راسخون

غزلیات منصور حلاج

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
عيد است و حريفان ز مي عشق خرابند
اي دوست مپندار که سرمست شرابند
اسباب همه عيش در اين بزم مهياست
ارباب طرب خوشتر از اين بزم نيابند
چشمان غم اندوختگان جام پر از مي
دلهاي جگر سوختگان نيز کبابند
علم نظر آموختن از عشق نيارند
آنها که مقيد بقوانين کتابند
آهسته رو اي عمر گرامي که به پيشت
عشاق تو در باختن جان بشتابند
از دست دل و ديده خود اهل هوايت
گه غرقه و گه سوخته در آتش و آبند
گر تير بلا بارد و گر سنگ حوادث
مانند حسين از در تو روي نتابند
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دلا بنال که ياران نازنين رفتند
بغم نشين که رفيقان بيقرين رفتند
باهل دهر مياميز و گوشه اي بنشين
که همدمان وفاپيشه گزين رفتند
دل شکسته ما را بر آتش افکندند
اگر چه خود بسوي روضه برين رفتند
سهي و گل ز زمين ميدمد وليک دريغ
ز گلرخان سهي قد که در زمين رفتند
هنر مجوي که بازار فضل رايج نيست
از آن جهت که بزرگان خورده بين رفتند
عجب مدار که گر نقد دين شود کاسد
که نافذان جواهرشناس دين رفتند
بسوز بر در حرمان در انتظار حسين
که محرمان سراپرده يقين رفتند
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
امير قافله کوس رحيل زد اي يار
چرا ز خواب بطالت نميشوي بيدار
ميان باديه تو خفته اي و از هر سو
براي غارت عمر تو قاصدان در کار
دلا نگر که رفيقان همنفس رفتند
تو منقطع ز رفيقان بوادي خونخوار
بشوق بند ز ميقات صدق احرامي
که تا شوي همه عمره ز خويش برخوردار
وقوف در عرفات شريف عرفان کن
طواف کعبه حق از سر صفا بگذار
اگر بصدر حرم ره نميتواني برد
نماي سعي که اندر حريم يابي يار
چرا نميکني اي دوست جان خود قربان
چو دست داد ترا عيد اکبر از ديدار
بگوي ترک سر و پاي از طريق مکش
گرت کشند بزاري و گر کشند بدار
حسين چون سفر راه کعبه در پيش است
بهيچ يار مده خاطر و بهيچ ديار
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
زهي بوعده وصل تو جان ما مسرور
بيا که چشم بد از تو هميشه بادا دور
چگونه ديده بدوزم ز منظرت که نديد
نظر نظير تو در کائنات يک منظور
کسي که طلعت حسن عذار عذرا ديد
بود هر آينه وامق به پيش او معذور
بدور باده چشاني چشم مخمورت
چگونه مستي ارباب دل بود مستور
از آن خم آر شرابي براي دفع خمار
روا بود چو تو ساقي و ما چنين مخمور
مثال کعبه و مانند بيت معمور است
خرابه دل ما چون بعشق شد معمور
چگونه کنه جمال ترا کند ادراک
اگر دو ديده ز ديدار تو نيابد نور
چو مردن از پي تو بخت پايدار آمد
ز پاي دار نترسد حسيني منصور
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
ترا ز حال من زار مبتلا چه خبر
که شاه را ز غم و درد هر گدا چه خبر
تو نازنين جهاني و ناز پرورده
ترا ز سوز درون و نياز ما چه خبر
چو دل ز مهر نگاري نهشته اي ايمه
ترا ز حالت عشاق بينوا چه خبر
ترا که نيست بغير از جفا و جور آئين
ز رسم دوستي و شيوه وفا چه خبر
اگر ترا سر ياري و دوستي باشد
ز طعن و سرزنش دشمنان ترا چه خبر
بدشمنم منما رخ از آنکه اعمي را
ز حسن و منظر و از لذت و لقا چه خبر
حسين را که بدرد و غم تو انس گرفت
چه احتياج بشادي و از دوا چه خبر
