امام جواد (ع)
| مأمون خليفه عباسي، با تشريفات و تشكيلات حكومتي، همراه با اطرافيان، به طرف خارج شهر بغداد ميرفت، او قصد شكار داشت. عدهاي از كودكان، در محوطهاي مشغول بازي بودند و پسر بچهاي در كنار آنان ايستاده بود و آنان را تماشا ميكرد. كودكان سخت گرم بازي بودند، كه ناگاه متوجه شدند، سواران حكومتي به آنها نزديك ميشوند، آنان بازي را رها كردند و پا به فرار گذاشتند و هر كدام به سوئي متفرق شدند. اما پسرك همچنان در جاي خود ايستاده بود، با وقار و متانت و بدون ترس و اضطراب ! مأمون كه شاهد فرار كودكان بود، از اعتماد به نفس پسرك تعجب كرد، نگاهي به او انداخت و گفت: چرا مانند ساير كودكان فرار نكردي و همچنان در جاي خود ايستادي؟ پسرك به آرامي پاسخ داد: اولا راه تنگ نبود كه با رفتن من، راه وسيع گردد، ثانيا خطائي مرتكب نشده بودم، كه از ترس آن فرار كنم، از آن گذشته، تو بدون علت و خطا، كسي را مجازات نخواهي كرد! مأمون: نامت چيست؟ - نام من، محمد است. - پسر كيستي؟ - پسر علي بن موسي الرضا (ع) هستم. مأمون از تعجب بيرون آمد، چون بزرگي و بزرگواري از خانواده حضرت رضا (ع) و فرزند نه ساله او يك امر طبيعي بود. |
||
|