داستان عبرت آموز
پاندا
محمدعلیخانی
روز اول بهار,تویه جنگل که خیلی هم از ما دور نیست یه مهمونی برگزار شد,شیر هرساله این مهمونی رو برپا میکردوبزرگترین فرداز هرنوع ازحیوون رو به این مهمونی دعوت میکرد.یک کبوتر هم هرساله از شهربه این مهمونی میومدوازانسانها,طرز زندگی ورفتارشان صحبت میکرد.
همه حیوونا دور هم بودن,هیچکس هرج ومرج نمیکرد,هیچکس شکار نمیکرد,فقط باهم خوش و بش میکردند و سال جدید رو به هم تبریک میگفتن.
شیر از همه خواست تا ساکت باشندوازکبوتر خواست تاازشهر تعریف کند,تمام حیووناساکت شدندوبسمت کبوتر برگشتند.
کبوتر شروع به توضیح دادن کرد, ازسرعت انسانهادرعلم,ازاختراعات جدیدشان,ازساختمانهای بلندشان,از اسلحه های جدیدشان.
صحبت های کبوتر که تمام شد,روبه شیر ایستاد وگفت انسانها دیگر مثل تو شجاع نیستندوبراحتی ظلم را میپزیرند,به اسب نگاه کردوگفت:نجابت دربین انسانها ازبین رفته,به روباه گفت:اگر باانسانی برخورد داشتی مراقب باش که فریبت ندهند,آنها ازتوحقه بازترند,به میمون گفت:انسانها جوری یکدیگر را مسخره میکنند که انگار خودشان هیچ عیبی ندارند,شاید باتونسبتی دارند,روبه سگ کرد وگفت:وفا,شایدخیلی ازانسانهامعنی وفا راهم نمیدانند,به خوک گفت:انسانها برای شهوتشان دست ب هرکاری میزنند,آنها ازتوکثیف ترند,به گرگ گفت:دربین انسانها بی رحم بودن رازرنگی میدانندوافتخار میکنند,کبوتر باتمام حیوانات صحبت کرد واز رفتار انسانها گفت ودرنهایت به سمت پاندا رفت وگفت:پاندای عزیز,بین مردمان شهر مهربانی فراموش شده.
اشک از چشمان پاندا سرازیر شد وآهی از ته دل کشید.
شیر ازکبوتر که راه دوری راآمده بودتشکرکردواز همه خواست تا به قلمروخودشان برگردند.
همه درحال ترک مهمانی بودند,که سگ متوجه گریه کردن پاندا شد,سمت اورفت وگفت:دوست خوبم چه اتفاقی افتاده که گریه میکنی؟؟؟؟
پاندا:میخواهم بین انسانها بروم و به آنهامهربانی رایاد بدهم.
سگ که از حرف پاندا متعجب شده بودکبوتر راصدا زد وگفت که پاندا چه فکری در سر دارد,کبوتر لبخندی زدوبه پاندا گفت:درسته که انسانهامهربانی را فراموش کرده اند,امادربین این همه نامهربانی کسانی هستندکه جز مهربانی بلد نیستند.
چشمان پاندا درشت شدولبخندزد.
کبوتر ادامه داد:آنهااز مهربانی کردن لذت میبرندوباتمام دورویی هایی که اطرافشان میبینند دست از مهربانی کردن بر نمیدارن .
اما,انسانهای مهربان غالباتنهاهستند.
پاندا:ای کاش آنها باتوبه جنگل میآمدند,به گمانم اینجا راحت ترند.
کبوتر ساکت بود,شایدپاندا درست میگفت!!!!
داستان_همسر_خزبیل
در زمان حکومت فرعون هر کس به حضرت موسی (ع) ایمان می آورد، حکم اعدامش صادر می شد، آن هم با سخت ترین شکنجه ها و زجرها.
یکی از زنان مستضعف که همسر خزبیل بود در پنهانی به حضرت موسی (ع) ایمان آورد و از ترس جانش ایمان خود را مخفی می کرد.
از قضای روزگار او در حرمسرا فرعون به عنوان مشاطگی (آرایشگی) دختر فرعون رفت و آمد می کرد، روزی به هنگام آرایش کردن موی دختر فرعون، شانه از دستش افتاد، از آنجا که زبانش به ذکر خدای بزرگ عادت کرده بود، ناگهان گفت:« به نام خدا» بلافاصله دختر فرعون از او پرسید: آیا منظورت از خدا پدرم فرعون است؟ گفت:نه، بلکه من کسی را می پرستم که پدر تو را آفریده و او را از بین خواهد برد! دختر فرعون همان لحظه نزد پدرش رفت و جریان را خبر داد، فرعون ناراحت شد و او را احضار کرد، و با خشونت به او گفت: تو مگر به خدایی من اعتراف نداری؟ زن در جواب گفت: هرگز من خدای حقیقی را رها نمی کنم تا تو را بپرستم.