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
چشم عاشق کش او کشت مرا بار دگر
گوئيا نيست بجز قصد منش کار دگر
بسته دام غم عشق بسي هست وليک
همچو من نيست در اين دام گرفتار دگر
من نيارم که کنم در رخ اغيار نظر
گر چه يارم طلبد هر نفسي يار دگر
گر بهيچم شمرد مشتري ماه خصال
نبرم رخت دل و جان بخريدار دگر
مگر از لطف دلم را بخرد ورنه چه قدر
کاسه قدر مرا بر سر بازار دگر
آه کز جان ستمکش نفسي بيش نماند
وان طبيب دل و جان همدم بيمار دگر
اي دل آزار جفاکار چه باشد که نهي
بر جراحات دلم مرهم آزار دگر
خانمان ما و سيه چشم بلاجوي مرا
که کند بي رخ تو رغبت ديدار دگر
شد چنان مست از آن نرگس خمار حسين
که خمارش نبرد باده خمار دگر
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
سينه خلوتخانه يار است خالي کن ز غير
ره مده در کعبه بت را زانکه کعبه نيست دير
چون سليمان با وجود سلطنت درويش باش
تا ترا تلقين کند روح القدس اسرار طير
درد و سوز عشق حاصل کن که بي اين پر و بال
طاير جانت نيارد کرد سوي دوست سير
رشته جان را کشم وز هر مژه سوزن کنم
ديده از غيرت بدوزم تا نبيند روي غير
زاهدان را روضه رضوان و ما را کوي دوست
من رضا دادم حسين اين صلح را والصلح خير
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اگر طريقه آن دلرباست عشوه و ناز
وظيفه من آشفته نيست غير نياز
منم چو شمع و غم عشق دوست چون آتش
مرا نصيبه از آن آتش است سوز و گداز
گهي ز فکر دهانش مراست عيشي تنگ
گه از هواي قد او مراست عمر دراز
دلا چو ديده بدوزي ز ديد هر دو جهان
چو شاهباز کني ديده بر رخ شه باز
کسي که سر حقيقت شناخت ميداند
که در طريقت عشاق عشق نيست مجاز
نياز و درد بود زخت عاشق صادق
نميخرند ببازار عشق زهد و نماز
قمارخانه رندان پاکباز اينجاست
بيا و نقد دو عالم بضربه اي در باز
حجاب خويش توئي چون بترک خود پوئي
درون خلوت خاصت کنند محرم راز
حسين بندگي دوست کار عشاق است
ز بندگيست که عاشق کشد ز دلبر ناز
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بيار ساقي گلرخ شراب ناب امروز
که همچو نرگس مستت شوم خراب امروز
بيا که حاصل عمرم زمان صحبت تست
بسان عمر برفتن مکن شتاب امروز
مرا که کعبه سر کوي تست ممکن نيست
ز آستان تو رفتن بهيچ باب امروز
گرت بود سر عشرت بيا که هست مرا
ز ديده جام شراب و ز دل کباب امروز
ز تاب هجر تو جانم بکام دشمن سوخت
بدوستي که رخ از دوستان متاب امروز
بصبحدم نفس سرد ميزند خورشيد
مگر ز چهره برافکنده اي نقاب امروز
فروغ روي تو آفاق را چنان بگرفت
که احتياج ندارم بآفتاب امروز
مگر ملک بدعاي حسين آمين گفت
که شد دعاي دل خسته مستجاب امروز
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بگذار تا بميرم بر خاک آستانش
جان هزار چون من بادا فداي جانش
هر ناوک بلائي کز شست عشق آيد
اي دوست مردمي کن بر چشم من نشانش
مهر و وفاست مدغم در صورت جفايش
آب بقاست مضمر در ضربت سنانش
مستي ست در سر من از چشم پر خمارش
شوري ست در دل من از شکر دهانش
جانان مقيم گشته اندر مقام جانم
من از طريق غفلت جويا از اين و آنش
اندر فناي کلي ديدم بقاي سرمد
وز عين بي نشاني دريافتم نشانش
جرم و فضولي من از حد گذشت ليکن
دارم اميد رحمت از فضل بيکرانش
