داستان عبرت آموز
بينايي واقعي
دوست من ميشل نابينا است ولي كساني كه براي اولين بار او را ميبينند نميتوانند به اين حقيقت پي ببرند. او به خوبي ميتواند از ساير حواس پنجگانهاش استفاده كند، حتي گاهي حس ششمش را هم به كار ميگيرد. طوري كه هيچ كس نميتواند تصور كند كه او نابينا است...
ميشل به خوبي مثل بقيه انسانهاي سالم از بچههايش مراقبت ميكند. دخترش سارا كه شش سال دارد و پسر نه سالهاش، آرن خيلي بيشتر از ساير بچهها، از حس آرامش مادرشان بهره ميبرند. يكي از موضوعاتي كه بعضي وقتها ميشل را آزار ميدهد آن است كه به خاطر نابينا بودنش لباسهاي بچههايش مطابق با سليقهاش نيست و يا احيانا فرزندانش هماهنگ لباس نپوشند ولي براي اين مساله نيز راهحلي پيدا كرد و در اين زمينه به همسر و دوستش اعتماد دارد. بعضي اوقات كه همسر و دوستش سليقه بچهها را نميدانند، سارا و آرن خودشان لباسهايشان را انتخاب ميكنند. مساله بعدي كه البته به ندرت ميشل با بچههايش بر سر آن بحث ميكند، تميز و مرتب نگهداشتن خانه است چون ميشل نميداند كه كجاي خانه تميز يا كثيف است و تنها زماني ميتواند پي به اين موضوع ببرد كه زمان مرتب كردن خانه فرا رسيده و پايش به خرده نان و يا اسباببازي برخورد كند: البته آرن و سارا ميدانند كه فقط كثيفي خانه مادرشان را ناراحت نميكند بلكه ممكن است برايش خطرناك باشد و بر اثر برخورد با آن به زمين بخورد. البته ميشل آنچنان با سرعت در خانه راه ميرود كه اغلب اوقات هيچكس نميتواند حتي حدس بزند كه او نابينا است.
يك روز براي اولين بار، دخترم كايلا را كه شش سال داشت براي بازي به خانه ميشل بردم. وقتي كايلا به خانه برگشت از روزي كه گذرانده بود خيلي هيجانزده بود. او ميگفت: ”امروز بيسكويت پختهاند و كارهاي هنري زيادي انجام دادند. به خصوص از نقاشي كردن با انگشت خيلي هيجانزده بود و به من گفت: ”مامان حدس بزن چه كار كرديم؟ من امروز ياد گرفتم آبي و قرمز وقتي با هم تركيب شوند بنفش و زرد و آبي، سبز را به وجود ميآورند. راستي مامان امروز ميشل هم با ما نقاشي كرد. او ميگفت: از اينكه رنگهاي زير انگشتانش چلپ چلوپ ميكند لذت ميبرد.“ من از حرفهاي دخترم خيلي متعجب شدم و با خودم فكر كردم كه هرگز اين طوري با كايلا نقاشي نكردهام. و تنها دليل اين كار هم اين بوده كه از بينظمي و كثيف كاري بدم ميآيد و در نتيجه كايلا بايد اين گونه نقاشي كردن و حتي تركيب رنگها را از دوست نابيناي من ياد بگيرد. روي صندلي نشستم. و به خودم و كايلا فكر كردم.
در همان حال كايلا به من گفت: ”مامان، ميشل به من گفته كه در نقاشيهاي من نوعي بزرگي، موفقيت و اشتياق وجود دارد. در ضمن مامان تا وقتي كه ميشل به ما نشان نداده بود هيچ وقت فكر نميكردم بتوان بدون اينكه به كاغذ نگاه كرد و فقط با انگشت نقاشي كرد.“ تازه در آن موقع بود كه فهميدم كايلا اصلا نميداند كه ميشل نابينا است. چون اصلا در حرفها و طرز برخوردش اشارهاي به اين موضوع نميكرد.
وقتي موضوع نابينا بودن ميشل را به كايلا گفتم، براي چند لحظه سكوت كرد. و بعد بدون اين كه حرفم را باور كرده باشد مرتب ميگفت: ”اما مامان، ميشل به خوبي ميدانست كه من چه نقاشياي كشيدهام.“ و من به درست بودن حرفهاي كايلا ايمان داشتم به خاطر اينكه ميدانستم ميشل به حرفهاي كايلا موقعي كه او سرگرم نقاشي كردن بود. گوش داده و حتي خوشحالي كايلا در حين كار و تعجب او از سر درآوردن از تركيب رنگها را نيز شنيده بود.
