راسخون

بوستان سعدی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

جهان ای پسر ملک جاوید نیست

ز دنیا وفاداری امید نیست

نه بر باد رفتی سحرگاه و شام

سریر سلیمان علیه‌السلام؟

به آخر ندیدی که بر باد رفت؟

خنک آن که با دانش و داد رفت

کسی زین میان گوی دولت ربود

که در بند آسایش خلق بود

بکار آمد آنها که برداشتند

نه گرد آوریدند و بگذاشتند

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چو الپ ارسلان جان به جان‌بخش داد

پسر تاج شاهی به سر برنهاد

به تربت سپردندش از تاجگاه

نه جای نشستن بد آماجگاه

چنین گفت دیوانه‌ای هوشیار

چو دیدش پسر روز دیگر سوار

زهی ملک و دوران سر در نشیب

پدر رفت و پای پسر در رکیب

چنین است گردیدن روزگار

سبک سیر و بدعهد و ناپایدار

چو دیرینه روزی سرآورد عهد

جوان دولتی سر برآرد ز مهد

منه بر جهان دل که بیگانه‌ای است

چو مطرب که هر روز در خانه‌ای است

نه لایق بود عیش با دلبری

که هر بامدادش بود شوهری

نکویی کن امسال چون ده تو راست

که سال دگر دیگری دهخداست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شنیدم که از پادشاهان غور