چون خاک راه خواهي گشتن حسين روزي
آن به که جان سپاري بر خاک آستانش
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بچشم او نظر ميکن دلا در ماه رخسارش
تو هم با ديده جان ميتواني ديد ديدارش
ظلال عالم صورت سبل شد ديده دل را
بهل صورت که تا بيني جهاني پر ز انوارش
گلستان حقايق را چه ريحانهاست روح افزا
مشام جان چو بگشائي رسد بوئي ز گلزارش
کند شادي بود خرم دلي کز عشق دارد غم
شود آزاد در عالم هر آنکو شد گرفتارش
شه کنعانيم چون مه ببازار آمده ناگه
عزيزان وفاپيشه بجان گشته خريدارش
چه راحتها که مي بينم جراحتهاي جانانرا
چه مستيها که من دارم ز چشم شوخ خمارش
هدف گشته مرا سينه ز تيغ غمزه مستش
صدف گشته مرا ديده ز ياقوت گهر بارش
کجا چون تو گواهي را پسندد يار خود هرگز
شد اين کنج دل ويران محل گنج اسرارش
چو گنج خاص سلطاني نباشد جز بويراني
شهي کاندر همه عالم بخوبي نيست کس يارش
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اگر تو محرم عشقي مگوي اسرارش
چو جان خويش ز خلق جهان نگهدارش
ز سر عشق خبر دار نيست هر عاشق
حديث عشق ز منصور پرس و از دارش
چو لاله تا ز غمش داغ بر جگر دارم
فراغتي ست مرا از بهشت و گلزارش
که جستجوي نمود و بکام دل نرسيد
بجو سعادت آن تا شوي طلبکارش
تو پر و بال چو پروانه پيش شمع بسوز
که شد پديد جهان از فروغ انوارش
ز وصل يار گرامي اثر نمي يابد
دلي که آتش سودا نسوخت آثارش
ز من بريد دل خسته و بعشق آويخت
ز دست عشق ندانم که چون شود کارش
حسين ميل نکردي بروضه رضوان
اگر بروضه نبودي اميد دلدارش
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دلي که عشق حقيقي کند سرافرازش
سزد که باز نگويد به هيچکس رازش
دلا دو ديده بدوز و بغير شه منگر
اگر ز غيرت او واقفي و از نازش
اگر سواره عشقي و طالب معراج
براق برق روش يافتي همي تازش
مدار در قفس فرشي آنچنان مرغي
که برتر است ز عرش مجيد پروازش
چو عشق ساقي مجلس شود کدام خرد
شود خلاص ز صهباي عقل پروازش
رسيد دوش بگوشم بعالم معني
که هر چه بند طريق تو شد براندازش
حسين حال دل خود بکس نگفت وليک
سرشک لعل و رخ زرد گشت غمازش
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
در کشتنم ار بود رضايش
کردم سر خويشتن فدايش
گر خون من شکسته ريزد
حاشا که بنالم از جفايش
ناديده رخش چو مردم چشم
کرديم درون ديده جايش
از ناله شدند راست چون نال
عشاق حزين بي نوايش
چون رخ بگشاد بسته دل شد
در چين دو زلف مشکسايش
در شيوه دلبريست يکتا
گيسوي معنبر دوتايش
سرگشته بهر ديار گشته
خورشيد چو ذره از هوايش
از شاهي دهر عار دارد
آنکو چو حسين شد گدايش
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
ديوانه گشتم بي آن پريوش
دارم چو زلفش حالي مشوش
از اشک ديده وز سوز سينه
خشتست بالين خاکست مفرش
بي نقش رويت رخسار زردم
از اشک گلگون گشته منقش
دور از تو گوئي اي نور ديده
گاهي در آبم گاهي در آتش
تا کي گذارم اي مونس جان
بي تو حياتي چون مرگ ناخوش
در کوي محنت دل گشته قربان
تير غمت را جان گشته ترکش
عقل و دل و دين مال و تن و جان
بي تو نخواهم پيوند اين شش
عاشق نخواهد جز درد دردت
گر رند خواهد صهباي بيغش
چشم حسين از نقش خيالت
مانند جنت باغي است دلکش