فرعون از این سخن قاطع به قدری عصبانی شد و بی درنگ دستور داد تنوری را که از مس ساخته بود، بیفروزند و او و بچه هایش را در آتش بیندازند.
همسر خزبیل همچنان «احد، احد» می گفت و تسلیم زور و ستمگری فرعون نمی شد، جلادان فرزندانش را یکی یکی در آتش افکندند تا نوبت به طفل شیر خوارش رسید. طبیعی است که مادر به بچه شیر خوارش علاقه خاصی دارد، در اینجا صبر و قرار زن تمام شد، با عاطفه سوزناک شروع به اعتراض و گریه کرد، به مادر کودک گفتند اگر از آیین موسی بیزاری بجویی، بچه ات را به آتش نمی افکنیم، ناگهان فرزندش به قدرت خدا، فریاد زد:« مادر جان! شکیبا باش، تو بر حق هستی.» مادر صبر کرد، آن بچه را نیز در آتش انداختند و سوزاندند، سپس خودش را نیز در آتش افکندند و این زن صابر همچنان فریاد می کرد:«احد، احد»
در دم آخر، همسر خزبیل وصیتی کرد و گفت: « خاکستر من و فرزاندنم را در یک مکان دفن کنید!»
پیامبر اسلام (ص) می فرماید: در شب معراج در فضا در محلی بوی بسیار خوشی به مشامم رسید، از جبرئیل (ع) پرسیدم:« این بوی خوش بی نظیر چیست؟»
جبرئیل گفت:« یا رسول الله، بوی عطر همسر خزبیل و فرزندان اوست که همه جا را در برگرفته است. 1 »
زنان مرد آفرین تاریخ، ص53.
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد.
تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آوردهام.
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت
:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخش نمود...
شاید بسیاری از کارها بر خلاف میل ما اتفاق بیفتد اما چه بسا در پس ان خیری نهفته باشد
مانعی مقابل خوبی!
مرد کشاورزی که ثروت فراوان داشت خود را بسیار خوب و پاک میدانست و به شدت نسبت به انجام کارهای زشت توسط فرزندان و اعضای خانواده و کارگران مزرعهاش حساس بود. به محض این که خطای کوچکی از یکی از کارگران سرمیزد، با بیرحمی بلافاصله او را از مزرعه خود بیرون میکرد و به هیچکس اجازه نمیداد به فرد خاطی کمک کند. با توجه به نفوذ و ثروت فراوانی که او داشت هیچکس جرات استخدام کارگران خاطی و اخراجی او را نداشت و در نتیجه فرد اخراجی مجبور بود یا در فقر شدید زندگی کند یا آن منطقه را برای همیشه ترک کند. فقط شیوانا بود که افراد خاطی را به مدرسه راه میداد و برای آنها کاری تعیین میکرد و آنها را به عنوان عضو و شاگرد مدرسه میپذیرفت.
روزی مرد کشاورز نزد شیوانا آمد و گفت: "من شما را به عنوان معلم خوبی و پاکی قبول دارم. البته نسبت به پذیرش کارگران خاطی در مدرسه به عنوان شاگرد اعتراض دارم ولی میدانم نیتتان خیر است و از این بابت صحبتی ندارم. اما غرض از آمدنم این است که با مشکلی حیثیتی و سنگین در خانواده روبرو شدهام که راهحلی برای آن به نظرم نمیرسد.
مشکلم این است که با وجود حساسیت و سختگیرهای شدید و شبانهروزی نسبت به رعایت مسایل اخلاقی و پرهیز از خطا و کارهای زشت و اشتباه و مجازات سختگیرانه خاطیان و زشتکاران، متاسفانه خبردار شدم که از بین هفت فرزندم پنجتای آنها به سمت کارهای ناشایست و زشت گرایش پیدا کردهاند و آن دو نفر باقی مانده نیز در حال پیوستن به آنها هستند. در حیرتم که چگونه ممکن است از محیط پاک و بیعیب و نقصی مانند خانه من، چنین فرزندانی ناخلف و زشتکردار و بدگفتاری بیرون آمده باشند؟ ماندهام اگر این رسوایی سرباز کند جواب مردم را چه بدهم؟ بخصوص کسانی که طی این سالها کوچکترین خطای آنها را بزرگ و نابخشودنی دانستهام و به بدترین شکل مجازاتشان کردهام؟"
شیوانا گفت: "خوبی هیچ مشکلی ندارد. خوب بودن آنقدر در دل خود، آرامش و شادی ذاتی دارد که برای جذب آدمها به سمت خوبی و نیکوکاری، نیاز به هیچ هُل و فشاری نیست.
در دنیا به دو دلیل عدهای به سمت زشتی و کارهای ناپسند متمایل میشوند: یا بدی و بدکاری بهقدری ارزان و عادی و گسترده شده که زشتی و قباحت آن کمرنگ و پنهان شده و ظاهر وحشتناک و مصیبتبار آن زیبا جلوه کرده و یا اینکه آدمهایی مثل تو آنقدر خوب بودن و پاک بودن را عذابآور و آزاردهنده ساختهاند که افراد برای فرار از فشار و ناراحتی و عذاب خوب بودن اجباری، به سمت بدی فرار میکنند. درواقع فرزندان تو به خاطر سختگیریهای بیش از حدی که به خرج دادهای از خوب بودن و پاک بودن ترسیدهاند و خسته و آزرده شدهاند و به امید یافتن آرامش به اشتباه به سمت بدی و بدکاری پناه بردهاند.