یکی پادشه خر گرفتی بزور

خران زیر بار گران بی علف

به روزی دو مسکین شدندی تلف

چو منعم کند سفله را، روزگار

نهد بر دل تنگ درویش، بار

چو بام بلندش بود خودپرست

کند بول و خاشاک بر بام پست

شنیدم که باری به عزم شکار

برون رفت بیدادگر شهریار

تگاور به دنبال صیدی براند

شبش درگرفت از حشم دور ماند

بتنها ندانست روی و رهی

بینداخت ناکام شب در دهی

یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم

ز پیران مردم شناس قدیم

پسر را همی‌گفت کای شادبهر

خرت را مبر بامدادان به شهر

که آن ناجوانمرد برگشته بخت

که تابوت بینمش بر جای تخت

کمر بسته دارد به فرمان دیو

به گردون بر از دست جورش غریو

در این کشور آسایش و خرمی

ندید و نبیند به چشم آدمی

مگر این سیه نامهٔ بی‌صفا

به دوزخ برد لعنت اندر قفا

پسر گفت: راه درازست و سخت

پیاده نیارم شد ای نیکبخت

طریقی بیندیش و رایی بزن

که رای تو روشن تر از رای من

پدر گفت: اگر پند من بشنوی

یکی سنگ برداشت باید قوی

زدن بر خر نامور چند بار

سر و دست و پهلوش کردن فگار

مگر کان فرومایهٔ زشت کیش

به کارش نیاید خر لنگ ریش

چو خضر پیمبر که کشتی شکست

وز او دست جبار ظالم ببست

به سالی که در بحر کشتی گرفت

بسی سالها نام زشتی گرفت

تفو بر چنان ملک و دولت که راند

که شنعت بر او تا قیامت بماند

پسر چون شنید این حدیث از پدر

سر از خط فرمان نبردش بدر

فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ

خر از دست عاجز شد از پای لنگ

پدر گفتش اکنون سر خویش گیر

هر آن ره که می‌بایدت پیش گیر

پسر در پی کاروان اوفتاد

ز دشنام چندان که دانست داد

وز این سو پدر روی در آستان

که یارب به سجادهٔ راستان

که چندان امانم ده از روزگار

کز این نحس ظالم برآید دمار

اگر من نبینم مر او را هلاک

شب گور چشمم نخسبد به خاک

اگر مار زاید زن باردار

به از آدمی زادهٔ دیوسار

زن از مرد موذی ببسیار به

سگ از مردم مردم‌آزار به

مخنث که بیداد با خود کند

ازان به که با دیگری بد کند

شه این جمله بشنید و چیزی نگفت

ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت

همه شب به بیداری اختر شمرد

ز سودا و اندیشه خوابش نبرد

چو آواز مرغ سحر گوش کرد

پریشانی شب فراموش کرد

سواران همه شب همی تاختند

سحرگه پی اسب بشناختند

بر آن عرصه بر اسب دیدند و شاه

پیاده دویدند یکسر سپاه

به خدمت نهادند سر بر زمین

چو دریا شد از موج لشکر، زمین

یکی گفتش از دوستان قدیم

که شب حاجبش بود و روزش ندیم

رعیت چه نزلت نهادند دوش؟

که ما را نه چشم آرمید و نه گوش

شهنشه نیارست کردن حدیث

که بر وی چه آمد ز خبث خبیث

هم آهسته سر برد پیش سرش

فرو گفت پنهان به گوش اندرش

کسم پای مرغی نیاورد پیش

ولی دست خر رفت از اندازه بیش

بزرگان نشستند و خوان خواستند

بخوردند و مجلس بیاراستند

چو شور و طرب در نهاد آمدش

ز دهقان دوشینه یاد آمدش

بفرمود و جستند و بستند سخت

بخواری فگندند در پای تخت

سیه دل برآهخت شمشیر تیز

ندانست بیچاره راه گریز

سر ناامیدی برآورد و گفت

نشاید شب گور در خانه خفت

نه تنها منت گفتم ای شهریار

که برگشته بختی و بد روزگار

چرا خشم بر من گرفتی و بس؟

منت پیش گفتم، همه خلق پس

چو بیداد کردی توقع مدار

که نامت به نیکی رود در دیار

ور ایدون که دشخوارت آمد سخن

دگر هرچه دشخوارت آید مکن

تو را چاره از ظلم برگشتن است

نه بیچاره بی‌گنه کشتن است

مرا پنج روز دگر مانده گیر

دو روز دگر عیش خوش رانده گیر

نماند ستمگار بد روزگار

بماند بر او لعنت پایدار

تو را نیک پندست اگر بشنوی

وگر نشنوی خود پشیمان شوی

بدان کی ستوده شود پادشاه

که خلقش ستایند در بارگاه؟

چه سود آفرین بر سر انجمن

پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟

همی گفت و شمشیر بالای سر

سپر کرده جان پیش تیر قدر

نبینی که چون کارد بر سر بود

قلم را زبانش روان تر بود

شه از مستی غفلت آمد به هوش

به گوشش فرو گفت فرخ سروش

کز این پیر دست عقوبت بدار

یکی کشته گیر از هزاران هزار

زمانی سرش در گریبان بماند

پس آنگه به عفو آستین برفشاند

به دستان خود بند از او برگرفت

سرش را ببوسید و در بر گرفت

بزرگیش بخشید و فرماندهی

ز شاخ امیدش برآمد بهی

به گیتی حکایت شد این داستان

رود نیکبخت از پی راستان

بیاموزی از عاقلان حسن خوی

نه چندان که از جاهل عیب جوی

ز دشمن شنو سیرت خود که دوست

هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست

وبال است دادن به رنجور قند

که داروی تلخش بود سودمند

ترش روی بهتر کند سرزنش

که یاران خوش طبع شیرین منش

از این به نصیحت نگوید کست

اگر عاقلی یک اشارت بست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چو دور خلافت به مأمون رسید

