راسخون

غزلیات منصور حلاج

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
ديده متاع قلب مرا صد هزار عيب
وانگه ز روي لطف خريدار آمده
خلقي ميان صومعه از انتظار سوخت
تو روي در کشيده ببازار آمده
تو گنج بيکراني و عالم طلسم تست
خلقي باين طلسم گرفتار آمده
گاهي نموده چهره و گه گشته محتجب
گاهي چو گل شکفته گهي خار آمده
در هر چه هست پرتو نور وجود تست
خود غير تو کجا است پديدار آمده
در ذات آفتاب نباشد تعددي
آفاق از او اگر چه پر انوار آمده
چندين هزار خانه و يک نور بيش نيست
ليک اختلاف از در و ديوار آمده
اصل عدد بغير يکي نيست در شمار
گر چه ز روي مرتبه بسيار آمده
جز واحد ارچه نيست بتحقيق در عدد
اعداد بيشمار بتکرار آمده
يک بحر در حقيقت و امواج مختلف
وان موج هم ز بحر گهربار آمده
از يک شراب نيست شده عالمي وليک
مستيش هست مختلف آثار آمده
اين يک ز سر گذشته و جان داده بهر دوست
وان يک اسير جبه و دستار آمده
اين يک ز عشق سوخته پندار عقل را
وان يک ز عقل بسته پندار آمده
اين يک درون صومعه تسبيح خوان شده
وان يک بدير واله زنار آمده
در اختلاف صورت اگر ميکني نظر
پيش تو يار نيست جز اغيار آمده
رو چشم دل به بند ز ديدار اين و آن
وآنگه به بين که کيست بجز يار آمده
از خود بدوز ديده و ديدار را طلب
چون نيست جز تو مانع ديدار آمده
آنکو چشيد چاشنئي از شراب شوق
از صومعه بخانه خمار آمده
هر کس برون پرده گماني همي برند
تا کيست آنکه محرم اسرار آمده
خاموش کن حسين که اسرار عشق او
برتر ز حد شيوه گفتار آمده
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
ساقي بيار جامي زان باده شبانه
عشاق را نوا ده مطرب بيک ترانه
گفتا نيارمت مي تا تو بها نياري
آن مي بها ندارد جانا مکن بهانه
تا طايران قدسي گردند صيد عشقت
از خط و خال خوبان آورده دام و دانه
اي نازنين عالم ميکش نياز ما را
کاندر ره تو مردن عمريست جاودانه
اين عشق شورانگيز چون آشنا کند عقل
بي آشنا شوي تو در بحر بيکرانه
اي از زمان منزه اي از زمين مبرا
هم فتنه زميني هم آفت زمانه
گر لب بر آستينت نتوان نهاد باري
اينم نه بس که يابم باري بر آستانه
از طره تو موئي تا در کف من آمد
شد شاخ شاخ جانم از دست غم چو شانه
تا کي اسير دشمن گردد حسين بيدل
داري هواي ياري با اين شکسته يا نه
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي گنج سوداي ترا کنج دلم ويرانه
شمع تجلاي ترا شهباز جان پروانه
دل جاي عشقت ساختم از غير تو پرداختم
حاشا که سازم کعبه را چون کافران بتخانه
در روضه فردوس اگر ديدار بنمائي دمي
بينند اهل معرفت آنرا کم از کاشانه
مست و خرابم تا ابد ني دل شناسم ني خرد
کاندر خرابات ازل نوشيده ام پيمانه
عشقت علم افراشته صد تخم فتنه کاشته
واندر جهان نگذاشته يک عاقل و فرزانه
غواصي بحر قدم گر بايد از سر کن قدم
درکش بقعر بحر دم آنگه بجو دردانه
تا کي پي سودائيان زنجير جنباني حسين
خود لايق زنجير تو کو در جهان ديوانه
