راسخون

غزلیات منصور حلاج

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دست همت بر جهان خواهم فشاند
آستين بر آسمان خواهم فشاند
تا بقاي جاودان آرم بدست
در هواي دوست جان خواهم فشاند
تا نگردد آشکارا سر دل
جان بروي او نهان خواهم فشاند
دامن همت بگرد آلوده شد
گرد دامن بر جهان خواهم فشاند
دنيي و عقبي حجاب دوستند
هر دو عالم دست از آن خواهم فشاند
نقد جان را گر چه بس نارايج است
پيش عشق جان نهان خواهم فشاند
تا نشيند آتش دل يک نفس
آب ديده هر زمان خواهم فشاند
دمبدم از گنج طبع و درج چشم
لعل و گوهر رايگان خواهم فشاند
از براي جرعه دردي درد
حاصل کون و مکان خواهم فشاند
چند از اين ناموس زين پس نقد عمر
جمله در پاي مغان خواهم فشاند
زير پاي ساقي ار دستم دهد
هر نفس گنج روان خواهم فشاند
نقد هر دو کون چون دريا کشان
بر سر يک جرعه دان خواهم فشاند
عقل بند راه شد از سوز عشق
آتشش در خان و مان خواهم فشاند
گوهر منظوم از درياي طبع
پيش شاه شه نشان خواهم فشاند
از پي ديدار ساقي چون حسين
ديده گوهرفشان خواهم فشاند
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بر روي دل افروزت هر کو نظر اندازد
چون شمعش اگر سوزي با سوز درون سازد
با هر که ز طنازي يک لحظه بپردازي
بيکار ز خويش آيد با عقل نپردازد
اين دولت آن عاشق کز روي سرافرازي
جان بر رخت افشاند سر در قدمت بازد
چون داغ غلامانت مه بر رخ خود دارد
با روي تو از خوبي اکنون مه نو نازد
اي جان اگرت سوزد چون عود مکن ناله
تا در بر خود گيرد چون چنگ که بنوازد
معراجت اگر بايد بر دلدل دل بنشين
کز فرش بيک حمله تا عرش همي تازد
عاشق بود آن صادق کو همچو حسين اي جان
هر دم ز غم کهنه شادي نو آغازد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
چو اهل دل بطواف تو عزم ره سازند
براق عشق ز ميدان جان برون تازند
چو بر بساط نشينند پاکبازانت
بضربه اي دو جهان را تمام دربازند
ببوي چون تو گلي بلبلان چو سرمستند
بسوي گلشن جنت نظر نيندازند
ملک بغاشيه داري خويش نپسندند
چو بر فلک علم عشق تو برافرازند
حذر ز آتش دوزخ نباشد ايشانرا
که سالهاست که با سوز عشق ميسازند
ز شاهي دو جهان چون حسين آزادند
ولي به بندگي درگه تو مينازند
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
چو عاشقان حرم کعبه لقا جويند
قدم چو سست شود در رهش بسر پويند
براي غسل که در طوف کعبه مسکون است
وجود خويش بخوناب ديده ها شويند
ببوي دوست چو احرام صدق بربندند
ز خار باديه گلهاي آرزو بويند
خزينه هاي سلاطين به نيم جو نخرند
شکستگان که گدايان درگه اويند
مقام روضه فردوس آرزو نکنند
مجردان که مقيمان خاک آن کويند
بصورت ارچه محبان دوست بسيارند
وليک يک صفت و يک حديث و يک رويند
اگر چه همچو حسينند واقف اسرار
چو محرمي نبود راز دل نميگويند
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بخت چون بنمود راهم جانب دلدار خود
آمدم تا سر نهم بر خاک پاي يار خود
عمر من در کار علم و عقل ضايع گشته بود
آمدم تا عذر خواهم ساعتي از کار خود
سجه و خرقه مرا بي عشق او زنار بود
ساعتي اي عشق راهم ده سوي گلزار خود
چون نمي زيبد در اين گلزار خار همتم
آتشي از سينه افروزم بسوزم خار خود
اشک من اي عشق لعل و روي من زر ساختي
تا تو بيني دمبدم بر روي من آثار خود
از جمال حسن جان افزاي خود چون آگهي
کي بهر ديده نمائي جان من ديدار خود
تا تو بيني حسن خويش و عشقبازي ها کني
