راسخون

غزلیات منصور حلاج

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي دور مانده از حرم خاص کبريا
سوي وطن رجوع کن از خطه خطا
در خارزار انس چرا ميبري بسر
چون در رياض انس بسي کرده چرا
بگذر ز دلق کهنه فاني که پيش از اين
بر قامت تو دوخته اند از بقا قبا
از کوچه حدوث قدم گر برون نهي
گويد ز پيشگاه قدم حق که مرحبا
بزداي زنگ غير ز عبرت ز روي دل
کآيينه دل است نظرگاه پادشا
آيينه را ز آه بود تيرگي وليک
از آه صبح آينه دل برد صفا
کبر و ريا گذار و قدم در طريق نه
تا راه باشدت بسر کوي کبريا
بيگانه شو ز خويش بگرد تنت متن
تا جان شود بحضرت جانانت آشنا
تا کي ضلال تفرقه جوياي جمع شو
کز نور جمع ظلمت فرقت شود هبا
در راه دوست هستي موهوم تو بلاست
هان نفي کن بلاي وجود خودت بلا
تا تو بحرف لا نکني نفي هر دو کون
تو از کجا و منزل الالله از کجا
مقصود هفت چرخي و سلطان هشت خلد
اين پنج نوبه کوفته در دار ملک لا
از پنج حس و شش جهت آندم که بگذري
لا در چهار بالش وحدت کشد ترا
عشق است پيشواي تو در راه بيخودي
پس واگريز از خودي و جوي پيشوا
در جان چو سوز عشق نباشد کجا برد
مشکوة دل ز شعله مصباح دين ضيا
آن شهسوار بر سر ميدان عاشقي
جولان کند که از همه عالم شود جدا
مهميز شوق چون بزند بر براق عشق
از سدره نطع سازد و از عرش متکا
از کام عشق بگذر و راه رضا سپر
زيرا که از رضا همه حاجت شود روا
چون تو مراد خويش بدلبر گذاشتي
هر دم هزار گونه مرادت دهد عطا
سيراب شد چنانکه دگر تشنگي نديد
هر کس که راه يافت بسرچشمه رضا
گر آرزوي شاهي ملک رضا کني
پيوسته باش بنده درگاه مرتضي
سردار دين احمد و سردار دار فضل
سالار اهل ملت و سلطان اصفيا
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بيک لطيفه که دوشينه ذوالجلال انگيخت
ميان ما و تو بنگر که چون وصال انگيخت
چه لطف بود که دور سپهر از سر مهر
ميان مشتري و ماه اتصال انگيخت
هزار طاير جان را شکار کرد رخت
چو دام و دانه مشکين ز خط و خال انگيخت
غلام قدرت آنم که از کمال کرم
جمال روي تو در غايت جلال انگيخت
چو بر صحيفه دل نقش بند فکرت من
مثال پيکرت اي ماه بيمثال انگيخت
خط از بنفشه رخ از لاله قد ز سرو سهي
دهن چو شکر شيرين لب از زلال انگيخت
حسين اگر چه خيالي شود ز ضعف رواست
چو نقش حسن تو در صفحه خيال انگيخت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
گر در هلاک من بود الحق رضاي دوست
بادم هزار جان گرامي فداي دوست
آن دولت از کجا که شوم خاک درگهش
من خاک آن کسم که شود خاکپاي دوست
جبريل وار يکقدم ار پيشتر نهم
جانم بسوزد از سبحات لقاي دوست
کبر و ريا گذار که کس با غرور نفس
محرم نگشت در حرم کبرياي دوست
بيگانگي گزيده ام از عقل خويشتن
تا گشته است جان و دلم آشناي دوست
بستم در سراچه دل را بروي غير
زيرا مقام عامه نشايد سراي دوست
گر ميکشد مرا بجفا هيچ باک نيست
گر بي دلي بمرد ببادا بقاي دوست
در پيش هر که عاشق صادق بود خوشست
جور و جفاي يار چو مهر و وفاي دوست
گر ميکشد حسين جفا بس غريب نيست
آري کشد غريب ستمکش جفاي دوست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
کنون که کشور خوبي بنام تست اي دوست
بيا که ديده روشن بنام تست اي دوست
سخن بگوي از آن پسته شکر افشان شو
که قوت طوطي روحم کلام تست اي دوست
مرا چه زهره که لاف از غلامي تو زنم
منم غلام کسي کو غلام تست اي دوست
کشند اهل سلامت بکوي صد آفت
کمين کرشمه که وقت سلام تست اي دوست
درون روضه سهي پا بگل فرومانده
ز دست قامت خرم خرام تست اي دوست
کند دلم بر پيکان تيرت استقبال