کسی که آنها را بدکردار نموده خود تو هستی که با دخالتهای بیخردانه و نابجای خود چهره آرامبخش و لذتبخش زندگی خوب و نیکوکاری را خراشیدهای و زندگی پاک را معادل یک زندگی پرمشقت و سخت جلوه دادهای. اگر میخواهی فرزندانت به راه نیک بازگردند کافی است خودت رفتار درستت را ادامه دهی و آنها را نسبت به نامناسب بودن و مصیبتبار بودن اعمال زشت و ناشایست و آینده نکبتبار گام نهادن در دنیای شر و بدی آگاه سازی. خوبی و نیکوکاری خودش بهخودیخود سرشار از آرامش و شادی و لذت است. مطمئن باش اگر تو چهره خوبی را خراب نکنی هیچکس به سمت بدی فرار نخواهد کرد!"
شیوانا سپس به کارگران اخراجی مزرعه کشاورز که اکنون جزو شاگردان مودب و بااخلاق مدرسه شده بودند اشاره کرد و گفت: "در این مدرسه فقط در مورد بدبختی و فلاکت روی آوردن به بدی و نکبت و آرامش و نشاط ابدی پنهان در نیکوکاری صحبت میشود. هیچکس ملزم به خوب بودن نمیشود. نتیجه این شده است که خطاهای جزیی کمرنگ میشوند و دیگر تکرار نمیشوند و تعداد آدمهای خوب و مفید مدرسه روزبهروز بیشتر میشوند. در اینجا هر دو دلیل روی آوردن افراد به سمت بدی بسته شده است. هم زشتی ونکبت و قباحت بد بودن نمایان و آشکار میگردد و شرایط انجام کارهای زشت در مدرسه فراهم نمیشود و هم کسی به زور به سمت خوبی هل داده نمیشود که مجبور باشد برای فرار از این فشار به سمت بدی پناه برد. دنیای بدی و نکبت از مدرسه ما خوشش نمیآید چون نه راهش میدهیم و نه کسی را به سمت او میفرستیم. اما "دنیای شر" مسلما از مزرعه تو خرسند است چون در آنجا کسی مثل تو هست که بهترین آدمها را با فشار و سختگیریهای بیمورد به سوی بدی و بدکاری روانه میسازد. توصیه میکنم به جای خراشیدن صورت خوبی و سخت جلوه دادن زندگی پاک و نیک، دست از سر خوب ساختن اجباری اطرافیانت برداری و بیش از این به دنیای بدی خدمت نکنی. مطمئن باش خوبی آنقدر جذابیت و آرامش دارد که همه را، حتی فرزندان به ظاهر نااهلت را به سمت خود جلب کند. تو اگر خودت خوب باشی در نگاه و چهره و زندگی تو آنقدر آرامش و خوشبختی موج میزند که همه برای یافتن آن آرامش، رفتار خوب و نیک تو را تقلید خواهند کرد. بگذار خوبی در وجود تو بدرخشد. خوبی به مدافعی مثل تو نیازی ندارد. دست از سر آن بردار!"
همین دلیل برای من کافی است!
شیوانا و شاگردانش از مقابل مزرعهای میگذشتند. یکی از شاگردان شیوانا با تمسخر خطاب به بقیه گفت: "در این مزرعه مردی زندگی میکند که میگوید به وجود خالق کاینات و خداوند عالم کاملا معتقد است و اثبات وجود خدا را هر لحظه به کمال مقابل خود میبیند. ما هفتههاست در کلاسهای شیوانا روی دلایل اثبات خالق هستی گیج میزنیم و این مزرعهدار مدعی است که دلیل اثبات وجود آفریدگار هستی را هر روز مقابل چشمانش میبیند! آیا مسخره نیست!؟"
همهمهای بین شاگردان شیوانا درگرفت و همگی اظهار علاقه کردند که مرد مزرعه دار را از نزدیک ببینند. شیوانا پذیرفت و مسیر خود را به سمت کلبه مزرعهدار کج کرد. وقتی نزدیک کلبه رسیدند دیدند که مزرعهدار روی زمین نشسته و مشغول تعمیر و تیز کردن چند تبراست. او تا شاگردان شیوانا را دید از آنها خواست تا به او کمک کنند کندهها و چوبهای بزرگ مقابل کلبه را با تبرهای تیز شده به تکههای کوچک تقسیم کنند تا او بتواند با آنها هم کلام شود. شاگردان شیوانا هم پذیرفتند و هیزمها را در عرض چند ساعت خرد کردند و در انبار قرار دادند. وقتی همه شاگردان کنار کلبه روی زمین نشستند تا استراحتی کنند و نوشیدنی بنوشند وبه حرفهای مزرعهدار گوش کنند، مزرعهدار شروع به صحبت کرد و گفت: "شیوانا دلیل آمدن شما به اینجا را برایم گفت. قبل از اینکه سر و کله شما پیدا شود من به واسطه بیماری و ضعف نمیتوانستم تنه درختان را خرد کرده و به صورت هیزمهای قابل استفاده درآوردم. انبار هم خالی شده بود و زمستان هم نزدیک بود. صبح که از خواب برخاستم دیدم تنها کاری که از من برمیآید تیز کردن ارهها و آمادهسازی آنهاست. وقتی آخرین اره را تیز و آماده کردم سر و کله شما با این تعداد زیاد پیدا شد و شما کاری را که برای من هفتهها طول میکشید، را در نصف روز انجام دادید. اگر این تصادف و خوششانسی اثبات وجود خدا نیست، پس من نمیدانم اثبات دیگر چه چیزی میتواند باشد!!!؟"
شاگردان مات و مبهوت به شیوانا خیره شدند و از او توضیح خواستند. شیوانا شانههایش را بالا انداخت و گفت: "اگر بتوانید جوابی برای سوال مزرعهدار پیدا کنید دیگر سوالی برای پرسیدن از من نخواهید داشت!!"
