مأمون خليفه عباسي، با تشريفات و تشكيلات حكومتي، همراه با اطرافيان، به طرف خارج شهر بغداد مي‏رفت، او قصد شكار داشت.
عده‏اي از كودكان، در محوطه‏اي مشغول بازي بودند و پسر بچه‏اي در كنار آنان ايستاده بود و آنان را تماشا مي‏كرد. كودكان سخت گرم بازي بودند، كه ناگاه متوجه شدند، سواران حكومتي به آنها نزديك مي‏شوند، آنان بازي را رها كردند و پا به فرار گذاشتند و هر كدام به سوئي متفرق شدند.
اما پسرك همچنان در جاي خود ايستاده بود، با وقار و متانت و بدون ترس و اضطراب !
مأمون كه شاهد فرار كودكان بود، از اعتماد به نفس پسرك تعجب كرد، نگاهي به او انداخت و گفت:
چرا مانند ساير كودكان فرار نكردي و همچنان در جاي خود ايستادي؟
پسرك به آرامي پاسخ داد:
اولا راه تنگ نبود كه با رفتن من، راه وسيع گردد، ثانيا خطائي مرتكب نشده بودم، كه از ترس آن فرار كنم، از آن گذشته، تو بدون علت و خطا، كسي را مجازات نخواهي كرد!
مأمون: نامت چيست؟
- نام من، محمد است.
- پسر كيستي؟
- پسر علي بن موسي الرضا (ع) هستم.
مأمون از تعجب بيرون آمد، چون بزرگي و بزرگواري از خانواده حضرت رضا (ع) و فرزند نه ساله او يك امر طبيعي بود.
داستانهاي كودكي بزرگان تاريخ احمد صادقي اردستاني