از دو عالم کرده اي آئينه رخسار خود
گر سخن مستانه ميگويد حسين از وي مرنج
چون تو مستش ميکني از نرگس خمار خود
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دوش چشم جانم از ديدار شه پرنور بود
مطرب ما زهره و ساقي مجلس حور بود
با عذار ساقي فتان و چشم مست او
زاهد ار بشکست توبه همچو ما معذور بود
تا قدح کرده حدق بهر حمياي جمال
پيش از آن کاندر جهان باغ مي انگور بود
با حريفان معربد در خرابات ازل
از شراب لايزالي جان ما مخمور بود
ما انا نيت ز دار نيستي آويخته
تا بگويندي اناالحق گفتن منصور بود
دلبر آنساعت که جام خمر کافوري بداد
مسند دل بر فراز چشمه کافور بود
جان ما آئينه حق گشت و از ما شد پديد
آنچنان گنجي که در کنج ازل مستور بود
بود در طور فنا مست تجليها حسين
پيش از آندم که حکايات کليم و طور بود
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
جان فداي آنکه ما را بي مهابا ميکشد
کشته را جان ميدهد پنهان و پيدا ميکشد
تير دلدوز خدنگ غمزه خونريز خود
سوي ديگر ميکشد آنشوخ و ما را ميکشد
آن قد و بالا بلاي جان عاشق شد بلي
چون بلاي ناگهان آيد ز بالا ميکشد
تا بود فردا ميان گشتگان عشق دوست
عاشق آن نازنين خود را بعمدا ميکشد
کشتنش آب حيات عاشقان آمد از آن
زنده ميگردم من آشفته دل تا ميکشد
ديگران را گر تقاضا ميکند مير اجل
عاشق بيچاره خود را بي تقاضا ميکشد
گر بقصد کشتن آيد دوست منعش کم کنيد
تا حسين خسته را بکشد که زيبا ميکشد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دوستان جان مرا جانب جانان آريد
بلبلي از قفسي سوي گلستان آريد
جان بيمار مرا جانب عيسي ببريد
يا قتيل غم او را ز لبش جان آريد
عندليب دلم از خار فراق آزاد است
از کرم بلبل دل را بگلستان آريد
شحنه عقل اگر سر بنهد بر در عشق
شحنه را دست ببنديد و بسلطان آريد
زنگ اغيار زدوديم ز آئينه دل
آينه تحفه بر يوسف کنعان آريد
تا چو پروانه پر و بال و دل و جان سوزيد
شمع ما را ز کرم سوي شبستان آريد
تحفه اي لايق آن حضرت اگر ميطلبيد
دل بريان شده و ديده گريان آريد
از تجلي جمالش چو شود موسم عيد
جان مجروح حسين از پي قربان آريد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
عاشقان جان و دل خويش بدلدار دهيد
هر چه داريد بدان يار وفادار دهيد
قطراتي که از آن بحر در اين ابر تن است
نوبهار است بدان بحر گهربار دهيد
قطره چون در و گهر ميشود از جوشش بحر
قطره هاي دل و جان جمله بيکبار دهيد
موج اين بحر اگر تخته هستي ببرد
هين مترسيد و همه خويش بدين کار دهيد
چون فنا گشت در او هستي موهوم شما
از سر صدق بوحدت همه اقرار دهيد
ساقيا ني که ز اسماء و صفات حقند
هم ز خمخانه حق باده بتکرار دهيد
سرخوشانيم قدحها ز حدق ساخته ايم
با حميا ز محياي جنان بار دهيد
ما ز نظاره ساقي همه چون مست شويم
بعد از آن باده بدين مردم هشيار دهيد
اي حريفان چو حسين از سر اخلاص آمد
اندرين ميکده او را نفسي بار دهيد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بي نشان گردم اگر از تو نشاني نرسد
مرده باشم اگرم مژده جاني نرسد
آه از تلخي آن حال کز آن شيرين لب
بهر دلجوئي من شهد بياني نرسد
واي از آن تيره زماني که ز خورشيد رخت
از پي روشني جان لمعاني نرسد
دل مجروح مرا نيست اميد مرهم
اگر از غمزه تو زخم سناني نرسد
صيد شاهين غمت تا نشود طاير جان
در هواي جبروتش طيراني نرسد
رايض عشق چو بر دلدل دل زين ننهند
در فضاي جبروتش جولاني نرسد