من و كايلا براي دقايقي ساكت شديم. بعد از مدت كوتاهي كايلا به آرامي گفت: ”مامان، تو به خوبي ميداني كه ميشل واقعا توانسته نقاشي من را ببيند. فكر كنم او براي ديدن از چشمهاي من استفاده كرده است.“ در جواب كايلا گفتم: ”عزيزم هيچوقت به ياد ندارم كه كسي به ميشل نابينا گفته باشد به خاطر اينكه او مثل همه مادرهاي ديگر يك نوع بينايي خاص دارد كه همه چيز فرزندانش را ميبيند.
منبع: مجله موفقیت - chicken soup for the mothers soul
انوشيروان و بزرگمهر
روزي انوشيروان نسبت به بزرگمهر بدگمان شد و او را در جايي تنگ و تاريك حبس كرد و دستور داد كه لباسي خشن به او بپوشانند.
هر روز دو گرده نان و قدري نمك و ظرفي آب به او ميدادند و ديگر چيزي به او داده نميشد. انوشيروان به ماموران گفت كه هر چه بزرگمهر در زندان به زبان ميآورد به او گزارش دهند.
بزرگمهر چند ماه در زندان بود و هيچ سخني نميگفت و اظهار ناراحتي نميكرد و از هيچ كس كمك نخواست.
انوشيروان به عدهاي از دوستان او اجازه داد كه نزد او بروند و با او سخن آغاز كنند تا ببينند چه ميگويد؟ آنان رفتند و به او گفتند مدتي است كه به اين بلاي ترسناك گرفتار شدهاي با وجود اين، بدن تو سالم است و رنگ چهره تو دگرگون نشده و اثر ضعف و شكستگي در اندام تو پديد نيامده است. علت چيست؟
بزرگمهر گفت: آري من معجوني مركب از شش چيز ساختهام كه از خوردن آن نيرو و قوت من برقرار است.
گفتند: نسخه آن را به ما هم بده كه شايد روزي ما هم به غضب پادشاه گرفتار شويم و به زندان افتيم و محتاج آن شويم.
بزرگمهر گفت: يكي از آن شش چيز، اعتماد به خداي تعالي است. دوم آنكه هر چه خداي مقدر كرده است همان واقع خواهد شد. سوم دانستن آنكه صبر بهترين چيزهاست كه شخص مبتلا به درد و مشكل بدان پناه آورد. چهارم آنكه ميانديشم اگر صبر نكنم چه كنم؟ پنجم آنكه: ميانديشم كه كساني هستند كه به بلايي بدتر از بلاي من گرفتارند. ششم آنكه زمان تا زمان، اميد فرج و رستگاري است.
وقتي اين سخنان را براي انوشيروان باز گفتند، بزرگمهر را از زندان رها كرد و مورد توجه بيشتر قرار داد.
منبع: حكايتهاي دلنشين به كوشش منوچهر دانشپژوه
تهيه و تنظيم: حسينزاده
چاله هنوز هست!
روزی مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا به عیادت
فرزندش برود. شیوانا بیماری فرزندش را پرسید. مرد گفت...
”نزدیک کوچه ما چالهای هست که پسرم یک هفته پیش داخل آن افتاد و آسيب دید و دچار شوک شد. او چند ساعتی داخل آن چاله گود، گیر کرده بود و همین امر باعث شد تا ترس و وحشت به جانش بیفتد و نتواند به حالت عادی برگردد. از تو استاد آگاهی میخواهم تا از فرزندم عیادت کنی و او را آرام سازی و برایش توضیح دهی که چاله ترسی ندارد!“
شیوانا قبول کرد و همراه مرد به سمت منزل او حرکت کرد. وقتی به سر کوچه مرد رسیدند. شیوانا ایستاد و با انگشت چاله را نشان داد و گفت: ”این چاله که هنوز آنجاست!؟“
مرد تبسمی کرد و گفت: ”بله استاد! این همان چاله است. اما جای نگرانی نیست. از کنار آن به راحتی میتوان گذشت.“
شیوانا با عصبانیت به سمت مرد برگشت و گفت: ”چاله هایی که قبلا یک بار در آنها افتادهاید، هنوز هم سر جایشان هستند و تو به من میگویی نزد پسرت بیایم و به او بگویم چالهها ترسی ندارند!؟ این چاله باید چند قربانی دیگر بدهد تا شما همت کنید و آن را پر کنید!؟“ من از همین جا برمیگردم و تا این چاله را پر نکردهاید به سراغ من نیايید!
