ای دزد!
ای دزد!
یک روز که خواهرِ ابراهیم به منزلشان آمده بود، از داخل کوچه سر و صدایی شنیده شد. ابراهیم از پنجره نگاه کرد، دید شخصی موتور شوهرخواهرش را برداشته و در حال فرار است.
سریع آمد بیرون و دنبال دزد دوید.
یکی از بچه محلها لگدی به موتور زد و دزد با موتور به زمین خورد. تکه آهنی که روی زمین بود دست دزد را برید و خون جاری شد.
ابراهیم تا رسید، موتور را بلند کرد و گفت: سوار شو! دزد را به درمانگاه برد و دستش را پانسمان کرد.
حالا او هر جا میرفت، دزد هم که به او علاقمند شده بود، همراهیاش میکرد. شب هم با هم به مسجد میرفتند. دزد میایستاد کنار ابراهیم و نماز میخواند.
كتاب سلام بر ابراهيم، خاطرات شهید ابراهیم هادی