راسخون

غزلیات منصور حلاج

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي بر دل شکسته ز درد تو داغها
در سينه ام ز آتش عشقت چراغها
چون هر دلي شده که بداع تو مبتلاست
نگشايد از تفرج گلزار و باغها
جانهاي ما بداغ جدائي بسوختي
باشد که رخت خويش شناسي بداغها
در ورطه بلاي تو دل گمشده است و جان
شد سالها که ميکند از وي سراغها
شرح شمايل تو حسين ار کند شود
ز انفاس جانفزاش معطر دماغها
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي آنکه جانم سوختي با داغ محنت بارها
دارم من آشفته دل با سوز عشقت کارها
گر چه ميان آتشم با داغ درد تو خوشم
عاقل اگر چه ميکند بر حال من انکارها
با يادت اي پيمان گسل خالي شد از اغيار دل
آيينه صافي کي شود بي صيقل از زنگارها
من سوي تو بشتافتم روي از دو عالم تافتم
چون نور ايمان يافتم بگسستم اين زنارها
آئي بهنگام چمن ور نيز بگزيدي وطن
و اندر دل پر درد من از غم نشاندي خارها
از شوق تو اي دل ربا آتش فتد در جان ما
چون آورد باد صبا بوي تو از گلزارها
بگذر حسين از علم تن بشناس جان خويشتن
ناحق دهد صد علم و فن بگذر از اين گفتارها
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي روي دلارايت آتش زده در جانها
درد غم سودايت سرمايه دورانها
چون از غم عشق تو صد جامه جان چاکست
عشاق چه غم دارند از چاک گريبانها
صد طاير جان هردم پروانه صفت سوزد
گر همچو رخت باشد شمعي بشبستانها
گل چاک زده جامه بر بوي تو در گلشن
از بهر خريداري از پرده بدامانها
در ميکده وحدت چون شير و شکر اي جان
درد و غم عشق تو آميخته با جانها
کوي تو و روي تو چون کعبه و عيد آمد
جانهاي نکوکيشان در پيش تو قربانها
عقلم همه فنها را آراسته بود اول
چون عشق تو برخواندم از ياد برفت آنها
شعري که حسين اي جان در وصف تو پردازد
هر بيت از او شايد سر دفتر ديوانها
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بصدر صفحه دولت کجا رسد اصحاب
اگر دري نگشايد مفتح الابواب
عزيز من بادب باش تا صفا يابي
از آنکه هست تصوف بجملگي آداب
زدند قافله راه عشق کوس سفر
اگر نه مرده دلي ديده ها بمال از خواب
بهرزه عمر گرانمايه را ز دست مده
دو روزه عمر که باقي است قدر آن درياب
اگر سعادت ديدار دوست ميجوئي
ز آستانه اصحاب درد روي متاب
اگر مشاهده خواهي ز خويشتن بگذر
که غير هستي تو در ميانه نيست حجاب
حسين ديده ديداربين بدست آور
که برگرفت حبيب از جمال خويش نقاب
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تا بکي ناله و فرياد که آن يار کجاست
همه آفاق پر از يار شد اغيار کجاست
آتش غيرت عشق آمد و اغيار بسوخت
چشم بازي که نبيند بجز از يار کجاست
سر توحيد ز هر ذره عيان ميگردد
پر نيازي که بود واقف اسرار کجاست
همه ذرات جهان آينه مطلوبند
خورده بيني که بود طالب ديدار کجاست
يوسف مصري ما بر سر بازار آمد
اي عزيزان وفا پيشه خريدار کجاست
عيسي خسته دلان ميرسد از عالم غيب
سر بيمار که دارد دل بيمار کجاست
هر که بيدار بود دولت بيدار بود
دوست در جلوه ولي عاشق بيدار کجاست
از شراب شب دوشينه خماري دارم
ساقيا بهر خدا خانه خمار کجاست
چند گوئي که مگو سر غم عشق حسين
خود من سوخته را طاقت گفتار کجاست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
خلق عالم بجمالت نگرانند اي دوست
وز غمت نعره زنان جامه درانند اي دوست
ما بر آنيم که مانند تو منصوري نيست
همه ارباب نظر نيز بر آنند اي دوست
عاقلاني که ملامت ز غم عشق کنند