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دوش خوردم از شراب عشق او پيمانه
گشت عقلم بيقرار و بيدل و ديوانه
آشنائي کرد با من عشق عالم سوز او
گشتم از دين و دل و جان و خرد بيگانه
روح قدسي مست گردد عقل ديوانه شود
گر کند ساقي مجلس غمزه مستانه
طعنه کم زن بر من ديوانه اي فرزانه دل
زانکه من بودم در اول همچو تو فرزانه
رازهاي عشق موسي را از اين شيدا شنو
قصه ليلي و مجنون نيست جز افسانه
کعبه دل را تو پرداز از خيال غير دوست
ورنه خوانند اهل دل آن خانه را بتخانه
محو شو در يار همچون آينه يکروي باش
گرد خود کم گرد و دوروئي مکن چون شانه
در ميان پاکبازان راه کي يابي حسين
تا نبازي جان خود را در ره جانانه
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي آنکه در ديار دلم خانه کرده اي
گنجي از آنمقام بويرانه کرده اي
گه عقلها بنرگس مخمور برده
گه فتنه ها بغمزه مستانه کرده اي
عالم پر از روايح و مشک و عبير شد
چون گيسوي معنبر خود شانه کرده اي
تا اي پري سلاسل مشکين نموده اي
ارباب عقل را همه ديوانه کرده اي
در آرزوي لعل شکر بار خويشتن
چشم مرا خزينه دردانه کرده اي
من در بروي غير ز غيرت چو بسته ام
تا در حريم جان و دلم خانه کرده اي
مرغ دل مرا که نشيمن ز سدره داشت
ايشمع دلفروز تو پروانه کرده اي
خود کرده آشنا بمن اي شوخ دلربا
آنگه روش چو مردم بيگانه کرده اي
برخوان وصل داده صلا اهل عشق را
ياد حسين بيدل شيدا نکرده اي
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي همچو جان سوي بدن ناگه بر ما آمده
جانها فداي جان تو اي جان تنها آمده
اندر ديار جان من تا تو چه غارتها کني
چون برده بودي عقل و دل وز بهر يغما آمده
ترکان کافرکيش تو پيوسته با تير و کمان
کرده کمين دين و دل وز بهر يغما آمده
يعقوب جان در کنج تن دريافت بوي پيرهن
از خاک پايت چشم او زان روي بينا آمده
خياط قدرت جامه اي کز بهر يوسف دوخته
بر قامت رعناي او بس چست و زيبا آمده
حال حسين خسته دل دانسته اي تو از کرم
بهر مداواي دلش همچون مسيحا آمده
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
گر ماه من بتابد از بام تا بخانه
گردد جهانيان را پر آفتاب خانه
از گلشن وصالش باد ار برد نسيمي
از شرم آب گردد گل در گلاب خانه
مطلوب را چو هر جا بايد طلب نمودن
زهاد و کنج مسجد ما و شراب خانه
خلوتسراي دلبر خالي ز غير بايد
تا چند کنج دل را سازي کتابخانه
گفتم که ساز خانه در چشم من چو مردم
گفتا کسي بسازد بر روي آب خانه
اي از فروغ رويت پر آفتاب صحرا
اي از نسيم مويت پرمشک ناب خانه
فراش شمع مجلس گوئي نشان که امشب
از تاب عارضت شد پر ماهتاب خانه
با ياد تست دوزخ جان را مقام راحت
بي روي تست جنت دل را عذاب خانه
تا آفتاب تابان از بام و در درآيد
خواهد حسين کو را گردد خراب خانه
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
باز اين چه فتنه است که آغاز کرده اي
با عاشقان خويش مگر راز کرده اي
