راسخون

غزلیات منصور حلاج

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
مراد خاطر خود در جهان نمي يابم
دواي درد دل ناتوان نمي يابم
جهان بگشتم و آفاق سر بسر ديدم
ولي ز گمشده خود نشان نمي يابم
چو باد گرد چمنها برآمدم ليکن
گلي که بايدم از گلستان نمي يابم
کناره ميکنم از محفل نکورويان
که شمع مجلس خود زين ميان نمي يابم
ز سوز دل نفسي پيش کس نيارم زد
که يار همنفسي مهربان نمي يابم
دريغ و درد که در خاک بايدم جستن
گلي که در همه بوستان نمي يابم
حسين کوس سفر زن بسوي عالم جان
که آنچه ميطلبم در جهان نمي يابم
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
الا اي طاير سدره نشيمن
چرا کردي در اين کاشانه مسکن
ترا از بهر جولانگاه نزهت
فراز عرش رحمانست گلشن
تو اي شهباز قدسي چون کبوتر
طناب حرص کردي طوق گردن
هلا اي رستم پيکار وحدت
فرو مگذار اندر چاه بيژن
چو جغد اي طاير قدسي نشايد
بسر بردن در اين ويرانه گلخن
تو اندر خانه تاريک و عالم
ز خورشيد حقايق گشته روشن
گر از خانه برون نتواني آمد
براي روشني بگذار روزن
دل مردان نرفتي زانکه هردم
فريبت ميدهد نيرنگ اين زن
تو چون طفلي و عالم چون مشيمه
مخور خون زانکه شد هنگام زادن
قبائي از بقا چون داد شاهت
ز دوش جان لباس تن بيفکن
براي اقتباس نور بگذر
ز رخت خويش در وادي ايمن
دهن بسته چو غنچه چند باشي
چو گل خنده زنان بيرون شو از تن
چو خواندي نکته الحق عريان
چو کرم پيله گرد خويش کم تن
ز سر عشق آبستن شود دل
اگر نفس از هوا گردد ستردن
گريبانت بدست آور ز چاکي
بکش بر طارم افلاک دامن
چو در جنگ آمدي با نفس و شيطان
بچنگ آور ز حکمت تيغ و جوشن
ز چنگ ديو نفس ار باز رستي
نتابد پنجه تو گيو و بهمن
بسان طره مشکين خوبان
دل مسکين هر بيچاره مشکن
که از آه جگر سوز ضعيفان
بسوزد ماه را ناگاه خرمن
روا داري که بر ديوار عمرت
رسد از آهشان سنگ فلاخن
اگر مرد رهي دست ارادت
بدامان شه آفاق در زن
بدرگاه علي نه روي خدمت
که درگاه علي اعلا و اعلن
معاني حقايق زو محقق
مباني و دقايق زو مبين
ز يمن ذات او احکام ملت
باقواي حجج گشته مبرهن
من از تعليم آن شاه يگانه
فرو خواندم ز علم دين چنان فن
که در شرح معاني و بديعش
زبان عقل کل گشته است الکن
هماي همتم از يمن جاهش
فراز عرش ميسازد نشيمن
مرا بر خوان همت نسر طاير
بود کمتر ز يک مرغ مسيمن
سرير سدره ادني پايه ديدم
چو بر درگاه او گشتم ممکن
بچشم همت من مي نمايد
سپهر و هرچه در وي نيم ارزن
الا اي ساقي خمخانه عشق
بده دردي درد عشقم ازدن
مرا بر چهره خود ساز واله
درخت عقل من از بيخ برکن
بيک جرعه ز لوح دل فرو شوي
روايات احاديث معنعن
مرا در نفي کلي محو گردان
خلاصم ده ز احوال لم و لن
تولا چون بدرگاه تو کردم
تبرا ميکنم از شر خود من
از ايرا در همه اطراف گيتي
مرا بدتر ز من کس نيست دشمن
حسين خسته را از فضل درياب
که فضل تست عين فيض ذوالمن
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
ماه من چون آگهي از ناله شبهاي من
رحمتي کن بر دل بيچاره شيداي من
زآتش سودايت اي شمع جهان افروز دل
سوختم پروانه وار و نيستت پرواي من
گر ز روي لطف خاکپاي خود خواني مرا
عرش و کرسي تاج سر سازند خاکپاي من
آستينم بوسه جاي خسروان دين بود
گر ز خاک آستان خويش سازي جاي من
گر رود از دست من سرمايه سود دو کون
کم نخواهد شد ز جان سوخته سوداي من
آبروئي ميبرم از سجده خاک درت
تا شناسد روز محشر هر کسي سيماي من
آشنائي کرد با من عشق عالم سوز او
کله بر افلاک بندد آه دودآساي من
تا ز خاکپاي تو روشن شده چشم حسين
جز تو در عالم نديده ديده بيناي من
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي سر کويت بلاي روضه رضوان من
درد روح افزاي عشقت راحت و درمان من
تا مرا با چون تو جانان آشنائي دست داد
گشت از غير تو بيگانه ز غيرت جان من
شاهد معني چو از جلباب صورت رخ نمود
نيست از غير تو آگه جان معني دان من
تا شدم مرآة عشق و عشق بر من جلوه کرد
من شدم حيران او و عالمي حيران من