یکی ماه پیکر کنیزک خرید

به چهر آفتابی، به تن گلبنی

به عقل خردمند بازی کنی

به خون عزیزان فرو برده چنگ

سر انگشتها کرده عناب رنگ

بر ابروی عابد فریبش خضاب

چو قوس قزح بود بر آفتاب

شب خلوت آن لعبت حور زاد

مگر تن در آغوش مأمون نداد

گرفت آتش خشم در وی عظیم

سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم

بگفتا سر اینک به شمشیر تیز

بینداز و با من مکن خفت و خیز

بگفت از که بر دل گزند آمدت؟

چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟

بگفت ار کشی ور شکافی سرم

ز بوی دهانت به رنج اندرم

کشد تیر پیکار و تیغ ستم

به یک بار و بوی دهن دم به دم

شنید این سخن سرور نیکبخت

برآشفت نیک و برنجید سخت

همه شب در این فکر بود و نخفت

دگر روز با هوشمندان بگفت

طبیعت شناسان هر کشوری

سخن گفت با هر یک از هر دری

دلش گرچه در حال از او رنجه شد

دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد

پری چهره را همنشین کرد و دوست

که این عیب من گفت، یار من اوست

به نزد من آن کس نکوخواه تست

که گوید فلان خار در راه تست

به گمراه گفتن نکو می‌روی

جفائی تمام است و جوری قوی

هر آنگه که عیبت نگویند پیش

هنردانی از جاهلی عیب خویش

مگو شهد شیرین شکر فایق است

کسی را که سقمونیا لایق است

چه خوش گفت یک روز دارو فروش:

شفا بایدت داروی تلخ نوش

اگر شربتی بایدت سودمند

ز سعدی ستان تلخ داروی پند

به پرویزن معرفت بیخته

به شهد عبارت برآمیخته

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

قزل ارسلان قلعه‌ای سخت داشت

که گردن به الوند بر می‌فراشت

نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ

چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ

چنان نادر افتاده در روضه‌ای

که بر لاجوردین طبق بیضه‌ای

شنیدم که مردی مبارک حضور

به نزدیک شاه آمد از راه دور

حقایق شناسی، جهاندیده‌ای

هنرمندی، آفاق گردیده‌ای؟

بزرگی، زبان آوری کاردان

حکیمی، سخنگوی بسیاردان

قزل گفت چندین که گردیده‌ای

چنین جای محکم دگر دیده‌ای؟

بخندید کاین قلعه‌ای خرم است

ولیکن نپندارمش محکم است

نه پیش از تو گردن کشان داشتند

دمی چند بودند و بگذاشتند؟

نه بعد از تو شاهان دیگر برند

درخت امید تو را برخورند؟

ز دوران ملک پدر یاد کن

دل از بند اندیشه آزاد کن

چنان روزگارش به کنجی نشاند

که بر یک پشیزش تصرف نماند

چو نومید ماند از همه چیز و کس

امیدش به فضل خدا ماند و بس

بر مرد هشیار دنیا خس است

که هر مدتی جای دیگر کس است

چنین گفت شوریده‌ای در عجم

به کسری که ای وارث ملک جم

اگر ملک بر جم بماندی و بخت

تو را چون میسر شدی تاج و تخت؟

اگر گنج قارون به چنگ آوری

نماند مگر آنچه بخشی، بری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شنیدم که از نیکمردی فقیر