با جغد و با عقاب چرا همنفس شدي
از آشيان قدس چو پرواز کرده اي
مرغ دلم ز قيد هوا رسته بود ليک
صيدش تو شاهباز چو شهباز کرده اي
چشم کسي نديد چنين فتنه ها که تو
با چشم شوخ و غمزه غماز کرده اي
بر رخ کشيده پرده مه و مهر از حيا
هر دم که پرده از رخ خود باز کرده اي
آوازه جمال تو بگرفت شرق و غرب
وانگاه صيد خلق بآواز کرده اي
جان حسيني و دل عشاق برده اي
تا در حصار نغمه شهناز کرده اي
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بازم اي دوست چرا از نظر انداخته اي
با حسودان من دلشده پرداخته اي
چه شد آن ترک جفاکيش کمان ابرو باز
که دلم را سپر تير بلا ساخته
با حسودان بدانديش چه ورزي ياري
قدر ياران نکوکيش چه نشناخته اي
شرط ياري و وفاداريت اين بود مگر
که بقصد دل من تيغ جفا آخته اي
پرده در باز غم عشق ز من قلب روان
ليکن اي دوست چه حاصل که وفا باخته اي
من نگويم که گرفتار کمند تو کم اند
ليک مثل چو من خسته کم انداخته اي
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
ما را چو عهد خويش فراموش کرده اي
گويا حديث مدعيان گوش کرده اي
بر روي زهره خط غلامي کشيده اي
چون تار طره زيب بناگوش کرده اي
تا قلب عاشقان شکند لشکر غمت
مه را ز مشک سوده زره پوش کرده اي
سجاده ها ز دوش فکندند زاهدان
زان شيوه هاي خوش که شب دوش کرده اي
اي ترک نيم مست که ما را بغمزه اي
مست و خراب و واله و مدهوش کرده اي
جانم فداي جان چنان ساقي اي که او
اين باده ها که از خم سر نوش کرده اي
ما ديگ دل بر آتش سوزان نهاده ايم
اي مدعي بگو تو چرا جوش کرده اي
از نامرادي من بيچاره فارغي
چون تو مراد خويش در آغوش کرده اي
تو طوطي حسين و شکر گفته حبيب
شکر چه حاصل است تو خاموش کرده اي
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي ز دردت عاشقان خسته درمان يافته
وز جراحتهاي تو دل راحت جان يافته
خازن حسن از سويداي دل سودائيان
از براي گنج عشقت کنج ويران يافته
آرزومندان ديدار تو از سيلاب اشگ
کشتي هستي خود در موج طوفان يافته
وقت ديدارت که آن ميقات عيد اکبر است
تيغ عشق تو ز جان خسته قربان يافته
خضر در ظلمات عمري جست آب زندگي
عاشقان از خاک کويت آب حيوان يافته
قاصدان کعبه کوي تو در وادي شوق
سندس و استبرق از خار مغيلان يافته
گشته سلطان اقاليم محبت چون حسين
هر که از ديوان عشق دوست فرمان يافته
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دلا از جان روان بگذر اگر جوياي جاناني
که واماندن بجان از دوست باشد بس گرانجاني
بدرد عشق او ميساز کاندر قصر اقبالش
چو حلقه پيش در ماني اگر در بند درماني
محبت را دلي بايد خراب از دست محنتها
که گنج خاص سلطاني نباشد جز بويراني
اگر ملک قدم خواهي قدم بيرون نه از هستي
بقاي جاودان يابي چو تو از خود شوي فاني
ز خورشيد حقايق پرتوي بر جان تو تابد
اگر گرد علايق را بآب ديده بنشاني
ترا در صف اين هيجا ز سر بايد گذشت اول
وگرنه پاي بيرون نه که تو ني مرد ميداني