من کيم اي عشق مطلق بنده فرمان تو
تو که باشي مر مرا سلطان من سلطان من
گر کنم انديشه وصلت توئي انديشه ام
ور بنالم از فراقت هم توئي افغان من
ساختم از سر قدم غواص درياها شدم
گوهري چون تو برآمد ناگه از عمان من
غمزه ات اي عشق چون هردم کند غمازئي
آشکارا چون نگردد حالت پنهان من
آن من گردد سعادتها که در کونين هست
گر حسين خسته را گوئي که او هست آن من
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
از باده دوشينت بس بيخبريم اي جان
وز شکر شيرينت در شور و شريم اي جان
تا حسن تو شد ساقي در عشق شراب آورد
از نرگس خمارت سرمست و تريم اي جان
جز روي تو گر روئي در ديده ما آيد
فردا بکدامين رو در تو نگريم اي جان
هر چند که ظاهر شد خاشاک بر و بحريم
درياي حقايق را صافي گهريم اي جان
هر ناوک دلدوزي کز قبضه عشق آيد
گاهي هدفيم آنرا گاهي سپريم اي جان
از بهر نثار تو داريم بکف جاني
بنماي جمال خود تا جان سپريم اي جان
اي يار مسيحا دم از وصل بده مرهم
کز زخم فراق تو خسته جگريم اي جان
گفتي که حسين آخر زين در به نمي گردد
زين در به چه رو گرديم چون خاک دريم اي جان
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
با کس حديث عشق تو گفتن نمي توان
دريست در عشق که سفتن نمي توان
لب بسته همچو غنچه و دلخون چو لاله ام
بي باد رحمت تو شکفتن نمي توان
در دل هواي يار نيارم نگاهداشت
مهري درون ذره نهفتن نمي توان
آزار خاکپاي تو ما را طريق نيست
زانرو بچهره راه تو رفتن نمي توان
از رحم تا دل تو بسوزد بحال من
احوال خويش پيش تو گفتن نمي توان
ترک کمان کشم بکمين ميکشد ولي
ترک هواي عشق گرفتن نمي توان
گفتا حسين شب ز سر کوي ما برو
کز ناله هاي زار تو خفتن نمي توان
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
نتوان لعل فرح بخش ترا جان گفتن
کانچه آيد بدهان پيش تو نتوان گفتن
عارضت را که بر او مهر فلک دربان است
روشن است اينکه نيارم مه تابان گفتن
قامتت را که از او طوبي و جنت خجل است
راستي را نتوان سرو خرامان گفتن
گفتم از طره خال تو پريشان حالم
گفت باري ز تو عيب است پريشان گفتن
گفتمش از تو فراوان غم و محنت دارم
گفت حاصل چه از اين هرزه فراوان گفتن
آخر اي دوست که با محنت و درد تو مرا
نيست حاجت سخن راحت و درمان گفتن
آشکارا چو مرا سوخته اي همچو حسين
تا به کي با دگري قصه پنهان گفتن
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بازم به نازي شاد کن اي نازنين دلدار من
مرهم ز زخم عشق نه بر سينه افکار من
اي آتش عشق خدا سوزان تن خاکي ما
وي صرصر وحدت بيا بر باد ده آثار من
در راه وحدت اي شمن زنار شد هستي من
شمشير سبحاني بزن تا بگسلد زنار من
قدري که دارم زاب و گل خارست در گلزار دل
اي گل ز رخسارت خجل آتش بزن در خار من
تو شمع و من پروانه ام تو بحر و من دردانه ام
در خويشتن بيگانه ام باشد که باشي يار من
تيغي بکش تا سر نهم وز ذوق رويت جان دهم
عشاق کشتن کار تو مشتاق مردن کار من
جنت نباشد گلشني در ساحت گلزار دل
اي گل ز رخسارت خجل در جان آتش بار من
گر سر دل گويم دمي آشفته گردد عالمي
در اين جهان کو محرمي تا بشنود اسرار من
بس کن حسين از گفتگو با کس مگو اسرار هو
لب تشنه اي بايد که او نوشد دمي گفتار من
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دور از رخ تو زيستن اي جان نميتوان
از جان توان گذشت وز جانان نميتوان
بار جفا و جور توانم کشيد ليک
بار فراق و محنت هجران نميتوان
دشوار دامن تو بدست من اوفتاد
با ديگران گذاشتن آسان نميتوان
بي سرو قامت تو و گلبرگ عارضت
رفتن بسوي باغ و گلستان نميتوان
بي لذت مشاهده حور از قصور
راضي شدن بروضه رضوان نميتوان
گفتم که سر عشق بپوشم ز غير دوست
ليکن ز دست ديده گريان نميتوان
درد حبيب را بطبيبان مگو حسين
کز غير او توقع درمان نميتوان
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي رخت آرام جان عاشقان
وي قدت سرو روان عاشقان
تا تو اي آرام جان گشتي روان
