راسخون

غزلیات منصور حلاج

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تا چند ز ديدار تو مهجور توان زيست
تو جان عزيزي ز تو چون دور توان زيست
آنکس که نظر بر چو تو منظور بينداخت
گويد که جدا گشته ز منظور توان زيست
درياب مرا چون رمقي هست کز اين بيش
سوداي محال است که مهجور توان زيست
بر بوي يکي پرسشت اي عيسي جانها
عمري چو من آشفته و رنجور توان زيست
بر آرزوي آب زلالي ز وصالت
در آتش هجران تو محرور توان زيست
در کوي تو بر بوي تو اي حور پريوش
فارغ شده از روضه و بي حور توان زيست
گر چشم حسين از غم تو اشک ببارد
ناگشته بسوداي تو مشهور توان زيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
چهره ات شمع شب افروزي خوش است
غمزه ات تير جگردوزي خوش است
طره مشگين رخسارت بهم
ليلة القدري و نوروزي خوش است
از خيال روي و فکر موي تو
سال و مه ما را شب و روزي خوش است
همچو شمع از آتش سوداي تو
عاشقان را گريه و سوزي خوش است
من وصالت آرزو دارم وليک
يارئي از بخت فيروزي خوش است
لطف تو آموخت گستاخي مرا
راستي لطفت بدآموزي خوش است
نازنينا در ره عشقت حسين
پر نيازي محنت اندوزي خوش است
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
عيد در موسم نوروز بسي روح افزاست
روح جانبخش رياحين چمن راحت زاست
موسم عيش و زمان طرب آمد ليکن
بر دل سوختگان هر نفسي داغ بلاست
عندليب چمن از ناله نمي آسايد
مگر او نيز چو من از گل صد برگ جداست
روز نوروز محبان اثر طلعت دوست
عيد عشاق وفا پيشه تجلي لقاست
کيمياي نظر اهل وفا جوي اي دل
که مراد از دو جهان يک نظر اهل وفاست
خاک اين در شو اگر ذوق و صفا ميطلبي
زانکه اين منزل جان بر در اصحاب صفاست
اگر اين صومعه با روضه کند دعوي حسن
پيش اهل نظرش از در و ديوار گواست
در پس پرده تو اي دوست جهان ميسوزي
پرده چون برفکني طاقت ديدار که راست
خانمان سوختگانيم که ما را چو حسين
سوختن از غم تو به ز بهشت اعلاست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
کدام جان گرامي که مبتلاي تو نيست
کدام طاير قدسي که در هواي تو نيست
کدام سر نه سراسيمه است در قدمت
کدام دل هدف ناوک بلاي تو نيست
ز دل چسود مرا گر ز عشق خون نشود
ز جان چه حاصلم اي جان اگر فداي تو نيست
مرا بقا ز براي لقاي تو باشد
بقاي خويش نخواهم اگر لقاي تو نيست
مباد يک نفس از عمر خويش برخوردار
کسي که عمر گراميش از براي تو نيست
کراست شورش جاني که نيست آرزويت
کجاست شاه جهاني که او گداي تو نيست
رضاي تو اگر اندر هلاک من باشد
بيا بکش که مرادم بجز رضاي تو نيست
وفا نمي طلبم راضيم بجور و جفا
کدام ذوق و نشاطي که در جفاي تو نيست
حسين از همه عالم شده است بيگانه
هنوز چيست ندانم که آشناي تو نيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي لعل دلپذير تو سرمايه حيات
اي روي بي نظير تو خورشيد کائنات
رفتي ز پيش ديده و مردم ز هجر تو
آري فراق روح بود موجب ممات
چندان گرفت آتش عشقت دلم که شد
با دل بلاي عشق تو بس خوشتر از نجات
از عشق تست درد خوش آينده چون دوا
وز دست تست زهر گوارنده چون نبات
در آرزوي ديدن رويت همي شود
هر دم ز چشمه هاي دو چشمم روان فرات
چشم مودت از تو ندارم از آنکه تو
چون دهر بيوفائي و چون عمر بي ثبات
بوي وفا رسد بمشام وصال من