بدارالملک مصر جان اگر خواهي شهنشاهي
بخلوتخانه عزلت چو يوسف باش زنداني
چو سلطاني همي خواهي طلب کن ملک درويشي
که سلطاني است درويشي و درويشي است سلطاني
اگر در وادي اقدس نداي قدس ميجوئي
چو موسي بايدت کردن بجان دهسال چوپاني
رفيق نفس سرکش را اگر گوئي وداع اي دل
نداي مرحبا يابي ز دارالملک روحاني
اگر بر خوان خورسندي براي عيش بنشيني
کند روح الامين آنجا بشهپرها مگس راني
ز گرد ماسوي اول برافشان آستين اي دل
که تا بر آستان او چو من جان را برافشاني
سليما يکنفس بستان سليمان وار خاتم را
بزور بازوي همت ز دست ديو نفساني
که تا در عالم وحدت براي جلوه جاهت
همه روح القدس خواهد زدن کوس سليماني
ز تو تا منزل مقصود گامي بيش ننمايد
اگر تو باره همت در اين ره تيزتر راني
دمي مرآة جانت را بذکر حق مصقل کن
که تا گردد ز خورشيد جمال دوست نوراني
ظلال عالم صورت حجاب شمس کبري شد
مبين در سايه تا بيني که تو مهر درخشاني
از اين بيداي پر آفت بمقصد ره توان بردن
قلاووزي اگر يابي ز توفيقات رباني
قلاووزت اگر بايد تبرا کن ز خود اول
تولا با علي ميجوي اگر جوياي عرفاني
بدين سلطان دو گيتي نهاني عشق بازي کن
که بر تو منکشف گردد همه اسرار پنهاني
اگر تو عارفي اي دل مکن زين خاندان دوري
که معروف جهان گردي در اسرار خدا داني
طواف کعبه صورت ميسر گر نميگردد
بيا در کعبه معني دمي جو فيض دياني
اگر از خواجه يثرب بصورت دوري ايصادق
بحمدالله ز نزديکان سلطان خراساني
امام هشتمين سلطان علي موسي الرضا کز وي
بياموزند سلطانان همه آئين سلطاني
بخلوتخانه وحدت چو او در صدر بنشيند
کجا تمکين کند هرگز ملايک را بدرباني
بهنگام صلاي عام اگر از خوان خاصانش
فقيري لقمه اي يابد کند اظهار سلطاني
گزيده گوشه فقر است و اندر عين درويشي
گدايان در خود را دهد ملک جهانباني
همي خورشيد را شايد که از صدق و صفا هردم
بعريانان دهد زربفت اندر عين عرياني
دبيرستان غيبي را چو جان او معلم شد
نمايد عقل کل پيشش کم از طفل دبستاني
چو در ميدان لاهوتي بود هنگام جولانش
براي مرکبش سازند نعل از تاج خاقاني
براق برق جنبش را چو سوي لامکان تازد
نهد خاک رهش بر سر چو افسر عرش رحماني
سر سودا اگر داري بيا اي عاشق صادق
که گر يک جان دهي اينجا دو صد جان باز بستاني
ترا زين جان پر علت عطاي فيض شاهي به
براق بادپا بهتر ز اسب لنگ پالاني
بده نقد دو عالم را و بستان خاک درگاهش
که هرگز جوهري نبود بدين خوبي و ارزاني
الا اي شاه دين پرور ترا زيبد سرافرازي
که نور ديده زهرا و نقد شاه مرداني
ز سبحات جمال تو بسوزد ديده دلها
که هردم بر تو ميتابد تجليهاي سبحاني
کمينه خادمانت را نداي ايزدي آمد
که فاروق فريقيني و ذوالنورين فرقاني
ز راي عالم آرايت چراغ شرع را پرتو
ز پاي عرش فرسايت قوي پشت مسلماني
چو بي فرمان حق هرگز نيامد هيچ کار از تو
سلاطين جهان هردم کنندت بنده فرماني
کمينه پايه قدرت رسيد از جذبه حق جاي
که کار عقل کل آنجا نباشد غير حيراني