مگر از حسن رخت بيخبرانند اي دوست
زاهدان سرمه ز خاک قدمت گر نزنند
ظاهر آنست که بس بي بصرانند اي دوست
مخلصاني که نظر بر چو تو منصور کنند
ني چو اصحاب هوا کج نظرانند اي دوست
خاک پائي که بجان زينت افسر سازند
سروراني که همه تاج ورانند اي دوست
چون حسين از همه مخلص تر و بيچاره تر است
از چه مخصوص عنايت دگرانند اي دوست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
الا اي کعبه دولت مرا خاک سر کويت
ندارد جان من قبله بجز محراب ابرويت
اگر در روي مهروئي بمهر دل نظر کردم
نکردم جز بدان وجهي که هست آيينه رويت
ز عشق روي گل بلبل نکردي ناله و غلغل
اگر اندر نهاد گل نديدي نکهت رويت
دلم وقت گل و سنبل هوادار صبا زان شد
که تا يابد از او هر دم گذر بر چين ابرويت
صبا دکان عطاري گشادن کي توانستي
که او را نيستي هر دم گذر بر سنبل مويت
بصورت گه گه ار روئي بسوي غيرت آوردم
ز غيرت رخ متاب از من که دارم روي دل سويت
ز مژگان زن حسين خويش را از گوشه تيري
که ميدانم نخواهد بد کمان او ببازويت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
خسته هجر گشته ام با تو وصالم آرزوست
تيره شده است چشم من نور جمالم آرزوست
از تف کار عشق جان سوخت بنار تشنگي
از لب روح بخش تو آب زلالم آرزوست
بي تو حرام شد مرا با دگري نفس زدن
از نفس مبارکت سحر حلالم آرزوست
بي تو خيال شد تنم و ز هوس خيال تو
نيست خيال خواب و خور آب خيالم آرزوست
دام خطت بمرغ دل گفت اسير چون شدي
گفت از آنکه دمبدم دانه خالم آرزوست
در دل بحر اشک خود غوطه هميخورم از آنک
ديدن آن دو رشته عقد لئالم آرزوست
گر چه وصال او حسين آرزوئي است بس محال
آرزو را چو عيب نيست چونکه وصالم آرزوست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تا عشق توام بدرقه راه حجاز است
اندر حرم وصل دلم محرم راز است
احرام در دوست چو از صدق ببستيم
در هر قدمي کعبه صد گونه نياز است
عمريست که از آتش سوداي تو چون شمع
کار دل آشفته من سوز و گداز است
نزديک محبان ره کعبه دو سه گام است
کوته نظر است آنکه بگويد که دراز است
عشقست که در کسوت هر عاشق و معشوق
گه اصل نياز است و گهي مايه ناز است
تا سلطنت عشق شود ظاهر و پيدا
آفاق پر از قصه گيسوي دراز است
من بنده ندارم هنري در خور شه ليک
از روي کرم شاه جهان بنده نواز است
عشاق نوا چون ز در دوست بيابند
در جان حسين آرزوي عزم حجاز است
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
واي که از حال من دلبرم آگاه نيست
آه که از دست او زهره يک آه نيست
بر در او ميکشم جان ز پي تحفه ليک
هديه اين بينوا لايق درگاه نيست
طالب هر دو جهان ره نبرد سوي او
راه گداپيشگان در حرم شاه نيست
چند بود خاک پاک بسته اين تيره خاک
يوسف مصري ما در خور اين چاه نيست
شمع شبستان ما روي دلاراي او است
مجلس عشاق را روشني از ماه نيست
شاه مرا بندگان هست به از من بسي
ليک مرا غير آن هيچ شهنشاه نيست
حلقه زدم بر درش گفت برو اي حسين
تا تو بخود بسته اي پيش منت راه نيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
ايکه جز حسن رخت پيرايه آفاق نيست
جز جمالت آرزوي خاطر مشتاق نيست
گر کشي تيغ و کشي عشاق را در هيچ باب
از سر کوي تو رفتن مذهب عشاق نيست
زخم کز پيش تو آيد نوش جان افزاي ما است
زهر کز دست تو باشد کمتر از ترياق نيست
ما بميثاق الست از تو بلا در خواستيم
از بلا بگريزد آنکو بر سر ميثاق نيست
در نوشتم دفتر هستي و اوراق خرد
زانکه علم عشق اندر دفتر و اوراق نيست
