راسخون

غزلیات منصور حلاج

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
نگار من چو بلعل شکر نثار آيد
غذاي طوطي طبعم سخن گذار آيد
ديار دل که خرابست بي شهنشه خويش
بشهريار رسد چون بشهريار آيد
شهان پياده شوند و نهند رخ بر خاک
بدان بساط که آن نازنين سوار آيد
در آنزمان که ز اخلاق او سخن گويد
فرشته کيست که باري در اين شمار آيد
اگر فداي تو اي دلربا نگردد جان
دگر چه فايده زين جان بيقرار آيد
هزار فخر کنم هر زمان به بندگيت
مرا ز شاهي عالم اگر چه عار آيد
دل مرا که بجاي سپند ميسوزي
نگاهدار که روزي ترا بکار آيد
حسين خاک رهت گشته است ميترسد
که بر دل تو از آن رهگذر غبار آيد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دلم هواي چنان سرو نازنين دارد
که مشگ سوده بر اطراف ياسمين دارد
ز مهر زهره جبيني شدم ستاره فشان
که داغ بندگيش ماه بر جبين دارد
هزار عاقل فرزانه گشت ديوانه
از آن دو سلسله کز زلف عنبرين دارد
کمان گرفت و کمين کرد چشم شوخش باز
هزار فتنه و آشوب در کمين دارد
ز همنشيني جانان تمتعي يابد
کسي که دولت و اقبال همنشين دارد
زهي حبيب که از بهر وحي آيت عشق
ز جبرئيل نهاني دگر امين دارد
بگفت عاقبت از عشق کشته خواهي شد
حسين خود ز جهان آرزو همين دارد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
صبا رسيد در او بوي يار نيست چه سود
نسيم سنبل آن گلعذار نيست چه سود
هزارگونه گل اندر بهار گر چه شکفت
چو بوي از گل من در بهار نيست چه سود
مراست از دو جهان اختيار يار وليک
بدست من چو کنون اختيار نيست چه سود
هزار گونه طرب ميکنم ز دردي درد
ولي چو خمر طرب بي خمار نيست چه سود
منم که خاک شدم در ره وفاداري
ولي بخاک من او را گذار نيست چه سود
درون بوته مهرش دلم بسوخت ولي
متاع قلب مرا چون عيار نيست چه سود
بوصل يار اميد حسين بسيار است
ولي چو طالع فرخنده يار نيست چه سود
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
عشاق وفاپيشه اگر محرم مائيد
از خود بدر آئيد و در اين بزم درآئيد
در بزم احد غير يکي راه ندارد
با کثرت موهوم در اين بزم ميائيد
تا نقش رخ دوست در آيينه به بينيد
زنگار خود از آينه دل بزدائيد
چون صاف شد آيينه ز اغيار بدانيد
کايينه وهم ناظر و منظور شمائيد
کونين چه جسم است و شما جان مقدس
عالم چو طلسم است و شما گنج بقائيد
مستور شد اندر صدف آن گوهر کمياب
گوهر بنمايد چو صدف را بگشائيد
در کعبه دل عيد تجلي جمالت
ايقوم بحج رفته کجائيد کجائيد
سرگشته در آن باديه تا چند بپوئيد
معشوق همين جاست بيائيد بيائيد
چون مقصد اصلي ز حرم کعبه وصل است
غافل ز چنين کعبه مقصود چرائيد
گفتار حسين است ز اسرار خدائي
دانيدش اگر واقف اسرار خدائيد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بهار و عيد ميآيد که عالم را بيارايد
وليکن بلبل دل را نسيم يار ميآيد
دلي کز هجر گل روئي چو لاله داغها دارد
شميم وصل اگر نبود ز باغ و روضه نگشايد
اگر بي دوست جنت را بصد زينت بيارايند
بجان دوست کاندر وي دل عاشق بياسايد
در و ديوار جنت را بآه دل بسوزانم
اگر دلدار اهل دل در او ديدار ننمايد
چو نور جان هر مقبل صفائي دارد اين منزل