گر بگذري بتربت من از پس وفات
تا چند از فراق تو سوزد دل حسين
اي سرو ماه پيکر و حور ملک صفات
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
نور جمال روي تو در آفتاب نيست
بوي شکنج زلف تو در مشک ناب نيست
گل را بروي خوب تو نسبت نميکنم
زان رو که گل چو روي تو سنبل نقاب نيست
گشتم خراب از غم عشق تو اي صنم
خود کيست آنکه از غم عشقت خراب نيست
هر شب مصاحبان ترا تا سحر دمي
از ناله هاي زار من امکان خواب نيست
ما مست و بيخود از لب ميگون دلبريم
مستي اهل دل زنبيذ و شراب نيست
گويند هست دعوة مظلوم مستجاب
چونست اينکه دعوت من مستجاب نيست
ترک خطائي تو حسين از چه بيوفاست
ترک غمش بگير که ترکش صواب نيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
ما را نماند ميل شکر با دهان دوست
وقت سخن چو گشت شکرخا دهان دوست
سودائيان عارض خود را بيک نفس
از روي لطف کرد مدارا دهان دوست
گوئي مفرح از در و ياقوت ساخته است
از بهر دفع علت سودا دهان دوست
پاشد گه تکلم و پوشد گه سکوت
در ثمين و عقد گهر را دهان دوست
چون لاله داغ بر دل ياقوت مي نهد
با لعل پر ز لؤلؤ لالا دهان دوست
عمر دوباره کس به تمنا نديد و ما
هر لحظه ميکنيم تمنا دهان دوست
آنکو ز اهل ذوق سليم است کي کند
وصف نبات و ذکر شکر با دهان دوست
گفتيم شعر نازک و شيرين و آبدار
چون شد رديف شعر تر ما دهان دوست
شکر شود ز شرم حديث حسين آب
گر شکر لعل يار کند يا دهان دوست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دوش از حضور تو دل ما خوش سرور داشت
وز منظر تو چشم نظر باز نور داشت
در کنج اين خرابه دلم با تو اي پري
ني آرزوي روضه نه سوداي حور داشت
بر خدمت تو صحبت حور بهشت را
زاهد از آن گزيد که عقلش قصور داشت
چون ديده ديد ماه جمالت زياده شد
مهري که با تو جان ستمکش ز دور داشت
از پرتو تجلي انوار عارضت
هم ديده روشنائي و هم دل سرور داشت
شب تا سحر ز شام خط و صبح عارضت
خاطر همان حکايت موسي و طور داشت
در حلقه هاي زلف پريشان دلکشت
تا بامداد حلقه دلها حضور داشت
مي يافت گوش جان من از صوت دلگشت
آن لذتي که نغمه صاحب زبور داشت
امروز حاسدان تو در ماتمند از آنک
با تو حسين دلشده دوشينه سور داشت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
ترک من بار ديگر راه جفا پيش گرفت
بي گنه ترک من خسته درويش گرفت
دلش از صحبت اصحاب که نيک انديشيد
بحکايات حسودان بدانديش گرفت
من دلسوخته ترکش نکنم گر چه کنون
بي گنه ترک من آن ترک جفا کيش گرفت
مرگ خود ميطلبم روز و شب از حق بدعا
زانکه بي او دلم از زندگي خويش گرفت
آن پريچهره ندانم چه شنيده ز حسين
که نظر از من بيچاره درويش گرفت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
درد عشقت دامن جانم گرفت
بار ديگر غم گريبانم گرفت
در هوايش بس که ميگريم چو ابر
زاب چشمم خاک هجرانم گرفت
ديده ام زلف پريشاني از آن
خاطر از عيش پريشانم گرفت
دشمن بد کيش گر تيرم زند
ترک ترک خويش نتوانم گرفت
بي رخ آن يوسف عيسي نفس
دل ز کنج بيت احزانم گرفت
مشتري ماهرو قدر مرا
زان نميداند که ارزانم گرفت
جز بآب ديده ننشيند حسين
آتشي کاندر دل و جانم گرفت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي باد صبحدم گذري کن بکوي دوست