موج عشقت تخته هستي ما را در ربود
کار ما اکنون در اين دريا جز استغراق نيست
ميوه معراج چيند اهل دل از نخل عشق
کين شجر عرشي است ليکن تکيه اش بر ساق نيست
قيد هستي را بهل گر وصل ميجوئي حسين
زانکه خوف فرقت اندر حالتت اطلاق نيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
هر که شد بنده عشق تو ز خلق آزاد است
جانم آن لحظه که غمگين تو باشد شاد است
الم و درد تو سرمايه روح و راحت
ستم عشق تو پيرايه عدل و داد است
عشق تو شاه سراپرده ملک ازل است
کانچه فرمود بجان کيش و بجان منقاد است
ز آتش عشق بسوز اي دل و خاک ره شو
زانکه جز شيوه عشق آنچه شنيدي باد است
عمر باقي طلب از عشق که اين چند نفس
که بر آنست حيات همه بي بنياد است
قدر خود را بشناس اي دل و ارزان مفروش
که وجودت شرف کارگه ايجاد است
خسروان خاک رهش تاج سر خود سازند
هر که شيرين مرا شيفته چون فرهاد است
رسم جانبازي عشاق بياموز حسين
که در اين شيوه ترا حسن رخش استاد است
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
من دلي دارم که در وي جز خيال يار نيست
خلوت خاص است و اين منزلگه اغيار نيست
از تجلي رخش آفاق پر انوار شد
ليک اعمي را خبر از تابش انوار نيست
ذره ذره ترجمان سر خورشيد است ليک
در جهان يک خورده دان واقف اسرار نيست
کوس رحلت زد سحرگه قافله سالار عشق
آه از اين حسرت که بخت خفته ام بيدار نيست
آخر اي رضوان مرا با قصر جنت کم فريب
عاشق ديدار او قانع بدين ديوار نيست
خويشتن ديدن بود در راه حق ترک ادب
بي ادب را در حريم عزت او بار نيست
چند ميگوئي کمر از بهر خدمت بسته ام
ديدن خدمت بنزد يار جز زنار نيست
نوش شربتهاي وصلش نيست بي نيش فراق
هيچ خمري بي خمار و هيچ گل بيخار نيست
چون حسين آنکس که عمرش نيست صرف عشق دوست
آنچنان کس هيچ وقت از عمر برخوردار نيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
منم و شورش و غوغا ز غمت تا بقيامت
چو سلام تو شنيدم چه برم راه سلامت
دل من مست بقا کن ز تجليت فنا کن
چو دلم مي نشکيبد چو کليمي بکلامت
چو غمت برد قرارم خبر از طعنه ندارم
چو دل آشفته يارم نه هراسم ز ملامت
ز غم عشق بجوشم چکنم گر نخروشم
قدحي درد بنوشم ببر ايماه تمامت
تو مرا واله خود کن ز ميم مست ابد کن
همه را غرق احد کن نه نشان مان نه علامت
بده اي دوست صبوحي که توام راحت روحي
همه احسان و فتوحي همه فضلي و کرامت
ببر از خويش چنانم که دگر هيچ ندانم
که مرا بند ره آمد خرد و علم و شهامت
بکشم درد و بلايت طلبم جور و جفايت
که کسي راز دل و جان نبود هيچ سلامت
دل خود کرد حسين از همه اغيار مصفا
که در او جز تو کسي را نبود جاي اقامت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
جانم بلب رسيد چو جانان من برفت
دردم ز حد گذشت چو درمان من برفت
روح روان و مونس جان هزار دل
بدر منير و شمع شبستان من برفت
بد مهرم ار بماه و بمهرم نظر بود
زين پس که از نظر مه تابان من برفت
پژمرده گشت گلبن بستان عيش من
از ديده تا که سرو خرامان من برفت
از باغ وصل بود اميدم که بر خورم
آمد خزان و رونق بستان من برفت
يعقوب وار ديده ام از گريه تيره گشت
کز پيش ديده يوسف کنعان من برفت
سرگشته ام چو گوي و چو چوگان خميده زانک
گوي مراد از خم چوگان من برفت
نالم گهي چو بلبل و گريم گهي چو ابر
اکنون که از نظر گل خندان من برفت
شد مندرس بناي وجود ضعيف من
سيلاب اشک بس که ز مژگان من برفت
روزي بود حسين که باز آيد از جفا
آن بيوفا که از سر پيمان من برفت