دل آزرده شد پادشاهی کبیر

مگر بر زبانش حقی رفته بود

ز گردن‌کشی بر وی آشفته بود

به زندان فرستادش از بارگاه

که زورآزمای است بازوی جاه

ز یاران یکی گفتش اندر نهفت

مصالح نبود این سخن گفت، گفت

رسانیدن امر حق طاعت است

ز زندان نترسم که یک ساعت است

همان دم که در خفیه این راز رفت

حکایت به گوش ملک باز رفت

بخندید کو ظن بیهوده برد

نداند که خواهد در این حبس مرد

غلامی به درویش برد این پیام

بگفتا به خسرو بگو ای غلام

مرا بار غم بر دل ریش نیست

که دنیا همین ساعتی بیش نیست

نه گر دستگیری کنی خرمم

نه گر سر بری در دل آید غمم

تو گر کامرانی به فرمان و گنج

دگر کس فرومانده در ضعف و رنج

به دروازهٔ مرگ چون در شویم

به یک هفته با هم برابر شویم

منه دل بدین دولت پنج روز

به دود دل خلق، خود را مسوز

نه پیش از تو بیش از تو اندوختند

به بیداد کردن جهان سوختند؟

چنان زی که ذکرت به تحسین کنند

چو مردی، نه بر گور نفرین کنند

نباید به رسم بد آیین نهاد

که گویند لعنت بر آن، کاین نهاد

وگر بر سرآید خداوند زور

نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟

بفرمود دلتنگ روی از جفا

که بیرون کنندش زبان از قفا

چنین گفت مرد حقایق شناس

کز این هم که گفتی ندارم هراس

من از بی زبانی ندارم غمی

که دانم که ناگفته داند همی

اگر بینوایی برم ور ستم

گرم عاقبت خیر باشد چه غم؟

عروسی بود نوبت ماتمت

گرت نیکروزی بود خاتمت

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

یکی مشت زن بخت روزی نداشت

نه اسباب شامش مهیا نه چاشت

ز جور شکم گل کشیدی به پشت

که روزی محال است خوردن به مشت

مدام از پریشانی روزگار

دلش پر ز حسرت، تنش سوکوار

گهش جنگ با عالم خیره‌کش

گه از بخت شوریده، رویش ترش

گه از دیدن عیش شیرین خلق

فرو می‌شدی آب تلخش به حلق

گه از کار آشفته بگریستی

که کس دید از این تلخ‌تر زیستی؟

کسان شهد نوشند و مرغ و بره

مرا روی نان می‌نبیند تره

گر انصاف پرسی نه نیکوست این

برهنه من و گربه را پوستین

چه بودی که پایم در این کار گل

به گنجی فرو رفتی از کام دل!

مگر روزگاری هوس راندمی

ز خود گرد محنت بیفشاندمی

شنیدم که روزی زمین می‌شکافت

عظام زنخدان پوسیده یافت

به خاک اندرش عقد بگسیخته

گهرهای دندان فرو ریخته

دهان بی زبان پند می‌گفت و راز

که ای خواجه با بینوایی بساز

نه این است حال دهن زیر گل!