وز من ببر سلام و تحيت بسوي دوست
رخ بر درش نهاده بگو از زبان من
کاشفته گشت حال دلم همچو موي دوست
گر دست حادثات ز پايم در افکند
باشد هنوز در سر من آرزوي دوست
قربان اگر کنند به تيغ جفا مرا
بدکيشم ار روم ز سر جستجوي دوست
دشمن بگفتگوي من افتاده است و من
آن نيستم که ترک کنم گفتگوي دوست
صد بار مردم از غم و بازم حيات داد
همچون مسيح باد سحرگه ببوي دوست
اين دولتم بس است که غايب نميشود
يکدم ز پيش ديده من نقش روي دوست
يارب بود که بار دگر چشم تيره ام
روشن شود ز پرتو روي نکوي دوست
داني که کحل چشم حسين شکسته چيست
گردي که باد صبح رساند ز کوي دوست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
رفتي و ياد تو ز دل ريش من نرفت
نقش خيال روي تو از پيش من نرفت
ملک وجود من ز غمت گر چه شد خراب
سلطان عشقت از دل درويش من برفت
در دور عشق روي تو ايماهرو نماند
نيش غمي که بر جگر ريش من نرفت
اين ميکشد مرا که دل بيوفاي تو
جز بر مراد خصم بدانديش من نرفت
تا جرعه اي حسين ز جام تو نوش کرد
آن ذوق هرگز از دل بيخويش من نرفت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بيک لطيفه که دوشينه ذوالجلال انگيخت
ميان ما و تو بنگر که چون وصال انگيخت
چه لطف بود که دور سپهر از سر مهر
ميان مشتري و ماه اتصال انگيخت
هزار طاير جان را شکار کرد رخت
چو دام و دانه مشکين ز خط و خال انگيخت
غلام قدرت آنم که از کمال کرم
جمال روي تو در غايت جلال انگيخت
چو بر صحيفه دل نقش بند فکرت من
مثال پيکرت اي ماه بيمثال انگيخت
خط از بنفشه رخ از لاله قد ز سرو سهي
دهن چو شکر شيرين لب از زلال انگيخت
حسين اگر چه خيالي شود ز ضعف رواست
چو نقش حسن تو در صفحه خيال انگيخت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اين چه داغي است که از هجر تو بر جان من است
وين چه سوزيست که بر سينه بريان من است
حال دل از شکن طره خود پرس که او
مو بمو واقف احوال پريشان من است
با چنين ديده غم دل نتوانم پوشيد
زانکه غماز دلم ديده گريان من است
همچو مجنون بجنون شهره شهري شده ام
تا سر زلف خوشت سلسله جنبان من است
بي توام ترک تماشاي گلستان نبود
هر کجا چون تو گلي او ز گلستان من است
آسمان گو بنشان شمع شب افروز فلک
ماه رخساره تو شمع شبستان من است
از زر و سيم رخ و اشک توانگر گشتم
تا که گنج غم تو بر دل ويران من است
زان لب همچو نگين و دهن چون خاتم
ملک آفاق چو جمشيد بفرمان من است
سالها لاف زدم کان فلانم ليکن
از کرم هيچ نگفتي که حسين آن من است
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
روئي است روي دوست که هيچش نظير نيست
زانرو بهيچ رويم از آن رو گزير نيست
در عشق آن پري چه ملامت کني مرا
ديوانه چون ز عقل نصيحت پذير نيست
آنکس که داد دست ارادت به پير عشق
هيچش خبر ز طعنه برنا و پير نيست
دارم نظر بعارض خورشيد منظري
کز ماه رو بجمله جهانش نظير نيست
آزاد بنده که شود پاي بند او
برگشته طالعي که در اين دام اسير نيست
دارم ضمير روشن و راي منير از آنک
جز مهر روي دوست مرا در ضمير نيست
با تاب آفتاب رخش روز و شب مرا
حاجت بمهر انور و بدر منير نيست
تا تا با دزد به طره عنبر فشان او
ما را هواي نکهت مشک و عبير نيست
اي دوست دستگير حسين شکسته را
کو را بجز تو هيچکسي دستگير نيست