غزلیات منصور حلاج
عشق است آتشي که بيکدم جهان بسوخت
در قصر دل فتاد و روان شاه جان بسوخت
گفتي ز عقل در مگذر راه دين سپر
کو عقل و دين که عشق هم اين و همان بسوخت
اي فتنه زمانه و اي فتنه زمين
جانم مسوز ورنه زمين و زمان بسوخت
من خود شناسمت که ز انوار عارضت
يک شعله برفروخت يقين و گمان بسوخت
گفتي نوازمت چو بسازي بسوز عشق
والله در اين اميد توان جاودان بسوخت
عشق تو آتش است و دل بنده سوخته
آتش فتاده سوخته دل را روان بسوخت
جان حسين از غم عشقت بسوخت ليک
هرگز دلت نسوخت که آن ناتوان بسوخت
زهره ام ساقي و مه جام مدام است امشب
فلکم چاکر و خورشيد غلام است امشب
باده در مذهب عشاق حلال است ايندم
خواب بر عاشق مشتاق حرام است امشب
ميکنم جامه ازرق گرو باده مدام
که تنم را هوس جام مدام است امشب
ساقيا تا بسحر جام دمادم در ده
زانکه ما را نه غم ننگ و نه نام است امشب
شمع را گو ننشانند که در مجلس ما
شمع رخساره آن ماه تمام است امشب
شاد باش اي دل غمديده که در عين بلا
الف قد حسود تو چو لام است امشب
ميدهد دشمنم از غصه بناکامي جان
که من دلشده را دوست بکام است امشب
تا سحر در هوس پسته شکر بارش
طوطي طبع مرا ذوق کلام است امشب
از فروغ رخ آن حور پريچهره حسين
کنج کاشانه ما دار سلام است امشب
چون تو جان مني اي جان چکنم جان و جهانرا
چو منم زنده بعشقت چه کشم منت جانرا
چو رسد از تو جراحت بود آن منت و راحت
بدو صد لابه از آن رو طلبم زخم سنان را
چو حديث تو نگويم صفت عشق نجويم
چو ره عشق بپويم چه کنم پاي دوان را
چو ز عشق تو خرابم بجناب تو شتابم
چو نشان تو نيابم بهلم نام و نشان را
چو شدم سوي تو بينا کنم از خويش تبرا
چو شدم غرقه دريا چه کنم قعر و کران را
هله اي عاشق صادق بگسل بند علايق
چو نهي روي بخالق منگر خلق جهانرا
دل ز انديشه جدا جو گذر از خويش و خداجو
تو در اقليم فنا جو همگي امن و امان را
دلت از فيض نهاني نشود لوح معاني
چو حسين ار نگذاري روش نطق زبانرا