بصد نياز که پيک پيام تست اي دوست
ز دست حور ننوشد شراب کافوري
کسي که مست مدام از مدام تست اي دوست
روا مدار که دشمن بکام دل برسد
چو ملک عالم دلها بکام تست اي دوست
حسين از در ما چون نميرود گفتي
کجا رود که گرفتار دام تست اي دوست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
جان من بي رخ تو جانم سوخت
تو روان گشتي و روانم سوخت
بي تو دل را قرار و صبر نماند
کاتش عشقت اين و آنم سوخت
گفتم آهي کشم ز سوز جگر
آه کز آتش زبانم سوخت
يک نشان از تو نا شده پيدا
شوق هم نام و هم نشانم سوخت
چون نسوزد ز آه من دل دوست
که دل دشمن از فغانم سوخت
آه کان ماه مهربان عمري
ساخت چون عود و ناگهانم سوخت
آتشي بود آب چشم حسين
که از او جمله خان و مانم سوخت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
مرا چو کعبه دولت حريم خانه اوست
براستان که سر من بر آستانه اوست
اگر چه محض گناهم اميدواري من
بفيض شامل الطاف بي کرانه اوست
هزار طاير قدسي باختيار چو من
اسير طره خال چو دام و دانه اوست
اگر چه نيست يکي ذره بي نشان رخش
هنوز ديده ما طالب نشانه اوست
بروز حشر نيايد بخويشتن آري
کسيکه مست و خراب از مي شبانه اوست
کجاست مطرب ما تا نواي ساز کند
که رقص حالت عشاق از ترانه اوست
مسيح خسته دلان گوئيا نميسازد
که خسته همچو من زار از زمانه اوست
اگر بکلبه احزان ما نهد تشريف
سزد که خانه اين بنده بنده خانه اوست
بيا که طبع حسين از پي نثار آورد
از آن جواهر غيبي که در خزانه اوست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بيا که جان من از داغ انتظار بسوخت
دلم ز آتش هجرانت اي نگار بسوخت
قرار و صبر و دل و عقل بود مونس من
کنون ز آتش شوق تو هر چهار بسوخت
بحال من منگر زانکه خاطرت سوزد
از اينکه جان من خسته فکار بسوخت
مباد آنکه رسد دود غم بدامن گل
ز عندليب ستمکش اگر هزار بسوخت
ز دور چرخ ندانم چه طالع است مرا
که کشت زار اميدم بنوبهار بسوخت
ز سوز سينه مجروح من نشد آگه
مگر کسيکه چو من از فراق يار بسوخت
در اين ديار من از بهر يار معتکفم
وگرنه جان حسين اندرين ديار بسوخت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
عيد شد قافله را عزم حرم ساختني ست
وز سر خويش در اين راه قدم ساختني ست
عود دل تا نفسي دم زند از سوز درون
سينه سوخته را مجمر غم ساختني ست
رخت رحلت ز صحاري فنا بر بسته
اندر اقليم بقا چتر و علم ساختني ست
در گذشته ز سر هستي موهوم بصدق
همچو مستان رهش برگ عدم ساختني ست
چون بتدبير تو تقدير مبدل نشود
در بلا سوخته با حکم قدم ساختني ست
گر تو در مجلس خاصش ز نديمان نشدي
همچو خجلت زده با سوز و ندم ساختني ست
سپر خود ز رضا ساز و به پيکار درآي
کز رضا دفع سنانهاي ستم ساختني ست
از شفاخانه لطفش چو دوا ميطلبي
چون من سوخته با درد و الم ساختني ست
من حسينم ز در دوست مرانيد مرا
منزل سبط نبي بيت حرم ساختني ست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
رنجورم و شفاي دلم جز حبيب نيست
کاين درد را معالجه کار طبيب نيست
چون من هزار ناله در آن کوي ميکنند
گلشن شنيده اي که در او عندليب نيست
گفت از نصاب حسن زکواتي همي دهم
مسکينم و غريب مرا چون نصيب نيست
بي دوست ناله از من شيدا عجب مدار
بي گل فغان و ناله ز بلبل عجيب نيست
اي شه غريب شهر توام پرسشي بکن
کز شاه جستجوي غريبان غريب نيست
سهل است درد هجر باميد وصل دوست
آوخ اميد وصل توام عنقريب نيست
بي دوست اي حسين چه ميخواهي از جهان
چون هيچ حاصلي ز جهان بي حبيب نيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
دوست از حال دل آشفتگان آگاه نيست