مرد مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و گفت: ”ولی استاد! شما که تا اینجا آمدهاید، چند قدم دیگر هم بیايید و با پسرم صحبت کنید!“
شیوانا تبسمی کرد و گفت: ”به جای اینکه به سراغ من میآمدید می توانستید همت کنید و این چاله را پر کنید!“
شیوانا به مدرسه بازگشت و ده روز بعد سرزده به عیادت پسر بیمار رفت. سر کوچه که رسید دید چاله، پر شده است و پسر بیمار هم سالم و سرحال مقابل منزل خود مشغول بازی است. پدر کودک وقتی استاد را دید به سوی او شتافت و در آغوشش گرفت و گفت: ”استاد! به محض اینکه چاله را پر کردیم چند ساعت بعد حال پسرم خوب شد.“ شیوانا تبسمی کرد و گفت:”پسرت چه گفت!“
مرد سرش را پايین انداخت و گفت: ”پسرم وقتی دید من و بقیه اهالی مشغول پر کردن چاله هستیم، به من گفت که دیگر نمیترسد، چون میداند کسانی هستند که وحشتناکترین چالهها را با شجاعت پر میکنند. و دنیا با وجود این آدمها دیگر ترسناک نیست.“
شیوانا سری تکان داد و گفت: ”زندگی در شهری ترسناک است که ساکنین آن شهر، چالهها را به حال خود رها میکنند تا رهگذران را در خود فرو ببرند. ترس پسر تو از چالهها نبود! از کرختی و بیتفاوتی ساکنان این محله بود که نسبت به وجود چالههای ترسناک در محله بیاعتنا بودند!“
منبع:مجله موفقیت
بیسکویت سوخته
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام سادهای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویتهای بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.
یادم میآید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است؟ در آن وقت، همهی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟ خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت مربا روی آن بیسکویتهای سوخته میمالید و لقمه لقمه آنها را میخورد.
یادم است آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویتها از پدرم عذرخواهی کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم. همان شب، کمی بعد که رفتم پدرم را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهایش سوخته باشد؟ او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمیکشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص و انسانهایی است که پر از کم و کاستی هستند. در طول این سالها فهمیدهام که یکی از مهمترین راهحلها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار؛ درک و پذیرش عیبهای همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمتهای خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسانها رابطهای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نشود.
زیبایی رایگان است!
مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت. زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد. بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرح های ظریفی داشتند. زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آن ها یکی است. او پرسید: ” چرا گلدان های نقش دار و گلدان های ساده یک قیمت هستند؟! چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟!” فروشنده لبخندی بر لبانش نشست و گفت:” من هنرمندم، قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است!
زنها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمیشوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر میرسند.
بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند؛
سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است...
سرگذشت (KFC )
یک روز سرهنگ ساندرس در منزل نشسته بود که نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه می خری؟
او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم.
حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماند. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.
در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید.
او شروع کرد به نوشتن تا اینکه دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟
پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را مینویسم.
پسرک گفت: بابا بزرگ بنویس مرغ های خوشمزه هم درست می کنی.
درست بود؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه ی مرغ ها شگفت انگیز می شد. او راهش را پیدا کرد.
پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد! دومین رستوران نه! سومین رستوران نه!
او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران، حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ ساندرس استفاده کند.
امروزه کارخانه پودر مرغ کنتاکی (KFC) در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد.
اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند.
ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺻﺒﺤﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﮐﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
ﺧﻮﺩﻡ ﯾﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ؟
ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺪﺭ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯽ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎﺋﻰ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﮕﻮﺋﻴﺪ : ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺑﮕﻮﺋﻴﺪ : ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻫﺘﺮ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﻫﺎﺳﺖ .
ﺑﮕﻮﺋﻴﺪ : ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ، ﻧﺒﻮﺩﻥ ﻫﺎ در ﻫﻤﻴﻦ ﻧﺰﺩﻳﻜﻰ ﺍﺳﺖ.
نجاری که فقط پل می ساخت
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود ، زندگی می کردند .
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جرو بحث کردند . پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند .
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد . وقتی در را باز کرد ، مرد نجاری را دید .
نجار گفت : « من چند روزی است که دنبال کار می گردم ، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید ، آیا امکان دارد که کمکتان کنم ؟ »
برادر بزرگ تر جواب داد : « بله ، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن ، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است .
او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد ، انجام داده . »
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت : « در انبار مقداری الوار دارم ، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم . »
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار .
برادر بزرگ تر به نجار گفت : « من برای خرید به شهر می روم ، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم . »
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود ، جواب داد : « نه ، چیزی لازم ندارم . »
هنگام غروب وقتی برادر بزرگ تر به مزرعه برگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد . حصاری در کار نبود . نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود .
برادر بزرگ تر با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت : « مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی ؟ »
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده ،
از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست .
وقتی برادر بزرگ تر برگشت ، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است .
نزد او رفت و بعد از تشکر ، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد .
نجار گفت : « دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.
روزی مرد نا بینایی روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.
روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت،
فقط چند سکه در داخل کلاه بود.
روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و با مرد کور درد و دل کرد. مرد کور خیلی آه و ناله می کرد و از اینکه مردم بینا به فکر امثال او نیستند،
شِکِوه و شکایت داشت. روزنامه نگار، ایده ایی به ذهنش رسید و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برگرداند و
اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است!
حال مرد کور را پرسید. مرد کور از صدای روزنامه نگار، او را شناخت و از او پرسید که بر روی تابلو چه چیزی نوشته که امروز خیلی از مردمان رهگذر به او کمک نمودند؟
روزنامه نگار نوشته بود: امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم.
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترین ها ممکن خواهدبود.
شما را چگونه مي شناسند؟
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودي بود که اين شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهي وفاتش را بخواند!
زماني که برادرش لودويگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع ديناميت) مرده است.
آلفرد وقتي صبح روزنامه ها را ميخواند با ديدن تيتر صفحه اول،
ميخکوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آورترين سلاح بشري مرد!» آلفرد، خيلي ناراحت شد. با خود فکر کرد: «آيا خوب است که من را پس از مرگ اين گونه بشناسند؟»
سريع وصيت نامهاش را آورد. جملههاي بسياري را خط زد و اصلاح کرد. پيشنهاد کرد ثروتش صرف جايزهاي براي صلح و پيشرفتهاي صلح آميز شود. امروزه نوبل را نه به نام ديناميت،
بلکه به نام مبدع جايزه صلح نوبل، جايزههاي فيزيک و شيمي نوبل و ... ميشناسيم. او امروز، هويت ديگري دارد.
يک تصميم، براي تغيير يک سرنوشت کافي است!
روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسدی به فقیری داد. فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت.
فقیر همه آنها را دور ریخت و به جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید.
ثروتمند شگفت زده شد و گفت: چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود، پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای؟!
فقیر گفت : هر کس آنچه در دل دارد می بخشد!!
درجهان سه چیز است که صدا ندارد :
مرگ فقیر .....
ظلم غنی.....
و چوب خدا....
ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ :
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺷﻔﺎﻫﯽ!
ﻫﻤﺎﻥ لحظه ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :
ﺍﺻﻼ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﮐﺘﺒﯽ!
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :
همینی ﮐﻪ ﻫﺴﺖ!
ﻫﺮ ﮐﺲ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺑﺎﯾﺴﺘﻪ!
ﺍﺯ 50 ﻧﻔﺮ فقط 3 ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ!!!
ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ 10 ﻧﻤﺮﻩ ﮐﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ولی ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﻤﺮﻩ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﯾﻦ 3 ﻧﻔﺮ ﻫﻢ 20 ﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻇﻠﻢ ﺭﻓﺘﯿﺪ ...
"ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭﺱ ﻇﻠﻢ ﺳﺘﯿﺰﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ "...
* ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮ ﺭﻭﺍﻧﺶ*
می فرمودند:
ـ من از این دنیا فقط اینو دریافتم که
اوني كه بيشتر مي گفت "نميدونم"، بيشتر ميدونست!
اوني كه "قويتر" بود، كمتر زور ميگفت!
اوني كه راحت تر ميگفت "اشتباه كردم"، اعتماد به نفسش بالاتر بود!
اوني صداش آرومتر بود، حرفاش با نفوذتربود!
اوني كه بيشتر "طنز"
ميگفت، به زندگي جدي تر نگاه ميكرد!
مادر
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم ۶ دلار
جمع بدهی شما به من ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.
سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک
به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
و زیر صورتحساب نوشت:قبلآ به طور کامل پرداخت شده
!!! کوسه های مدیریت !!!
ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد.
بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند.
ماهی گیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان برای بازگشت زمان بیشتری لازم بود .اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند وژاپنی ها مزه این ماهی را نمی پسندیدند ..
برای حل این مسئله ، شرکتهای ماهی گیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند. آنها ماهی ها را گرفته وروی دریا منجمد می کردند. فریزرها این امکان را برای قایقها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند.
بنابر این شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی را در قایقها کارگذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری می کردند .ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.
پس شرکتهای ماهیگیری باید این مسئله را بگونه ای حل می کردند.
آنها چطور می توانستند ماهی تازه بگیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید ، چه پیشنهادی می دادید؟
🤔🤔🤔🤔
رون هوبارد در اوایل سالهای ۱۹۵۰دریافت:
" بشر تنها در مواجهه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می کند "
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکتهای ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایقها استفاده می کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.
کوسه چندتائی از ماهی ها را می خورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد می رسند، زیرا برای فرار از کوسه تلاش میکنند.
منافع و مزیتهای رقابت:
شما هر چه با هوش تر ، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می برید .اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالشها پیروز شوید ، خوشبخت و خوشحال خواهید بود.
گاهی وقتها کوسه ها برای پیشرفت و توسعه لازمند .