بگذار بگوید نه!
شیوانا از داخل دهکده عبور میکرد. جوانی را دید که مقابل در خانهای میایستد و میخواهد در بزند اما پشیمان میشود و از آن در فاصله میگیرد، اما چند قدمی که دور میشود دوباره به سمت در برمیگردد. شیوانا نزدیک او رفت و مشکلش را پرسید. مرد جوان گفت: "صاحب این خانه یکی از آشنایان است. گرفتاری پیدا کردهام و چاره مشکلم نزد اوست. میترسم به او رو بیندازم و رویم را زمین بزند و جواب منفی بدهد. از سوی دیگر برایش کاری ندارد که مشکل مرا حل کند. ماندهام چه کنم؟"
شیوانا لبخندی زد و گفت: "من جای تو بودم فورا در میزدم و اجازه میدادم او ذات و نیت خود را برملا سازد. میگذاشتم او بگوید نه و خیال مرا راحت کند. در این صورت دیگر به او به عنوان یکی از راه چارهها فکر نمیکردم و دنبال راهحلی دیگر میگشتم.
از سوی دیگر اگر الان نزد او نروی و اوضاعت بدتر شود همین آشنا، بعدها ادعا خواهد کرد که ای کاش نزد او میآمدی و از او یاری میخواستی. در حالی که تو الان تقریبا مطمئنی که او جواب منفی میدهد. بگذار نه بگوید تا تکلیف او و خودش برای همیشه معلوم شود."
مرد جوان نفسی عمیق کشید و این بار با اطمینان در را زد و داخل خانه شد.
چند ساعت بعد مرد جوان نزد شیوانا آمد و با خنده گفت: "آشنای قدیمی طبق انتظار من جواب منفی داد. او اعتراف کرد که به من اطمینان کافی ندارد و به همین دلیل صریحا گفت که از کمک معذور است. اما در عین حال یکی دیگر از آشنایان را معرفی کرد که چاره کار من دست او بود. نزد آشنای دوم رفتم و مشکلم حل شد. به همین سادگی!"
شیوانا لبخندی زد و گفت: "مشکلت راهحلش را یافت چون اجازه دادی به تو نه بگویند!"
باز شدن چشمهای باز!
مزرعهداری پیر از دنیا رفت و مزرعه و انبار و مهمانپذیر کوچکی را برای زن و بچههایش به ارث گذاشت. روزی شیوانا همراه کاروانی از نزدیک این مزرعه میگذشت. در این کاروان بازرگانی بود که از شهرهای دور جنس میخرید و آن را در دهکدههای اطراف شیوانا میفروخت. اهل کاروان به دعوت فرزندان مزرعهدار به مهمانخانه آنها رفتند تا غذایی بخورند. در این هنگام چشم مرد بازرگان به تسبیحی از سنگهای رنگی افتاد که به یک نقاشی روی دیوار آویزان شده بود. نقاش یک چشم باز انسان را ترسیم کرده و تسبیح به شکل مژه اطراف چشم را آراسته بود. مرد بازرگان با تعجب به زن و فرزندان مزرعهدار گفت: "آیا میدانید این تسبیح چقدر قیمت دارد؟ اگر سنگهای آن واقعی باشند که به نظر من هستند، شما روی یک صندوقچه طلا نشستهاید و با فروش این تسبیح زندگیتان زیر و رو میشود."
زن مزرعهدار و فرزندانش کمی به فکر فرو رفتند و چون نیازی به فروش تسبیح نداشتند از شیوانا خواستند، آن را به فرد امینی بسپارد تا برایشان در جای امنی برای روز مبادا نگه دارد.
