اسب سواری مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. 
مردِ سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. 
مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت: اسب را بردم، و با اسب گریخت.  
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: 
تو تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی. 
اسب مال تو، اما گوش کن ببین چه می گویم. 
مرد چلاق اسب را نگه داشت، 
مرد سوار گفت: هرگز به هیچکس نگو چگونه اسب را به دست آوردی، 
زیرا می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند!!!