاهی به صورت گرفته و خسته مادرش انداخت و گفت : « ببخشید دیر کردم ...، میان جمعیت حالم بد شد. وقتی بهتر شدم ، سریع خودم را به منزل رساندم تا شما ناراحت نشوید . سپس در جواب نگاه متعحب مادر پاسخ داد : « آخر من قول داده بودم که زود بیایم خانه .»
انقلابی 12 ساله
چند روزی بود که محله خلوت شده بود . انگار هیچ کس در آنجا زندگی نمیکرد . همه مطمئن بودند برای حسین اتفاقی افتاده که شور و هیجان کوچهها اینچنین از بین رفته است . آری حسین گم شده بود و پانزده روز از رفتنش میگذشت . غیبت دو ، سه روزه اش دیگر برای همه عادی شده بود ؛ اما 15 روز ... مگر یک بچه 13-12 ساله این همه مدت را کجا میتوانست باشد ؟! حتی عکسش را هم در تلویزیون به عنوان « گمشده » نشان دادند . اما ... یک روز چهار پاسدار با لباسهای کردی سوار بر پیکانی وارد محله شدند ؛ اضطراب کوچه را فرا گرفت و همه در انتظار بودند که بدانند اینها چهکار دارند . ناگهان پسرکی از بینشان بیرون پرید و خود را به منزل آقای فهمیده رساند . بلکه او حسین بوده که این مدت را برای مبارزه با منافقین در کردستان به سر برده بود .
داشتن معرف
مسجد جامع ، پایگاه کلیه فعالیتهای دفاعی خرمشهر بود . روزهای آغازین جنگ هم که نظم و نظام خاصی نداشت و رزمندگان از امکانات سلاحی خوبی برخوردار نبودند . وقتی حسین برای گرفتن اسلحه نزد مسئول تسلیحات رفت ، به او گفتند : « باید یک معرّف داشته باشی . » اصرار او برای گرفتن اسلحه بیحاصل بود . پس تصمیم گرفت خودش ، اقدام به تهیه سلاح نماید . با سر نیزهای که پیدا کرد به شکار عراقیها رفت و در کمال ناباوری دو عراقی را خلع سلاح نموده ، به مسجد آورد : « این دو اسیر عراقی از آنِ شما ، اما یکی از اسلحهها برای من باشد !!! »
ماجرای حماسه
اما آن روز نیروهای عراقی با جسارت بیشتری وارد عملیات شده بودند . این طرف ، نه نیرو به تعداد کافی بود و نه تجهیزات لازم در اختیار بود . حسین به این سو و آن سو میدوید تا فرمانده را پیدا کند ... تانکها که امان رزمندگان را بریده بودند تا لحظاتی پیش ، از دور شلیک میکردند اما حالا یکی از آنها از خاکریز عبور کرده ، به سمت خودی میآمد.
آنان که مجروح شده بودند با دلسوزی به عشق و هیجان حسین که چون گنجشکی به هر سو میدوید ، نگاه میکردند . او از پشت خاکریز به جایی که صدای غرش مهیب تانکها در آسمان میپیچید ، نگاه کرد . اگر تانکها رد میشدند ، همه را به شهادت میرساندند . ... به یاد بچههایی افتاد که در سنگرها بودند ، به یاد پیرمرد مهربانی که به تنهایی چندین تانک را شکار کرده بود ، به یاد ... اما چه میتوانست بکند؟ اگر او آر پی جی زن خوبی بود ... اگر توپی داشت که میتوانست شلیک کند ... اگر ... گرد و غبار از زیر شنی تانک بیرون میپاشید . آسمان پر از دود و غبار و صدا بود . حسین به یاد حرفهای امام درباره جهاد و شهادت افتاد و دستش ، نارنجکهایی را که به کمر بسته بود، لمس کرد . همین یکی میتوانست تانک را متوقف کند . بارها دیده بود که یک نارنجک کوچک ، کار یک تانک بزرگ را ساخته ... اما ... آیا میتوانست آن را به جای حساس تانک بزند ؟ ... اگر نمی خورد چه؟ ...
بیش از این فرصت فکر کردن نداشت . تانک اول درست جلوی خاکریز بود و بقیه به دنبالش میآمدند . نگاهی به آسمان انداخت و مرغ دلش پرواز کرد . برخاست و تصمیم خود را گرفت . ضامن نارنجک را کشید و درچشم به هم زدنی ، به سوی تانک حرکت کرد ! غرش تانک را با فریادهای الله اکبرش پاسخ داد و ...
لحظهای بعد ، دود و صدای مهیب تمام دشت را پر کرد ... غریو الله اکبر بچهها از گوشه و کنار به گوش رسید ... . حسین چون ققنوس سبکبال در آتش به سوی آن چه در تمام عمر کوتاهش آرزو میکرد ، اوج گرفت . تانکهای عراقی به گمان اینکه به تله افتادند ، با چرخشی ناگهانی ، فرار را بر قرار ترجیح دادند و سریعتر از آن چه میآمدند ، بازگشتند .
و اکنون ما
خبر این حماسه شگرف از صدا و سیما پخش شد . همه شنیدند . امام (ره) هم شنیدند و آن پیام جاودانه را برای امت مسلمان بیان فرمودند : « ... رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است ، خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم کرد و خود نیز شربت شهادت نوشید . » و... در آن سوی مرزها جوان 19 ساله لبنانی « علیمنیفاشمر » که برای نجات جان هموطنانش ، در عملیات شهادتطلبانهای ، نظامیان صهیونیست را از بین برده ، خود نیز به فیض عظمای شهادت نایل آمده بود ، چنین میگوید : سلام مرا به بچهها و بسیجیان ایران برسانید و بگویید پسر من این گونه شهادت طلبی را از حسین فهمیده شما یاد گرفته است و ما مدیون شما هستیم .
حسین رفت ، علی رفت ، بهنام رفت ، ... ما ماندیم و راهی که آنها به رویمان گشودند . جاده ای که مسیر مقدم یار است و فقط خدا میداند ما چه قدر از آخرین خاکریزی که باید فتح گردد ، تا موعود بیاید ، دوریم .
پروردگارا دست در دست هم مینهیم و پیمان میبندیم که تا ظهور نور ، دمی از پای ننشینیم و لحظهای چشمانمان از درگاه امیدت فرو نیفتد.
پایان پیام