حسين خسته را درياب اي سلطان دو گيتي
که دور از تو بجان آمد دلش از قيد جسماني
بآب رحمت و رأفت بشو لوح ضميرش را
ز تسويلات نفساني و تخييلات شيطاني
تو احمد سيرتي شاها و من در مدحت و خدمت
زماني کرده حساني و گاهي جسته سلماني
اگر در مرقدت شاها حسين اين شعر برخواند
ندا آيد از آن روضه که قد احسنت حساني
ز خوان فضل و اکرامت نصيبي ده گدايانرا
که کام بزم اي سلطان بقا نزل و رضا خواني
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دلا تا کي ز ناداني همه نقش جهان بيني
صفا ده ديده خود را که تا ديدار جان بيني
چو در بند صور باشي همه خاک آيدت گيتي
چو از صورت برون آئي جهان پر گلستان بيني
ز عشق پرده سوز اي دل بعالم آتشي افکن
که تا در زير هر پرده جمال دلستان بيني
از اين و آن حجاب آمد ترا در راه عشق اي دل
چو در دلدار پيوندي نه اين بيني نه آن بيني
ز کثرت جان خرم را غم و اندوه ميزايد
بوحدت آي تا خود را هميشه شادمان بيني
تن از ديدار جان مانع شود چشم جهان بين را
حجاب تن چو برداري جمال جان عيان بيني
کف تيره حجاب آمد ز آب صافي اي صوفي
هلا بشکاف اين کف را که تا آب روان بيني
صدف تا نشکني گوهر نيايد در نظر پيدا
چو بشکستي صدف در وي بسي گوهر نهان بيني
سحاب تيره چون آمد ز مهر و مه شود حايل
چو ابر از پيش برخيزد تو مهر و مه عيان بيني
مجرد شو ز خويش آنگه در اين دريا قدم درنه
که چون با خويشتن آئي نهنگ جان ستان بيني
اگر با خويشتن عمري بسر در راه او پوئي
نه از مقصد نشان يابي نه اين ره را کران بيني
ز خاک درگه مردي بچشم دل بکش گردي
پس آنگه در جهان بنگر که تا جان جهان بيني
ز فيض رحمت ايزد طراز آستين يابي
اگر در چشم دل زان در غبار آستان بيني
بجيب همت ارزاني بدارالملک رباني
ز سوي حضرت قدسي جنيبتها روان بيني
پي معراج روحاني برآ زين فرش ظلماني
که تا بر عرش رحماني ز جذبه نردبان بيني
براق برق جنبش را چو در ميدان برانگيزي
کمينه جاي جولانش ز اوج آسمان بيني
در آن ميدان چو قلاشان سبکره کي تواني شد
ز جوش غفلت از دوشت چو گوش دل گران بيني
اگر دست غم عشقش عنان همتت گيرد
ملک اندر رکاب آيد فلک را همعنان بيني
نقوش نفس شهواني چو از خاطر برون راني
رموز سر غيبي را ز خاطر ترجمان بيني
سمند همت ار يابي بهل آرايش حکمت
چه حاجت مرکب جم را که تا بر گستوان بيني
ز شيطان از چه پرهيزي چو با رحمان بود کارت
ز رهزن از چه انديشي چو حق را پاسبان بيني
ز گفتار و زبان داني چو در حيرت فروماني
بگاه کشف اسرارش همه تن را زبان بيني
اگر از تن برون آئي درآئي در حريم جان
وگر از خود فنا گردي بقاي جاودان بيني
اگر اي طاير قدسي ز حبس تن برون آئي
ز شاخ سدره طوبي نخستين آشيان بيني
بده جان و غمش بستان از ايرا اندرين سودا
نه در دنيا پشيماني نه در عقبي زيان بيني
خليل آسا ز عشق او درآ در آتش سوزان
که در هر گوشه آتش هزاران بوستان بيني
حذر کم کن اگر آتش بود پر اخگر و شعله
کز اخگر لاله ها يابي ز شعله ارغوان بيني