ولي بي وصل اهل دل دلم را خوش نميآيد
جمال طلعت جانان تواند ديد مشتاقي
که او آيينه دل را ز زنگ غير بزدايد
حسين ار دوست جانت را بناز و عشوه ميسوزد
ترا بايد رضا دادن بهر چه دوست فرمايد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
عجب که درد مرا هيچکس دوا سازد
مگر که چاره بيچارگان خدا سازد
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافيت بگريزد بابتلا سازد
بکيش عشق دلش زنده ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
نظر بشاهي هر دو جهان نيندازد
کسي که بر در او خويشتن گدا سازد
دليکه يافت خلاصي ز قيد کبر و ريا
وطن بساخت اقليم کبريا سازد
بحق سپار دل آهنين خود کانرا
بصيقل کرم آيينه بقا سازد
مراد خويش ز جانان کسي تواند يافت
که در طريق وفا جان خود فدا سازد
حسين را طرب و ساز و عيش در پيش است
نگار من چو بعشاق بينوا سازد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
مه گلچهره من چون ز سفر بازآيد
من دلسوخته را نور بصر باز آيد
دارم اميد که ناگه ز شفاخانه غيب
مرهم سينه اين خسته جگر بازآيد
من ديوانه ز زنجير بلا باز رهم
گر پريروي ملک سيرت من بازآيد
سوزد از آه دلم طارم ماه و خورشيد
گر نه آن رشک مه و غيرت خور بازآيد
کي بود کان بت عيسي دم يوسف منظر
بمداواي دل اهل نظر بازآيد
گل اقبال دمد از چمن عيش حسين
اگر آن سرو سخن گو ز سفر بازآيد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
نفخه سنبل گلچهره من ميآيد
يا نسيم سحر از سوي چمن ميآيد
بسوي بلبل بيوصل و نوا فصل بهار
نفخات گل صد برگ سمن ميآيد
ميرسد يوسف گمگشته يعقوب حزين
يا مگر جان گرامي ببدن ميآيد
دل ديوانه ام از بند بلا يافت نجات
که ملک خوي پريچهره من ميآيد
آب شد لعل و در از رشک حديثم که مرا
نام دندان و لب او بدهن ميآيد
دارد آن ترک خطا قصد شکست دل ما
که بدان طره پرچين و شکن ميآيد
يارب اين چهر عرق کرده دلارام من است
يا مه چهارده امشب بر من ميآيد
در هواي شکر کبک خرامي چه عجب
باز اگر طوطي طبعم بسخن بازآيد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
نگار سرو قد گلعذار من آمد
قرار جان و دل بيقرار من آمد
مرا ز طعنه خلق و ز جور دور فلک
چه غم کنون که بت غمگسار من آمد
مهي که از بر من رفته بود چندي وقت
ز سير چرخ کنون بر کنار من آمد
سزد که بيش ننالم ز ريش نيش جفا
کنون که مرهم جان فکار من آمد
چه احتياج مرا بعد از اين بسرو و چمن
کنون که سرو قد گلعذار من آمد
هزار شکر که بار دگر بر غم حسود
مراد خاطر اميدوار من آمد
رسيد يار و حسين شکسته ميگويد
چه غم ز دشمنم اکنون که يار من آمد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
کسي که شيفته روي آن صنم باشد
ز طعن و سرزنش دشمنش چه غم باشد
براي ديدن ديدار دوست از دشمن
توان کشيدن اگر صد هزار الم باشد
بهيچ رو ز در او نميروم باري
گدا ملازم درگاه محتشم باشد
رقيبم از سر کويش بجور ميراند
گداي شهر مبادا که محترم باشد
کسي که قدر شب وصل دوست نشناسد
اگر ز هجر بميرد هنوز کم باشد
هر آنکه سر غم عشق بر زبان راند
زبان بريده سيه روي چون قلم باشد
بگفت با تو دمي همنفس شوم روزي
ندانم آن دم خرم کدام دم باشد