شیوانا پذیرفت و آن را به یکی از افراد امین دهکده سپرد.
مدتی بعد زن مزرعهدار نزد شیوانا آمد و گفت: "از آن روزی که قضیه تسبیح لو رفت من و بچهها متوجه شدیم که چقدر لوازم و اسباب زندگی کم داریم. قبل از آن به لقمه بخور و نمیری که دستمان میرسید راضی بودیم، اما اکنون احساس میکنیم زندگیمان کم و کسری زیاد دارد. بچهها هر کدام انواع لباسها و کفش و کلاه میخواهند و پسرانم هر کدام هوس اسب و کالسکه کردهاند و من خودم هم احساس میکنم که کلبهای که در آن زندگی میکنیم کوچک است و باید کلبهای بزرگتر با وسایل مجلل فراهم کنیم. میخواهیم از شغل کشاورزی دست برداریم و به امر تجارت بپردازیم. خلاصه کلام اگر ممکن است به آن دوست بازرگانتان پیغام دهید برای تسبیح گرانبهای ما مشتری پیدا کند تا با پولش به این نیازهای ضروری و حیاتی زندگیمان برسیم."
مدتی بعد بازرگان با یک فرد خبره سنگهای قیمتی به مدرسه آمد. تسبیح را از آن فرد امین گرفتند و در حضور زن مزرعهدار و فرزندانش به خبره دادند تا روی آن قیمت بگذارد. فرد خبره بعد از بررسی دقیق تسبیح گفت که سنگهای آن معمولی و بیارزشاند و بازرگان بیجهت آنها را گوهر و گرانبها نام نهاده بود.
زن مزرعهدار و فرزندانش مات و مبهوت به تسبیح نگاه کردند و سرخورده و مایوس آن را در جیب گذاشتند و به مزرعه و کلبه خودشان برگشتند.
چند ماه بعد شیوانا و دوست بازرگانش دوباره به مهمانخانه آنها رفتند. تسبیح را دیدند که به صورت تزیینی به شکل مژه اطراف همان نقاشی چشم قدیمی به دیوار آویزان شده است. شیوانا از زن مزرعهدار و فرزندانش در مورد نیازهای زندگیشان پرسید. زن مزرعهدار گفت: "خوب که فکر کردیم دیدیم زندگیمان کم و کسری ندارد. بچهها لباس و کفش و کلاهشان خوب و مناسب است و نیازی به اسب و کالسکه نيست. کلبهمان کاملا بزرگ و جادار و وسایل آن بسیار عالی است و برای سالها قابل استفادهاند. شغل مزرعهداری را رها نمیکنیم و حاضر نیستیم آن را با هیچ شغل دیگری عوض کنیم. نکته جالب و عجیب برایمان هم این است که چرا تا به حال متوجه وضع و شرایط عالی و خوبمان نشده بودیم!؟ ما باز شدن چشمهایمان را مدیون این تسبیح معمولی هستیم."
در این لحظه مرد بازرگان به سمت نقاشی روی دیوار رفت و دستش را روی نقش چشم کشید و گفت: "به نظرم این نقش را یک نقاش معروف ترسیم کرده است. شرط میبندم ثروتمندان حاضرند برای این نقش چشم صدها سکه طلا پول بدهند."
همه سکوت کردند و کسی حرفی نزد. بعد از مدتی شیوانا متوجه شد که فرزندان مزرعهدار مادرشان را دوره کردهاند و با او در مورد نیازهای جدیدشان صحبت میکنند. نیازهایی که انگار دوباره ضروری شده بودند و بدون آنها دیگر زندگی غیرممکن مینمود!
درست عين تو!
زماني در سرزمين شيوانا توفانهاي شديدي رخ داد و زمينهاي کشاورزي زيادي زير سيلاب فرو رفت. بعضي از کلبههاي روستاييان که در وسط دشت بود توسط صاعقه ويران گشت و همه مردم اطراف دهکده براي نجات جان خود به دامنه کوهستان و اطراف مدرسه شيوانا پناه آوردند. يکي از شاگردان شيوانا که تازه به مدرسه آمده بود جلوي جمع شاگردان گفت: "من شک ندارم که اين توفان و سيلاب نشانه خشم کاينات است و صاعقه نشانهاي است بر نفرين شدن اهالي اين دهکده. دير يا زود همه اهالي اين ديار از بين خواهند رفت."
شيوانا بدون اينکه با او مخالفتي کرده باشد موضوع بحث را عوض کرد و خطاب به او گفت: "يکي از کساني که در اطراف مدرسه خيمه زده، دستفروشي دورهگرد است که امروز صبح زود کنار در مدرسه آمد و گفت که تو بچه تنبلي هستي که درس نميخواني و تمام اوقات شبانهروزت را به بطالت ميگذراني. او گفت ميخواهد اين خبر را به پدرت برساند تا تو را از اين مدرسه بيرون ببرد و سر کار کشاورزي بگمارد."