تو از خود ناشده فاني نيابي وصلت باقي
کنار دوست چون يابي که خود را در ميان بيني
خيانت چيست ميداني در اينره خويشتن ديدن
ز خود بگذر در او بنگر امين شو تا امان بيني
اگر چون روح رباني خدا خواهي شرف يابي
وگر چون نفس شهواني هوا جوئي هوان بيني
ز غير او ستان دل را چو او را دلستان داني
ز عيب آخر تبرا کن چو او را غيب دان بيني
ز دست دل مده دردش اگر درمان هميخواهي
مشو دور از بر عيسي چو خود را ناتوان بيني
مشو مغرور اين عالم که چون بر هم نهي ديده
نه تاج خسروان يابي نه طغراي طغان بيني
گه از حسن و جمال او نهاد تو شود فرخ
گه از نقش خيال او بهار اندر خزان بيني
نه آن فرخ نهار است آنکه باشد ظلمت شامش
نه آن خرم بهار است اين که آنرا مهرگان بيني
ز ويراني مترس اي جان که چون دل گشت ويرانه
غمش در کنج اين ويران چو گنج شايگان بيني
ز کبر و از ريا بگذر بکوي کبريا تا تو
ز قبض و رحمت ايزد ردا و طيلسان بيني
جهان شو از جهان زيرا جهان دير مغان آمد
که در وي اختر و گردون هم آتش هم دخان بيني
بخاک فرش ظلماني ميالا دامن همت
که تا عرش جهان باني و راي لامکان بيني
چو دل از درد خرم شد دل از دلدار برتابي
چو قلب از عشق صافي شد جهان اندر جنان بيني
حسين از دامن مردي بچشم جان بکش گردي
که با اين چشم نوراني نشان بي نشان بيني
چو گرد آلوده موئي را زمين بوسي کني يکدم
ز يمن همتش خود را خداوند زمان بيني
برافشان دست از دستان بيا با دوستان بنشين
که تا ز اسرار روحاني هزاران داستان بيني
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
گر تو روي دل خود آينه سيما بيني
چهره دوست در آن آينه پيدا بيني
چون تو از ظلمت هستي نفسي باز رهي
همه آفاق پر از نور تجلي بيني
دل بآب مژه و آه جگر صافي کن
تا چو آيينه پاکيزه مجلي بيني
از دم و نم رخ آئينه شود تيره وليک
روي آئينه دل زين دو مصفا بيني
بزم اقبال تو آراسته گردد آندم
که چراغ از تف جان و مژه شعلا بيني
چند گوئي که نديدم اثر طلعت دوست
ديده از خواب گران باز گشا تا بيني
سر موئي اگر از سر هويت داني
دوست را در همه آفاق هويدا بيني
رشته صد تو بود اندر نظر ظاهر بين
چو سر رشته بيابي همه يکتا بيني
گر بباران نگري قطره فزونست از حد
چون بدريا برسد خود همه دريا بيني
نور انجم چو بياميخت نگردد ممتاز
گر چه بر چرخ بسي گوهر رخشا بيني
يک مسمي چو تجلي کند از بهر ظهور
اختلاف صور و کثرت اسما بيني
سوي وحدت نظري کن بکمال اخلاص
تا در او اسم و صفت عين مسمي بيني
واحدي در همه اعداد چنان سياريست
سريان احد اندر همه اشيا بيني
سبل هستي خود دور کن از ديده دل
تا رخ دوست بدان ديده بينا بيني
اختلافت صور آمد سبب کثرت و بس
چون ز تنها گذري دلبر تنها بيني
سقف ديوار چو مانع شود از پرتو شمس
نور خورشيد بهر خانه ز مجرا بيني
صورت جزوي هر خانه چو ويران گردد
نور بي شايبه کثرت اجزا بيني
پنبه از گوش بدر کن که همي گويد يار
من چو اندر نظرم چند بهر جا بيني
قانع وعده فردا شده اي خود چه شود