شد روان از تن روان عاشقان
ميبرد تا روز خواب از چشم من
هر شبي آه و فغان عاشقان
از سرشک خون و آه آتشين
فاش شد راز نهان عاشقان
نرخ در و قيمت گوهر شکست
ديده گوهرفشان عاشقان
ذکر روي و وصف موي تست و بس
روز و شب ورد زبان عاشقان
در وفاداري نخواهي يافتن
چون حسين اندر ميان عاشقان
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي فاش کرده عشق تو راز نهان من
بالاي تو بلاي دل ناتوان من
لعل حيات بخش تو آب حيات دل
ياقوت آبدار تو قوت روان من
ماه ملک صفاتي و حور فرشته خوي
آسايش رواني و آرام جان من
محبوب دلپذيري و معشوق ناگزير
محصول عمر و مايه بخت جوان من
طوطي حديث و قند لبي و شکر دهن
وز شکرت ستانده حلاوت زبان من
بس فارغي و بيخبر از حال من مگر
آگه نئي ز ناله و آه و فغان من
بادا نشان درد تو بر لوح دل اگر
بر نامه وجود بماند نشان من
داني حسين جان تو کي ميرسد بلب
آندم که ميرسد بدهانت دهان من
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بدين کرشمه بهر جانبي نگاه مکن
بخون غمزدگان چشمها سياه مکن
کدام عشوه گر و بيوفا ترا آموخت
که التفات بدين خسته گاه گاه مکن
منم که ياد تو پيوسته ورد جان من است
تو خواه ياد کن اين خسته را و خواه مکن
بجرم آنکه محب توام چه مي کشي ام
چو من گناه نکردم تو هم گناه مکن
چو دل بوصل تو بستم ندا رسيد ز غيب
که اي گدا طلب قرب پادشاه مکن
دلا چو بار دهندت بر آستانه يار
به راستان که جز از آستان پناه مکن
حسين اگر قدمت ثابتست در ره عشق
هزار زخم بخور از حبيب و آه مکن
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
باختيار نگشتم ز کوي دوست برون
ز آستانه ليلي کجا رود مجنون
بهشتم آن سر کوي رضاي دل آراي
باختيار نگشت آدم از بهشت برون
چو آيدم ز کنار وداع جيحون ياد
شود کنار من از خون ديده ام جيحون
من از نصيحت عاقل صلاح نپذيرم
بگوش عشق فسانه بود هزار فسون
جنون ز سلسله اي کم شود وليک مرا
از آن سلاسل مشگين زياده گشت جنون
چو مهرباني تو بي تو صبر من کم شد
ولي چو حسن تو عشقم همي شود افزون
بيا بباده گلرنگ هيچ حاجت نيست
که همچو چشم تو مستم از آن لب ميگون
بلو ح ماه تو منشور دلبري بنوشت
همان بنان که کشيد از براي طغرانون
مگو حسين بوصل حبيب چون برسم
توان رسيد بوصلش بقدرت بيچون
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي غم سوداي تو خلوت نشين جان من
درد روح افزاي تو سرمايه درمان من
تو گل باغ بهشت و جان من بستان آن
تا برفتي رفت بي تو رونق بستان من
چشم من جام شرابست و دل زارم کباب
تا مگر گردد خيال تو شبي مهمان من
گر بصورت گشته ام غايب ز جانان باک نيست
نيست غايب جان و دل از حضرت جانان من
با سر کويت فراغت دارم از باغ بهشت
نيست غير از کوي جانان روضه رضوان من
گوشوار جان کند از در الفاظ حسين
گر رسد شعرت بگوش شاه معني دان من
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
يارب مه تابان من يا نور رباني است اين
عيسي چارم آسمان يا يوسف ثاني است اين
فراش دردش سوي دل آمد که جاروبي زند
در خانه غوغا ديد و گفت يارب چه افغاني است اين
خلوتسراي خاص شه و آنگه در او نامحرمان
زينسان روا دارد کسي آخر چه حيواني است اين
بيرون کشيد آن جمله را از عشق آورد آتشي
ميسوخت بام و خانه را گفتم مسلماني است اين
گفتا که اي نادان برو کاندر ضلالي تو گرو
بي تو و نه اين رخت تو در خورد سلطاني است اين
چون خانه شد پاک از همه آورد تخت و رختها
گفتا که ميدارش نگه کز فضل رباني است اين
ناگاه آمد جذبه اي و آزاد کرد از من مرا
گفتم شهست اين گفت ني چاوش خاقاني است اين
وانگاه آمد پرتوي آتش کشي هستي کشي
چون رفتم از خود گفت اين سبحات سبحاني است اين
اين بس رخ دلدار خود ديدم بچشم يار خود
بيخود شنيدم اين ندا کانوار رحماني است اين
خاموش کن اکنون حسين کانجا نميگنجد سخن
زين پس بگرد تن متن کآسايش جاني است اين
غربت چو دربان بر درش بنشست و راند اغيار را
من نيز رفتم گفت رو هنگام درباني است اين