رباعیات سعدی
مردان همه عمر پاره بردوختهاند
قوتی به هزار حیله اندوختهاند
فردای قیامت به گناه ایشان را
شاید که نسوزند که خود سوختهاند
نه هر که ستم بر دگری بتواند
بیباک چنانکه میرود میراند
پیداست که امر و نهی تا کی ماند
ناچار زمانه داد خود بستاند
عنقا بشد و فر هماییش بماند
زیبندهٔ تخت پادشاییش بماند
گر مه بگرفت صبح صادق بدمید
ور شمع برفت روشناییش بماند
بس چون تو ملک زمانه بر تخت نشاند
هر یک به مراد خویشتن ملکی راند
از جمله بماند و دور گیتی به تو داد
دریاب که از تو هم چنین خواهد ماند
هر دولت و مکنت که قضا میبخشد
در وهم نیاید که چرا میبخشد
بخشنده نه از کیسهٔ ما میبخشد
ملک آن خداست تا کرا میبخشد
نه هر که طراز جامه بر دوش کند
خود را ز شراب کبر مدهوش کند
بدعهد بود که یار درویشی را
در حال توانگری فراموش کند
آن گل که هنوز نو به دست آمده بود
نشکفته تمام باد قهرش بربود
بیچاره بسی امید در خاطر داشت
امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟
افسوس بر آن دل که سماعش نربود
سنگست و حدیث عشق با سنگ چه سود؟
بیگانه ز عشق را حرامست سماع
زیرا که نیاید به جز از سوخته دود
فرزانه رضای نفس رعنا نکند
تا خیره نگردد و تمنا نکند
ابریق اگر آب تا به گردن نکنی
بیرون شدن از لوله تقاضا نکند
با گل به مثل چو خار میباید بود
با دشمن، دوستوار میباید بود
خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود
در پرده روزگار میباید بود
ظلم از دل و دست ملک نیرو ببرد
عادل ز زمانه نام نیکو ببرد
گر تقویت ملک بری ملک بری
ور تو نکنی هر که کند او ببرد
جائی که درخت عیش پربار بود
در در نظر و گهر در انبار بود
آنجا همه کس یار وفادار بود
یار آن یار است که در بلا یار بود
دریاب کزین جهان گذر خواهد بود
وین حال به صورتی دگر خواهد بود
گر خو همه خلق زیردستان تواند
دست ملکالموت زبر خواهد بود
گر تیر جفای دشمنان میآید
دلتنگ مشو که دوست میفرماید
بر یار ذلیل هر ملامت کید
چون یار عزیز میپسندد شاید
هرکس به نصیب خویش خواهند رسید
هرگز ندهند جای پاکان به پلید
گر بختوری مراد خود خواهی یافت
ور بخت بدی سزای خود خواهی دید