ذهن آرام: روزى کشاورزى متوجه شد ساعت طلاى ميراث خانوادگى‌اش را در انبار علوفه گم کرده. بعد از آنکه در ميان علوفه بسيار جستجو کرد و آن را نيافت از گروهی کودک که بيرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آنرا پيدا کند جايزه می‌گيرد. به محض اينکه اسم جايزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه‌هاى علوفه را گشتند اما بازهم ساعت پيدا نشد. همين ‌که کودکان نا اميد از انبار خارج شدند

پسرکى نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتی ديگر به او بدهد. کشاورز نگاهى به او انداخت. کودک مصممی به نظر می‌رسید. باخود اندیشید: چرا که نه ...!  پس کودک به تنهايى درون انبار رفت و بعد از مدتى به همراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز شادمان و متحير از او پرسيد چگونه موفق شدى درحاليکه بقيه کودکان نتوانستند ...!؟ کودک پاسخ داد: من کار زيادى نکردم، فقط آرام روى زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تيک تاک ساعت را شنيدم. به سمتش حرکت کردم و آنرا يافتم ..