شکر خورده انگار یا خون دل

غم از گردش روزگاران مدار

که بی ما بگردد بسی روزگار

همان لحظه کاین خاطرش روی داد

غم از خاطرش رخت یک سو نهاد

که ای نفس بی رای و تدبیر و هش

بکش بار تیمار و خود را مکش

اگر بنده‌ای بار بر سر برد

وگر سر به اوج فلک بر برد

در آن دم که حالش دگرگون شود

به مرگ از سرش هر دو بیرون شود

غم و شادمانی نماند ولیک

جزای عمل ماند و نام نیک

کرم پای دارد، نه دیهیم و تخت

بده کز تو این ماند ای نیکبخت

مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم

که پیش از تو بوده‌ست و بعد از تو هم

خداوند دولت غم دین خورد

که دنیا به هر حال می‌بگذرد

نخواهی که ملکت برآید بهم

غم ملک و دین خورد باید بهم

زرافشان، چو دنیا بخواهی گذاشت

که سعدی درافشاند اگر زر نداشت

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دلاور که باری تهور نمود

بباید به مقدارش اندر فزود

که بار دگر دل نهد بر هلاک

ندارد ز پیکار یأجوج باک

سپاهی در آسودگی خوش بدار

که در حالت سختی آید به کار

کنون دست مردان جنگی ببوس

نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس

سپاهی که کارش نباشد به برگ

چرا روز هیجا نهد دل به مرگ؟

نواحی ملک از کف بدسگال

به لشکر نگه دار و لشکر به مال

ملک را بود بر عدو دست، چیر

چو لشکر دل آسوده باشند و سیر

بهای سر خویشتن می‌خورد

نه انصاف باشد که سختی برد

چو دارند گنج از سپاهی دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

چه مردی کند در صف کارزار

که دستش تهی باشد و کار، زار؟

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

حکایت کنند از جفا گستری

که فرماندهی داشت بر کشوری

در ایام او روز مردم چو شام

شب از بیم او خواب مردم حرام

همه روز نیکان از او در بلا

به شب دست پاکان از او بر دعا

گروهی بر شیخ آن روزگار

ز دست ستمگر گرستند زار

که ای پیر دانای فرخنده رای

بگوی این جوان را بترس از خدای

بگفتا دریغ آیدم نام دوست

که هر کس نه در خورد پیغام اوست

کسی را که بینی ز حق بر کران

منه با وی، ای خواجه، حق در میان

دریغ است با سفله گفت از علوم

که ضایع شود تخم در شوره بوم

چو در وی نگیرد عدو داندت

برنجد به جان و برنجاندت

تو را عادت، ای پادشه، حق روی است

دل مرد حق گوی از این جا قوی است

نگین خصلتی دارد ای نیکبخت

که در موم گیرد نه در سنگ سخت

عجب نیست گر ظالم از من به جان

برنجد که دزدست و من پاسبان

تو هم پاسبانی به انصاف و داد

که حفظ خدا پاسبان تو باد

تو را نیست منت ز روی قیاس

خداوند را من و فضل و سپاس

که در کار خیرت به خدمت بداشت

نه چون دیگرانت معطل گذاشت

همه کس به میدان کوشش درند

ولی گوی بخشش نه هر کس برند

تو حاصل نکردی به کوشش بهشت

خدا در تو خوی بهشتی سرشت

دلت روشن و وقت مجموع باد

قدم ثابت و پایه مرفوع باد

حیاتت خوش و رفتنت بر صواب

عبادت قبول و دعا مستجاب

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

همی تا برآید به تدبیر کار

مدارای دشمن به از کارزار

چو نتوان عدو را به قوت شکست

به نعمت بباید در فتنه بست

گر اندیشه باشد ز خصمت گزند

به تعویذ احسان زبانش ببند

عدو را بجای خسک در بریز

که احسان کند کند، دندان تیز

چو دستی نشاید گزیدن، ببوس

که با غالبان چاره زرق است و لوس

به تدبیر رستم درآید به بند

که اسفندیارش نجست از کمند

عدو را به فرصت توان کند پوست

پس او را مدارا چنان کن که دوست

حذر کن ز پیکار کمتر کسی

که از قطره سیلاب دیدم بسی

مزن تا توانی بر ابرو گره

که دشمن اگرچه زبون، دوست به

بود دشمنش تازه و دوست ریش

کسی کش بود دشمن از دوست بیش

مزن با سپاهی ز خود بیشتر

که نتوان زد انگشت با نیشتر

