راسخون

سعدی » مواعظ » مثنویات

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هر که بی‌مشورت کند تدبیر

غالبش بر غرض نیاید تیر

بیخ بی‌مشورت که بنشانی

بر نیارد به جز پشیمانی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

همه دانند لشکر و میران

که جوانی نیاید از پیران

عذر من بر عذار من پیداست

بعد ازینم چه عذر باید خواست؟

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

برگزیدندت ای گل خرم

از گلستان اصطفی آدم

حلقه‌ای از عبادی اندر گوش

خلعتی از یحبهم بر دوش

دامن این قباه بالایی

تا به خاشاک در نیالایی

ای پریروی احسن‌التقویم

حذر از اتباع دیو رجیم

کادمی کو نه در مقام خودست

اسفل‌السافلین دیو و ددست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سگ بر آن آدمی شرف دارد

کو دل دوستان بیازارد

این سخن را حقیقتی باید

تا معانی به دل فرود آید

آدمی با تو دست در مطعوم

سگ ز بیرون آستان محروم

حیف باشد که سگ وفا دارد

و آدمی دشمنی روا دارد

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هر که را باشد از تو بیم گزند

صورت امن ازو خیال مبند

کژدمان خلق را که نیش زنند

اغلب از بیم جان خویش زنند

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خری از روستائیی بگریخت

جل بیفکند و پاردم بگسیخت

در بیابان چو گور خر می‌تاخت

بانگ می‌کرد و جفته می‌انداخت

که به جان آمده ز محنت و بند

داغ و بیطار و بار و پشماگند

شادمانا و خرما که منم

که ازین پس به کام خویشتنم

روستایی چو خر برفت از دست

گفت ای نابکار صبرم هست

پس بخواهی به وقت جو گفتن

که خری بد ز پایگه رفتن

به مزاحت نگفتم این گفتار

هزل بگذار و جد ازو بردار

همچنین مرد جاهل سرمست

روز درماندگی بخاید دست

ندهند آنچه قیمتش ندهی

نشود کاسهٔ پر ز دیگ تهی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پیری اندر قبیلهٔ ما بود

که جهاندیده‌تر ز عنقا بود

صد و پنجه بزیست یا صد و شصت

بعد از آن پشت طاقتش بشکست

دست ذوق از طعام باز کشید

خفت و رنجوریش دراز کشید

روز و شب آخ و آخ و ناله و وای

خویشتن در بلا و هر که سرای

گشته صد ره ز جان خویش نفور

او از آن رنج و ما از آن رنجور

نشنیدی حدیث خواجهٔ بلخ

مرگ خوشتر که زندگانی تلخ

موی گردد پس از سیاهی بور

نیست بعد از سپیدی الا گور

عاقبت پیک جانستان برسد

ما گرفتار و الامان برسد

جان سختش به پیش لب دیدم

روز عمرش به تنگ شب دیدم

بارکی گفتمش به خفیه لطیف

که به سملت بریم یا به خفیف

گفت خاموش ازین سخن زنهار

بیش زحمت مده صداع گذار

ابلهم تا هلاک جان خواهم؟

راست خواهی نه این نه آن خواهم

مگر از دیدنم ملول شدی

که به مرگم چنین عجول شدی؟

می‌روم گر تو را ز من ننگست

که نه شیراز و روستا تنگست

بسم این جایگه صباح و مسا

رفتم اینک بیار کفش و عصا

او درین گفت و تن ز جان پرداخت

رفت و منزل به دیگران پرداخت

اندر آن دم که چشمهاش بخفت

می‌شنیدم که زیر لب می‌گفت

ای دریغا که دیر ننشستم

رخت بی‌اختیار بر بستم

آرزوی زوال کس نکند

هرگز آب حیات بس نکند

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سپاس و شکر بی‌پایان خدا را

برین نعمت که نعمت نیست ما را

بسا مالا که بر مردم وبالست

مزید ظلم و تأکید ضلالست

مفاصل مرتخی و دست عاطل

به از سرپنجگی و زور باطل

من آن مورم که در پایم بمالند

نه زنبورم که از دستم بنالند

کجا خود شکر این نعمت گزارم

که زور مردم آزاری ندارم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ای پسندیده حیف بر درویش

از برای قبول و منصب خویش

تا دل پادشه به دست آری

حیف باشد که حق بیازاری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دشنام تو سر به سر شنیدم

امکان مقاومت ندیدم

با مثل تو کرده به مدارا

تا وقت بود جواب ما را

آن روز که از عمل بیفتی

با گوش تو آید آنچه گفتی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سلطان باید که خیر درویش

خواهد، نه مراد خاطر خویش

تا او به مراد خود شتابد

درویش مراد خود بیابد

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد

هر کسی را هر چه لایق بود داد

گر توانا بینی ار کوتاه دست

هر که را بینی چنان باید که هست

این که مسکینست اگر قادر شود

بس خیانتها کزو صادر شود

گربهٔ محروم اگر پر داشتی

تخم گنجشک از زمین برداشتی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

حرص فرزند آدم نادان

مثل مورچست در میدان

این یکی مرده زیر پای دواب

آن یکی دانه می‌برد به شتاب

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دوام دولت اندر حق شناسیست

زوال نعمت اندر ناسپاسی است

اگر فضل خدا بر خود بدانی

بماند بر تو نعمت جاودانی

چه ماند از لطف و احسان و نکویی؟

حرامت باد اگر شکرش نگویی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

الا تا ننگری در روی نیکو

که آن جسمست و جانش خوی نیکو

اگر شخص آدمی بودمی به دیدار

همین ترکیب دارد نقش دیوار