آن شاگرد با عصبانيت گفت: "آن دستفروش دورهگرد نه من را ميشناسد و نه ميداند چقدر و چگونه ساعات فراغتم را ميگذرانم. او هيچ شناختي نسبت به نحوه درس خواندن و سطح يادگيري من ندارد و با محيط درس و مدرسه کاملا بيگانه است. اين چنين فردي که هيچ نميداند و همه هم ميدانند که از همه چيز بيخبر است چگونه به خودش جرات داده راجع به چيزي که جهل و ناآگاهياش نسبت به آن آشکار و روشن است چنين نظري دهد و از همه بدتر بر اساس نظر نادرست خود قضاوت کند و حکم به اخراج من دهد!"
شيوانا با لبخند گفت: "درست همانطوري که تو هيچ اطلاعي راجع به اوضاع هوا و زمين و آسمان نداري و فقط با ديدن چند صاعقه و باران و سيلاب، خبر از مرگ دستهجمعي در آينده ميدهي و نسبت به وضعيت آينده مردم اين ديار اظهارنظر ميکني!؟اگر تو حق چنين اظهار نظرهايي را داري پس به همه دستفروشهاي دورهگرد اطراف هم اين حق را بده که در مورد تو و زندگي تو اظهارنظر مشابهي داشته باشند. به همين سادگي!"
شيوانا در مراسم عزاى يكى از اهالى دهكده حضور داشت.
يكى از آشنايان صاحب عزا كه مردى متين و جاافتاده بود، در حين برگزارى مجلس بىمقدمه گفت: "فاميل ما اين هفته عروسى دارد! دنيا را میبينيد! يكى عروسى دارد، يكى عزا!"
يكى از اعضاى خانواده صاحب عزا كه عصبى شده بود با ناراحتى گفت: "چه كار زشتي! چرا حرمت ما را رعايت نكردند و عروسى را به تاخير نينداختند!؟ عجب آدمهاى بىفكرى
هستند!؟"
با گفتن اين جمله جو مراسم آشفته شد و هر كسى چيزى گفت. شيوانا بلافاصله با بهانه اى، مردى كه اين خبر را نقل كرده بود از مجلس بيرون كشيد و در خلوت به او گفت:
"نبايد هر چه مى دانى را بر زبان بياورى! هر سخن را بايد در جاى مناسب خودش زد و يا اصلا نزد!؟"
آن مرد با قيافه حق به جانب گفت: "من نه فرشته مرگ را مى شناسم كه به سراغ اين خانواده آمد و نه در تصميم گيرى هاى خانواده عروس دخيل بودم. فقط خبرى را رساندم!"
شيوانا با تبسم گفت: "خبر بى موقع تو همه را ناراحت كرد. دليلى هم نداشت آن را بگويى. چون از گفتن آن به كسى سودى نرسيد، بلكه برعكس عد هاى را ب ىدليل ناراحت كرد. به تو پيشنهاد
مى كنم ديگر در اين مراسم عزا شركت نكني و به جاى آن در مراسم عروسى حاضر شوي. فقط يادت باشد در آن جا چيزى را كه اين جا اتفاق افتاد نقل نكنى تا مراسم به كام خانواده عروس
هم تلخ نشود و آنها از اين تصميم خود شرمنده نشوند. به هر حال حتما مصلحت ديده اند كه در اين زمان مشخص عروسى بگيرند.
نقل قول اتفاق اين جا از زبان تو براى آنها، فقط باعث خجالت و ناراحتى مى شود. پس زبان در كام گير و حرمت مجلسى كه شركت مى كنى و احترام خودت را حفظ كن و خودت عامل
بی اعتبارى خودت نشو."
جمع همه تواناییها!
یکی از شاگردان شیوانا برای مسابقات هنرهای رزمی ماهها تمرین کرده بود. اما شب قبل از مسابقه به دلیل هیجان بیش از حد نتوانست بخوابد و حتی روز مسابقه هم اشتهای كافي برای خوردن غذا نداشت. نتیجه این اضطراب و بیخوابی و ضعف، شکست خوردن او از حریفانی به مراتب ضعیفتر از خودش بود. وقتی نتیجه مسابقات اعلام شد شاگرد نزد شیوانا آمد و گفت: "اگر اوضاع بر ضد من نبود و اگر میتوانستم شب قبل ازمسابقه به اندازه کافی بخوابم و اگر چند روز مانده به آزمون میتوانستم تغذیه درستی داشته باشم و اگر موقع آزمون دستپاچه نمیشدم و از ترس شکست هول نمیکردم، این شکست سنگین را تجربه نمیکردم!"