اگر بحال من خسته دل کند نظري
ز عين مردمي و غايت کرم باشد
حسين خسته جگر را سزد که بنوازد
بگوشه نظري گر چه صبحدم باشد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
علاج عاشق مسکين حبيب ميداند
که داروي دل غمگين طبيب ميداند
غريب نيست اگر حال ما نميداني
که حال زار غريبان غريب ميداند
غمي که ميکشم از درد دوست ميدانم
که درد دوري گل عندليب ميداند
تو لذت غم عشق حبيب کي داني
کسي که دارد از اين غم نصيب ميداند
دلي که عاشق رخسار دلبري باشد
عذاب ديدن روي رقيب ميداند
ز من بپرس تو آداب عشق ني ز فقيه
از آنکه علم و ادب را اديب ميداند
سواد ديده کند از بياض شعر حسين
کسي که حسن مديح و نسيب ميداند
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
يک لحظه مرا بي رخت آرام نباشد
دل را بجز از لعل لبت کام نباشد
هيهات که من با تو توانم که نشينم
چون سوي توام زهره پيغام نباشد
در صحبت ما زاهد افسرده نگنجد
در مجلس دلسوختگان خام نباشد
سرو از چه جهت خوانمت ايسرور خوبان
چون سرو سمن ساق و گل اندام نباشد
از بهر گرفتاري مرغ دل عشاق
حقا که چو زلف سيهت دام نباشد
با دام فداي تو دل و جان که بجوئي
چون نرگس پر خواب تو با دام نباشد
از ظلمت خط تاب جمالت نشود کم
نقصان مه از تيرگي شام نباشد
هر مرغ دلي کو بپرد از قفس تن
جز در خم زلف تواش آرام نباشد
آنکو چو حسين از غم عشق تو خرابست
او را سر ناموس و غم نام نباشد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
سلطان نگر که پرسش درويش ميکند
اظهار لطف و مرحمت خويش ميکند
داروي درد سينه رنجور ميدهد
تدبير مرهم جگر ريش ميکند
ني گوش بر حديث بدآموز مي نهد
ني استماع قول بدانديش ميکند
گر چه رعايت دل عشاق خوي اوست
ليکن رعايت دل ما بيش ميکند
گر نيش جور ميزندم دهر باک نيست
نوش لبش تدارک آن نيش ميکند
تير جفا بقصد دلم ميکشد رقيب
ليکن دلم ز سينه سپر پيش ميکند
از محض لطف و عين عنايت بود حسين
گر شاه ميل صحبت درويش ميکند
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دردا که دوست هيچ رعايت نميکند
مرديم از عتاب و عنايت نميکند
قربان تير دشمن بدکيش گشته ام
اين جور بين که دوست حمايت نميکند
از دست هجر ديده غمديده آنچه ديد
جز با خيال دوست حکايت نميکند
جانم ز دفتر غم جانان بنزد خلق
فصلي و باب هيچ روايت نميکند
بي يار در ديار دلم شحنه غمش
کرد آنچه پادشاه ولايت نميکند
دارم ز اشک و چهره بسي سيم و زر وليک
وجهي است اينکه کار کفايت نميکند
از دست دشمن است همه ناله حسين
ور ني ز جور دوست شکايت نميکند
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دلبر برفت و درد دلم را دوا نکرد
آن شوخ بين که بر من مسکين چها نکرد
زان نور چشم چشم وفا داشتم دريغ
کز عين مردمي نظري سوي ما نکرد
گفتم هزار حاجت جانم روا کند
ناگه روانه گشت و يکي را دوا نکرد
خون دل شکسته من بي بهانه ريخت
وانديشه نيز از ديت خونبها نکرد
اينم ز هجر صعب تر آمد که آن صنم
وقت رحيل ياد من مبتلا نکرد
او شاه ملک حسن و جمالست و من گدا
از شه غريب نيست که ياد گدا نکرد
مهر و وفا مجوي حسين از مهي که او
با هيچکس چو عمر گرامي وفا نکرد