اگر امروز تو فردائي ما را بيني
ما چو بحريم و تو چون قطره ز ما گشته جدا
چون تو دريا برسي خود همه دريا بيني
تو نقاب رخ مائي چو ز خود باز رهي
بي حجاب از رخ ما جاي تماشا بيني
ما چو آبيم تو چون کف که بود بر سر آب
چون ز کف درگذري آب همانا بيني
ما چو دريم گرانمايه و تو چون صدفي
چون صدف را شکني لؤلؤي لالا بيني
ديده از ما طلب و چهره بدان ديده ببين
کي بهر ديده حسين روي دلارا بيني
بنده يار شوي شاهي عالم يابي
خواري عشق کشي عزت والا بيني
رنج نابرده کجا گنج بدستت آيد
درد ناديده کجا روي مداوا بيني
شوره از خاک دمد پس گل و سنبل رويد
غوره از تاک رسد پس مي حمرا بيني
وعده يسر پس از عسر بود در قرآن
طلعت نوروز بعد از شب يلدا بيني
خطر باديه مردانه دو سه روز بکش
کآنچه دلبر کند آنرا همه زيبا بيني
در هواهاي هويت به پر عشق بپر
کآشيان برتر ازين عرش معلا بيني
منتهاي سفر روح قدس را در سر
گاه معراج دلت پايه ادني بيني
آن محبت که ظهور همه از جوشش اوست
تو مپندار که او را شنوي يا بيني
روح را در طلبش عاجز و حيران يابي
عقل را در صفتش واله و شيدا بيني
آفت جان و دل گوشه نشينان عشقست
که بهر گوشه از او فتنه و غوغا بيني
آتش عشق گهي در دل يوسف يابي
گاه در جان غم اندوز زليخا بيني
نازنيني است که گه ناز کند گاه نياز
تا تو در وي صفت وامق و عذرا بيني
گاه از ديده مجنون نگرد در ليلي
گاه در ديدنش از ديده ليلا بيني
آنچنان گنج که در عرش نگنجيد حسين
ديده بگشاي که در کنج سويدا بيني
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي دل چه پاي بسته بند علايقي
بگذر ز خلق اگر تو طلبکار خالقي
در نه قدم بباديه شوق چون جمال
گر بر جمال کعبه مقصود عاشقي
اندر فضاي گلشن جانست مسکنت
در تنگناي گلخن صورت چه لايقي
کي پاي بر بساط حريم حرم نهي
تا تو نشسته بر سر دست و تمارقي
آثار تو چو مشعله روز روشن است
هر چند تيره حال چو شبهاي عاشقي
شاهان نهاده رخ بسم اسب از شرف
تو از خري فتاده بصف در بيادقي
با هيچکس مواصلت اندر جهان مجوي
کز هر چه هست در همه عالم مفارقي
قطع علايق است کليد در بهشت
طوبي لک ار نه بسته بند علايقي
گوئي که مهر حضرت او رهبر من است
کو مهر اگر چو صبح در اين قول صادقي
تا کي کني طباح نجاح اندر اين قفس
پر باز کن که بلبل باغ حدايقي
بگشاي پرو بال و گذر کن ز هفت و نه
کز سه و چار و پنج و شش اندر مضايقي
وز دمنه شکوک مشام هوا تو بند
گر طالب شميم رياض حقايقي
کي پي سپر کني درجات رفيع را
تا پاي بند حل نجات دقايقي
گر تو عبادت از پي جنت همي کني
عابد نه اي بفتوي عشاق فاسقي
گويند قدسيان بر تو طرقوا مدام
محبوس اين محل و درود طوارقي
بيرون سپيد و دل سيهي همچو آينه
يکرنگ و صاف گرد و رها کن منافقي
حوري روح چهره خود کي نمايدت
با ديو نفس تا تو برغبت موافقي
حسن عذار روح چو هرگز نديده اي
زان بسته حکايت عذرا و وامقي
گر پيرو فرشته جان نيستي حسين
با ديو نفس خود نه همانا موافقي