گلستان سعدی
چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن
وگر بینی که با هم یک زبان اند
کمان را زه کن و بر باره بر سنگ
در خاک بیلقان برسیدم به عابدی، گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن.
خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد
بلبلا مژده بهار بیار
خبر بد به بوم باز گذار
سر مار بدست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی
بسیج سخن گفتن آنگاه کن
که دانی که در کار گیرد سخن
فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبشدمی فربه نماید.
الا تا نشنوی مدح سخن گوی
که اندک مایه نفعی از تو دارد
همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال
یکى یهود و مسلمان نزاع مى کردند
چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره گفت مسلمان گرین قباله من
درست نیست خدایا یهود میرانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد
بخود گمان نبرد هیچکس که نادانم
یهود گفت به تورات مى خورم سوگند
وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد
مشو غره بر حسن گفتار خویش
به تحسین نادان و پندار خویش
ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.
روده تنگ به یک نان تهی پرگردد
نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ
که شهوت آتشست از وی بپرهیز
بخود بر آتش دوزخ مکن تیز
هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند
هر چه زود بر آید دیر نپاید
خاک مشرق شنیده ام که کنند
به چهل سال کاسه ای چینی
صد بروزی کنند در مردشت
لاجرم قیمتش همیبینی
آنکه ناگاه کسی گشت به چیزی نرسید
وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز
کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید
به چشم خویش دیدم در بیابان
که آهسته سبق برد از شتابان
سمند باد پای از تک فرو ماند
شتربان همچنان آسته میراند
چون نداری کمال فضل آن به
که زبان در دهان نگه داری
کند
جوز بی مغز را سبکساری
حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی
درین سودا به ترس از لوم لایم
هر که تأمل نکند در جواب
بیشتر آید سخنش ناصواب
چون در آید مه از تویی به سخن
گر چه به دانی اعتراض مکن
گر نشیند فرشتهای با دیو
وحشت آموزد و خیانت و ریو
مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکند بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند.
بس قامت خوش که زیر چادر باشد
چون باز کنی مادر مادر باشد