وگر زو تواناتری در نبرد

نه مردی است بر ناتوان زور کرد

اگر پیل زوری وگر شیر چنگ

به نزدیک من صلح بهتر که جنگ

چو دست از همه حیلتی در گسست

حلال است بردن به شمشیر دست

اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ

وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ

که گروی ببندد در کارزار

تو را قدر و هیبت شود یک، هزار

ور او پای جنگ آورد در رکاب

نخواهد به حشر از تو داور حساب

تو هم جنگ را باش چون کینه خاست

که با کینه ور مهربانی خطاست

چو با سفله گویی به لطف و خوشی

فزون گرددش کبر و گردن کشی

به اسبان تازی و مردان مرد

برآر از نهاد بداندیش گرد

و گر می برآید به نرمی و هوش

به تندی و خشم و درشتی مکوش

چو دشمن به عجز اندر آمد ز در

نباید که پرخاش جویی دگر

چو زنهار خواهد کرم پیشه کن

ببخشای و از مکرش اندیشه کن

ز تدبیر پیر کهن بر مگرد

که کارآزموده بود سالخورد

در آرند بنیاد رویین ز پای

جوانان به نیروی و پیران به رای

بیندیش در قلب هیجا مفر

چه دانی کران را که باشد ظفر؟

چو بینی که لشکر ز هم دست داد

به تنها مده جان شیرین به باد

اگر بر کناری به رفتن بکوش

وگر در میان لبس دشمن بپوش

وگر خود هزاری و دشمن دویست

چو شب شد در اقلیم دشمن مایست

شب تیره پنجه سوار از کمین

چو پانصد به هیبت بدرد زمین

چو خواهی بریدن به شب راهها

حذر کن نخست از کمینگاهها

میان دو لشکر چو یک روزه راه

بماند، بزن خیمه بر جایگاه

گر او پیشدستی کند غم مدار

ور افراسیاب است مغزش برآر

ندانی که لشکر چو یک روزه راند

سر پنجهٔ زورمندش نماند

تو آسوده بر لشکر مانده زن

که نادان ستم کرد بر خویشتن

چو دشمن شکستی بیفگن علم

که بازش نیاید جراحت به هم

بسی در قفای هزیمت مران

نباید که دور افتی از یاوران

هوابینی از گرد هیجا چو میغ

بگیرند گردت به زوبین و تیغ

به دنبال غارت نراند سپاه

که خالی بماند پس پشت شاه

سپه را نگهبانی شهریار

به از جنگ در حلقهٔ کارزار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

به پیکار دشمن دلیران فرست

هزبران به آورد شیران فرست

به رای جهاندیدگان کار کن

که صید آزموده‌ست گرگ کهن

مترس از جوانان شمشیر زن

حذر کن ز پیران بسیار فن

جوانان پیل افگن شیر گیر

ندانند دستان روباه پیر

خردمند باشد جهاندیده مرد

که بسیار گرم آزموده‌ست و سرد

جوانان شایستهٔ بخت ور

ز گفتار پیران نپیچند سر

گرت مملکت باید آراسته

مده کار معظم به نوخاسته

سپه را مکن پیشرو جز کسی

که در جنگها بوده باشد بسی

به خردان مفرمای کار درشت

که سندان نشاید شکستن به مشت

رعیت نوازی و سر لشکری

نه کاری است بازیچه و سرسری

نخواهی که ضایع شود روزگار

به ناکاردیده مفرمای کار

نتابد سگ صید روی از پلنگ

ز روبه رمد شیر نادیده جنگ

چو پرورده باشد پسر در شکار

نترسد چو پیش آیدش کارزار

به کشتی و نخچیر و آماج و گوی

دلاور شود مرد پرخاشجوی

به گرمابه پرورده و خیش و ناز

برنجد چو بیند در جنگ باز

دو مردش نشانند بر پشت زین

بود کش زند کودکی بر زمین

یکی را که دیدی تو در جنگ پشت

بکش گر عدو در مصافش نکشت

مخنث به از مرد شمشیر زن

که روز وغا سر بتابد چو زن

چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش

چو بربست قربان پیکار و کیش

اگر چون زنان جست خواهی گریز

مرو آب مردان جنگی مریز

سواری که بنمود در جنگ پشت

نه خود را که نام آوران را بکشت

شجاعت نیاید مگر زان دو یار

که افتند در حلقهٔ کارزار

دو همجنس همسفرهٔ همزبان

بکوشند در قلب هیجا به جان

که ننگ آیدش رفتن از پیش تیر

برادر به چنگال دشمن اسیر

چو بینی که یاران نباشند یار

هزیمت ز میدان غنیمت شمار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