شیوانا با لبخند گفت: "آزمونها همیشه جمع همه تواناییها را در کنار هم میسنجند. هر چه آزمونی درستتر و حساستر باشد نقشآفرینی همه تواناییهای فرد در کنار هم اهمیت بیشتری مییابد. برای برنده شدن در مسابقه فقط مهارت و تسلط رزمی تو کافی نیست، باید در کنار آنها قدرت تسلط بر نفس و اعصاب و توانایی آرامسازی در شرایط سخت و کنترل اضطراب و دلشوره و از همه مهمتر مدیریت درست روح و ذهن و جسم را با هم داشته باشي. تو باختی چون شرایط مسابقه را نداشتی. آن که از تو در فن و شگرد ضعیفتر بود، برنده مسابقه اعلام شد چون در مقابل ضعف مهارتی، در عوض کنترل قویتری بر اضطراب و ذهن و روح خودش داشت. او از تو قویتر بود چون وقتی تواناییهای او را در کنار همدیگر قرار دهیم میبینیم در کل امتیازی به مراتب بیشتر از تو به دست میآورد. نتایج آزمونهای حساس همیشه جمع همه تواناییها در کنار هم است. نه یک توانایی خاص."
فانوسي برتر از خورشيد!
شيوانا به همراهي شاگردانش رهسپار مقصدي بودند. شب هنگام به يک آبادي رسيدند. اکثر مردم آبادي بيمار بودند و اکثر رهگذران از اطراق در آنجا حذر ميکردند. اما شيوانا به شاگردان گفت که شب را در اين آبادي و در منزل دوست قديمياش به سر ميبرند. وقتي به آنجا رسيدند شب شده بود و مجبور شدند فانوسي روشن کنند.
يکي از شاگردان شيوانا با ناراحتي پرسيد: "مردم اين آبادي فقير و مريضاند. اين دوست شما در بين اين مردم چه ميکند و چه کاري از دست او براي درمان اهالي آبادي برميآيد؟"
شيوانا به تاريکي اطراف خود اشاره کرد و گفت: "خورشيد کجاست تا اين تاريکي را روشن کند؟"
شاگرد با حيرت گفت: "در آن سوي کره زمين است. خورشيد ساعتهاست که در اين ديار غروب کرده و رفته است. براي روشن ساختن اينجا کاري از دست خورشيد برنميآيد که انجام دهد. چون اينجا نيست!"
شيوانا با لبخند به فانوس نزديک خود اشاره کرد. گفت: "در اين شب تاريک اين فانوس کوچک کاري انجام ميدهد که از دست خورشيد بزرگ ساخته نيست. وقتي هيچکس جرات نميکند حتي براي مدت کوتاهي با مردم اين دهکده همراهي و همنشيني کند و وقتي خورشيدهاي پرمدعا به سرزمينهاي دوردست ميروند، دوست من به تنهايي چراغ دل بسياري از اين اهالي را روشن ميکند و به همين دليل او در اين آبادي فانوسي برتر از هزاران خورشيد است و تنها کاري که از ما در طول سفر برميآيد اين است که تا روشنايي صبح از پرتو نور او بهره ببريم."
تو گذشتهات نیستی!
پسر جوانی وارد مدرسه شیوانا شد و خواست تا او را به شاگردی بپذیرد. شیوانا نگاهی به سر و وضع پسر انداخت و گفت: "هر کس در این مدرسه باید شغلی فرا بگیرد و در آن شغل مشغول به کار شود. به این ترتیب هم کار و مهارتی یاد میگیری و هم هزینههای خود را تامین میکنی."
پسر قبول کرد و با شرم و خجالت گفت: "البته مسالهای در مورد گذشتهام هست که باید برای شما بگویم. و آن این است که من در گذشته زندگیام آدم خوبی نبودهام و..."
شیوانا به میان حرفش پرید و گفت: "هیچکس گذشته خودش نیست. هر انسانی همان چیزی است که همین الان انتخاب میکند باشد! تو این همه راه آمدهای و میخواهی یکی از شاگردان مدرسه باشی. پس تو شاگرد مدرسهای. گذشته تو نه به من و نه به هیچکس دیگری ربط ندارد."
پسر ساکت شد و هیچ نگفت. شیوانا ادامه داد: "تا وقتی که انتخاب تو شاگرد مدرسه بودن باشد تو شاگرد مدرسه میمانی و نزد ما هستی. هر وقت انتخابت عوض شد، بگو تا نسبت به ماندن یا رفتنت تصمیم بگیریم. آنچه تعیینکننده و معنابخش هویت توست انتخاب خود توست که مشخص میکند الان چه باشی. تو گذشتهات نیستی که مجبور به توضیح و توجیه آن باشی."
همان سمت نگاه توست!
شیوانا به همراه یکی از شاگردان برای عیادت از دوست بیماری به منزل او رفت. زماني که شیوانا بر بستر مریض نشسته بود و احوال او را میپرسید متوجه شد حواس شاگردش جای دیگری است. ساعتی بعد شیوانا و شاگرد در راه بازگشت به مدرسه بودند.