آه کز دست غمش ما را مجال آه نيست
باد نوروزي ز گلشن ميرسد ليکن چه سود
کز گل صد برگ من بوئي بدو همراه نيست
کشور دل بي حضور او خراب آباد شد
رو بويراني نهد ملکي که در وي شاه نيست
ما سر کوي فنا خواهيم و ملک نيستي
اهل دل را ميل خاطر سوي مال و جاه نيست
جذبه اي از کبرياي عشق هرگز کي رسد
هرکرا از کوه غم رخساره همچون کاه نيست
بگذر از خويش و درآ در راه عشق او حسين
خودپرستان را قبولي چون در آن درگاه نيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اگر برد سوي دارالقرار ما را دوست
دلم قرار نگيرد در او مگر با دوست
مرا نه ملک جهان بايد و نه باغ جنان
که نيست از دو جهانم مراد الا دوست
چنان بجان من آميخت دوست از سر لطف
که نيست فرق ز جان عزيز من تا دوست
بدان مقام رسيد اتحاد من با او
که باز مي نشناسم که اين منم يا دوست
ز دوست ديده بينا بجوي تا بيني
که هست در همه کائنات پيدا دوست
چه باک اگر همه عالم شوند دشمن ما
چو هست آن شه خوبان عهد با ما دوست
ميان ما و تو جز صلح نيست اي زاهد
ترا نعيم رياض بهشت و ما را دوست
حسين اگر همه خويشان شوند بيگانه
بجان دوست که ما را بس است تنها دوست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
اي راحت جان از نفس روح فزايت
دارد نگه از چشم بدانديش خدايت
درمان طلبان از تو دوا جسته وليکن
من سوخته دل ساخته با درد و بلايت
چون هست وفا شيوه عشاق بلاکش
جانا چکنم گر نکشم بار جفايت
هر کس طلبيده ز تو کامي و مرادي
کام دل سودا زده ماست رضايت
هر لحظه تو يار دگري گر چه گزيدي
ما هيچکسي را نگزيديم بجايت
سر در قدمت باختمي وقت قدومت
گر زانکه سري داشتمي لايق پايت
گفتار حسين اي صنم شوخ خوش آيد
از پسته شکر شکن نغمه سرايت
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
کدام دل که گرفتار و مبتلاي تو نيست
کدام سر که سراسيمه هواي تو نيست
کدام طاير قدسي نشد گرفتارت
کدام جان گرامي که آن فداي تو نيست
کدام سينه نشد آستان درد و غمت
کدام دل هدف ناوک بلاي تو نيست
مرا ز گوش چو سود ار حديث تو نبود
مرا ز ديده چه حاصل اگر لقاي تو نيست
بيا بمنظره چشم روشنم بنشين
که خانه دل تاريک بنده جاي تو نيست
ترا چو ديد دلم شد ز خويش بيگانه
بخويش بسته بود هر که آشناي تو نيست
گريختن ز جفا شرط عاشقي نبود
جفاي تو بر عاشق کم از وفاي تو نيست
بکس مراد مينديش کام خويش برآر
که کام اين دل شوريده جز رضاي تو نيست
دهان خويش بمشک و گلاب شست حسين
هنوز گفته او لايق ثناي تو نيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بقاي عمر در اين خاکدان فاني نيست
جهان پر از غم و اميد شادماني نيست
گل مراد از اين آب و گل چه ميجوئي
که در رياض جهان بوي کامراني نيست
براي صحبت ياران مهربان کريم
خوش است عمر دريغا که جاوداني نيست
چو غنچه بسته دهن خون خور و مخند چو گل
که اعتماد بر اين پنجروز فاني نيست
دوام عيش و بقا ميوه ايست بس شيرين
ولي چه سود که در باغ زندگاني نيست
مرا تحمل جور زمانه هست وليک
ز دوست طاقت دوري چنانکه داني نيست
بيا و از سر جان خيز ورنه رو بنشين
که کار اهل وفا غير جانفشاني نيست
بهار عمر بوقت خزان رسيد حسين
دگر حلاوت نوباوه جواني نيست
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
مرا جز تو بعالم هيچکس نيست
ولي جانا بوصلت دسترس نيست
منم آن طاير قدسي که بي تو
مرا فردوس اعلا چون قفس نيست
دلم را صيد ناسوتي نشايد
شکار باز لاهوتي مگس نيست
من و آهي و کنجي در فراقت
که بي تو غير آهم همنفس نيست
حسين خسته را کشتن چه حاجت
نگارا داغ هجران تو بس نيست