به پیکار دشمن دلیران فرست

هزبران به آورد شیران فرست

به رای جهاندیدگان کار کن

که صید آزموده‌ست گرگ کهن

مترس از جوانان شمشیر زن

حذر کن ز پیران بسیار فن

جوانان پیل افگن شیر گیر

ندانند دستان روباه پیر

خردمند باشد جهاندیده مرد

که بسیار گرم آزموده‌ست و سرد

جوانان شایستهٔ بخت ور

ز گفتار پیران نپیچند سر

گرت مملکت باید آراسته

مده کار معظم به نوخاسته

سپه را مکن پیشرو جز کسی

که در جنگها بوده باشد بسی

به خردان مفرمای کار درشت

که سندان نشاید شکستن به مشت

رعیت نوازی و سر لشکری

نه کاری است بازیچه و سرسری

نخواهی که ضایع شود روزگار

به ناکاردیده مفرمای کار

نتابد سگ صید روی از پلنگ

ز روبه رمد شیر نادیده جنگ

چو پرورده باشد پسر در شکار

نترسد چو پیش آیدش کارزار

به کشتی و نخچیر و آماج و گوی

دلاور شود مرد پرخاشجوی

به گرمابه پرورده و خیش و ناز

برنجد چو بیند در جنگ باز

دو مردش نشانند بر پشت زین

بود کش زند کودکی بر زمین

یکی را که دیدی تو در جنگ پشت

بکش گر عدو در مصافش نکشت

مخنث به از مرد شمشیر زن

که روز وغا سر بتابد چو زن

چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش

چو بربست قربان پیکار و کیش

اگر چون زنان جست خواهی گریز

مرو آب مردان جنگی مریز

سواری که بنمود در جنگ پشت

نه خود را که نام آوران را بکشت

شجاعت نیاید مگر زان دو یار

که افتند در حلقهٔ کارزار

دو همجنس همسفرهٔ همزبان

بکوشند در قلب هیجا به جان

که ننگ آیدش رفتن از پیش تیر

برادر به چنگال دشمن اسیر

چو بینی که یاران نباشند یار

هزیمت ز میدان غنیمت شمار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

دو تن، پرور ای شاه کشور گشای

یکی اهل بازو، دوم اهل رای

ز نام آوران گوی دولت برند

که دانا و شمشیر زن پرورند

هر آن کو قلم را نورزید و تیغ

بر او گر بمیرد مگو ای دریغ

قلم زن نکودار و شمشیر زن

نه مطرب که مردی نیاید ز زن

نه مردی است دشمن در اسباب جنگ

تو مدهوش ساقی و آواز چنگ

بسا اهل دولت به بازی نشست

که ملکت برفتش به بازی ز دست

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

میان دو بد خواه کوتاه دست

نه فرزانگی باشد ایمن نشست

که گر هر دو باهم سگالند راز

شود دست کوتاه ایشان دراز

یکی را به نیرنگ مشغول دار

دگر را برآور ز هستی دمار

اگر دشمنی پیش گیرد ستیز

به شمشیر تدبیر خونش بریز

برو دوستی گیر با دشمنش

که زندان شود پیرهن بر تنش

چو در لشکر دشمن افتد خلاف

تو بگذار شمشیر خود در غلاف

چو گرگان پسندند بر هم گزند

بر آساید اندر میان گوسفند

چو دشمن به دشمن بود مشتغل

تو با دوست بنشین به آرام دل

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

گرت خویش دشمن شود دوستدار

ز تلبیسش ایمن مشو زینهار

که گردد درونش به کین تو ریش

چو یاد آیدش مهر پیوند خویش

بد اندیش را لفظ شیرین مبین

که ممکن بود زهر در انگبین

کسی جان از آسیب دشمن ببرد

که مر دوستان را به دشمن شمرد

نگه دارد آن شوخ در کیسه در

که بیند همه خلق را کیسه بر

سپاهی که عاصی شود در امیر

ورا تا توانی بخدمت مگیر

ندانست سالار خود را سپاس

تو را هم ندارد، ز غدرش هراس

به سوگند و عهد استوارش مدار

نگهبان پنهان بر او بر گمار

نو آموز را ریسمان کن دراز

نه بگسل که دیگر نبینیش باز

چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار

گرفتی، به زندانیانش سپار

که بندی چو دندان به خون در برد

ز حلقوم بیدادگر خون خورد

چو برکندی از چنگ دشمن دیار

رعیت به سامان تر از وی بدار

که گر باز کوبد در کار زار

بر آرند عام از دماغش دمار

وگر شهریان را رسانی گزند

در شهر بر روی دشمن مبند

مگو دشمن تیغ زن بر درست

که انباز دشمن به شهر اندرست