شاگرد از شیوانا پرسید: "آیا خالق هستی آدمهای بد را به حال خود رها میکند و افراد بدباطن در چیزهایی که نگاه میکنند، نمیتوانند آفریننده را ببینند؟"
شیوانا گفت: "من نمیفهمم چه میگویی، اما میدانم انسان وقتی کسی را دوست دارد سعی میکند دايم در سمت نگاه او قرار بگیرد. اگر نگاه معشوق کوتاه و محدود است، عاشق سعی میکند به اندازه آن نگاه کوتاه و محدود شود تا به چشم آید. اگر محبوب نگاهی ناقص و معیوبی دارد و همه چیز را خطاآلود میبیند، دلداده تلاش میکند تا در همان قاب معیوب و ناقص هم جایی پیدا کند و به شکلی دیده شود. بنابراین اگر خالق کاینات ما آفریدههای خود را دوست بدارد که حتما چنین است، پس هیچگاه از قاب نگاه ما خود را بیرون نمیکشد. چه این قاب، کوتاه و محدود باشد، چه معیوب و ناقص و چه کامل و بینقص، فرقی نمیکند. او در همه صحنههایی که مقابل ماست به کاملترین شکل و زیباترین وجه حضور مییابد و فقط کافی است کمی دقت کنیم تا رد پای او را در همه چیزها، ببینیم!"
شاگرد گفت: "تصور این امر برای من مشکل است."
شیوانا با تبسم گفت: "وقتی در خانه دوستم سمت نگاه و هوش و حواست سوی دیگری بود با او در مورد علاقه تو به دخترش صحبت کردم و قرار شد در جلسه بعد موضوع خواستگاری شما مطرح شود! اگر موافق برگزاری این جلسه نیستی و تصور این امر برای تو مشکل است بگو تا همین الان برگردیم و این دیدار را لغو کنم!"
شاگرد لبخندی زد و گفت: "صبر کنید! دست نگه دارید! الان دیگر فهمیدم چه گفتید! او در همان سمت نگاه ما نشسته است. دیگر شک ندارم!"
عین انصاف خودت!
مرد بسیار ثروتمندی از ابتدای فصل کشت به همه کشاورزان دیار شیوانا گفت که محصول برنج و گندم آنها را با قیمت بالاتر پیشخرید میکند. کشاورزان به طمع پول بیشتر فورا محصولات خود را قبل از کاشت و برداشت به مرد ثروتمند فروختند. مردم عادی دهکده نزد شیوانا رفتند و از او صلاح و مشورت خواستند. شیوانا گفت: "هر کدام از شما در هر تکه زمینی که به دستشان میرسد سیبزمینی بکارند. و اگر میتوانند از آبادیهای دوردست هر مسافری با خودش کیسهای گندم و برنج هم بیاورد." مردم دهکده نیز چنین کردند.
اول پايیز که شد، مرد ثروتمند تمام برنجها و گندمهای کشاورزان را به انبار خود منتقل کرد و چند هفته بعد که فصل سرما آمد اعلام کرد که فقط به قیمتی بسیار بالاتر حاضر است گندم و برنج به مردم بفروشد.
شیوانا به مرد ثروتمند پیغام داد: "نیاز غذایی اهالی دهکده با سیبزمینیهای خودشان رفع میشود و مردم تصمیم دارند تا فصل زراعت آینده گندم و برنج نخورند. تو میتوانی به هر قیمتی که دلت میخواهد گندم و برنجهایت را بفروشی! البته اگر خریداری پیدا کنی!"
مرد ثروتمند باتعجب متوجه شد که هیچکس علاقهای به خرید گندم و برنج او نشان نمیدهد. روزی مرد ثروتمند کسی را برای خرید کیسهای سیبزمینی به بازار دهکده فرستاد. اما با کمال تعجب متوجه شد که مردم دهکده برای او قیمت هر کیسه سیبزمینی را برابر ده کیسه برنج و گندم حساب میکنند. با گلهمندی نزد شیوانا آمد و گفت: "ببینید چه مردمان بیانصافی هستند. سیبزمینی را که در هر زمینی به راحتی به عمل میآید به چه قیمت گزافی به من می فروشند! آیا این انصاف است؟!"
شیوانا با لبخند گفت: "این عین انصاف خودت است. آنها با خودشان طور دیگری حساب میکنند. بنابراین نگران انصاف آنها نباش! به تو هم پیشنهاد میکنم هر جنس دیگری از اهالی خواستی از راه دور به قیمتی گرانتر بخر، چون این مردمی که من میشناسم حتما جنسهای مورد نیاز تو را با همان رسم قیمتگذاری خودت به تو میفروشند و میترسم آخر سر چیزی در انبار گندم و برنج تو باقی نماند!"
مرد ثروتمند با اعتراض گفت: "اما این رسم بازار و کسب و کار درست نیست؟!"
شیوانا گفت: "این بازار قبل از اینکه تو وارد آن شوی رسم و قاعده درست خودش را داشت. تو این رسم را با حرص و طمع خودت به هم ریختی. چگونه انتظار داری این آشوب و به هم ریختگی دامن خودت را نگیرد. وقتی در میان بازی هستی و قاعده بازی را به هم میریزی بدان که خودت هم اسیر این به هم ریختگی میشوی. بنابراین به جای گلهمندی برخیز و آنچنان که درست میپنداری عمل کن!"