تا تو پيدا نکني ذوق مقالات حسين
هيچ در گوش دلت راز نهاني نرسد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اهل دل با درد عشق او ز درمان فارغند
با جراحتهاي غم از راحت جان فارغند
با فروغ پرتو نور تجلي جمال
روز از خورشيد و شب از ماه تابان فارغند
گر جهان از موج طوفان حوادث پر شود
آشنايان محيط غم ز طوفان فارغند
کفر زلف ايمان طلعت تن پرستان را بود
عاشقان حق پرست از کفر و ايمان فارغند
باده نوشاني که مستند از صبوحي الست
تا صباح روز حشر از راح و ريحان فارغند
بي نوايان سر کوي محبت چون حسين
از سرير کيقباد و تاج خاقان فارغند
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
از من خبر بجانب جانان که ميبرد
پيغام عندليب ببستان که ميبرد
يعقوب را دو ديده ز بس گريه تيره گشت
آخر خبر بيوسف کنعان که ميبرد
چون آدم از بهشت برون اوفتاده ام
بازم بسوي روضه رضوان که ميبرد
بي روي دوست مجلس ما را فروغ نيست
پيغام ما بدان مه تابان که ميبرد
از حال ما خبر که تواند بدو رساند
نام گدا بحضرت سلطان که ميبرد
گر زانکه نامه اي بنويسم بخون دل
آنرا بدان مراد دل و جان که ميبرد
خواهم که جان و دل بفرستم بدو حسين
جان و دلم بجانب جانان که ميبرد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
گر پريچهره مه پيکر من باز آيد
روشنائي ببصر جان ببدن باز آيد
پرتو نور تجلي رسد از جانب طور
نفس رحمت رحمان ز يمن باز آيد
از سر طره آن ترک خطائي بمشام
نکهت نافه آهوي ختن باز آيد
همه کار من دلسوخته چون زر گردد
اگر آن سنگدل و سيم ذقن باز آيد
مردم ديده من درج پر از در دارد
همچو غواص که از بحر بدن باز آيد
خوش بود گر ز جفاي کاري و بيدادگري
آن بت عشوه ده عهدشکن باز آيد
طوطي طبع من از چه دهن نطق ببست
بگشايد اگر آن پسته دهن باز آيد
دارم اميد که بر رغم حسودان ز سفر
مونس جان حسين ابن حسن باز آيد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
مرا ز مدرسه عشقت بخانقاه کشيد
بصدر صفه دولت ز پايگاه کشيد
حديث آتش عشقم مگر رسيد به ني
که ني ز سوز درون صد هزار آه کشيد
دلم چو پاي ارادت نهاد در ره عشق
نخست دست تمنا ز مال و جاه کشيد
کسي که بدرقه اش عشق شد بکعبه وصل
نه خوف باديه ديد و نه رنج راه کشيد
شکست لشکر صبر و گريخت شحنه عقل
چو در ديار دلم عشق تو سپاه کشيد
رخت بدعوي خونم نوشت خط آنگاه
دو ترک کافر سرمست را گواه کشيد
تن نزار من زار شد هلاک از غم
که بار کوه نيارم به برگ کاه کشيد
چه غم ز سرزنش يار و طعنه اغيار
مرا که سايه لطف تو در پناه کشيد
اگر گناه بود سر بپايت افکندن
حسين دست نخواهد از اين گناه کشيد
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
گر ترا عشوه چنان شيوه چنين خواهد بود
ني مرا فکر دل و ني غم دين خواهد بود
درد عشقت ز ازل بود مرا همدم دل
بي گمان تا با بد نيز چنين خواهد بود
روز محشر که بسيما همه ممتاز شوند
مهر روي تو مرا مهر جبين خواهد بود
آتش غيرت عشق تو چو اغيار بسوخت
ديده کيست ندانم که دو بين خواهد بود
در چنان خلق که عشق تو دهد جلوه حسن
نشود محرم اگر روح امين خواهد بود
گر تو تشريف دهي کلبه احزان مرا
من بر آنم که چو فردوس برين خواهد بود
التفاتي بيکي گوشه چشم ار نکني
سبب آفت صد گوشه نشين خواهد بود
تا که آن طاير قدسي پر و بالي دارد
کار آن ترک کمان دار کمين خواهد بود
جان بجانان ده و از مرگ مينديش حسين
خود ترا عاقبت کار همين خواهد بود